رمان از این همه جا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۳۳۱

خلاصه رمان : اتوبان مثل ماری سرد و تاریک به ناکجا آباد میرفت. باد سرد اواخر زمستان گاهی تکانی به ماشین میداد اما سرعت پژوی سیاه آنقدر زیاد بود که در مقابل باد سر خم نکند. جای تعجب داشت اتوبان که همیشه حتی در آن ساعت شلوغ بود آن شب خلوت بود و جز تک و توک ماشین هایی که شاید از مهمانی به خانه بر میگشتند خبری نبود اما راننده پژو شاید به عادت همیشه در خطوط خالی و خلوت لایی میکشید. همراهش سر خوش و هیجانزده بیآنکه از دیوانه بازیهای دوستش بترسد همراهی اش میکرد …
قسمتی از داستان رمان از این همه جا
باد سرد و گزنده انگار میخواست آخرین قدرت نمایی اش را بکند.
زمین پر از گل و لای بود و حرکت را سخت میکرد، به هر حال همه دور حفره تازه کنده شده گرد آمده بودند.
مردی در بلند گو با صدای گوش خراش چیزهایی به عربی فریاد میزد.
حاضران عده ای با کنجکاوی و بقیه با حزن و اندوه به صحنه دلخراش نگاه میکردند.
گیتی بی توجه به گل چسبنده روی جسد پسرش افتاده بود و سعی میکرد حقیقت را از زیر شال ترمه بیرون بکشد.
فریاد و ضجه دلخراشش اصلاً مفهوم نبود.
مادر و خواهرش مثل دو نگهبان دو طرفش ایستاده بودند، انگار منتظر بودند پا از خط نامرئی قوانین و عرف آن طرفتر بگذارد تا مانعش شوند.
گیتی اما به هیچ چیز جز پسرش فکر نمیکرد، پسر کوچک و نازنینش…
صدای ناله ها و گریه هایش اشک همه حاضران را در آورده بود.
خسرو هنوز در بیمارستان بستری بود و همین دیوانه ترش میکرد.
وقت خداحافظی رسیده بود، بهرام و یکی از دوستان خانوادگیشان دو طرف جسد را گرفته بودند که گیتی فریاد کشید: وای خسرو، آرش کجایید که شایان رو بدرقه کنید؟
کجایید بچه ام انقدر غریب و مظلوم داره میره… وای خدا آتیش گرفتم…
دارم میسوزم از غریبی شایان، از بی کسی اش دارم میمیرم خسرو…
خسرو کجایی ببینی دسته گلت رو دارن زیر خاک میذارن، آرش کجا موندی برادرت رو ببینی؟ آرش کجایی مادر که بوی شایان رو از تو بشنوم؟