رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان بوسه بر گیسوی یار به قلم شیرین نور نژاد با لینک مستقیم

رمان بوسه بر گیسوی یار نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، طنز

تعداد صفحات : ۳۸۱۵

خلاصه رمان : دو همسایه با دو دنیا و عقیده متفاوت! یه دختر قرتی و باکلاس که زندگیش نظم خاصی داره. و یک پسر لات و ناخلف که کفتربازی یکی از تفریحاتشه. امااا هردو به یه چیزی عقیده دارن. اونم اینکه میتونن اون یکی رو به زانو دربیارن!! و از اون خونه که حق خودشون میدونن فراری بدن. سر کینه و لجبازی باهم ازدواج میکنن. هیچکدوم قصد کوتاه اومدن ندارن و هر راهی رو میرن تا اون یکی کم بیاره. اما در آخر به جایی میرسه …

قسمتی از داستان رمان بوسه بر گیسوی یار

هوا رو به روشنی میرود و چند ساعتی هست که از خواب بیدار شده و بی خوابی به سرم زده است.

دو روز است که به اتابک قول داده ام به او فکر کنم تا بشود یکی از دغدغه هایم…

فکر میکنم اما نه در مورد خودش بلکه در مورد حرف هایش، درمورد اروند و بهادر و ماجراهایی که نمیدانم چیست.

اما مرگ اروندی که اتابک می گوید باعثش نارفیقی بهادر است قلبم را آزرده می‌کند.

اتابک نه… نامرد بودن بهادر تمام ذهنم را دربرگرفته است. بهادری که سکوت اختیار کرده است!

از آن روز چشم در چشم نشده ایم و نگاه آخرش وقتی که با اتابک همراه شدم، آخرین چیزی ست که از خود در ذهنم بر جای گذاشته است‌.

سکوت کردنش هم ماجراست سکوتش… شلوغ بازی اش… اذیت هایش… نگاه کردن یا نکردنش… نزدیک شدن یا دور شدنش…

اصلا همه جور برخوردش برای من مشکوک است. که نکند نقشه ای داشته باشد؟ مشکوک میزند…

باید احتیاط کنم… باید حواسم را جمع کنم… ضربه های بهادر غافلگیرانه و کاری است…

بهادر… رفیق اروندی است که در حقش نارفیقی کرده… یا  نامردی!

این حس… به این آدم غلط ترین حس دنیاست و اگر… اگر بهادر بفهمد… وای اگر بفهمد که من بیچاره ام!

همین راهی می شود برای آسیب دیدن… ضربه خوردن… زمین خوردن… شکست خوردن!

نمیدانم چطور و چه وقت بین افکار دیوانه کننده به خواب میروم …

دانلود رمان ماه دل به قلم ریحانه رسولی با لینک مستقیم

رمان ماه دل نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، پلیسی، رازآلود، هیجانی

تعداد صفحات : ۱۲۳۰

خلاصه رمان : مهرو دختری ۲۵ ساله که استاد دفاع شخصی است و رویای بالرین شدن را در سر می‌پروراند. در شرف نامزدی است اما به ناگهان درگیر ماجرای عشق ناممکن برادرش می‌شود و به دام دو افسر پلیس می‌افتد که یکی از آن‌ها به دنبال انتقام و خون خواهی و دیگری به دنبال نجات معشوقه‌اش است. آیهان مردی که تمام زندگی‌اش را وقف پرونده شهادت مشکوک پدرش سرهنگ احمد زرنگار کرده است و پولاد که پای عشقش شیرین درست در وسط همین پرونده گیر کرده.

قسمتی از داستان رمان ماه دل

آخر مهمونی بود و باید دسته گلم رو پرت می کردم تا عروس بعدی مشخص بشه.

سعی کردم دوباره بشم همون مهروی سرشب با هیجان به دخترهایی که جلوم ایستاده بودند نگاه کردم.

سارگل توی اون لباس کرم رنگ می درخشید و به خاطر تنگی نفسش زیاد نتونسته بود برقصه اما یک لحظه هم نگاهش از روم برداشته نشده بود.

از همونجا که ایستاده بودم جیغ زدم: خانوما بابا و داداشم میخوان بیان داخل.

مامان که رفته بود بابا و هاوش رو صدا بزنه همراه شون برگشت و من با دسته گلم براشون دست تکون دادم.

سمن خصمانه نگاهم می کرد اما طرز نگاهش از ذوق دیدن بابا و داداشم کم نکرد.

همه ی فامیل های آیهان حجاب کردند؛ حتی سارگل هم که به هاوش و بابا محرم بود با چشم غره ی سمن حجاب کرد.

وقتی یکی از خدمه های تالار که بهش یک سری سفارشات کرده بودم آماده اومد،

دنباله ی لباسم رو گرفتم و از جایگاه عروس و داماد فاصله گرفتم و نزدیک به دخترها ایستادم.

هاوش با لبخند نگاهم می کرد. به دخترها پشت کردم که نگاهم با نگاه آیهان تلاقی کرد دیگه به روم لبخند نمیزد؛

چون دوبار جواب لبخندش رو با نگاه تلخم جواب داده بودم.

دستم رو بالا بردم و صدای جیغ بلند شد. چندبار دستم رو به حالت پرت کردن دسته گل عقب و جلو بردم که کوثر داد زد: استاد اذیت نکن. پرتش کن دیگه.

برگشتم و دست هاوش رو گرفتم و با قدم های مشتاقم به سمت سارگل رفتم،

و با لبخند و نگاه مهربونم دسته گل رو جلوش گرفتم که با هیجان دست گذاشت روی دهنش و چشم هاش از اشک پر شد.

به هاوش نگاه کرد و نگاه هاوش خیره به نیم رخ من بود. همه شوکه شده بودند و در عین حال دست میزدند.

سارگل دسته گل رو گرفت و محکم بغلم کرد و من با لبخند چند لحظه توی آغوشش موندم …

دانلود رمان التهاب به قلم زینب بیش بهار با لینک مستقیم

رمان التهاب نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی

تعداد صفحات : ۱۴۵۳

خلاصه رمان : گلناز، دختری که برای کار وارد یک شرکت ساختمانی می‌شود، اما به‌ واسطهٔ یک کینه و دشمنی، به جرم رابطه با صاحب شرکت کارش به کلانتری می‌کشد…

قسمتی از داستان رمان التهاب

گلناز روی صندلی نشسته بود قطره های سرمی که به رگ مادرش می‌ریخت توی چشمانش ته نشین میشد.

چه دنیای مضحکی بود دیشب او روی یکی از تخت های همین مریضخانه بود و امشب مادرش.

ته همهی تلاش های زنانه شان ختم شده بود به سرم و تخت و رمقی که به انتها رسیده بود.

دست پیش برد و دست زبر مادرش را نوازش کرد. تب دار بود و بی تحرک.

دوباره دستش را کشید روی دست او و سر انگشتانش را میان دستش گرفت. تمام دارایی اش در دنیا مادرش بود.

پلک زد و رسول خان برادر حاج رفیع پشت پلکش نشست. چیزی مثل یک چسبندگی موذی ته حلقش را پر کرد.

خواسته بود حقش را از دنیا بگیرد، اما حالا می‌فهمید که چرا اسمش را عجوزه ی مکاره گذاشته بودند.

حتی هنوز هم باورش نمیشد که ماجرایش با فرشاد به آن همه تحقیر و فضاحت برسد و بدتر از آن پای حاج رفیع و برادر زن مرده اش وسط زندگیشان بیفتد.

اجابت همه ی آرزوهایش حالا او بود و مادری با صورتی زخمی و روحی زخمی تر.

دو ساعت پیش مهرگان زنگ زده بود و او از پای سفره ی شام دانشجوییشان برخاسته بود.

با ساده لوحی فکر کرده بود از خانه و محله و روستا که دور بشود همه چیز بهتر خواهد شد.

مهرگان تا رسیدن به بیمارستان به عالم و آدم بد و بیراه گفته بود،

و او با نگاهی نمناک زل زده بود به خیابان های خزان زده ی شهری که فکر کرده بود می شود آرمان شهرش و او و مادرش را رها می کند از سختی روزمرگی های کشنده ای که تمامی نداشتند …

دانلود رمان منجی شیطان به قلم پاییزان با لینک مستقیم

رمان منجی شیطان نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، پلیسی، معمایی، هیجانی

تعداد صفحات : ۵۱۳

خلاصه رمان : دختر خبرنگاری که جون یه خلافکار رو نجات میده… آدمایی دنبال این خبرنگارن که بخاطر اطلاعاتش به قتل برسوننش. یه برادر گمشده داره و یه عشق نافرجام به خاطر بیماریش از مردا فراریه ولی رادمان سر راهش قرار میگیره یه ازدواج ناخواسته باعث میشه بیماریش فراموش بشه آوین عاشق رادمان میشه ولی تو راه عشقشون ….

قسمتی از داستان رمان منجی شیطان

“رامان” وقتی بله را گفت فک کردم اشتباه شنیده ام دست های سرد و لرزانش هنوز زیر دست هایم بود.

عاقد روی اعصابم بود با صدای چاپلوس شادمانش گفت: به به، به سلامتی و مبارکی.

دلم می‌خواست تیکه پاره اش کنم، من فقط دلم می‌خواست نگاه صورت اوینی بکنم که وقتی حلقه را در دستش کردم بدون مقاومت بله را داده بود و صیغه ۹۹ ساله من شده بود.

آرام رو به عاقد گفتم : _میشه زودتر تمومش کنی ؟

از لحنم فهمید اعصاب ندارم دلم می‌خواست زودتر تمامش کند و من اوین را به اتاقم ببرم.

اینبار یقین داشتم خیلی برای اوین فرق داشت و اینبار ایمان داشتم خیلی کارها می توانستم بکنم.

عاقد بی صبری من را که دید سریع خطبه را برای من خواند و آن موقع بود که من بدون معطلی بله را دادم.

سامان بلند شد تا با عاقد حساب کتابش را بکند پول قلمبه ای وعده داده شده بود و عاقد در پوست خودش نمی گنجید.

اوین که سر به زیر بود و نگاه من نمی کرد رنگ سفید عین گچش حالا کمی گلگون شده بود.

فشارش انگار بهتر شده بود. دست های سردش زیر دست های من گرم شده بودند.

آرام به حلقه ی دستش اشاره کرد: این برای چیه؟

چشم ازش نگرفته بودم، نمی توانستم. چقدر خواستنی بود برایم حالا خواستنی تر شده بود.

_زن شوهر دار باید نشونه داشته باشه.

آب دهانش را قورت داد: نشونه واسه کی؟ من که تو این خونه زندانی ام.

نگاهم روی صورتش می چرخید با لحن مهربان گفتم: تو زن باش از این خونه بیرونم میری …

دانلود رمان نه سیاه بود نه سفید به قلم ریحانه رسولی با لینک مستقیم

رمان نه سیاه بود نه سفید نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی

تعداد صفحات : ۹۵۵

خلاصه رمان : دختری از جنس حریر… نرم و نازک… دختری حساس و لطیف… دختری ساده و مهربان… عاشق نمی شود اما وقتی که می‌شود زندگی اش در عرض ثانیه ای کن فیکون می شود بوسیله دستان مردی که به بهانه‌ عاشقی جانش را می‌ستاند.. تاوان می‌دهد.. تاوان خیانت مادر.. دردها و غصه ها رو تنها برای خود می‌خرد تا خانواده اش از هم نپاشد… انگ بدی را به جان میخرد تنها برای خراب نشدن آینده‌ برادر.. دخترک نرم و نازک به فکر همه است الا خودش…

قسمتی از داستان رمان نه سیاه بود نه سفید

با بوی بدی که وارد ریه هام شد چشمامو باز کردم…

چشمام درد می کردن و می سوختن… فضای کلبه پر بود از دود…

به خودم نگاه کردم و باعث شد چشمام از اشک پر بشه و چونه ام به طرز فجیهی بلرزه، خدایا من با خودم چیکار کردم؟

دود باعث شد به سرفه بیوفتم و سرفه هام باعث شد درد زیر دلم نفسم و قطع کنه.

با ترس به مردی نگاه کردم که روی تخت نشسته بود و به تاجش تکیه داده بود و تند تند سیگار می کشید و باسیگار قبلی سیگار بعدی رو روشن می کرد.

نگاهش به دیوار روبه روش بود و چشم ازش نمی گرفت. این امیرحسام!!!

گفته بود هیچ وقت تاحالا سیگار نکشیده!! خدایا این واقعاً امیرحسام؟!

چطور تونست دیشب با من این کارو بکنه رفتار بی رحمانش باعث شد از هوش برم و ای کاش هیچ وقت بهوش نمیومدم.

با غم پشت بهش خوابیدم و به ملحفه چنگ زدم و آروم اشک ریختم….

دود سیگار حالم و بد و بدتر می کرد… کم کم صدای گریه ام بلند شد و زجه هام اوج گرفت….

خدایا غلط کردم… دیر بود، خیلی دیر بود برای این حرف.

نزدیک خودم احساسش کردم و از ترس چشمامو روی هم فشار دادم…

فاصله ای بین صورتش و گوشم باقی نذاشت و بالحن وحشتناکی زمزمه کرد: تولد نوزده سالگیت مبارک عشق من.

از ترس لبم و گزیدم که درد بدی توی لبم احساس کردم …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.