رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان نقره ریس به قلم نائومی نوویک با لینک مستقیم

رمان نقره ریس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : درام، هیجانی، تخیلی، فانتزی

تعداد صفحات : 669

رمان نقره ریس

خلاصه رمان : «میریم» فرزند خانواده ای نزول خوار است، اما خانواده به خاطر ناتوانی پدرش در جمع آوری بدهی ها، با مشکل مواجه شده است. پدر «واندا»، هم او و هم برادرانش را مورد آزار و اذیت قرار می دهد و تمام درآمد خانه را صرف اعتیادش به الکل می کند. «آیرینا» می داند که نمی تواند کمک چندانی به پدرش بکند و تنها شانسش در زندگی این است که منتظر ازدواج بماند. «نوویک» از طریق داستان این سه زن، سوالاتی مهم را درباره ی قدرت، انتخاب، تبعیض، زیبایی و هویت مطرح می کند. هر کدام از این سه زن، به شیوه ای مختلف با جادو رو به رو می شود: توانایی در تبدیل نقره به طلا، دروازه هایی رو به جهانی یخ زده، خانه ای که در چندین قلمرو وجود دارد، موجودی اهریمنی، یا یک پادشاه یخی. هر کدام از آن ها باید تصمیم بگیرند که برای نجات مردم خود، چه چیزی را قربانی خواهند.

 

قسمتی از داستان رمان نقره ریس

داستان واقعی حتی نیمی از زیبایی چیزی که شنیده اید را ندارد. در داستان واقعی دختر آسیابان موهای طلایی بلند، میخواهد برای خود یک لرد، پرنس یا پسر یک مرد ثروتمند را پیدا کند، پس نزد نزول خور میرود و پول یک حلقه و گردنبند را امانت میگیرد و خود را برای جشن بزک و دوزک میکند. به اندازه کافی هم زیباست، پس لرد، پرنس یا پسر مرد ثروتمند متوجه او میشود با او میرقصد و پس از تمام شدن مراسم ،رقص در انبار علوفه با او همراه میشود؛ بعد پسر به خانه بازمیگردد و با زن ثروتمندی که خانواده اش برایش انتخاب کرده اند ازدواج میکند.

دختر آسیابان که سرش کلاه رفته به همه میگوید نزول خور همدست شیطان است و اهالی روستا نزول خور را بیرون یا شاید حتی سنگسار میکنند؛ بنابراین حداقل دخترک جواهرات را به عنوان جهیزیه نگه میدارد؛ بعد از آن آهنگر با او ازدواج می کند و فرزند اولشان کمی زودتر از موعد متولد میشود. هدف داستان همین است که نشان دهد چگونه از زیر پرداخت بدهی هایتان شانه خالی کنید. این داستان را به این شکل تعریف نمی کنند؛ اما داستان واقعی را من میدانم. میدانید، پدرم یک نزول خور بود. پدرم در کار خود ماهر نبود. اگر کسی سروقت پول او را پس نمی داد، پدرم حتی به روی طرف نمی آورد.

فقط اگر گنجه های مان کاملاً خالی میشد یا وقتی کفشهایمان آن قدر می پوسید که از پایمان می افتاد، مادرم بعد از رفتن من به رختخواب با پدرم صحبت میکرد. آن وقت بود که پدر با ناراحتی به در خانه ی چند نفر میرفت و با عذرخواهی از آنها درخواست میکرد بخشی از پولی که بدهکار بودند را پس دهند. پدرم از نه گفتن متنفر بود و اگر پولی در خانه داشتیم و کسی درخواست قرض میکرد حتی اگر خودمان پول کافی نداشتیم به او قرض می داد. پس تمام پولهای پدرم که بیشترش جهیزیه مادرم بود در خانه ی مردم بود؛ و همه این وضع را دوست داشتند، با اینکه می دانستند باید خجالت بکشند؛ بنايات حتى وقتی من می توانستم بشنوم، اغلب آن داستان را تکرار می کردند، شاید هم عمدا وقتی من آن طرف ها بودم تعریف می کردند.

دانلود رمان یاکان به قلم سحر نصیری با لینک مستقیم

رمان یاکان نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، انتقامی

تعداد صفحات : ۲۷۰۳

خلاصه رمان : اسمش یاکان بود بزرگترین قاچاقچی مواد همه ازش می‌ترسیدن تا این که دل سنگ و بی رحمش اسیر دختر سرکش سرهنگ شد! دختری ناز پرورده و افسار گسیخته که هیچ جوره پا به زندگی این مرد شرور و وحشی نمی ذاشت ولی اون یاکان بود! مردی که همه رو به آتیش می کشید و حالا آتیش و تب تندش دامن این دخترک لوند رو گرفته بود پس با دزدیدن دخترک یه شب بی هوا پا به اتاقش میذاره، قسم خورده بود بهش دست نزنه ولی…

قسمتی از داستان رمان یاکان

“ياكان (امیرعلی)” پاهام مثل یه درخت تنومند به زمین ریشه زده و جلوی چشم هام سیاه بود، انگار که روحم مرده باشد.

همه چیز رویا و توهم بود ذهنم قصه پردازی می کرد و مغزم اجرا. من رو مضحکه کرده بودن کسی که جلوم ایستاده بود اون نبود… به والله که نبود!

هر نفسی که می گرفتم قلبم آتیش می گرفت، ریه هام بوی دود و حسرت می داد و سرم بوی درد!

شاید عشق که میگن همینه، همین که میون آتیش غرق بشی!

توی خواب و رویا به سر می بردم. گلوم تاب این حجم از بغض و خفگی رو نداشت و مغزم سعی می کرد حواسم رو پرت کنه تا بتونم نفس بکشم…

آغلامیسماق، یه کلمه ی ترکی به معنی بغض کردن و به حالت گریه افتادن بدون اشک ریختن… این وصف حال من بود.

تک تک کلمات دردناکی که بی تفاوت ازشون رد می شدم با حال من معنا می گرفت.

میگن پایان دنیای هر آدم با نفر بعدی متفاوته. یکی وقتی عزیزش رو از دست میده به پایان میرسه، یکی با یه خداحافظی و یکی با نابودی جسمش!

من پایان دنیای خودم رو پیدا کرده بودم! روحم بی حرکت مونده بود و جسمم رو به زوال می رفت، قرنیه ی چشم هام مات بود و خونی توی رگ هام جریان نداشت.

من با دیدن قسمتی از جونم اون تیکه ی پازل گم شده، اون قطب ناهمگن و دختری که پنج سال خیالش رو پرستیدم به پایان رسیده بودم!

نگاهم به خون کنار لبش که افتاد چشم هام سوخت…

متوجه لرزش بدنش شدم کمرم خم شد. سیاهی چشم هاش که رفت و روی زمین افتاد قلبم از تپیدن دست کشید…

شاید تقدیر این بود که من مثل بیدهای مجنون ایستاده بمیرم…!

دانلود رمان آخرین اَشوزشت به قلم مبینا قریشی با لینک مستقیم

رمان آخرین اَشوزشت نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، فانتزی، تخیلی، معمایی، هیجانی

تعداد صفحات : ۶۲۷

خلاصه رمان : دل‌آشوب، دختر خیال‌پردازیه که کلی رویای متفاوت توی ذهنش داره. یکی از همون روزهایی که به نظر میاد قراره مثل همیشه همه چیز کسل‌کننده پیش بره، این دختر هدیه‌ای متفاوت دریافت می‌کنه. یک قلم، و همه چیز بدجوری دگرگون میشه وقتی که خیال‌هاش با واقعیت یک گره محکم می‌خوره. انگار همه دنیا رو به نابودیه! دل‌آشوبی که زندگیش پر از آشوب شده باید یک راه برای خاموش کردن این دریای پرتلاطم پیدا کنه. اون آرامش رو چطور به جهانش بر می‌گردونه… شاید هم، اون نیروی افسانه‌ای در وجود خودش خوابیده باشه …

قسمتی از داستان رمان آخرین اَشوزشت

کمی که به وسطهای جنگل رسیدیم از آنجایی که هوا تاریک شده بود، مشعلی که ثروت به ما داده بود را آتش زدیم و به راه افتادیم.

فریال با ترس به من نزدیک شد و لرزان گفت: دلی اون صداهایی که من می‌شنوم رو تو هم می‌شنوی؟

با تعجب نگاهی به اطراف انداختم.

-كدوم صدا؟!

اشک در چشمانش جمع شد: صدای نفس نفس زدن! صداهای عجیب و غریب!

با دقت به صداهای اطرافم گوش دادم سرم را به نشانه‌ی نفی بالا انداختم و بی تفاوت گفتم: من چیزی نمی‌فهمم!

با لجبازی روی زمین نشست و با بغض گفت: من دیگه یک قدم هم برنمی‌دارم.

دستی به صورتم کشیدم و جلویش ایستادم. -شاید خیالاتی شدی!

ناخن‌هایش را از بین دندان‌هایش بیرون کشید و جیغ زد.

-دارم بهت میگم احساس می‌کنم یک نفر داره کنار گوشم نفس نفس می‌زنه اون وقت تو میگی خیالاتی شدی؟ یعنی فکر می‌کنی این قدر بچه ام که فرق بین رویا و واقعیت رو نمی‌فهمم؟

دستم را جلوی بینی قلمی‌ام گرفتم و با تشر گفتم: هیس! چه خبرته؟ اگر کسی هم نباشه با این جیغی که زدی همه فهمیدن ما اینجا هستیم!

راست می‌گفت! خودم هم سنگینی نگاهی را حس می‌کردم، اما دلم نمی‌خواست که باور کنم!

نمی‌خواستم باور کنم که توی این جنگل درندشت با یک سری موجوداتی که حتی نمی‌دانستیم چه شکلی هستند، تنها هستیم و معلوم نیست که حتی یک دقیقه‌ی دیگر چه بلایی سرمان خواهد آمد؛

حتی دوست نداشتم به انگشتر در دستم که به صورت چشمک نور قرمزی را از خود ساطع می‌کرد نگاه بیندازم،

ملکه گفته بود در هنگام خطر این عکس العمل را از خود نشان می‌دهد و می‌خواستم حتی این را هم به فراموشی بسپارم …

دانلود رمان ناجی زخم خورده به قلم نرگس با لینک مستقیم

رمان ناجی زخم خورده نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۳۴۱

خلاصه رمان :

ترنم با پدری متعصب و سخت‌گیر، تمام دلخوشی‌ زندگیش به وجود مادرش و پسرخاله‌اش الیاس عجین شده. صمیمیت و وابستگی او و الیاس به کودکی‌شان محدود نشده و همچنان باقی‌ست. با اتفاقاتی آراز برادر ناتنی الیاس درگیر زندگی ترنم و الیاس می‌شود و فصل تازه‌ای از زندگی برایشان رقم می‌خورد …

قسمتی از داستان رمان ناجی زخم خورده

الان چهار روز میشه الیاس گوشیشو خاموش کرده، دوبار هم رفتم دم خونه ش… خونه نبود!…

انگار بعد از بحثی که تو خونه شون شد، منم مقصر می‌دونه که از دیدن خودش محروم کرده!…

مامانم همش بهم میگه شاید می‌خواد یکم تنها باشه اینقدر دنبالش نباشم!…

اما من مثل مرغ پر کنده همش دارم گوشیمو چک می‌کنم شاید یه پیام بده قلبم آروم بگیره!…

الیاسی که من می‌شناختم، هیچوقت منو تو بی‌خبری از خودش زجر نمی داد!… باهرکی قهر می‌کرد، با من نه!

با اعصابی داغون کلیدو تو قفل چرخوندم…

امروز باز رفتم دم خونه الياس… باز شد سهمم انتظار از نبودش!…

با گذاشتن اولین قدم توخونه، بوی پیاز سرخ کرده زیر مشامم نشست… پس مامان از خونه خاله مهشید اومده!…

پاتند کردم… با همون شال و پالتو رفتم تو آشپزخونه: سلام مامان، چه خبر؟!

همه وجودم شده بود گوشام تا یه خبر بشنوم از الیاس…

از جلوی سینک ظرفشویی فاصله گرفت: سلام مادر، دیر کردی؟!

با اینهمه بیقراری، از سؤالش کلافه شدم… اما باید جواب می‌دادم.

-از اتوبوس جاموندم، ماشینم تو این هوای سرد به سختی گیرم اومد… حالا شما بگید چه خبر؟!

مامانم می‌دونست این روزا برای شنیدن یه خبر از الیاس دارم بدجوری بال بال می‌زنم!…

با دستمال دستشو خشک کرد: خاله‌تم هنوز از الیاس خبر نداره… داره از نگرانی دق می‌کنه!

انگار تموم امیدم به خاک نشست!…

شعله زیر ماهی تابه ای که بوی پیازش تموم خونه رو تسخیر کرده بود، کم کرد:

به آرازم که زنگ زد گفت بهتره یه مدت الیاس و به حال خودش بذاریم، باخودش تنها کنه… انگار اونم خبرشو نداره! …

دانلود رمان فتح شکست به قلم sahar parichehr با لینک مستقیم

رمان فتح شکست نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، معمایی

تعداد صفحات : ۷۴۷

خلاصه رمان : هیجده سال از ورشکستگی کارخونه ایرج می‌گذره و حالا به کمک دو تا دامادش کارخونه سر و سامونی گرفته… داستان درباره زندگی خصوصی و شخصیت بچه های ایرج و مشکلاتی هست که دشمن ایرج برای کارخونه ایجاد می‌کنه… -ماهرخ (دختر بزرگ خونواده) ۵ ساله که با شوهرش سیاوش رابطه ای نداره و در استانه طلاقه. -بهرخ (دختر کوچیکتر) به تازگی با سیاوش ازدواج کرده و مشکلات خودشونو دارن. -فرخ (پسر بزرگ خونواده) که خودشو مسئول خونواده می‌دونه قرار بود با دختری ازدواج کنه ولی… _شاهرخ (ته تغاری خونواده) پسری سر به هوا و شیطونه که به دلایلی اصرار به ازدواج با دختر عموش داره …

قسمتی از داستان رمان فتح شکست

دستی به موهایش کشید و برای استقبال ماهرخ سمت در قدم برداشت.

روی فرخ باز بود و عطرش آرامش خانه‌ی مامان بدری را با خود به همراه می‌آورد.

-سلام.

فرخ خواست در را باز کند.

-سلام قهوه یا چای؟

بازوی فرخ را گرفت: هیچ کدوم. اومدم فقط یه سر بزنم باید برم دنبال مرواريد.

روی مبل های راحتی که خودش برای اتاق فرخ پسند کرده بود نشست.

چشم به ماکت اولین نقشه‌ی فرخ دوخت که در حوالی نیاوران ساخته شد.

فرخ مقابلش نشست و دایره‌ی دیدیش محدود به چهره ای شبیه جوانی های ایرج شد.

فرخ دست به سینه لم داد و دستی پس گردنش کشید: چطوری؟.

موبایلش را سایلنت کرد تا در لحظه فقط برای فرخ باشد و دل ناکام و پر از دردهای ناگفته اش لبخند نا امیدش را روی لب نشاند.

-خوبم؛ خودت چطوری؟

فرخ پا روی پا انداخت و گذرا نگاهی به صفحه‌ی ساعتش انداخت.

-زنده ام.

– پس زندگی کن فرخ.

-نمیشه وقتی هر وری میرم قدیر كيانفر صاف وسط این زندگی و ایستاده. خانوادگی کمر بستن به ویرونی مون.

-قدیر کیانفر هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه.

-فعلا که کرده تاریخ تکرار شده ماهرخ… هجده سال پیش همش از جلو چشمم رد میشه با پوزخند یه دستم برام تکون میده.

با یک خیز بلند ایستاد و از کشوی میزش پاکت سیگار برداشت نخی آتش زد.

اذیت که نمی‌شی؟

ماهرخ سرش را تکان داد.

فندک را روی میز انداخت و سعی کرد قولی را که شکست فراموش کند.

مگر تارا قولش را نشکست که غیر از فرخ نام دیگری را نیاورد.

کام های عمیقی می‌گرفت و ماهرخ فقط نگاهش می‌کرد …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.