رمان ازدواج به سبک کنکوری نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، طنز
تعداد صفحات : 231

خلاصه رمان : داستان درباره ی دختری به اسم پرینازه سال دومیه که میخواد کنکور بده و میره توی یکی از این کلاس ها و برخلاف همیشه این استاد جوونه و طی یه سری اتفاقایی این استاد با اینا رفت و امد خونوادگی پیدا می کنه و داستان از اونجایی شروع میشه که…
قسمتی از داستان رمان ازدواج به سبک کنکوری
واي اخ جون اومده خواستگاري … خدا خیرت بده بخدا همش می ترسیدم بترشم.
این پسر به این گلی سارا واسه چی می گفت اذیتش کنم؟
با فکر اون روز توي کافی شاپ و بلایی که سرنهار به سرم آورد اخمام رفت تو هم …
بفرمایید…رضایی: راستش پریناز اونروز که … تو … توکافی شاپ دیدیم می خوام بین خودمون بمونه و …
استاد شما راجع به من چی فکر کردید؟مسائل خصوصی شما به من ربطی نداره.
رضایی: خب منم منظورم همین بود که به تو ربطی نداره.
و درحالی که قهقهه میزد اتاقم رو ترك کرد. منم کلا از شوك صمیمیت این سایلنت شده بودم.
آخر شب بود که سارا واسم اس داد و نقشه ش رو گفت.
بنده خدا حرفم رو جدي گرفته. فکر کرده من تنهایی میرم سر به سر آریان میزارم.
باز اگه خودش پیشم بود بعدا همه رو گردن می گرفت ولی تنهایی مگه می شد برم تو غذاي آریان چیزي بریزم؟
بی خیال اس ام اس و توهمات سارا شدم و رفتم آشپزخونه تا به مامانم کمک کنم.
مامان کاري نیست من انجام بدم؟
مامان: چرا الان چایی میریزم ببر.
چشم
همون طور که مامان چایی می ریخت یاد حرف آریان افتادم که گفت اون اتفاقات به من ربطی نداره. نشونت میدم آریان خان …
پري حواست باشه بعدا پشیمون میشی اگه بفهمه کار تو بوده ها …
نمی فهمه. از کجا بفهمه؟ مامان چایی ریخته به من چه؟
اگه مامانت بفهمه چی؟ ندا جون تو لطفا ساکت!
مامان چایی رو ریخت و رفت سمت یخچال تا میوه برداره.
منم از فرصت استفاده کردم و …
رمان اعتراف شیرین نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 621

خلاصه رمان: مهتاب دختری شیطون وبازیگوش و پدر بزرگی که دخالت هایی در زندگیش میکنه و باعث تغییر زندگی مهتاب میشه.
قسمتی از داستان رمان اعتراف شیرین
صبح زود با چنان شوقی از خواب بیدار شدم که اون میزان از هیچان و ذوق برای خودم هم کمی تا نقداری عجیب و غریب به نظر می رسید!
و برای منی که خودم رو گرفتار یه مخمصه ی پر دردسر می دیدم چی شگفت انگیزتر از اینکه راه حلی برای مشکلم پیدا بشه!؟
فقط و فقط کافی بود مصطفی همونی باشه که من انتظار و آرزوش رو دارم.
پسری معقول که برای تنها یک مدت کوتاه بتونه نقش نامزد من رو بازی کنه…
والبته اینکه خونه هم داشته باشه چون قطعا بت توجه به پولی که بابا به من به عنوان ارثیه داده بود،
حتما انتظار داره جای خوبی رو رهن کرده باشم نه این لونه موش رو!
چون دیرم شده بود هول و با عجله صبحونه خوردم و بعد هم از خونه زدم بیرون تا هرچه زودتر خودمو برسونم شرکت.
باید قرار رو به صورت جدی پیگیری می کردم چون اون تنها شانس من بود!
در بدو ورود به شرکت با موسوی که لیوان به دست تازه می خواست از چهارچوب آبدارخونه رد بشه رو به رو شدم.
یه شعر معروف داشتیم که می گفت: صبحی که نکوست از دیدن اولین آدمش پیداست!
اینو از منی که سن خیلی زیادی نداشتم اما سرشار از تجربیات تلخ و شیرین بودمو زندگیم به صورت زیگزاگی در جربان بوده و هست حتما بپذیرید!
با خودنمایی به ساعت مچی جدید و قرمز رنگش اشاره کرد و گفت : -نیم ساعت تاخیر!
دماغمو دادم بالا و پرسیدم: -شما تایمر شرکتی!؟
پشت چشمی نازک کرد: رئیس خودش گفت از طرف ایشون به اونایی که تاخیر دارن تذکر بدم….
من از سه دسته آدم هیچوقت خوشم نمیومد.
خودشیرین ها، پولدارا و قد بلنداااا… بنظرم موسوی شامل هرسه ی این سه گزینه میشد.
دختر باید مثل من قد متوسط داشته باشه و فقیر و بدبخت و بی پول و تلخ باشه! والا!
رمان رخصت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 257

خلاصه رمان : اون فرق داره با تموم دخترا ….دختری که مردونگیش چوب شده تو سر نامردا …پسری که زندگی و دنیاش شده دینش…. متدین و بی اعصاب…و سرانجام؟
قسمتی از داستان رمان رخصت
کولمو کوبیدم تو سر لیلا ُ و رفتم کفرم در اومده بود اون از اول صبح وجر ومنجر
با رضا اون از خاطرخواھی لیلا اینم که از این اینقدر صنم دارم که یاسمنم توش گمه
با عصبانیت در زدم و با بفرمای حاجی وارد شدم
و حاجی شروع نکرده گفتم حاجی درد وبلای خودت وعمت تو سرم من مطرب گری کردم؟
کلاسو پیچوندم؟ کلاسو به ھم ریختم ؟نه دیگه حاجی پای ثابت حراست شدم چپ میرم راست میام حراست
اینا ھمه یعنی سلام
نگامو زمین دوختم وناراحت گفتم اینا ھمه یعنی یکم ناراحتم اعصابم نمیکشه ھر حرف و حرکتی رو
کلاست ساعت چند شروع میشه یه ربع بیست دقیقه دیگه
حوصله داری یکم صحبت کنیم غلامتم حاجی این چه حرفیه؟
عزیزی حالا بگیر بشین نشستم رو صندلی وگفتم
جونم حاجی گوشم باھاته…حمید راست میگه؟
چی رو؟ میگھ ماھور گفته دیگه نمیخواد پیشش کار کنه
من؟نه به امیرالمونین اصلا جریان وگفته برات؟
به من زنگ زد گفت بیا کارت دارم منم رفتم و گفت ماھور تو مغازه خوابونده
تو گوش مشتری و به منم گفته گور بابای خودتو کارت
کفری شدم وعصبانی از اون عصبانیت ھایی که حسابی سگ میشم و بابامم نمیشناسم
د اخھ من نوکرتم به نظرت راسته تو که منو میشناسی چرا ؟من مگه جذام دارم
بیخودی پاچه مردمو بگیرم؟ اروم دختر من که چیزی نگفتم
لبمو از عصبانیت گاز گرفتم
نگامو به روبه رودوختم وحاجی ادامه داد
حرف من اصلا این نبود
ناخوداگاه بغض توگلوم دویید چرا ھیچکی پام نیست ھمرام نیست اما وقت محاکمه
ھمه پایه دارن به قول بھروز نظام روزگاره ای گندت بزنن روزگار
رمان دوئل دل نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 568

خلاصه رمان : در فضای خفقان آور و ترسناکِ میانتان هر روز برای زنده ماندن کمی بیشتر از قبل دست و پا زدم . نه اینکه زندگی کردن را یادم نداده باشند ، نه ، فقط میانِ این دود و باروت ، هر روز کمی بیشتر از دیروز نفس کشیدن را فراموش کردم . خط فرضی و قرمز میان حفره های تفنگِ شما ، مرز میانِ احساس و زندگی ام را ساخت …
قسمتی از داستان رمان دوئل دل
من با شما چه حرفی میتونم داشته باشم؟
خواست دستش را از دستان قدرتمند رادین بیرون بکشد اما مقابله با آن نیروي مردانه غیر ممکن بود.
به سمت ماشین که کشیده شد، تقریبا فریاد زد:
ولم کن.. چیکار میکنی؟
رادین در ماشین را باز کرد و با اخم گفت:
میدونم اینجا همه پدرت و میشناسن. اگه نمیخواي برات بد بشه برو بشین.
باهات حرف دارم!
نگاهش را با ترس دور تا دورِ خیابان چرخاند و در آخر به چشمان رادین رسید.
در چشمانش طوفانِ نوح به پا بود. خودش هم ندانست چه در این نگاه دید که دیگر مقاومت نکرد و بی حرف سوار شد.
همانطور که ماشین را به حرکت در می آورد، همزمان حواسش هم به دست هاي در هم قفل شده ي ترانه بود.
ترس را از حرکاتش خواند و به خودش لعنت فرستاد.
این بی تابی و ترسِ از دست دادنِ او، داشت براي دخترك خوف ناك میشد و او، این را نمیخواست!
سرعتش را کم کرد و دستش را به طرف داشبورد رو به روي ترانه دراز کرد.
پاهاي ترانه کمی بیشتر جمع شد و گفت: میخوام برگردم!
پاکت سیگار را برداشت. نیاز داشت کمی آرام شود.. اما نگاه دخترك باعث شد آن را دوباره سر جایش برگرداند.
کلافه گفت:
میدونم ترسیدي.. ولی نترس.. فقط دارم یکم از محله دور میشم. میریم یه جایی که بشه راحت حرف زد.
اشتباه کردم سوار شدم.. من.. خواهش میکنم دور بزنین میخوام پیاده شم!
یکم جلوتر یه کافی شاپ دنج هست.. فکر کن با همکلاسیت اومدي بیرون در مورد چیزي حرف بزنین. انقدر ترسناکم؟
رمان شکسته تر از انار نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۵۴۵

خلاصه رمان : خدا گل های انار را آفرید. دست نوازشی بر سرشان کشید و گفت: سوار بال فرشته ها بشوید. آن هایی که دور ترند مقصدشان بهشت است و این ها که نزدیکتر مقصدشان زمین. فرشته ها بال هایشان را باز کرده و منتظر بودند.گل انار سربه هوا بود. خوب گوش نکردو رفت و بر بال فرشته ای نشست. فرشته گل انار را آورد و روی درختی در باغی روستایی نشاند. گل انار از فرشته پرسید: کی میرسیم؟
قسمتی از داستان رمان شکسته تر از انار
آخر شب در اتاق هتل با رویا نشسته بودیم. کسرا و علیرضا بیرون بودند.
دوستم خریدهایش را باز کرده و دانه دانه در چمدان میچید.
کارش که تمام شد چند کیسه را برداشت و کنار من نشست.
_سایه میخوام یک چیزی بهت بگم ولی جان هستی بهم نه نگو.
خندیدم: قسم نده شاید اصلا نتونم قبول کنم.
با سماجت گفت: قسم میدم چون میتونی. کیسه ها را نزدیکم گذاشت: اینا واسه تو و هستیه!
غافلگیر شده نگاهش کردم: یعنی چی؟!
دست بالا آورد: تو رو خدا نه نگو یک ذره چیزمیز خریدم تا از طرف خودت به عنوان سوغات به هستی بدی،
چندتا تكيه لباس و لوازم آرایشم برای خودت. بخدا سایه اینجوری سفر بیشتر به خودم میچسبه.
من بخاطر دل خودم این کارو کردم دلم نمی خواد دست خالی برگردی!
این همه لطف و محبتش حس خوبی را به قلبم سرازیر کرد.
اما آن روزها به اندازه ای به او بدهکار بودم که نمی توانستم بیشتر خودم را زیر دینش برده و شرمنده اش شوم.
بی آنکه کیسه ها را باز کنم گفتم: رویا باور کن من این روزا خیلی شرمنده ی تو هستم راضی نشو بیشتر از این بهت بدهکار بشم.
_ابرو در هم کشید من و تو با هم این حرف ها رو داریم سایه؟ بخدا قبول نکنی ناراحت میشم. اصلا فکر کن از مسافرت برگشتم برات سوغاتی آوردم.
_رويا جان باور کن لازم نیست. من خودم یک چیزایی خریدم فردا هم باز قراره با کسرا بریم خرید واسه هستی هم خرید کردم الکی خودت رو به زحمت انداختی.
کلافه گفت: مگه من میگم نخریدی دختر خوب؟ دارم میگم این یک هدیه اس.
هدیه برای خودت و دخترت. تو که میدونی من هستی رو اندازه ی بچه ی خودم دوست دارم …