رمان تقاص یک رویا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، پلیسی، مافیایی
تعداد صفحات : ۵۷۳

خلاصه رمان : ابریشم دختر سرهنگ راد توسط گرگ بزرگترین خلافکار جنوب کشور دزدیده میشه و به عمارتش برده میشه. درهان (گرگ) دلبسته ابریشمی میشه که دختر بزرگترین دشمنه و مجبورش میکنه باهاش ازدواج کنه. با ورود ابریشم به عمارت گرگ رازهایی فاش میشه که…
قسمتی از داستان رمان تقاص یک رویا
با خداحافظی از سوگل به سمت ماشین حرکت کردم اما هیچوقت نمی دونستم این آخرین دیدارم با سوگله و آینده اتفاقات زیادی برام رقم زده.
به سمت پارکینگ میرفتم که بابا زنگ زد + الو سلام؛ جانم بابا. -ابریشم به سمت بیمارستان نرو اونجا شاید خطر ناک باشه برو خونه برای مه لقا دوتا محافظ گذاشتم. ماشینت بزار هر جا هست بمونه تو با امیر برو.
+ نه بابا باید مامانو ببینم. _دخترم تا صبح مامانتم مرخص میشه و میبینیش و منم تاصبح رسیدم شیراز.
+ نه بابا باید مامانو ببینم ترو خدا بزار برم -پس با امیر برو.
در حین حرف زدن با بابا با صدای شخصی به عقب برگشتم -سلام خانم راد لطفا با من بیاید منو پدرتون فرستاده. + سلام ولی من خودم ماشین دارم.
-به بچه ها میگم ماشینو بیارن براتون توجهم به صدای بابا پشت خط جلب شد بابا جان گوشیو بده دست امیر.
با گرفتن گوشی سمتش صدای صحبت هاشو شنیدم. اما سرهنگ اینکار خیلی خطرناکه _باشه چشم هر طور شما بخواید خداحافظ.
گوشیو به سمتم گرفت ومن صدای بابا رو شنیدم: -ابریشم بهش گفتم ببرتت بیمارستان بعد بیمارستانم مستقیم میرسونتت خونه امروز خونه دوستت سوگل نمیری.
+ چشم بابا. با پایان تماس دنبال شخصی که بابا با اسم امیر صداش زده بود رفتم. به سمت ال نود سفید رنگی رفت و در جلو رو برام باز کرد تا اول من سوار بشم.
با تشکر سوار شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم با رسیدن به بیمارستان و انجام هماهنگیای لازم وارد بیمارستان شدیم.
رمان دلبر برای رئیس مافیا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی
تعداد صفحات : ۸۲۵

خلاصه رمان : ماتئو؛ من برای این کار وقت ندارم. افرادم یه جاسوس رو توی کارخونه کشتی سازی متروکه قدیمی دستگیر کردن و الان باید با اون مقابله کنم وگرنه خطر ازدست دادن این اتحاد رو دارم. معلوم شد جاسوس مرد نیست، زنه. زنی دوست داشتنی که ادعا میکنه فقط برای اکانت کتابخونه مجازیش عکس می گرفته. هر چی که هست به سختی میتونم حرفهاش رو باور کنم…دارلین؛ فقط داشتم عکس میگرفتم! قسم میخورم که اصلا هیچ چیز دیگه ای درباره اون کشتیسازی رها شده وحشتناک نمیدونستم گنگسترهای تبهکاری منو ربودن و حتی اجازه نمیدن که قبل از کشیدن کیسه نایلونی روی سرم و هل دادن من توی ماشین، از خودم دفاع کنم.
قسمتی از داستان رمان دلبر برای رئیس مافیا
“دارلین” ماتئو ده دقیقه پیش منو در اتاقم پیاده کرد. با هر قدم بیشتر در پوسته سرد و بی رحم خودش فرو می رفت.
فکر میکنم تا حدی به خاطر اون مردی بود که با ما راه می رفت، و تا حدی به این دلیل که اون مطمئن نبود که چطوری اتفاقات کتابخونه رو پردازش کنه.
می دونم که هنوز دارم سعی می کنم خودمم اینو بفهمم. در حال حاضر، من جلوی یه کمد دیواری که مثل یه اتاق بود و شکلش عجیب و غریبه ایستادم.
کمد پر از هر نوع لباس قابل تصور هست… همراه با لوازم جانبی و لباس زیرهای مناسب. همه سایز من هستن، تا لباس و کفش هم واسم چیده شده بود.
چطور همچین کار کوفتی و جهنمی رو کرده؟ شاید دیشب بیشتر از اونچه فکر می کردم خسته بودم که اگه کسی وارد اتاق شده و کمد رو با لباس های کل فروشگاه پر کنه متوجه نشده باشم.
متوجه شدم که زنی که لباس های منو برداشته هم برای خرید فرستاده شده اشه…. یا حداقل اندازه های منو به کسی که خرید کرده، داده.
برای کسی که در تمام عمرش لباس های دست دوم و ارزون قیمت پوشیده و در حال حاضر از فروشگاه های دست فروشی خرید میکنه،
واسم سخته که پول و منابعی که برای انجام چنین اتفاقی نیازه رو بتونم ازش سر در بیارم و بفهممش و این همه پول و قدرت و امکانات رو باور کنم.
اجازه میدم تا انگشتام روی لباس های شب ابریشمی، ژاکت های کشمیری، تاپ های توری و شلوار جین نرم بچرخن تا اینکه به کمد برسم که به دیوار پشتی چسبیده.
رمان آبان سرد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۰۱۹

خلاصه رمان : میان تلخی یک حقیقت دست پا میزدم و فریادرسی نبود. دستی نبود مرا از این برهوت بی نام و نشان نجات دهد. کسی نبود محکم توی صورتم بکوبد و مرا از این کابوس تلخ و شوم بیدار کند! چیزی مثل بختک روی سینه ام افتاده بود و انگار کسی با تمام قدرتش دست هایش را دور گلویم انداخته بود و داشت خفه ام می کرد! خفگی بهترین تعریف برای این حال نزار و بی نفسی بود. صدای جیغ مژگان را بیخ گوشم می شنیدم و…
قسمتی از داستان رمان آبان سرد
به خودم که آمدم دیدم دختر بچه ی شمس و آناهیتا فتاح روی پاهای من خوابش برده. به خودم که آمدم دیدم بی هیچ نسبت و دلیلی آمده ام تا برای آناهیتا فتاح، همسر شمس کادو تولد بخرم!
وقتی رسیدم آرام صدایش زدم و خیلی زود نشست چشم هایش را با پشت دست هایش مالید و پیاده شدیم.
دستش را محکم گرفتم تا این امانتی را خیلی خوب حفظ کنم.
وارد پاساژ که شدیم گرمای لذت بخشی حالمان را جا آورد. اوا هنوز خواب الود و کسل بود. -آوا جان؟
سر بالا آورد و نگاهم کرد چشم هایش خمار بود و خسته و من فکر کردم چرا این بچه باید این قدر خســـته باشـــد و احتمالا تمام روز تعطیلش را کنار مادرش در محل کارش گذرانده باشد؟
این زن و شوهر کمی عجیب بودند. -بله ماهک خانوم؟
ایستادم و مقابلش روی پاهایش نشستم: با من غربی میکنی؟ -غریبی؟
لبخند زدم و شال گردنش را مرتب کردم.
-منظورم اینکه از من خجالت نکش باهام راحت باش رفیق شدیم دیگه مگه نه؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد و ادامه دادم: – آفرین دختر خوب. من و ماهک صدا کن خب؟ – باشه. _بریم سراغ ساعت پس؟
اهوم بامزه ای گفت و راه افتادیم سمت مغازه ها پشت ويترين ها بغلش می کردم تا بهتر ببیند و انتخاب کند. عجیب بود که این قدر زود با تمام سختی و تلخی هایم با این بچه اوخت شده بودم.
رمان آبان سرد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۰۱۹

خلاصه رمان : میان تلخی یک حقیقت دست پا میزدم و فریادرسی نبود. دستی نبود مرا از این برهوت بی نام و نشان نجات دهد. کسی نبود محکم توی صورتم بکوبد و مرا از این کابوس تلخ و شوم بیدار کند! چیزی مثل بختک روی سینه ام افتاده بود و انگار کسی با تمام قدرتش دست هایش را دور گلویم انداخته بود و داشت خفه ام می کرد! خفگی بهترین تعریف برای این حال نزار و بی نفسی بود. صدای جیغ مژگان را بیخ گوشم می شنیدم و…
قسمتی از داستان رمان آبان سرد
به خودم که آمدم دیدم دختر بچه ی شمس و آناهیتا فتاح روی پاهای من خوابش برده. به خودم که آمدم دیدم بی هیچ نسبت و دلیلی آمده ام تا برای آناهیتا فتاح، همسر شمس کادو تولد بخرم!
وقتی رسیدم آرام صدایش زدم و خیلی زود نشست چشم هایش را با پشت دست هایش مالید و پیاده شدیم.
دستش را محکم گرفتم تا این امانتی را خیلی خوب حفظ کنم.
وارد پاساژ که شدیم گرمای لذت بخشی حالمان را جا آورد. اوا هنوز خواب الود و کسل بود. -آوا جان؟
سر بالا آورد و نگاهم کرد چشم هایش خمار بود و خسته و من فکر کردم چرا این بچه باید این قدر خســـته باشـــد و احتمالا تمام روز تعطیلش را کنار مادرش در محل کارش گذرانده باشد؟
این زن و شوهر کمی عجیب بودند. -بله ماهک خانوم؟
ایستادم و مقابلش روی پاهایش نشستم: با من غربی میکنی؟ -غریبی؟
لبخند زدم و شال گردنش را مرتب کردم.
-منظورم اینکه از من خجالت نکش باهام راحت باش رفیق شدیم دیگه مگه نه؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد و ادامه دادم: – آفرین دختر خوب. من و ماهک صدا کن خب؟ – باشه. _بریم سراغ ساعت پس؟
اهوم بامزه ای گفت و راه افتادیم سمت مغازه ها پشت ويترين ها بغلش می کردم تا بهتر ببیند و انتخاب کند. عجیب بود که این قدر زود با تمام سختی و تلخی هایم با این بچه اوخت شده بودم.
رمان چاو چاو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۴۸۴

خلاصه رمان : چاوچاو روایت دختری به اسم آلا پاشا است که در صدد یافتن اعتماد به نفس و خودسازیست او تصمیم دارد کارخانه ای که یک سال گذشته متروک مانده و افتتاح نشده را دوباره راه اندازی کند، در این میان، ناچار است از هُلدینگ مشکات کمک بگیرد. تاجرینی که بیش از 50 سال قدمت دارند و نبض بازار به دست آن هاست، اما هیچکس حاضر به همکاری با آلا نمی شود، در میان سنگ اندازی های خانواده و اصرارشان به ازدواج آلا پاشا، یک نفر آلا را همراهی می کند، آلا از او نمی هراسد ولی اعتماد هم نمی کند…
قسمتی از داستان رمان چاو چاو
از روی قبرها رد می شدم و هر قبر اسمش را می خواندم.
نمی دانم این چه زخمی بود که خودم با دست های خودم به تن و پیکرم می زدم…
روی قدم صد به هق هق افتادم. نام یکی از متوفاهای زیر خاک آرش بود.
ده قدم دیگر جلو رفتم، کم کم کاج قد بلند را می دیدم ولی هیچ سایه و ردی از بها نبود…
قدم های بعدی را تند تر برداشتم. هوا گرم بود ولی من می لرزیدم اشک هایم را پاک کردم…
نور گوشی کماکان جلوی پایم را روشن می کرد…
دیگر به اسم حک شده روی قبرها کاری نداشتم…
روی قدم صد و هفتاد بودم که نمی دانم چه چیزی مچ پایم را گرفت و با صورت روی زمین افتادم و صدای فریادم به آسمان رفت.
پیشانی ام محکم به یک سنگ برخورد کرده بود و میان لبهایم می سوخت، صدای قدم های یک نفر را شنیدم.
جسارت باز کردن چشمانم را نداشتم، قدم ها به من نزدیک شد و تنها ناله کردم: نه…. نه…
یک نفر من را از پشت گرفت و بالا کشید جیغ زدم و او محکم گفت: آلا… آلا… عزیزم منم بها… آروم باش… خوبی؟ چشماتو باز کن ! چیزی نیست منم…
نگهم داشته بود بازوهایم در دستانش بود و من چشمانم را از ترس بسته بودم!
جرات باز کردنش را نداشتم. نمی خواستم چیزی ببینم.
در آن تاریکی مطلق فرو رفته بودم… صدایم در نمی آمد.
تنم یخ کرده بود و به نظر می رسید شناورم… روی زمین نبودم. در آسمان هم نبودم.
شاید روی یک تار مو بودم، همان اندازه ترس از پاره شدنش داشتم…
رمان تولد لوکا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی، هیجانی
تعداد صفحات : ۹۰

خلاصه رمان : وقایع این داستان درست بعد از فراری دادن تونی و لوسیا توسط امیلی در پایان رمان عشق و آبرو صورت میگرید. باید رمان انتقام و آبرو و عشق و آبرو را مطالعه کرده باشید تا متوجه روند داستان شوید.
قسمتی از داستان رمان تولد لوکا
خیانت. این واژه ایه که از چند ساعت پیش تو سرم پیچیده بود،
اما حالا شنیدنش از زبان کسی که روحم رو تقدیمش کردم باعث میشه بدنم یخ بزنه،
تا چند لحظهی پیش همهی بدنم از حرارت داغ بود اما حالا تو سرمای جهنم هستم و حس میکنم هیچ رنگی تو صورتم نیست،
خیانت گناهی که میدونم کارلو هرگز نمیبخشه.
به بازوش چنگ میندازم و سعی میکنم خودم رو توضیح بدم.
“من فکر می کردم میتونم تحمل کنم. فکر می کردم میتونم انتقامم رو بگیرم و عین خیالم هم نباشه.
اما وقتی آنتونیا رو دیدم، وقتی دیدم چطور دنبال مادرش جیغ و داد می کرد،
فهمیدم هر چقدر هم که لوسیا بهم بدی کرده باشه نمیتونم بذارم بمیره و دخترش رو تو این دنیا تنها بذاره،
من نمیتونستم با این حس گناه زندگی کنم برای همین از انتقامم گذشتم.
تو چشماش خوی وحشی ای رو میبینم که سلول های بدنم رو به لرزه میندازه.
مردمک چشماش بی قرار و مجنون وار روی چشمام میچرخه.
آتش خشمش داره لحظه به لحظه شعله ور تر میشه.
_پس تکلیف انتقام من چی میشه؟
سنگی که تو گلومه کم کم داره راه تنفسم رو میبنده.
لال میشم و بهش خیره میمونم چون جوابی ندارم بهش بدم.
با خشم و دندونایی کلید شده جمله هاشو تو صورتم پرتاب میکنه: به این فکر نکرده بودی نه؟
تمام رگ های پیشونیش و گردنش از شدت عصبانیت برجسته شدند و نبض میزنن…