رمان دلبر کوچک وحشی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، هیجانی
تعداد صفحات : ۸۴۳

خلاصه رمان : دختر شاد و شنگولی به نام ترگل که با پدرش زندگی میکنه و داخل دانشگاه با استادشون روهان آشنا میشه و آغاز کل کل و فراز و نشیب های زندگیشون…
قسمتی از داستان رمان دلبر کوچک وحشی
“ترگل” پاهام دیگه نا نداشت قلبم به شدت به تپش افتاده بود.
فوقش بخواد منو بگیره نمی خورتم که ته تهش به دست کتک مفصل میخورم از دستای سنگین مردونش!
دیگه کم کم داشتم ازش میترسیدم. اینطور که این دنبالم میومد حالا حالاها دست از سرم برنمیداشت که نمیداشت..
توان دویدن نداشتم و استادم تند تند نفس کشیدم پشت سرمو که نگاه کردم نفسم برید چند قدم بیشتر باهام فاصله نداشت…
دوباره حرکت کردم. همینکه قدم برداشتم برم پام به چیزی خورد و تعادلم رو از دست دادم و افتادم زمین…
روهان عوضی زد به پام و نفس نفس زنون نگاش کردم…
پوزخندی زد و پیروزمندانه جلوم ایستاد: بهت گفتم زیاد تلاش نکن…
اخمامو تو هم کشیدم و بلند شدم: اگه وایستم هم غلطی نمیتونی بکنی..
از کلش دود زد بیرون…
با شنیدن حرفم حمله ور شد سمتم با یه حرکت مچ دستمو گرفت و پیچوند پشت سرمو و پشت سرم تو گوشم غرید…
_تاوان کارتو بدجور پس میدی گربه وحشی خوشم میاد هی پیگیرمی و درگیرم شدی ولی اینو بدون ازت متنفرم..
به مچ دستم فشار زیادی وارد کرد که دردم اومد و آهم بلند شد:
ولم کن عوضی نه اینکه من واست میمیرم همونقدری که تو متنفری من بیشتر از اون ازت بدم میاد و متنفرم و خیلی چندشی…
رمان محو و مات نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۹۲

خلاصه رمان: شنتیا، پسر خوش تیپ و خوشگلی بود که به تازگی در کنکور ارشد روانشناسی قبول شده و از رامسر به تهران آمده بود. اولین روز رفتن به دانشگاهش بود که ناگهان با صدای گوش خراش ترمز اتومبیلی به خود آمد. با دیدن راننده اتومبیل هوش از سرش پرید. راننده همان دختری بود که ۲ سال پیش شنتیا را از غرق شدن نجات داده بود و هم اکنون هم کلاسی او به حساب می آمد…
قسمتی از داستان رمان محو و مات
در حالی که از پنجره ی اتاقم بیرون را نگاه کردم او را در ذهنم مجسم می ساختم.
ای کاش تا به این اندازه به او علاقمند نمی شدم برایم سخت بود بتوانم اینقدر از او دور بمانم هرچه فکر می کردم.
نمی توانستم از او جدا شوم. احساس می کردم سال هاست او را ندیدم.
آنقدر دلتنگش شده بودم که بی قرار و غمگین بودم.
به این می اندیشیدم که آیا ممکن است او هم کمی به من فکر کند.
از کنار پنجره آمدم چون جز تاریکی مطلق چیزی دیده نمیشد لباس پوشیدم و بی صدا از در خارج شدم.
با خیال راحت ویلا را ترک کردم.
بدون اینکه بخواهم پا به راهی گذاشتم که آخرش به همان ساحل ختم میشد که برای اولین بار با رژینا در آنجا آشنا شدم.
خودم را به نقطه ای رساندم که عشقم را به او اعتراف کردم.
روی همان کنده ی درخت نشستم که با او نشسته بودم.
به جای خالی او چشم دوختم با شروع باران مجبور شدم به خانه برگردم.
تا در ورودی عمارت را گشودم مادر با لبخندی مهربان به استقبالم آمد و گفت: خوش گذشت؟
_جای شما خالی
_شام میخوری یا چای؟
_فعلا” گرسنه نیستم اگر چای باشه ممنون میشم.
نگذاشتم مادر چای بریزد. خودم به آشپزخانه رفتم و با سینی چای برگشتم.
مادر گفت: یه دفعه کجا غیب شدی؟ من رفته بودم از سوپری محل خرید کنم وقتی برگشتم دیدم تو رفتی.
_فکر می کردم شما خواب هستین.
آخه کی دیدی که من اونموقع بخوابم خیلی نگرانت شدم. اصلا نگاه کردی ببینی ساعت چنده؟
با نگاهی به ساعت دیواری شرمنده گفتم …
رمان خدمتکار من نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۳۴

خلاصه رمان: داستان دختری که خانوادشو تو بچگی از دست میده و میره پیش عموش تا زندگی کنه ولی چون خانواده عموش اذیتش میکردن از خونه عموش فرار میکنه و برای اینکه بتونه زندگی کنه میره خونه اینو اون کار میکنه تا اینکه صاحب خونه اش تصمیم میگیره که خونشو خراب کنه و از اول بسازه و دختر داستان باید از اون خونه میرفت ولی کجا؟ تااینکه یکی از دوستاش کاری بهش پیشنهاد میکنه که بره خدمتکار یه خونه بزرگ شه و همونجا زندگی کنه اونجا با پسری مغرور آشنا میشه که سرنوشتش عوض میشه …
قسمتی از داستان رمان خدمتکار من
با صدای فریاد دینا دیناش مو به تنم راست شد…
از شدت کوبش محکم قلبم قفسه ی سینم درد گرفته بود.
آب دهانم رو به زور از طریق گلوی خشک شدم پایین دادم…
با صدای دور شدن قدم هاش مردد پرده ی ضخیم رو کمی کنار زدم و با گوشه ی چشم از پشت پارچه ی حریر نیم نگاهی به بیرون انداختم…
رفته بود و اینو از ضعیف تر شدن فریادهاش که من رو صدا می زد می فهمیدم..
با این فکر که طبقه ی پایینه بی معطلی از پشت پرده بیرون اومدم و فرز خودم رو از در باز اتاقش بیرون انداختم،
و با شتاب خودم رو از میون در نیمه باز اتاقم به داخل پرت کردمو به ارامی در رو بستم…
تکیم رو به در دادم و بی حال روی زمین نشستم…
عرق سرد نه تنها روی صورتم بلکه رو بدنم هم نشسته بود.
از این که در اتاقم رو بسته بودم مطمئن بودم و این یعنی رهام وارد اتاقم شده و دیده من تو اتاق نیستم و این یعنی بدبختی منه سیاه بخت …
حالا چه بهانه ای بیارم؟ بگم کجا بودم؟ بی رمق به سقف سفید اتاق خیره شدم…
هنوز هم از شدت ترس و هیجان نفس نفس میزدم…
با سستی از جام برخاستم و دست لرزانم به طرف دستگیره دراز شد.
محتاط از اتاق خارج شدم و با قدم هایی نا مطمئن به طرف پله ها گام برداشتم…
صدای فریادها و تهدید کردناش بهم نهیب میزد که اشهدم رو بگم…
با سستی پله هارو پایین رفتم و پشتش ایستادم.
با صدایی ضعیف که انگار از ته چاه در میومد با ترسی محسوس گفتم: _آ.. آقا من.. من ای اینجام.
به آرومی به طرفم برگشت و با چشم هایی به خون نشسته براندازم کرد..
رمان آدم آهنی و شاپرک نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : ۲۱۲

خلاصه رمان : داستان پرستار خوشگل و مجردی که عاشق همکار پزشک خودش میشه که از قضا متوجه میشه همسایه هم هستند ولی آقای دکتر خود عاشق دختری از طبقه بالای اجتماع هست که مدتی است بینشون فاصله افتاده … اما به خاطر اصرار پرستار یک مدت کوتاه باهاش ارتباط برقرار میکنه …
قسمتی از داستان رمان آدم آهنی و شاپرک
تمام فکر و ذهنم شده بود پدرم… اشک گوشه چشمم جمع شد.
عماد با کار امشبم حتماااا همه چیز رو به بابام می گفت. نباید بی گدار به آب میزدم… نباید وضع رو بدتر از این می کردم.
وقتی رفتم سمت آشپزخونه مادرم همونطور که سعی می کرد خشمش رو کنترل کنه،
دندون قروچه ای کرد و با حرص زیادی مخفیانه و به دور از چشم اعظم خانم از بازوم ویشگونی گرفت و گفت: کجا بودی دختر؟؟
دستمو روی دستش گذاشتم و با درد نالیدم: آ… آی… آی… آخ دستم….
اعظم خانم که سر رسید مادرم لبخندی زد و دستمو رها کرد..
نفس راحتی کشیدم و الکی خودمو سرگرم سبد کوچک سبزی ها کردم که اعظم خانم پرسید: لیلی جان عماد رو خبر کردی عزیزم؟
_در خونشون بسته بود کلی در زدم تا درو باز کردن… ظاهرا حموم بودن … گفتن الان میان… حدس میزدم الان خودش میاد
خیلی نگذشت که عماد اومد پایین و بعد از سلام و احوال پرسی گرم با پدر ومادرم و پسرا شروع کرد معذرت خواهی و توضیح دادن راجب دلیل دیر اومدنش…..
لبخندهاش خیلی روی صورتش دووم نمی اوردن و معمولا زود محو میشدن.
خیلی کوتاه توضیح داد که حموم بوده و به این خاطر دیر اومده… اما من جرات نداشتم نگاهش کنم…
تو تمام مدت سرم رو انداخته بودم پایین و برای گذشت کردن عماد از راپرت کارهام صلوات زمزمه می کردم …
رمان استاد جذاب من نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 447

خلاصه رمان : داستان دختری به نام رها که شکست خیلی بزرگ توی زندگیش خورده اما بعد سال ها با استاد خودش و پسرعموش آشنا میشه تا……
قسمتی از داستان رمان استاد جذاب من
بعد از کلی حرف زدن شام رو خوردیم و ماجرای خونه رو گفتیم و قرار شد فردا صبح حرکت کنیم خدارو شکر رانندگی بلد بودم
و به خاطر همین باید ماشین رهام رو ازش بگیرم البته اگر بزاره..
دریا اینا رفتن و من و مامان مشغول جمع کردن ظرفا شدیم بابا هم رو ی کاناپه داشت تلویزیون نگاه می کرد ظرفا که تمام شد
مامان مشغول شستن شد و منم رفتم بالا و در اتاق رهام رو زدم
رهام:جانم؟
رها:منم داداشی
رهام:بیا تو
رفتم داخل رهام سرتختش دراز کشیده بود و داشت با گوش ی کار میکرد منم کنجکاو نشستم پایین تخت و پرسیدم
رها:چیکار میکنی؟
رهام: smsبازی
رها:با کی؟
رهام:کارم داشتی؟
رها: بی ادب تو دریا رو دوست داری بعد با یکی دیگه sms بازی میکنی
رهام با خنده گفت
رهام:بابا رفیقمه رضا
رها:اهاااا
رهام:آره
خودمو لوس کردم و گفتم رها:داداش ی جوونم رهام:جونه دلم؟
رها:داداشی ماشینتو میدی بریم شیراز
با این حرفم مثل برق نشست رو تخت و گفت رهام:بلههه؟؟!!
رها:چته تو
رهام:عمرا بهت بدم
شونه ای بالا انداختم و باشه ی طولانی گفتم
رها: خیله خب من که نگفتم دریا زنگ زد گفت ماشین رهام رو بگیر منم میرم بهش میگم رهام خسیس بازی دراورد نداد
رهام:جدی دریا گفت؟
رها:بله دریا خانم گفت
رهام: خب زودتر میگفتی خواهری….سوییچ سر اپن
رها: عاااااشقتم داداش
رفتم تو اتاقم و با گوشیم مشغول شدم تا خوابم برد….صبح ساعت ۸ با زنگ گوشیم بیدار شدم دریا بود اسکل می خواست منو بیدار کنه
بلند شدم و یه آب به صورتم زدم و رفتم پایین همه بیدار بودن صبحانمو خوردم و رفتم تو اتاقم اماده شدم و چمدونم رو که