رمان قصه ی موج نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۲۲۲

خلاصه رمان : موج به اجبار پدربزرگش مجبور است با فریاد، هم بازی بچگی اش ازدواج کند. تا اینکه با دکتر نیک آشنا شده و در ادامه حقایقی را در مورد زندگی همسرش میفهمد …
قسمتی از داستان رمان قصهی موج
با صدای بلند تو سکوت اتاق شعر رو دکلمه کردم که دوباره گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس بود برداشتم با تردید گفتم: بله؟
صدای یه مرد بود: سلام.
با همون لحن ادامه دادم: شما؟
چه سؤال مسخره ای پرسیدم خب معلوم بود خودشه ولی کرمم گرفته بود انگار با خودم لج افتاده بودم خودشو معرفی کنه.
همونجوری که منتظر بودم لب باز کنه خودمو رو تخت این پهلو اون پهلو کردم و طاق باز مثله سوسک دمپایی خورده رو به سقف دراز کش شدم.
چشمامو با لذت تمام بستم و اینبار سوالمو شیک و پیک تکرار کردم: ببخشید به جا نیاوردم؟
من به جا نیاوردم؟ آره سه بار هر کی ندونه خودم که میدونم عین سگ دروغ گفتم من حتی میتونستم چشمهای آبیشو از پشت تلفنم ببینم…
تو همین چرندات ذهنیم دست و پا میزدم که تو روز روشن وسط شب شعر افتادم.
-دلتنگم و دیدار تو درمان من است، بی رنگ رخت زمانه زندان من است، بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی، آنچه از غم هجران تو بر جان من است …
ضربان قلبم اگه پا داشت میتونست تو دو ماراتون شرکت کنه.
داشتم از هیجان پس میافتادم که ادامه داد: ببخشید که بدون اجازه شمارتونو از تو گروه برداشتم تماس گرفتم،
مکث کرد بعد از یه ثانیه ادامه داد: تماس گرفتم که بگم دارم میرم کتاب فروشی اگر تمایل داشته باشید…
دلم طاقت نیاود با صدای آروم حرفشو قطع کردم: من کیش نیستم استاد برای سفر اومدم شمال.
بی صدا لب زد: شمال آدمو دلتنگ نمیکنه؟
وا رفتم دلتنگ چی؟ دلتنگ کی؟
تو گوشم زمزه کرد: هوای شمال آدم دلتنگو عاشق نمیکنه؟
آب شدم از خجالت نکنه لعیا چرت و پرت های ذهن خودشو گذاشته کف دست استاد؟
رمان از این همه جا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۳۳۱

خلاصه رمان : اتوبان مثل ماری سرد و تاریک به ناکجا آباد میرفت. باد سرد اواخر زمستان گاهی تکانی به ماشین میداد اما سرعت پژوی سیاه آنقدر زیاد بود که در مقابل باد سر خم نکند. جای تعجب داشت اتوبان که همیشه حتی در آن ساعت شلوغ بود آن شب خلوت بود و جز تک و توک ماشین هایی که شاید از مهمانی به خانه بر میگشتند خبری نبود اما راننده پژو شاید به عادت همیشه در خطوط خالی و خلوت لایی میکشید. همراهش سر خوش و هیجانزده بیآنکه از دیوانه بازیهای دوستش بترسد همراهی اش میکرد …
قسمتی از داستان رمان از این همه جا
باد سرد و گزنده انگار میخواست آخرین قدرت نمایی اش را بکند.
زمین پر از گل و لای بود و حرکت را سخت میکرد، به هر حال همه دور حفره تازه کنده شده گرد آمده بودند.
مردی در بلند گو با صدای گوش خراش چیزهایی به عربی فریاد میزد.
حاضران عده ای با کنجکاوی و بقیه با حزن و اندوه به صحنه دلخراش نگاه میکردند.
گیتی بی توجه به گل چسبنده روی جسد پسرش افتاده بود و سعی میکرد حقیقت را از زیر شال ترمه بیرون بکشد.
فریاد و ضجه دلخراشش اصلاً مفهوم نبود.
مادر و خواهرش مثل دو نگهبان دو طرفش ایستاده بودند، انگار منتظر بودند پا از خط نامرئی قوانین و عرف آن طرفتر بگذارد تا مانعش شوند.
گیتی اما به هیچ چیز جز پسرش فکر نمیکرد، پسر کوچک و نازنینش…
صدای ناله ها و گریه هایش اشک همه حاضران را در آورده بود.
خسرو هنوز در بیمارستان بستری بود و همین دیوانه ترش میکرد.
وقت خداحافظی رسیده بود، بهرام و یکی از دوستان خانوادگیشان دو طرف جسد را گرفته بودند که گیتی فریاد کشید: وای خسرو، آرش کجایید که شایان رو بدرقه کنید؟
کجایید بچه ام انقدر غریب و مظلوم داره میره… وای خدا آتیش گرفتم…
دارم میسوزم از غریبی شایان، از بی کسی اش دارم میمیرم خسرو…
خسرو کجایی ببینی دسته گلت رو دارن زیر خاک میذارن، آرش کجا موندی برادرت رو ببینی؟ آرش کجایی مادر که بوی شایان رو از تو بشنوم؟
رمان ناجی زخم خورده نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۳۴۱

خلاصه رمان :
ترنم با پدری متعصب و سختگیر، تمام دلخوشی زندگیش به وجود مادرش و پسرخالهاش الیاس عجین شده. صمیمیت و وابستگی او و الیاس به کودکیشان محدود نشده و همچنان باقیست. با اتفاقاتی آراز برادر ناتنی الیاس درگیر زندگی ترنم و الیاس میشود و فصل تازهای از زندگی برایشان رقم میخورد …
قسمتی از داستان رمان ناجی زخم خورده
الان چهار روز میشه الیاس گوشیشو خاموش کرده، دوبار هم رفتم دم خونه ش… خونه نبود!…
انگار بعد از بحثی که تو خونه شون شد، منم مقصر میدونه که از دیدن خودش محروم کرده!…
مامانم همش بهم میگه شاید میخواد یکم تنها باشه اینقدر دنبالش نباشم!…
اما من مثل مرغ پر کنده همش دارم گوشیمو چک میکنم شاید یه پیام بده قلبم آروم بگیره!…
الیاسی که من میشناختم، هیچوقت منو تو بیخبری از خودش زجر نمی داد!… باهرکی قهر میکرد، با من نه!
با اعصابی داغون کلیدو تو قفل چرخوندم…
امروز باز رفتم دم خونه الياس… باز شد سهمم انتظار از نبودش!…
با گذاشتن اولین قدم توخونه، بوی پیاز سرخ کرده زیر مشامم نشست… پس مامان از خونه خاله مهشید اومده!…
پاتند کردم… با همون شال و پالتو رفتم تو آشپزخونه: سلام مامان، چه خبر؟!
همه وجودم شده بود گوشام تا یه خبر بشنوم از الیاس…
از جلوی سینک ظرفشویی فاصله گرفت: سلام مادر، دیر کردی؟!
با اینهمه بیقراری، از سؤالش کلافه شدم… اما باید جواب میدادم.
-از اتوبوس جاموندم، ماشینم تو این هوای سرد به سختی گیرم اومد… حالا شما بگید چه خبر؟!
مامانم میدونست این روزا برای شنیدن یه خبر از الیاس دارم بدجوری بال بال میزنم!…
با دستمال دستشو خشک کرد: خالهتم هنوز از الیاس خبر نداره… داره از نگرانی دق میکنه!
انگار تموم امیدم به خاک نشست!…
شعله زیر ماهی تابه ای که بوی پیازش تموم خونه رو تسخیر کرده بود، کم کرد:
به آرازم که زنگ زد گفت بهتره یه مدت الیاس و به حال خودش بذاریم، باخودش تنها کنه… انگار اونم خبرشو نداره! …
رمان لمس تنهایی ماه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۹۹۹

خلاصه رمان : همیشه آدمها رو با ظاهرشون نباید قضاوت کرد. پشت همهی چهرههایی که میبینیم، آدمهایی هستن که نمیشه فهمید تو قلب و فکر و روحشون چه چیزی جریان داره. گاهی باید دستشون رو گرفت، روحشون رو لمس کرد و به تنهاییهاشون نفوذ کرد تا بشه اون پوستهی سفت و سخت رو شکوند. این قصه، قصهی بیرون کشیدن یه روح پاک از یه جسم خسته و آسیبدیدهست. قصهی دیدن زیباییهای ذاتی آدمها، بیتوجه به حصار جسمانی اونها. این قصه… یعنی قصهی «لمس تنهایی ماه» …
قسمتی از داستان رمان لمس تنهایی ماه
ماشین جلوی در بزرگ کارخانه توقف کرد و ماهرخ پیاده شد.
کیفش را روی شانه بالاتر کشید و نفس نامطمئنی بیرون داد.
فضای آنجا بزرگتر از حد تصورش بود، درهای کارخانه کاملا باز بود و جلوی ورودی ماشین رو با گیت مخصوص بسته شده بود.
به تابلوی بزرگی که بالای ساختمان کوچک نگهبانی خودنمایی میکرد نگاه انداخت.
اگر از همین جا برمیگشت و به استاد سلامی میگفت که نمیتواند درخواستش را قبول کند چه میشد؟
قلبش یکی درمیان میزد و چیزی در دلش مدام فرو میریخت که وجودش را بیشتر به تشویش میکشید.
مطمئن نبود از پس کاری که به او محول شده بربیاید. او فقط دنبال یک شغل ساده برای گذران زندگی بود اما حالا…
باید اعتماد به نفس همیشگی اش را برمیگرداند.
فرصتی شبیه به این شاید دیگر پیش نمیآمد، پس بهتر بود پشت پا به آن نزند، ضمن اینکه از همین حالا نسبت به گرفتن نتیجهی مثبت زیاد خوشبین نبود.
پلک هایش را روی هم گذاشت، دم عمیقی گرفت و با گفتن «بسم الله عزمش را برای ورود جزم کرد.
هنوز چیزی نشده باید خودش را برای رویارویی با هر رفتاری آماده می کرد.
ماسکی که از روی دهانش پایین داده بود را دوباره بالا کشید و به سمت ورودی رفت.
نگهبان از پنجرهی اتاقک سرش را بیرون کشید و با جدیت تمام پرسید: بفرمایید خانوم امرتون؟
بدون اینکه دست به ماسکش بزند یا توجهی به نگاه خیرهی مرد بدهد محکم جواب داد: میخوام برم دفتر مدیریت.
-بابت چه کاری؟
-برای استخدام …
رمان فتح شکست نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، معمایی
تعداد صفحات : ۷۴۷

خلاصه رمان : هیجده سال از ورشکستگی کارخونه ایرج میگذره و حالا به کمک دو تا دامادش کارخونه سر و سامونی گرفته… داستان درباره زندگی خصوصی و شخصیت بچه های ایرج و مشکلاتی هست که دشمن ایرج برای کارخونه ایجاد میکنه… -ماهرخ (دختر بزرگ خونواده) ۵ ساله که با شوهرش سیاوش رابطه ای نداره و در استانه طلاقه. -بهرخ (دختر کوچیکتر) به تازگی با سیاوش ازدواج کرده و مشکلات خودشونو دارن. -فرخ (پسر بزرگ خونواده) که خودشو مسئول خونواده میدونه قرار بود با دختری ازدواج کنه ولی… _شاهرخ (ته تغاری خونواده) پسری سر به هوا و شیطونه که به دلایلی اصرار به ازدواج با دختر عموش داره …
قسمتی از داستان رمان فتح شکست
دستی به موهایش کشید و برای استقبال ماهرخ سمت در قدم برداشت.
روی فرخ باز بود و عطرش آرامش خانهی مامان بدری را با خود به همراه میآورد.
-سلام.
فرخ خواست در را باز کند.
-سلام قهوه یا چای؟
بازوی فرخ را گرفت: هیچ کدوم. اومدم فقط یه سر بزنم باید برم دنبال مرواريد.
روی مبل های راحتی که خودش برای اتاق فرخ پسند کرده بود نشست.
چشم به ماکت اولین نقشهی فرخ دوخت که در حوالی نیاوران ساخته شد.
فرخ مقابلش نشست و دایرهی دیدیش محدود به چهره ای شبیه جوانی های ایرج شد.
فرخ دست به سینه لم داد و دستی پس گردنش کشید: چطوری؟.
موبایلش را سایلنت کرد تا در لحظه فقط برای فرخ باشد و دل ناکام و پر از دردهای ناگفته اش لبخند نا امیدش را روی لب نشاند.
-خوبم؛ خودت چطوری؟
فرخ پا روی پا انداخت و گذرا نگاهی به صفحهی ساعتش انداخت.
-زنده ام.
– پس زندگی کن فرخ.
-نمیشه وقتی هر وری میرم قدیر كيانفر صاف وسط این زندگی و ایستاده. خانوادگی کمر بستن به ویرونی مون.
-قدیر کیانفر هیچ غلطی نمیتونه بکنه.
-فعلا که کرده تاریخ تکرار شده ماهرخ… هجده سال پیش همش از جلو چشمم رد میشه با پوزخند یه دستم برام تکون میده.
با یک خیز بلند ایستاد و از کشوی میزش پاکت سیگار برداشت نخی آتش زد.
اذیت که نمیشی؟
ماهرخ سرش را تکان داد.
فندک را روی میز انداخت و سعی کرد قولی را که شکست فراموش کند.
مگر تارا قولش را نشکست که غیر از فرخ نام دیگری را نیاورد.
کام های عمیقی میگرفت و ماهرخ فقط نگاهش میکرد …