رمان کافه راندوو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۱۸۷

خلاصه رمان : کافه راندوو دارای سه زوج و شش شخصیت اصلیه که هر کدوم زندگی متفاوت خودشون رو دارن و اما یک هدف مشترک دارن. به دست آوردن شریک زندگی ای که همراه و هم دلشون باشه …
قسمتی از داستان رمان کافه راندوو
“نیاز” صدای گریه ی مامان فاطمه یک لحظه هم قطع نمیشد و دلم می خواست زمین دهن باز کنه و برم توش.
خجالت می کشیدم چون باعث و بانی تموم این اتفاق ها من بودم.
پای پسرهای شایسته رو من به خونه ی حاج بابا باز کردم و به عنوان خواهر بزرگتر نارین دست به اشتباه بزرگی به اسم فرار زده بودم،
و همین موضوع باعث شده بود نارین هم بدون ترس اشتباهی شبیه به اشتباه منو تکرار کنه.
هنوز هم باورم نشده نارین دست به همچین کاری زده.
از بچگی کمی خودسر بود اما فکر نمی کردم تا این حد که بخواد بدون اجازه ی حاج بابا ازدواج کنه.
رو به مامان فاطمه با کلافگی گفتم: قربونت برم چرا گریه میکنی؟ با گریه که چیزی حل نمی شه.
باصدایی که از بغض گرفته بود گفت: نارین چطور تونست با آبروی ما بازی کنه؟
سر بچه هام چی اومده که هر کدوم به به طریقی دل پدرشونو می شکنن؟ من کجای تربیت شما اشتباه کردم؟
خجالت زده سرم رو انداختم پایین و ادامه داد: دست به دست هم دادین تا شوهرم رو، سایه سرم رو همه کسم رو بکشین و منم توی تنهایی دق کنم،
به والله که شما شیر منو نخوردین که اگه خورده بودین اینقدر بی رحم و بی معرفت نبودین،
انگار نه انگار که عمرمونو به پاتون گذاشتیم خیلی راحت ما رو کنار میزنین تا به خواسته های اشتباه دلتون برسین،
نمی فهمید که پدر و مادر صلاح فرزندشونو میخوان وقتی حاج بابات به کیان گفت نه صلاحتو می خواست اما تو نفهمیدی.
الانم صلاح نارینو می خواست که مخالفت کرد اما نارین هم عین تو عشق چشماشو کور کرده و عقلشو از کار انداخته …
رمان پسر حاجی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مذهبی
تعداد صفحات : ۶۵۵

خلاصه رمان : داستان در رابطه با پسری به نام محراب، دردانه حاج بابا جانش است که میان خواسته ها و عقایدش دچار اشتباهاتی میشود و راهی جز ریاکاری را نمیتواند انتخاب کند. سمت و سوی دیگر قصه، داستان دختری موفق با یک زندگی آرام است که بر پایه ی قوانینی نا نوشته وارد سیاه چاله ای از مشکلات می شود و…
قسمتی از داستان رمان پسر حاجی
هیولاهای ذهنش هر روز بزرگ بزرگتر می شدند و او نمی فهمید این ترس هیولا گونه چرا نفسش را قطع می کند؟
در حالی که خیلی وقت است جانی ندارد.
نزدیک رستوران ماشین را نگه داشت و با غم به ساختمان نیمه کاره ای که در سکوت جلوه گر بود چشم دوخت.
دیگر نه کارگری مشغول کار بود و نه مجیدی مشغول دستور دادن او بود و خیابانی که ساختمان رویایش را درآغوش خود بی منت؛ کشیده بود.
آهی کشید و بر خلاف خواسته ی عقلش، گوش به فرمان دل؛ راهش را به سمت رستوران کج کرد.
داخل رستوران شد و با دیدن فضای خالی از مشتری؛ غمش بیشتر روی دلش خانه کرد. آقا رحمان که خلوتی رستوران را می دید.
از فرصت استفاده کرد و یک مرخصی بلند و بالا از نارون به جیب زد و با خانواده اش بعد از سال ها راهی مشهد مقدس شد.
روی یکی از صندلی ها نشست و همان گونه که عماد را صدا کرد سرش را روی میز گذاشت.
با دست روی میز ضرب گرفت و مثل دانش آموزی که روی نیمکت مدرسه خیال خوابیدن دارد؛ چشمانش را بست شدیدا به آرامش نیاز داشت.
با قدم های عماد که آرام آرام به او نزدیک می شد؛ لب باز کرد.
_عماد یه چایی بیار؛ خیلی خسته ام.
سکوت و ساکن بودن قدم ها باعث شد؛ همان گونه که سرش را در حلقه ی دستانش روی میز پنهان کرده بود را کمی بالا بیاورد،
و با همان چشمان بسته بوی عطر سرد و اعصاب خورد کنی که ازش متنفر بود را به مشامش بفرستد …
رمان تابستان لاکچری نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۹۲

خلاصه رمان : ساحل، دخترك شانزده ساله كه از بهر شيطنت جواني اش خشم خانواده را دامان گير خودش مي كند، آنچنان كه تنبيهي به جز فرستادن دختر كمان به پيش عمه پير پدرش در روستايي دور دست از نواحي شمال كشورمان چاره جوي نيست. و بدين سان اتفاق هايي در آن روستا رخ مي دهد؛ اتفاق هايى عجيب كه سر چشمه از جنگل آن منطقه دارد كه صد البته خواندش خالي از لطف نيست.
قسمتی از داستان رمان تابستان لاکچری
صبح شده بود، این را میشد از صدای خروس بی محل عمه مریم جان فهمید،
دلم میخواست بازهم بخوابم؛ آخر دیشب از ترس خواب به چشم هایم نیامد که نیامد.
پس بنابر تصمیم بسیار مهم چشمانم را محکم بر روی هم فشردم و خودم را دوباره به خواب دعوت کردم؛
اما صدای عمه که مرا صدا میزد خواب را تمام و کمال از من
ربود.
بی حوصله از جایم بلند شدم و عصبی دستی در موهایم کشیدم و بر یک تصمیم ناگهانی حرصم را بر سر سودابه خالی کردم.
_همش تقصیر توئه سودابه بذار گردم دارم واست آبجی ترشیده جان.
_ساحل جان، کوروش اومده، لباسات رو عوض کن یه صبحانه مفصل بخور بعد باهاش برو کیفت رو پیدا کن،
پاشو مادر پاشو پاشو که خواب بسه.
لبخندی فوق العاده مصنوعی تحویل عمه مریم دادم و از بین دندان های کلید شده حرصی گفتم: چشم عمه جان.
_چشمت بی بلا عزیزم.
فورا از جایم بلند شدم و شلوار راسته آبی روشنم را با یک مانتو ساده و کوتاه تن کردم بعد از زدن یه شال سفید بر روی موهای شانه نکرده و زیبایم، به سمت پایین روانه شدم.
عمه یک میز و صندلی دقیقا رو به روی آشپز خانه اش که زیر خانه اصلی بود داشت؛ از آن میز و صندلی های جالب و حصیری قد بلند کوروش از پشت مشخص بود.
خودم را به صندلی روبه رویش رساندم و گفتم: به پسر هندونه دار، چه طوری؟
متعجب سر بلند کرد و لقمه در دهانش را محکم قورت داد: سلام صبح بخیر خوبم.
لقمه ای از تخم مرغی که وسط میز بود گرفتم و در دهانم گذاشتم و همان گونه دستانم را به طرف آسمان گرفتم و گفتم: خدایا شکرت که کوروش خوبه.
هیچ نگفت و سرش را پایین انداخت. من کلمه ای از تصور کوروش در ذهنم نقش بست، یک “پسرک خجالتی”.
رمان تحفه نجس نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، پلیسی
تعداد صفحات : ۴۲۹

خلاصه رمان : میخواهم از دردی بگویم که بوی گناه و نجاستش، تمام شهر را پر کرده است. دخترکی نوجوان و شهرستانى،با مشکلاتی در پرورشگاه مواجه میشود؛مشکلاتی که او را مجبور میکند تا برای تامین آینده و خوشبختی برادر کوچکترش از آنجا فرار کند. دست سرنوشت او را به خانهای میکشاند که خانه فساد میخوانیمش. در مابین این کشاکش ها، آشنایی با فردی تقدیر دیگری برای دخترک رقم میزند.
قسمتی از داستان رمان تحفه نجس
با شنیدن صدای مرد پشت سرش سرعتش بیشتر شد با آخرین توان از پله ها پایین پرید.
با دیدن درب خروجی ته دلش گرم شد؛ اما با صدای مرد پشت سرش دوباره یخ کرد.
– بهت میگم وایسا احمق!
پنج قدم مانده بود به خروج از عمارتی که گناه در آن از خون بالاتر است.
تنها سه قدم مانده بود به فرار از کنجکاوی نادرست و جوانی اش.
یقه ی لباسش از پشت کشیده شد و چون انتظار رسیدن مرد قدبلند را نداشت،
تعادلش را از دست داد که مرد دستانش را محکم دور او حلقه کرد و دخترک ترسیده را به خودش چسباند.
-وایسا ببینم دختره احمق داشتی جاسوسی من رو میکردی؟ ها؟ تو هم دستت با نریمان تو یه کاسه ست؛ آره؟ حرف بزن.
غوغا ترسیده بود و نگاهش در موهای مشکی مرد در گردش بود.
لبانش از ترس نیمه باز بود و چشمانش درشت و درشت؛ ولی در آن لحظه یک چیزی را خوب دانست.
که اگر حرفی نزند او هم باید مزه ی آن اسلحه همراه با صداخفه کن را بچشد.
_م.. من داشتم رد م..ی شدم، م.. ن هیچی ندیدم.
مرد ابروهایش را بالا انداخت و چشمان مشکی وحشی اش را به طوسی مصنوعی نگاه دخترک دوخت.
– فکر کردی من خرم آره؟ ببین من رو، شیر از دستم فرار کنه؛ جنگل رو به آتیش میکشونم تا از عرش بخوره زمین و میفته تو چنگال من.
هه تو که دیگه موشی و این حرف ها رو نداری. حقیقت رو بگو وگرنه خوب میدونی چه اتفاقی برات میفته.
در آن هجده سال زندگی اش این دومین ترس مهیب و هجده سال بود.
او جانش را دوست داشت و عمرش را همین طور؛ اما فقط به خاطر جاوید. او باید زنده می ماند.
حال به هر قیمتی. چه کسی او را درک میکند؛ جز یک آدمی که بوی مرگ تمام وجودش را پر کرده است …
رمان رخنه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، معمایی
تعداد صفحات : ۱۹۱۳

خلاصه رمان : امیر حافظ یه مرد پر نفوذ و قدرتمند که ازش هر خلافی بر میاد و این دلیل بر این میشه که نیکی همسرش که تازه یک بچه یک ساله هم دارن از هم طلاق بگیرن اما حافظ به نیکی اجازه نمیده بچش رو ببینه مگر این که هر بار …
قسمتی از داستان رمان رخنه
“راوی” رو به روی خونه پدریش ایستاد تا هدیه از ماشین حافظ پیاده بشه.
– بهشون بگم کجا بودم؟
حافظ که نمی خواست هدیه رو به دردسر بنداره رو بهش کرد: بگو رفتی پیش دوستت سوتی موتی ندی که خودت میدونی.
با تاکیدی درب ماشین رو بهم زد و به محض داخل شدنش صدای جیغ لاستیک های حافظ توی خیابون خلوت به گوش رسید.
دوباره باید برمی گشت. دوباره باید با مرسده چشم تو چشم میشد. تقصیر خودش بود.
می دونست سر لج و لج بازی زندگی سه نفر رو بلا تکلیف گذاشته.
باید با مرسده معامله می کرد.
دیگه بیشتر از این نمی تونست نیکی رو منتظر بزاره تا به خونه برگرده.
رکسی مثل همیشه توی حیاط منتظرش بود و به محض رسیدن حافظ خودش رو لوس کرد.
_امشب حوصله ندارم رکسی، برو کنار.
از اون زبون بسته چه توقعی داشت؟ اما حداقلش اون تنها کسی بود که بدون حرف زدن می تونست به حافظ دلداری بده.
با رسیدن به واحد بالا درب رو باز کرد و بی توجه به خونه ای که مرتب شده بود فقط روی مبل خودش رو پرت کرد که صدای مرسده از پشت سرش اکو شد.
– دیر اومدی، خیلی وقته منتظرتم.
چشم های حافظ قرمز بود. مشخصا خسته تر از همیشه به نظر می رسید و فقط دستش رو روی چشم هاش گذاشت.
– بخواب!
مرسده که از جواب کوتاه حافظ کفری شده بود نزدیکش رفت.
– همین؟ من به خاطرت تا این وقت شب بیدار موندم و منتظرت شدم.
_من گفتم منتظر بمونی؟ چرا نرفتی؟
کنارش روی مبل نشست و دستش رو دکمه لباس حافظ نشست.
-اینجا خونه مه… کجا برم؟