رمان آبان سرد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۰۱۹

خلاصه رمان : میان تلخی یک حقیقت دست پا میزدم و فریادرسی نبود. دستی نبود مرا از این برهوت بی نام و نشان نجات دهد. کسی نبود محکم توی صورتم بکوبد و مرا از این کابوس تلخ و شوم بیدار کند! چیزی مثل بختک روی سینه ام افتاده بود و انگار کسی با تمام قدرتش دست هایش را دور گلویم انداخته بود و داشت خفه ام می کرد! خفگی بهترین تعریف برای این حال نزار و بی نفسی بود. صدای جیغ مژگان را بیخ گوشم می شنیدم و…
قسمتی از داستان رمان آبان سرد
به خودم که آمدم دیدم دختر بچه ی شمس و آناهیتا فتاح روی پاهای من خوابش برده. به خودم که آمدم دیدم بی هیچ نسبت و دلیلی آمده ام تا برای آناهیتا فتاح، همسر شمس کادو تولد بخرم!
وقتی رسیدم آرام صدایش زدم و خیلی زود نشست چشم هایش را با پشت دست هایش مالید و پیاده شدیم.
دستش را محکم گرفتم تا این امانتی را خیلی خوب حفظ کنم.
وارد پاساژ که شدیم گرمای لذت بخشی حالمان را جا آورد. اوا هنوز خواب الود و کسل بود. -آوا جان؟
سر بالا آورد و نگاهم کرد چشم هایش خمار بود و خسته و من فکر کردم چرا این بچه باید این قدر خســـته باشـــد و احتمالا تمام روز تعطیلش را کنار مادرش در محل کارش گذرانده باشد؟
این زن و شوهر کمی عجیب بودند. -بله ماهک خانوم؟
ایستادم و مقابلش روی پاهایش نشستم: با من غربی میکنی؟ -غریبی؟
لبخند زدم و شال گردنش را مرتب کردم.
-منظورم اینکه از من خجالت نکش باهام راحت باش رفیق شدیم دیگه مگه نه؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد و ادامه دادم: – آفرین دختر خوب. من و ماهک صدا کن خب؟ – باشه. _بریم سراغ ساعت پس؟
اهوم بامزه ای گفت و راه افتادیم سمت مغازه ها پشت ويترين ها بغلش می کردم تا بهتر ببیند و انتخاب کند. عجیب بود که این قدر زود با تمام سختی و تلخی هایم با این بچه اوخت شده بودم.
رمان آبان سرد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۰۱۹

خلاصه رمان : میان تلخی یک حقیقت دست پا میزدم و فریادرسی نبود. دستی نبود مرا از این برهوت بی نام و نشان نجات دهد. کسی نبود محکم توی صورتم بکوبد و مرا از این کابوس تلخ و شوم بیدار کند! چیزی مثل بختک روی سینه ام افتاده بود و انگار کسی با تمام قدرتش دست هایش را دور گلویم انداخته بود و داشت خفه ام می کرد! خفگی بهترین تعریف برای این حال نزار و بی نفسی بود. صدای جیغ مژگان را بیخ گوشم می شنیدم و…
قسمتی از داستان رمان آبان سرد
به خودم که آمدم دیدم دختر بچه ی شمس و آناهیتا فتاح روی پاهای من خوابش برده. به خودم که آمدم دیدم بی هیچ نسبت و دلیلی آمده ام تا برای آناهیتا فتاح، همسر شمس کادو تولد بخرم!
وقتی رسیدم آرام صدایش زدم و خیلی زود نشست چشم هایش را با پشت دست هایش مالید و پیاده شدیم.
دستش را محکم گرفتم تا این امانتی را خیلی خوب حفظ کنم.
وارد پاساژ که شدیم گرمای لذت بخشی حالمان را جا آورد. اوا هنوز خواب الود و کسل بود. -آوا جان؟
سر بالا آورد و نگاهم کرد چشم هایش خمار بود و خسته و من فکر کردم چرا این بچه باید این قدر خســـته باشـــد و احتمالا تمام روز تعطیلش را کنار مادرش در محل کارش گذرانده باشد؟
این زن و شوهر کمی عجیب بودند. -بله ماهک خانوم؟
ایستادم و مقابلش روی پاهایش نشستم: با من غربی میکنی؟ -غریبی؟
لبخند زدم و شال گردنش را مرتب کردم.
-منظورم اینکه از من خجالت نکش باهام راحت باش رفیق شدیم دیگه مگه نه؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد و ادامه دادم: – آفرین دختر خوب. من و ماهک صدا کن خب؟ – باشه. _بریم سراغ ساعت پس؟
اهوم بامزه ای گفت و راه افتادیم سمت مغازه ها پشت ويترين ها بغلش می کردم تا بهتر ببیند و انتخاب کند. عجیب بود که این قدر زود با تمام سختی و تلخی هایم با این بچه اوخت شده بودم.
رمان دلبر برای رئیس مافیا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی
تعداد صفحات : ۸۲۵

خلاصه رمان : ماتئو؛ من برای این کار وقت ندارم. افرادم یه جاسوس رو توی کارخونه کشتی سازی متروکه قدیمی دستگیر کردن و الان باید با اون مقابله کنم وگرنه خطر ازدست دادن این اتحاد رو دارم. معلوم شد جاسوس مرد نیست، زنه. زنی دوست داشتنی که ادعا میکنه فقط برای اکانت کتابخونه مجازیش عکس می گرفته. هر چی که هست به سختی میتونم حرفهاش رو باور کنم…دارلین؛ فقط داشتم عکس میگرفتم! قسم میخورم که اصلا هیچ چیز دیگه ای درباره اون کشتیسازی رها شده وحشتناک نمیدونستم گنگسترهای تبهکاری منو ربودن و حتی اجازه نمیدن که قبل از کشیدن کیسه نایلونی روی سرم و هل دادن من توی ماشین، از خودم دفاع کنم.
قسمتی از داستان رمان دلبر برای رئیس مافیا
“دارلین” ماتئو ده دقیقه پیش منو در اتاقم پیاده کرد. با هر قدم بیشتر در پوسته سرد و بی رحم خودش فرو می رفت.
فکر میکنم تا حدی به خاطر اون مردی بود که با ما راه می رفت، و تا حدی به این دلیل که اون مطمئن نبود که چطوری اتفاقات کتابخونه رو پردازش کنه.
می دونم که هنوز دارم سعی می کنم خودمم اینو بفهمم. در حال حاضر، من جلوی یه کمد دیواری که مثل یه اتاق بود و شکلش عجیب و غریبه ایستادم.
کمد پر از هر نوع لباس قابل تصور هست… همراه با لوازم جانبی و لباس زیرهای مناسب. همه سایز من هستن، تا لباس و کفش هم واسم چیده شده بود.
چطور همچین کار کوفتی و جهنمی رو کرده؟ شاید دیشب بیشتر از اونچه فکر می کردم خسته بودم که اگه کسی وارد اتاق شده و کمد رو با لباس های کل فروشگاه پر کنه متوجه نشده باشم.
متوجه شدم که زنی که لباس های منو برداشته هم برای خرید فرستاده شده اشه…. یا حداقل اندازه های منو به کسی که خرید کرده، داده.
برای کسی که در تمام عمرش لباس های دست دوم و ارزون قیمت پوشیده و در حال حاضر از فروشگاه های دست فروشی خرید میکنه،
واسم سخته که پول و منابعی که برای انجام چنین اتفاقی نیازه رو بتونم ازش سر در بیارم و بفهممش و این همه پول و قدرت و امکانات رو باور کنم.
اجازه میدم تا انگشتام روی لباس های شب ابریشمی، ژاکت های کشمیری، تاپ های توری و شلوار جین نرم بچرخن تا اینکه به کمد برسم که به دیوار پشتی چسبیده.
رمان تقاص یک رویا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، پلیسی، مافیایی
تعداد صفحات : ۵۷۳

خلاصه رمان : ابریشم دختر سرهنگ راد توسط گرگ بزرگترین خلافکار جنوب کشور دزدیده میشه و به عمارتش برده میشه. درهان (گرگ) دلبسته ابریشمی میشه که دختر بزرگترین دشمنه و مجبورش میکنه باهاش ازدواج کنه. با ورود ابریشم به عمارت گرگ رازهایی فاش میشه که…
قسمتی از داستان رمان تقاص یک رویا
با خداحافظی از سوگل به سمت ماشین حرکت کردم اما هیچوقت نمی دونستم این آخرین دیدارم با سوگله و آینده اتفاقات زیادی برام رقم زده.
به سمت پارکینگ میرفتم که بابا زنگ زد + الو سلام؛ جانم بابا. -ابریشم به سمت بیمارستان نرو اونجا شاید خطر ناک باشه برو خونه برای مه لقا دوتا محافظ گذاشتم. ماشینت بزار هر جا هست بمونه تو با امیر برو.
+ نه بابا باید مامانو ببینم. _دخترم تا صبح مامانتم مرخص میشه و میبینیش و منم تاصبح رسیدم شیراز.
+ نه بابا باید مامانو ببینم ترو خدا بزار برم -پس با امیر برو.
در حین حرف زدن با بابا با صدای شخصی به عقب برگشتم -سلام خانم راد لطفا با من بیاید منو پدرتون فرستاده. + سلام ولی من خودم ماشین دارم.
-به بچه ها میگم ماشینو بیارن براتون توجهم به صدای بابا پشت خط جلب شد بابا جان گوشیو بده دست امیر.
با گرفتن گوشی سمتش صدای صحبت هاشو شنیدم. اما سرهنگ اینکار خیلی خطرناکه _باشه چشم هر طور شما بخواید خداحافظ.
گوشیو به سمتم گرفت ومن صدای بابا رو شنیدم: -ابریشم بهش گفتم ببرتت بیمارستان بعد بیمارستانم مستقیم میرسونتت خونه امروز خونه دوستت سوگل نمیری.
+ چشم بابا. با پایان تماس دنبال شخصی که بابا با اسم امیر صداش زده بود رفتم. به سمت ال نود سفید رنگی رفت و در جلو رو برام باز کرد تا اول من سوار بشم.
با تشکر سوار شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم با رسیدن به بیمارستان و انجام هماهنگیای لازم وارد بیمارستان شدیم.
رمان خانم جذاب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۰۱۵

خلاصه رمان : همتا دختر ساده ای که با مردی به نام حسام که دارای مشکل روانی است ازدواج می کند اما شب اول عروسیشون اتفاقی میوفته که…
قسمتی از داستان رمان خانم جذاب
حسام تا دیر وقت نیومد و من همون جا جلوی تلوزیون خوابم برده بود. نیمه هشیار بودم که دستی رو کتفم نشست.
با دیدن حسام توی جام پریدم و گفتم: _کی اومدی؟
حالت هاش اصلا عادی نبود؛ چشم هاش قرمزشده بود و تلو تلو می خورد! شک نداشتم که گیجه.
دستمو گرفت و با صدای آروم و کش داری گفت: _ بهم گفت دیگه اسم تورو جلوش نبرم، گفت یه نفر دیگه پیدا کن مبرات! چیکار کرده بودی باهاش؟
ترسیده توی جام تکون خوردم که با صدای بلند تری ادامه داد: _چیکارکرده بودی همتا؟
_ آروم باش حسام، من هیچی نگفتم اون مثل وحشی ها رفتار می کرد من فقط خسته شده بودم؛ دیگه نمی تونستم تحملش کنم.
چشم های گیجش غمگین شد و تلو تلو خوران ازم دور شد.
با رفتنش نفس راحتی کشیدم و به مبل ها تیکه دادم. خیالم از نیومدن اردلان راحت تر شد و این بار با ارامش بیشتری رفتم تا سر جام بخوابم… هرچند رفتار حسام کمی منو نگران می کرد…
صبح زود از خواب بیدار شدم، به خودم ادکلن اسپری کردم و رفتم پایین. حسام تازه بیدار شده بود و از چشم هم های قرمز شده اش مشخص بود که خواب درستی نداشته.
_ سلام عزیزم؛ صبحانه خوردی؟ دلخور نگاهم کرد و گفت: نه!
خوب بود دیگه…! باید ناز و ادا های آقا رو هم تحمل می کردم. میز رو چیدم و صداش کردم که بیاد…
وقتی اومد؛ زیر چشمی همه حرکاتش رو آنالیز می کردم. بغ کرده چاییش رو هم میزد و به میز خیره شده بود…
رمان جاوید در من نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۷۶۷

خلاصه رمان : درباره زندگی آرامِ دختريست كه با شروع عمليات ساخت و ساز برابر كافه كتاب كوچكش و برگشت برادر و پسرخاله اش از آلمان، اين زندگی آرام دستخوش نوساناتي مي شود.
قسمتی از داستان رمان جاوید در من
تا آخر شب از کنار مادرجان تکان نخوردم و غرهایش را به جان خریدم.
دائم می گفت بروم ببینم لیلا یک دفعه کاری چیزی نداشته باشد.
نمی خواستم بروم. از رویت دوباره غول بیابانی می ترسیدم.
از دیده شدن توسط و نداد هم ترس بدی در جانم ریشه داشت.
امشب اگر تمام می شد و من در تختم آرام می گرفتم، برایم اتفاق خوبی تلقی می شد.
بابا – لعیا بابا چرا هیچی نمی خوری؟
مادرجان – باید رژیم بگیره… شام براش سمه.
نیشخند زدم. نمی دانم چرا مامان و مادرجان فکر می کردند که همه باید اندام عالی داشته باشند.
من به همین چاق بودن و راحتی ام راضی بودم. اصلا من این خودم را دوست داشتم.
بابا – رژیم برای چی بگیره؟… دخترم خیلی هم خوبه… زیباست…. آدم لذت می بره از نگاه کردن بهش.
عمو – فکر زیبا آدم رو زیبا میکنه… لعیا فکرش زیباست.
مادرجان چشم غره ای به پسرانش رفت و من به خنده افتادم.
خنده ام شاید تلخ بود. اما به هر حال خندیدم و بابا به خنده ام لبخند زد.
ليلا و ونداد که رقص دو نفرشان را برای اختتامیه مراسم انجام دادند، پانچم را پوشیدم.
مامان و بابا در حال بدرقه مهمان ها بودند و من گوشه ای نزدیک درب باغ منتظرشان ایستاده بودم.
لهراسب باید عمو و مادرجان را به خانه می رساند و خدا را شکر می توانستم تمام راه برگشت را بخوابم.
تکیه به دیوار داشتم و مرد غول پیکر را دیدم که با تعارفات بی نهایت خاله نزدیک شد.