رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان در رویای دژاوو به قلم آزاده دریکوندی با لینک مستقیم

رمان در رویای دژاوو نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، درام

تعداد صفحات : ۷۷۵

خلاصه رمان : دژاوو یعنی آشنا پنداری! یعنی وقتایی که احساس می‌کنید یک اتفاقی رو قبلا تجربه کردید. وقتی برای اولین بار وارد مکانی می‌شید و احساس می‌کنید قبلا اونجا رفتید، چیزی رو برای اولین بار می‌شنوید و فکر می‌کنید قبلا شنیدید… فکر کنم برای همه مون این اتفاق افتاده! گلشنِ قصه‌ ما همه‌ی ترسش همین حسه! نه اینکه از خودِ دژاوو بترسه فقط نگرانه اتفاقات گذشته تکرار بشن و باز هم اون غمی که تجربه کرده به سراغش بیاد. گلشن از شباهت اتفاقات امروزش با گذشته‌ اش می‌ترسه …

قسمتی از داستان رمان در رویای دژاوو

از تاکسی که پیاده شد فورا او را دید که به ماشین اش تکیه زده بود.

پیمان هم خیلی سریع او را دید و با دیدنش تکیه اش را از ماشین برداشت و خیره نگاهش کرد. قدم‌هایشان را به سمت یکدیگر برداشتند.

گلشن سعی کرد به خودش مسلط باشد سرش را بالا بگیرد و صاف توی چشمان مقابلش نگاه کند.

– خب؟ حالا بهم بگو اون روز چی می‌خواستی بگی؟

پیمان کمی دستپاچه به نظر می‌رسید. دستی به صورتش کشید. نفس عمیقی کشید تا بتواند بر خودش مسلط شود اما خیلی افاقه نکرد.

-من واقعا… باورم نمیشه که این جور اتفاقی…

گلشن میان حرفش پرید و گفت

– اگه نمی‌تونی سریع بری روی اصل مطلب پس بذار کمکت کنم!

مثل کسی حرف می‌زد که انگار ساعت‌ها تمرین کرده تا بتواند بر روی کلماتی که می‌خواهد ادا کند، مسلط باشد.

مثل کسی که یک متن را بارها خوانده باشد تا بتواند از حفظ آن را تحویل دیگران دهد.

– یه سوال می‌‌پرسم و تو هم بدون حاشیه جوابم رو بده!

مکثی کرد و خیره نگاهش کرد. پیمان منتظر بود.

-چرا یهو غیبت زد؟

جوابی دریافت نکرد. پیمان فقط نگاهش می‌کرد. لبانش را با زبانش تر کرد یک لحظه‌ی کوتاه چشمانش را بست سعی کرد سوالش را تغییر دهد.

-از اون روز که بابام و مرتضی اومدن چی شد که تو آب شدی و رفتی زیر زمین؟ بهت گفتم بیا ملت ببینمت؛ نیومدی!

چی شد که تلفنت رو دیگه جواب ندادی؟ چی شد که بعد چند روز برای همیشه خاموشش کردی؟

دیگر نتوانست خودش را کنترل کند!

تن صدایش بالا رفت و با چشمان پر از اشک بدون اینکه مکث کند ادامه داد: چه اتفاقی افتاد پیمان؟ بگو.

پیمان دستانش را روی صورتش گذاشت چرخید و به گلشن پشت کرد …

دانلود رمان پلی به زمان به قلم مرجان جانی با لینک مستقیم

رمان پلی به زمان نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۵۵۲

خلاصه رمان :

بذار از خودم برات بگم! یه بدن پر از زخم… دستایی که مدام می‌لرزن و یه گلو پر از بغض. روحی پر از درد و قلبی که یخ زده. یه آدم کلافه که سعی داره بخوابه. یه آدم که وقتی با خودش حرف میزنه از کلمه خفه شو زیاد استفاده می‌کنه. یه آدم که دیگه به چیزی فکر نمی‌کنه. فراموش کرده! من خیلی خستم. از صداهای بلند آدما خستم. از دور بودن خستم. از خستگی همیشگیم خستم از تو خستم حتی از خودمم خستم .. کاش این ادما می‌تونستن کمی شبیه تو باشن. نبودت واقعا ترسناکه …

قسمتی از داستان رمان پلی به زمان

ضربه ای به بازوم زد که باعث شد از اون قیافه عبوس و تو هم رفتم خارج شم.

هندز فریم رو از گوشم در آوردم: چته؟

هرمن: چرا اخمات توهمه؟ الان باید خوشحال باشی نه ناراحت.

-ناراحت نیستم فقط عصبیم از دست تو و کارات.

هومن: من؟

-یعنی چی که الان ماشین خودت رو آوردی؟؟ خب ماشین کیان خالی بود با اون برمی‌گشتیم. اون بیچاره این همه راه رو اومده بعد الان باز تنها داره برمی‌گرده.

چشم غره ای بهم رفت و نگاهش رو به جاده داد: این همه ساعت به خاطر اون دلقک برای من قیافه گرفتی؟

-نويد انقدر حساسیت نشون نمیده سر من که تو نشون میدی!

هومن: نوید هم اگه با یه پسر غریبه می‌دیدت همین واکنش رو داشت. شایدم بد تر، بالاخره اون برادرته.

مردمک چشمم رو چرخوندم و به بیرون خیره شدم: نوید کیان رو می‌شناسه.

هومن: همم، جالب شد.

بی توجه بهش هندزفریم رو گذاشتم تو گوشم گوشی رو تو دستم گرفتم و موزیک رو عوض کردم.

همزمان با تغییر آهنگ از طرف کیان پیام اومد رو اسمش زدم و پیام رو خوندم: مطمئنی چیزی بینتون نیست؟

-اینم دنبال اینه هومن رو بچسبونه به من.

براش تایپ کردم: یه بار گفتم نه.

بعد از چند ثانیه پیام بعدیش اومد “جدا از اینکه نذاشت با من بیای، حتی بین راه نگه نداشت یه دست به آب بریم لعنتی ترکیدم ”

جواب دادم: خب مقصد یکیه دیگه، تو خودت نگه دار… شرمنده واقعا اخلاقش همینجوریه.

کیان: نه حرص خوردنش قشنگه اینکه مدام از آینه نگاه می‌کنه می‌بینه دارم میام یا نه رو دوست دارم. (ایموجی خنده)

پشت بندش پیام بعدی اومد: فکر کنم هومنتون رو همه حساسه، لعنتی جذاب، می‌ترسه گم شم چهار چشمی حواسش به منه.

لبم رو تر کردم تا خندم رو کنترل کنم تایپ کردم: گفتم که مدلشه تو زیاد جدی نگیر.

كيان: اوکی من نگه می‌دارم چون واقعا تو فشارم هر وقت رسیدی خبر بده.

باشه ای براش نوشتم و گوشی رو روی پاهام گذاشتم. تا خود تهران حرفی نزدیم …

دانلود رمان عیان به قلم آذر اول با لینک مستقیم

رمان عیان نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی

تعداد صفحات : ۱۶۱۸

خلاصه رمان : -جلوی شوهر قبلیت هم غذای شور گذاشتی که در رفت!؟ بغضم را به سختی قورت می‌دهم. -ب..ببخشید مگه شوره؟ ها‌تف در جواب قاشق را محکم روی میز می‌کوبد. نیشخند ریزی می‌زند: نه شیرینه… من مرض دارم می گم شوره …

قسمتی از داستان رمان عیان

دستان خیسم را با حوله خشک می‌کنم.

شانه ام به چهارچوب در می‌چسبد و نگاهم به صورت مردی که آرام نفس می‌کشد.

هاتف من را نمی‌بیند. منی که با دنیایی درد تنهایی را زندگی می‌کنم.

آهسته جلو می‌روم نگاهم را به بازوهای ورزیده اش می‌دوزم من حتى جرئت نمی‌کنم که آغوش مردانه اش را آرزو کنم.

یک قدم نزدیک تر می‌شوم. دل بی صاحبم بی قراری می‌کند.

نگاهم در صورت مردانه اش می‌چرخد. کمتر کسی بود که آوازه مردانگی هاتف را نشنیده باشد.

هر چند که دشمن کم نداشت و من که انگار بزرگ ترین دشمن هاتف بودم.

هاتف از کسی که فکرش را هم نمی‌کرد نامردی دیده بود. روا نبود که با من مردانگی کند!

ولی او هاتف بود… هاتفی که من مثل بت می‌پرستیدمش!

و من بودم که این بلا را بر سرش آوردم!

حالا که قناری در قفس بود، هاتف هر چه می‌خواست بر سرش می‌آورد.

با صدای زنگ در از جا می‌پرم، هاتف از میان چشمان نیمه بازش نگاهم می‌کند.

-زنگ زدن؟!

من فقط سر تکان می‌دهم. دستگیره را پایین می‌کشم.

مرجان از شتاب قدم‌هایش کم می‌کند و نگاهی به موتور هاتف می‌اندازد.

در را نیمه باز می‌گذارم.

– هاتف خونه‌س سها؟

دستانم به سینه ام می‌چسبد.

-بیدارش کردی تنت می‌خاره، ها؟

آب دهانش را قورت می‌دهد.

-نه بخدا… اصن فک نمی‌کردم خونه باشه سرکار نیس مگه؟ دعوا کرده، سها؟

پشت هاتف را خالی نمی‌کنم: نخیرم… چرا دعوا کنه!

مرجان لبخند مضحکی می‌زند.

-همینجوری الکی… شوهر ذليل بدبخت!

می‌گوید و ریز می‌خندد و من به این فکر می‌کنم که او هنوز چشمش دنبال هاتف است یا به قناری حسادت می‌کند.

صدای هاتف را از پشت سر می‌شنوم …

دانلود رمان هوادار حوا به قلم فاطمه زارعی با لینک مستقیم

رمان هوادار حوا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۸۹۲

خلاصه رمان : درباره دختری نازپروده است ‌که نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌ بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر می‌کنه و …

قسمتی از داستان رمان هوادار حوا

داخل خانه‌ی مادربزرگ یک حال و هوای خوبی بود انگار آنجا را برای یک خواب آرام، یک گپ صمیمی و یک حال خوب ساخته بودند.

یک بوی آشنایی داشت، به همین خاطر حتی با چشم های نیمه باز و مغز نیمه فعال هم حال آن فضای دلنشین را درک می‌کردم.

توی اتاق خواب رفتیم سپهر در کمد دیواری را باز کرد و برایم رختخواب پهن کرد.

بدون فکر کردن به چیزهای اضافه در آغوش گرم رختخواب به آن خواب عمیق در ماشین ادامه دادم.

صدای خروس بی محل من را از دنیای خواب نجات داد.

خورشید نورش را به داخل اتاق می‌تاباند و نور نارنجی رنگ قشنگی فضای کوچک اتاق را لبریز از خودش کرده بود.

رختخوابم را جمع کردم و دستی روی آن پتو که ملحفه‌ی آبی و طرح عروس و داماد داشت کشیدم.

همیشه از بچگی این پتو را دوست داشتم، انگار از خودش یک خنکی نازل می‌کرد که من آن خنکی را دوست داشتم.

سپهر حتى نصفه شب هم حواسش به علایق من بود و آن پتو را روی من انداخته بود.

از اتاق بیرون رفتم، صدای سپهر و عزیزجون از داخل ایوان شنیده می‌شد.

وارد ایوان شدم سفره‌ی صبحانه توی ایوان پهن شده بود.

چهره‌ی عزیزجون وقتی جواب سلام را داد با لبخند پهن و دلنشینی که مخصوص به خودش بود دوست داشتنی تر از همیشه شده بود.

آنقدر با خدا بود که انگار در چشم هایش نور دویده بود و برقی با رنگ میشی نگاهش عجین شده بود.

مثل همیشه وقتی سر سفره نشستم شروع کرد محتویات سفره را یکی یکی نام ببرد و از خواصش بگوید تا به قول خودش من بخورم و جون بگیرم.

با اینکه نوه‌ی اصلی او نبودم ولی مثل یک مادربزرگ واقعی برای قوت تن من نگران بود …

دانلود رمان سس خردل (جلد اول) به قلم فاطمه مهراد با لینک مستقیم

رمان سس خردل (جلد اول) نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : طنز، عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۸۱۵

خلاصه رمان : ناز دختر فقیری که برای اینکه خرجش رو در بیاره توی ساندویچی کوچیکی کار می‌کنه. روزی از روزا، این‌ دختر سر به هوا به یه بوکسور معروف، امیرحافظ زند که هزاران کشته مرده داره، ساندویچ پر از سس خردل تعارف می‌کنه و غافل از اینکه امیرحافظ به سس خردل حساسیت داره و نمی‌دونه. قراره بخاطر این سس خردل زندگیشون بهم گره بخوره! …

قسمتی از داستان رمان سس خردل

با صدای آلارم گوشیم خسته کش و قوسی به بدنم دادم. لعنتی آرزوی به خواب به دلم مونده بود.

پوفی کشیدم و از جام بلند شدم بابا هنوز خواب بود. لبخند پررنگی زدم و با عشق قربون صدقش رفتم.

قطعا اگه بابا نبود من می‌مردم خیلی بهش عادت کرده بودم. خم شدم پتو رو روش کشیدم و رفتم تا حاضر شم. امروزم یه شروع تازه بود.

صبحونه و ناهار بابا رو براش حاضر کردم تا بیدار شد اذیت نشه و از خونه زدم بیرون.

امیدوار بودم بهرامی دست از سر کچلم برداشته باشه و دیگه گیر سه پیچ نده مردک چندش هیز!

بعد از نیم ساعت پیاده روی وارد ساندویچی شدم. طبق معمول شلوغ بود.

-بدو دختر بدو که کلی کار داریم .

با صدای بهرامی اخمی کردم و وارد اتاق شدم و بعد از عوض کردن لباسام رفتم و مشغول شدم.

با لذت به ادمایی که روی ساندویچشون سس خردل می‌زدن نگاه می‌کردم، آخ که من چقدر عاشق سس خردلم.

-غذارو زهر يارو کردی ولش کن دیگه.

با خنده سر چرخوندم و نگاهی به سارا انداختم.‌ خندون کنارم وایستاد.

-خب دختره‌ی اسکل اینطوری عین بز زل می‌زنی به طرف اون غذا از گلوش مگه پایین میره.

چپ چپ نگاهش کردم.

-کی داشت اونو نگاه می‌کرد آخه یاد بچگی هام افتادم منم بچگی هام وقتی مامانم ساندویچ درست می‌کرد ساندویچم پر از سس خردل می‌کردم.

تک خنده ای کرد: پس باید اسم تورو می‌ذاشتن ناز خردلی.

قهقهه زدم و مشتی به بازوش کوبیدم: آدم شو سارا.

آروم خندید و اشاره ای به تلویزیون کوچیکی که رو دیوار نصب شده بود کرد.

-اوف این ورزشکارا رو ببین عشق می‌کنن زندگیشون لوکس، دختر براشون ریخته.

نگاهم با کنجکاوی قفل هیکلشون شد و تو دلم گفتم با خودم. عجب هیکلی داره!

سارا با حسرت ا… هی کشید …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.