رمان سیاووش به قلم آیدا، داستان زندگی مردی متعصب و غیرتی به نام سیاوش است که با اصرار مادرش، با دختری بیست ساله به نام دلیار ازدواج میکند.
اما بعد از مدتی، از او طلاق میگیرد و به امون خدا رهایش میکند.
تا جایی که متوجه میشود دلیار باردار است و بچهاش در شکم او نفس میکشد. دلیار را پیدا میکند و پیش خودش میآورد اما عکس های فتوشاپی دستش میرسد که…
رمان در ژانر عاشقانه و معمایی نوشته شده. روایتی خوب و زیبا دارد و نشان از درد و رنج دختری میدهد که چطور به ناحق مجازات ميشود.
مناسب برای عزیزانی که علاقه به این ژانر دارند.
رمان سیاووش به قلم آیدا، داستان زندگی زنی است که از شوهرش سیاوش طلاق میگیرد و بعد از مدتی متوجهی بارداریاش میشود.
سیاوش که این موضوع را میفهمد؛ دلیار را به زور پیش خودش نگه میدارد اما…
بدون اینکه منتظر جوابی ازش بمونم. با قدمای محکم سمت در ورودی رفتم
چنگی به دستگیره در زدم و با صدای خش دار غریدم :
_ میرم پیداش کنم!!! اما تو اون موقع پامو تو این خونه نمیذارم!! بعد از پیدا کردنش هم دسته زنمو میگیرمو و از این خونه نحس گورمو گم میکنم!! فهمیدی مامان?! میرم!!!
_ د…داداش
با اخم به در زل زدم!! دیگه حتی نمیخواستم به عقب برگردم و به قیافه هاشون زل بزنم!!!
با دلهوره ادامه داد :
_ داداش دلیار رفته پیش عمو بهمن!!
بی اختیار به عقب برگشتم!!! جوری به عقب برگشتم که صدای مهره های گردنم به صدا دراومد
دسته خودم نبود!!! دسته خودم نبود که تا اسمش می اومد به این حال و روز می افتادم!!
به حال و روزی شبیه به یه بیمار کرونایی!!
بیماری که از وجود ویروس تنگی نفس می گرفت!! سینه اش به خس و خس می افتاد!!
بهمن برای من مثل یه ویروس بود!!! ویروسی که بهم یادآوری می کرد مامانم بعد از این همه سال بازم اونو میخواد
حالم از محمود جهان آرا بهم می خورد!! ولی نمیتونستم مُنکِر این بشم که وقتی عشقه بین همسرش و داداششو میبینه چطوری مثل یه بیمار مازوخیسم میشه!!
_ ب…بهمن!!
نیم نگاهی به رنگ پریده اش انداختم!! نتونستم نیش نزنم!!! نتونستم همینطوری بمونم و هیچی نگم!!
با پوزخند زمزمه کردم :
_ چیه مامان?! دلت برای برادرشوهرت تنگ شده?!
بی حال کنار جدول نشستمو عُقی زدم!!! با هر عُقی که میزدم دلم میخواست تمومه امشبو بالا بیارم!!!
تا لحظه آخر منتظر بودم!!! نمیدونم چطوری!! ولی دلم میخواست یه معجزه ای رخ بده که سیاووش سر برسه!!
دلم میخواست حتی شده یه ردیاب تو جیبم گذاشته باشه که حداقل اونطوری پیدام کنه
ولی پیدام نکرد!!! ولی نیومد!!
وقتی اونطوری با بی رحمی تموم جنازه بی جونش رو توی اتاق خواب می کشیدم حالم از خودم بهم خورد
آره!!! مُرده بود!!! حالا از امشب به بعد من قاتل شده بودم!!!
یه قاتله فراری!!! تنش سرد بود…رنگش پریده بود
همه اینا نشون میداد که مُرده بود
با گوشه ی آستینم دور دهنمو پاک کردم و از جام بلند شدم
میدونستم ته بی رحمی بود…میدونستم دور از انسانیت بود!!
ولی….
ولی اگه میموندم گیر می افتادم!!
نمیخواستم نصف سنمو پشت میله های زندون سر کنم و آخرش هر روز استرسه اینو داشته باشم که کی میرم بالای دار
سردرگم لب زدم :
_ چ…چمدونم!! چمدونم کجاست?!
سرمو بین دستم گرفتم و با حرص زیرلب گفتم :
_ لعنتی!!! همه اش پشت هم بد بیاری!! لعنت بهت سیاووش…لعنت!!
ب…باید بر می گشتم!!! همه ی زندگیم اونجا بود
سردرگم به دور و ورم نگاه کردم!!! حتی نمیدونستم کجام!! چطوری میخواستم برگردم به اون خونه!!
نفس عمیقی کشیدم و با پاهای لرزون سمته پیاده رو راه افتادم!!!
دستی به پیشونیم کشیدم و با رسیدنم به سر کوچه زیرلب گفتم :
_ خ…خدایا لطفا ، فقط این بار هوامو داشته باش!!! دوباره گیر یکی دیگه نیوفتم
_ دخترم اینجا چیکار میکنی این موقعه شب?!
با دلهوره عقب برگشتم و با دیدن تاکسی ترسیده گفتم :
_ آ…آقا توروخدا ، خواهش میکنم!! میشه منو برسونید خونه امون?!
سری تکون داد
_ آره دخترم بیا!!!
با قدردانی بهش نگاه کردم!!! زیرلب زمزمه کردم :
_ ممنونم!!! واقعا ممنونم!!! خدا خیرتون بده آقا
با استرس رو صندلی جا گرفتم و دستای سردمو تو هم قلاب کردم و با ضربان قلبی که بالا رفته بود به در ماشین چسبید
_ کجا برم دخترم?!
_ ل…لطفا برید زعفرونیه!!
بطری آبی جلوم گرفت و با مهربونی لب زد :
_ بیا دخترم!!! داری پس میوفتی.
رمان سیاووش به قلم آیدا را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نويسنده میتوانید تهیه کنید.
آیدا با نام مستعار بارلی، به تازگی وارد دنیای نویسندگی شده و بیست و دوسال سن دارد.
رمان سیاووش – فروش مجازی
رمان قلب مدفون نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، فانتزی، تخیلی، هیجانی، معمایی
تعداد صفحات : 1023

خلاصه رمان : «ساکنین جزیره ی «میریاد» برای قرن ها، خدایان بی رحم و ترسناکی را می پرستیدند که از زیر دریا سر بر می آوردند. اکنون، سی سال از نابودی خدایان می گذرد و افرادی که جرأت می کنند به زیر آب بروند و بقایای جادویی خدایان را پیدا کنند، می توانند ثروت زیادی را از طریق فروش این بقایا به دست آورند. نوجوانی چهارده ساله و بی سرپرست به نام «هارک»، از طریق تعریف کردن داستان هایی غیرواقعی به مشتریان ساده لوح پول درمی آورد، در حالی که آرزوی آینده ای بهتر را در سر دارد. بهترین دوست «هارک»، «جلت»، همیشه از او مراقبت کرده است. «جلت» اما فریبکار، سوءاستفاده گر و خطرناک نیز هست. درست زمانی که فرصت هایی جدید برای «هارک» پیش می آید، «جلت» او را وارد یک نقشه ی مخاطره آمیز دیگر می کند. «جلت» در این ماجراجویی تا آستانه ی غرق شدن پیش می رود اما…
قسمتی از داستان رمان قلب مدفون
جلت از هارک خواسته بود آن روز صبح کنار تلمبهخانه به دیدنش برود تا دربارهٔ «کاری» حرف بزنند که یک نفر میخواست برایش بکنند. هارک دو ساعت آنجا منتظرش مانده بود تا اینکه دیگر ناامید شده بود. جلت همیشه همینطوری بود. وقتهایی که مهم بود همیشه در کنارت بود، اما بقیهٔ وقتها بدون اینکه توضیحی بدهد یا عذرخواهی کند، مثل گربهها برای خودش میآمد و میرفت.
هارک میدانست که احتمالاً جلت سرش به جایی گرم شده. با وجود این، با هر ساعتی که میگذشت و از بهترین دوست هارک خبری نمیشد کرم انگل تهوعآور اضطراب مثل خوره به جان دلورودهاش میافتاد. جلت دشمن زیاد داشت و گذشتهاش هم پر از اتفاقهایی بود که گاهی دامنگیرش میشدند.
مرد تاجر چشمهایش را هم کشیده بود و از دریچهٔ دوربینِ تکچشمی به اسکله نگاه میکرد. «حالا چهجوری باید فرزند اعماق رو تشخیص بدیم؟»
***
نسیمی که زیر صخره برآمده میوزید، خیلی خنک و آرامشبخش بود. آبچالههای خنکی که هارک وسطشان ایستاده بود خوشایند بودند و پاهایش را قلقلک میدادند. حس خلأ و سبکی در وجودش گسترده شد و تا نوک انگشتانش رسید. ذهنش ساکت بود. دارم چیکار میکنم؟
هارک محکم خودش را تکانتکان داد. چند وقت بود که همینجوری آنجا ایستاده بود؟ نمیدانست. باید همین حالا دستبهکار میشد، وگرنه جلت… سکوت توی سرش نجوا کرد: شاید همین حالا هم دیگه دیر شده باشه. میتوانست در آن سکوت بغلتد و آنوقت واقعاً دیر میشد، دیگر کاری از دستش برنمیآمد…
هارک با خودش گفت: جلت اون پایینه. فکرت رو به کار بنداز! لحظههای ارزشمند مثل حلقههای زنجیر که روی قرقره میسرید شتابان از دستش میگریختند.
رمان پروانه ام نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اربابی
تعداد صفحات : ۱۷۶۱

خلاصه رمان : با قتل مشکوک “سیاوش امیر افشار”، برادر کوچکترش “آوش” به ایران فرا خونده میشه. برای تصرف و کنترل همه چی… حتی بیوهی جوان و حاملهي برادرش …
قسمتی از داستان رمان پروانه ام
در عالم خواب و بیداری به سر میبرد… چیزی از دنیای اطرافش نمیفهمید. گرمش بود… و تب داشت انگار !…
صداهایی ناواضح می شنید: لب هاش چه کبوده! انگار خون توی بدنش نیست!
-بطری بخور رو دوباره بگیر زیر دماغش!
-این دایه سیاه لعنتی نیومد؟!
-بجنبید دخترا!… بازم دستمال تمیز بیارید!
پروانه هراسناک از موقعیت خودش… ناگهان از جا پرید.
دستی نشست روی شونه اش نشست: آروم باش دختر جون! هیچی نیست!… اروم بگیر!
پروانه دوباره سر روی بالش گذاشت و از لای پلکهای سوزانش نگاه کرد به صورت خانم بزرگ… که خیلی نزدیکش بود!…
بعد دستش رو گذاشت روی پیشونی پروانه و بعد کلافه و عصبی به کسی که پروانه نمیدیدش… توپید:
-سیاوش کجاست؟!… سیاوش رو پیدا کنید!… این دختر همین حالا باید بره بیمارستان ملک افشاریه!
از روی لبهی تختخواب بلند شد… پروانه باز چشم هاشو بست.
درد داشت و ضعف عجیبی در تمام بدنش موج میزد. حس میکرد روحش رو از بدنش بیرون کشیدن!
صداهای اطراف هنوز توی گوشش میپیچید که دوباره از هوش رفت.
اینبار در عالم خواب و بیداری… به ده سال قبل رفت.
وقتی یک دختر بچهی هشت ساله بود و از پشت ستون چوبی ایوان به حیاط گل آلود نگاه میکرد.
برای اولین بار هیولای نفرت انگیز زندگیش رو ملاقات کرده بود… سیاوش خان امیر افشار!
-گفته بودم بیچاره میکنم احد رو!… گفته بودم جلوشو بگیر، پیرمرد! …
و پدر بزرگش که زانو زده بود مقابل پاهای اون… مثل گوسفند آمادهی ضبحی در برابر سلاخ خودش… گردن کج کرده بود و گریه میکرد.
-خانزاده ببخش! به بزرگی خودت… پسر نادون منو ببخش!
البته… در عالم کودکیش هم میدونست که قرار نیست چیزی بخشیده بشه! عمه طوبی گفته بود… امیرافشارها هیچوقت چیزی رو نمیبخشن!
رمان ماهلین نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی، مذهبی
تعداد صفحات : ۱۴۰۴

خلاصه رمان : پریماه سال ها قبل نامزدیش را با محمد پسر سربریز و ساکت برهم زده حالا که پدرش، به دلیل ورشکستگی فوت کرده و مادرش دوباره ازدواج کرده است با دایی و زن دایی اش زندگی می کند، محمد با کوهی از عقده و دلی پر از انتقام برگشته تا پریماه را به عقد خود در اورد…
قسمتی از داستان رمان ماهلین
ساعت چهار و نیم شب بود با نوری که در پنجره ی اتاقش خورد چشم هایش به سختی گشوده شد و خمیازه کشید.
به یاد اینکه محمد بیرون بوده و به احتمال زیاد نور ماشین محمد است با بیخیالی دوباره چشم بست.
طولی نکشید که صدای زنگ موبایلش دوباره خواب را به موبایلش دوباره خواب چشم هایش حرام کرد.
غُرغر کنان ملافه را کنار زد. با چشم های نیمه باز و لبانِ آویزان، موبایل را چنگ زد و بدون توجه به اسم شخص، جواب داد: بله؟
محمد لبخند زد. – بیداری؟
_زده به سرت؟ خواب بودم بیدارم کردی… چی میخوای؟
اگر برای صدای خواب آلود و خسته ی دخترک میمرد، کم نبود!!
سری تکان داد تا آفکار بیهوده را از خود دور کند.
_یه پاکت مشکی توی کشوی اولی کمدم هست بیارش پایین برام. _نوکرتم مگه!
– زود باش پریما باید بگردم کارخونه کلی کار مونده تا صبح تموم کنم… کلید و فراموش کردم بدو…
پریماه تماس را پایان داد و دستی به پلک هایش کشــــــیـد.
پاکت را برداشت و با همان سر و صورت بهم ریخته و لباس لخت و عور، روانه ی حیاط شد.
محمد ماشین را خاموش کرده بود و آن سوی کوچه تکیه به ماشین، در حالی که دستانش در جیب شلوار اسپورت مشکی رنگش بود منتظر به در نگاه دوخته بود.
با دیدن پریماه سریع به طرفش رفت: _اینم نمیپوشیدی که همسایه ها قشنگ حض کنن…
دخترک با همان چشم های پُف کرده با بی اعتنایی جلو رفت. پاکت را بالا آورد که محمد لبخندش کش آمد…
رمان نقره ریس نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : درام، هیجانی، تخیلی، فانتزی
تعداد صفحات : 669

خلاصه رمان : «میریم» فرزند خانواده ای نزول خوار است، اما خانواده به خاطر ناتوانی پدرش در جمع آوری بدهی ها، با مشکل مواجه شده است. پدر «واندا»، هم او و هم برادرانش را مورد آزار و اذیت قرار می دهد و تمام درآمد خانه را صرف اعتیادش به الکل می کند. «آیرینا» می داند که نمی تواند کمک چندانی به پدرش بکند و تنها شانسش در زندگی این است که منتظر ازدواج بماند. «نوویک» از طریق داستان این سه زن، سوالاتی مهم را درباره ی قدرت، انتخاب، تبعیض، زیبایی و هویت مطرح می کند. هر کدام از این سه زن، به شیوه ای مختلف با جادو رو به رو می شود: توانایی در تبدیل نقره به طلا، دروازه هایی رو به جهانی یخ زده، خانه ای که در چندین قلمرو وجود دارد، موجودی اهریمنی، یا یک پادشاه یخی. هر کدام از آن ها باید تصمیم بگیرند که برای نجات مردم خود، چه چیزی را قربانی خواهند.
قسمتی از داستان رمان نقره ریس
داستان واقعی حتی نیمی از زیبایی چیزی که شنیده اید را ندارد. در داستان واقعی دختر آسیابان موهای طلایی بلند، میخواهد برای خود یک لرد، پرنس یا پسر یک مرد ثروتمند را پیدا کند، پس نزد نزول خور میرود و پول یک حلقه و گردنبند را امانت میگیرد و خود را برای جشن بزک و دوزک میکند. به اندازه کافی هم زیباست، پس لرد، پرنس یا پسر مرد ثروتمند متوجه او میشود با او میرقصد و پس از تمام شدن مراسم ،رقص در انبار علوفه با او همراه میشود؛ بعد پسر به خانه بازمیگردد و با زن ثروتمندی که خانواده اش برایش انتخاب کرده اند ازدواج میکند.
دختر آسیابان که سرش کلاه رفته به همه میگوید نزول خور همدست شیطان است و اهالی روستا نزول خور را بیرون یا شاید حتی سنگسار میکنند؛ بنابراین حداقل دخترک جواهرات را به عنوان جهیزیه نگه میدارد؛ بعد از آن آهنگر با او ازدواج می کند و فرزند اولشان کمی زودتر از موعد متولد میشود. هدف داستان همین است که نشان دهد چگونه از زیر پرداخت بدهی هایتان شانه خالی کنید. این داستان را به این شکل تعریف نمی کنند؛ اما داستان واقعی را من میدانم. میدانید، پدرم یک نزول خور بود. پدرم در کار خود ماهر نبود. اگر کسی سروقت پول او را پس نمی داد، پدرم حتی به روی طرف نمی آورد.
فقط اگر گنجه های مان کاملاً خالی میشد یا وقتی کفشهایمان آن قدر می پوسید که از پایمان می افتاد، مادرم بعد از رفتن من به رختخواب با پدرم صحبت میکرد. آن وقت بود که پدر با ناراحتی به در خانه ی چند نفر میرفت و با عذرخواهی از آنها درخواست میکرد بخشی از پولی که بدهکار بودند را پس دهند. پدرم از نه گفتن متنفر بود و اگر پولی در خانه داشتیم و کسی درخواست قرض میکرد حتی اگر خودمان پول کافی نداشتیم به او قرض می داد. پس تمام پولهای پدرم که بیشترش جهیزیه مادرم بود در خانه ی مردم بود؛ و همه این وضع را دوست داشتند، با اینکه می دانستند باید خجالت بکشند؛ بنايات حتى وقتی من می توانستم بشنوم، اغلب آن داستان را تکرار می کردند، شاید هم عمدا وقتی من آن طرف ها بودم تعریف می کردند.