رمان ناجی زخم خورده نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۳۴۱

خلاصه رمان :
ترنم با پدری متعصب و سختگیر، تمام دلخوشی زندگیش به وجود مادرش و پسرخالهاش الیاس عجین شده. صمیمیت و وابستگی او و الیاس به کودکیشان محدود نشده و همچنان باقیست. با اتفاقاتی آراز برادر ناتنی الیاس درگیر زندگی ترنم و الیاس میشود و فصل تازهای از زندگی برایشان رقم میخورد …
قسمتی از داستان رمان ناجی زخم خورده
الان چهار روز میشه الیاس گوشیشو خاموش کرده، دوبار هم رفتم دم خونه ش… خونه نبود!…
انگار بعد از بحثی که تو خونه شون شد، منم مقصر میدونه که از دیدن خودش محروم کرده!…
مامانم همش بهم میگه شاید میخواد یکم تنها باشه اینقدر دنبالش نباشم!…
اما من مثل مرغ پر کنده همش دارم گوشیمو چک میکنم شاید یه پیام بده قلبم آروم بگیره!…
الیاسی که من میشناختم، هیچوقت منو تو بیخبری از خودش زجر نمی داد!… باهرکی قهر میکرد، با من نه!
با اعصابی داغون کلیدو تو قفل چرخوندم…
امروز باز رفتم دم خونه الياس… باز شد سهمم انتظار از نبودش!…
با گذاشتن اولین قدم توخونه، بوی پیاز سرخ کرده زیر مشامم نشست… پس مامان از خونه خاله مهشید اومده!…
پاتند کردم… با همون شال و پالتو رفتم تو آشپزخونه: سلام مامان، چه خبر؟!
همه وجودم شده بود گوشام تا یه خبر بشنوم از الیاس…
از جلوی سینک ظرفشویی فاصله گرفت: سلام مادر، دیر کردی؟!
با اینهمه بیقراری، از سؤالش کلافه شدم… اما باید جواب میدادم.
-از اتوبوس جاموندم، ماشینم تو این هوای سرد به سختی گیرم اومد… حالا شما بگید چه خبر؟!
مامانم میدونست این روزا برای شنیدن یه خبر از الیاس دارم بدجوری بال بال میزنم!…
با دستمال دستشو خشک کرد: خالهتم هنوز از الیاس خبر نداره… داره از نگرانی دق میکنه!
انگار تموم امیدم به خاک نشست!…
شعله زیر ماهی تابه ای که بوی پیازش تموم خونه رو تسخیر کرده بود، کم کرد:
به آرازم که زنگ زد گفت بهتره یه مدت الیاس و به حال خودش بذاریم، باخودش تنها کنه… انگار اونم خبرشو نداره! …