رمان جاسوس دوست داشتنی من نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی، معمایی
تعداد صفحات : 663

خلاصه رمان : آلما دختری نوزده ساله است که در کودکی پدر و مادر خود را از دست داده است…او هم مانند یه سریع از آدم ها زندگی معمولی خود را دارد...اما مجبور میشود به دستور کسی راه زندگی خود را تغییر دهد و از توانایی هایی که دارد استفاده کند و برای شخصی چیزی که میخواهد را بیاورد…اما در این راهی که ناخواسته واردش شده است هیچ اخیاری از خود ندارد و باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند…اما از یک جایی به بعد اتفاقی میافتد که کلا زندگیش را عوض میکند…
قسمتی از داستان رمان جاسوس دوست داشتنی من
بابا با عصبانیت و تعجب نگاهم کرد… _چی! تو عاشق کسی که دزدیدتت شدی!؟ می فهمی چی داری میگی؟ خجالت نمیکشی تو روی من داری پرو پرو میگی اون پسره رو دوست داری!؟ _همون کسی که دارین دربارش اینطور حرف می زنین کسیه که جونم رو نجات داد، وگرنه که معلوم نبود الان چی به سرم می اومد. _که چی، خودتم می گی معلوم نبود چی به سرت می اومد، مگه شهر هرت!؟ برداشتن تورو تو روز روشن دزدیدن مجبورت کردن به کاری که نمیخوای… این بار مامان بلد شد و رو به بابا کرد. _رضا بس کن! بچه بیجاره رو توی فشار نزار، بعداً سر وقت دربارش مفصل و عاقلانه تصمیم می گیرم و حرف می زنیم. بابا معترض با صدای نسبتا بلند گفت… _الان باید حرف بزنیم، یعنی چی آخه.
این باز مامان هم شاکی بابا را نگاه کرد… _رضا! سپس مامان رو به من کرد… _دخترم تو برو تو اتاقت استراحت کن بعداً حرف می زنیم. سرم را از خدا خواسته تکان دادم و ناراحت به سمت اتاقم رفتم، فقط همین رو کم داشتم…مغزم دیگر نمیکشید…برای هیچ چیزی… روی تختم نشستم و به دیوار اتاقم زل زدم، فکر آرشام دست از سرم بر نمی داشت، هر ساعت و هر ثانیه…نگران این بودم که اون تو بهش چه میگذرد… ده روزی از زندانی شدن آرشام میگذرد، تو این ده روز هر موقع وقت ملاقاتی بدهند به دیدن آرشام می روم و میبینمش، از درون داغونم اما وقتی میبینمش سعی میکنم ظاهرم را آرام و شاد نشان دهم تا او را هم از اینی که هست ناراحت نکنم…
رشید زنده مانده بود اما برای بیرون آمدن آرشام رضایتی نداده بود… ساشا و ستاره هم بعضی وقت ها بهم سر می زنن…از ساشا شنیده بودم که ستاره همه چیز را فهمیده است اما رفتارش باهام هنوز مثل قبل بود…و در مورد همه چیز تو این مدت چیزی ازم نپرسیده بود و مراعات حال بدم را میکرد و از این بابت کمی خوشحال بودم.. با زنگ خوردن گوشیم نگاهی بهش انداختم و با دیدن اسم ساشا جواب دادم… _الو سلام… _سلام چطوری…کجایی؟ _کجا میخوام باشم خونه… _خوبه…امروز یه سر همو ببینیم؟ باهات کار دارم… _باشه.. بعد خدافظی گوشی را قطع کردم… بلند شدم تا آماده شوم، یه جین آبی کمرنگ و مانتوی جیگری پوشیدم با یه شال مشکی، حوصله آرایش نذاشتم پس فقط یه رژ زدم تا از این بی روحی قیافه ام در بیاید… کیفم را برداشتم و از خونه زدم بیرون، تو این مدت مامان تونسته بود بابا را کمی آرام کند… بعضی وقت ها گیر می داد که چرا به ملاقات آرشام می روم اما بعد هر بار مصمم دیدن من بیخیالم میشد..
رمان خدای یارا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 285

خلاصه رمان : رمان راجب یه دختریه که قاتله و خارج از ایران زندگی میکنه طی یه سری اتفاقات با افرادی آشنا میشه که به ایران با وحشت برمیگرده…. استارت ماجرا میخوره.
قسمتی از داستان رمان خدای یارا
قاضی محکم دسته ی آن ابزاری که در کودکی آن را چکوش به یاد داشت حتی حالا هم با آن زمان تفاوتی ندارد اسم آن ناقوس مرگ را نمیداند! فقط میداند صدای او هنجار است روی مغز اش که از درد در پستوی سر اش مچاله کرده خود اش را. روی میز کوبیده شد… سه بار، هم همه ی دادگاه زیاد بود خبرنگار ها عکس ها میگرفتند و محاکمه را با لذت ضبط میکردند، صدای قاضی برخواست و رعشه به تن ،رخسار او را سفید کرد:
– دادگاه به شماره ی پرونده ی ۱۶۸۷۷۹رسمی است و به کیفر خواست رسیدگی میشود، سرکار خانم یارا توکل که به جرم قتل جناب آقای..(.سرش سوت کشید، نام او چه بود؟) در این دادگاه محاکمه میشوند حکم مذکور بدین وسیله است که سرکار خانم یارا توکل به اشد مجازات رسیده و طناب دار حکم اجرایی میباشد ختم جلسه.
سقوط را از پرتگاهی حس کرد و با وحشت از روی بالشت ملافه ی سفید خیس اش، خیز برداشت و نعره زد: -آخ. محکم دست راست اش را دور گردن اش قاب کرد نفس کشیدن را فراموش میکرد وقتی حتی کابوس اش را میدید. پتو را کنار زد و با بلیز شلوار ساده ی مخصوص خواب اش کنار پنجره رفت و محکم درب آن را باز کرد.
نفس اش را با حرص بیرون فرستاد و اکسیژن را در ریه اش مهمان کرد. موهای فر پر پشت اش را پشت گوش زد و به آسمان نگاه کرد هوا ابری بود نیمه شب بود و هوای سرد سرزمین غربت را به جان خرید اما از خواب وحشتناک اش دوری میکرد، خوابی که یادآور کشور اش بود و بی رحمی هایی که روی قفسه ی سینه اش هنوز بعد از یک سال سنگینی میکرد…
بغض کرد دمی گرفت و به آسمان چشم دوخت و زیر لب نجوا کرد: – بگو کجایی! سرما تا مغز استخوان اش پیشروی کرد چرخید و درب پنجره را کوبید و بست. قلاب او را انداخت. به لطف ناپدری اش این آپارتمان در آلمان نصیب او شد. وقتی مادر اش زن او میشد خوب میدانست روزی آن مرد یارا ، را دک میکند… به جایی که مزاحم نباشد. آن مهمانی هم برای فرار از عیش و نوش های هرشب ناپدری بود که دل اش نمیخواست حتی در جمع آنها نقشی داشته باشد چه برسد که هم پای مادر بیچاره و شوهر عزیز او در مهمانی هایشان شرکت کند.
رمان عروس فراری نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : 434

خلاصه رمان : پدر ومادر بهار توافقی تصمیم به جدایی از هم می گیرن، با آنکه می دانستند موجودی در شکم حوریه ، مادربهار درحال رشد است. ازیک دیگر جدا می شوند وبعد چند ماه از اون طلاق مادر بهار می فهمه اون جنین یک دختره.الان که جنسیت بچه را می دانست اورا بیشتر ازپیش دوست می داشت. به همین دلیل پیش برادرش رضا میرود و اونجا زندگی می کند. دختر اوبه دنیا میاید ولی متاسفانه خودش پا به دنیای ابدیت می گذارد واین دختر پیش دایی خود زندگی می کند. او بسیار وابسته به دختر دایی خود میشود و رها را همچون خواهر دوست می دارد. سنش که بیشتر میشود اتفاقاتی اطرافش میافتد.رها بی احتیاطی می کند.. که پای بهارهم وارد آن ماجرا می شود. و زندگیش دست خوش تغییر عذاب آوری می شود.اون مجبورمی شود به خاطر رها….
قسمتی از داستان رمان عروس فراری
به نظرت این دخترا که اینجا نشستن من رو دارن نوش جان می کنن یا دارن ازجنابعالی تعریف می کنن؟شونه بالا انداختم و دستم رو روی شونش گذاشتم باناخنام فشاری روی شونش اوردم: عزیزدلم شما رو دارن نوش جان می کنن.اگه خیلی مشتاقید من الان این لباس مسخره رو از تنم درمیارم وتن یکی ازاین أجنبی هامی کنم؟ هووم!نظرت چیه آقای خودشیفته؟
ابرویی بالا انداخت: اون زبونت رو من کوتاه می کنم
پوزخندی زدم: زِری نزن که نتونی بهش عمل کنی بافشاری که رو کمرم داد ناخنام رو بیشتر تو شونش فرو بردم: خوب گوش کن بامن درنیوفت که ور بیوفتی دکی جوون اخماش تو هم رفت:امشب چه شبی شود.خندیدم:آره یه شبی برات بسازم رویایی اوه یادم نره یکی ازاین أجنبی ها رو برات بیارم تا توهستی اینا رو می خوام چیکار؟
***
اوه چه گوشی اپل به دستم میاد. درست زمانی که فرار کردم چون رمز عابر بانک سام رو میدونستم پول میلیاردی که تو کارتش بود رو به کارت خودم انتقال دادم و بعد به تهران اومدم یه ویلا توی لواسون رو انتخاب کردم والان که اینجام خیلی خوشحالم درسته از خانوادم دورم ولی میدونم اگر هم برگردم دیووانگی محضه ویلا رو به راحتی خریدم چون اسم سام توشناسنامم بود وگرنه به دختر تنها ویلا نمیدادن.
کولم رو باز کردم دفترچه خاطراتم رو بیرون آوردم از بین دفترم عکس دونفره خودم و سام بیرون افتاد. سام واقعا جذاب و نفس گیر بود ولی به عیاش قهار هیچ وقت یه سایه ی زندگی برای آدم نمیشد. بیشتر پولم سر خرید خونه رفت. ماشین روهم برای اطمینان بیشتر عوض کردم دلم می خواست به مغازه گل فروشی داشته باشم پر از گلهای رنگی خوشگل میتونستم یه مغازه هم بخرم مانتوی ساده ای تنم کردم و کیف دستیم رو برداشتم.
یه نیم ساعت گشتم تا به املاکی پیدا کردم البته املاکی زیاد بود ولی همشون پسرجوون بودن ترجیح دادم به دونه پیر خرفت پیدا کنم ماشین رو قفل کردم؛ وارد املاکی شدم من سلام مرد لبخندی زد سلام خانوم بفرمایید خلاصه تونستم یه مغازه شیشه ای خوشگل هم بخرم وکسی رو هم پیدا کنم که برام انواع گل هارو بیاره اگه می دونستم با ازدواجم باسام چیزایی رو که میخوام به دست میارم زودتر دست به کار میشدم خانوم مهرزاد نگاش کردم.
رمان گل سرخ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1425

خلاصه رمان : صدایش مثل همیشه نبود. صدایش با من قهر بود و من مگر چند نفر بودم که ببینم و بشنوم و باز بمانم؟ شنیدهها را شنیده و دیدهها را دیده بودم؛ وقت رفتن بود. در را باز کردم و با اولین قدمم صدایش اینبار از زیر دندانهای قفل شدهاش به گوشم رسید: ـ گلشیفته!! چندبار مرا گلشیفته صدا کرده بود؟ من گلِ باغش بودم. همان گلی که نامم را گذاشته بود گلِسرخ.. قدم بعدی را که برداشتم اینبار فریاد زد: ـ بری دیگه رفتی گلی اینو تو گوشت فرو کن..!
قسمتی از داستان رمان گل سرخ
حالا هم یک جمله گفته بود. رفتنم برگشتی نداشت و محال بود حرف محمد دوتا شود. وقتی هم گفت مرا دوست دارد روی حرفش ماند. هر کسی که از راه رسید پشت سرم لیچار بارش کرد. طعنه زد و نامم را به بدنامی خواند. او اما مردانه پشت دوست داشتنم ایستاد و نگذاشت حرفش دو تا شود. حالا من خسته تر از آن بودم که بمانم. ماندنم حال همه را خراب میکرد حال محمد را بیشتر، دنیا ارزش لرزیدن قلبم محمد را نداشت. چوب خط محمد هم مثل من پر شده بود. اگرچه به روی خودش نمی آورد. مرد بود و نگذاشته بود حرفش دوتا شود و همه جوره پای من ایستاده بود. وقتش رسیده بود من زنانه پای مهر او بیاستم و بروم، رفتن همیشه بد نبود. رفتن گاهی ماندنت را جاودانه تر میکرد. فشاری که روی ما بود همه ما را خسته کرده بود. وقتی تصمیمم را گرفتم که محمد را از این مسلخ مشمئز کننده دور کنم که فهمیدم محمد را میلیونها بار بیشتر از خودم دوست دارم. خیابانهای تهران جای امنی برای منی که ته شپیش پشتک و بالا می انداخت نداشت. ولی غرور محمد ارزش این را داشت که حتی اگر شده باز هم منت سامی را بکشم و بشوم اسنپ موتوری …
***
در گلخانه را که پشت سرم بستم صدای محمد که توی سرم اکو شد و قلبم جایی میان گلهای پرپر شده ی گل سرخ ریخت و تپیدن را فراموش کرد. محمد گلخانه را برای من زده بود وگرنه تک پسر – حاج كمال زرافشان را چه به گل فروشی؟ عیار محمد طلا بود و سکه فقط یک دهنه مغازه ی پدرش در بازار طلا فروشها به کل دارایی ما می ارزید اگر آن خانه…. بگذریم، به قول خودش دخل یک شب مغازه ی حاج کمال برابری میکرد با کل درآمد یک سال جان کندن ما در گل سرخ. اما گل فروشی عشق بود برای منی که یک زمان سوادی این را داشتم که بورسیه شوم از شریف و بروم به جایی که رویایی همه بود. حتی بابا و مامان وقتی وارد وليعصر شدم و قدم در خیابان بیست و دو کیلومتری گذاشتم که تهش میرسید به همان خانه خرابه ی که سامی به ضرب و زور دینی که به پدرم داشت به من داده بود به هیچ چیز جز آرامش محمد فکر نکرده بودم. گوشی موبایلم که توی دستم زنگ خورد و نام دل آرام روی آن نقش بست، یکهو انگار قلب یخ زده ام پشتیبان پیدا کرده باشد و بغض تا بیخ گلویم پیش رفت گوشی را کنار گوشم گذاشتم و بدون اینکه منتظر شوم دلی چیز بگوید با صدای که نزده اشک را می رقصید لب زدم: تموم شد دلی…
رمان اسارت یا عاشقی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 184

خلاصه رمان : این داستان دربارهی دختری به نام پریسا و پسری به نام فرهاد است که بخاطر اتفاقی که در گذشته رخ داده ناخواسته سر راه هم قرار گرفتهاند و فرهاد که پریسا را دزدیده و با خود به ترکیه برده است با گذشت زمان عاشق دختر قصهی ما میشود؛ ولی باید دید دختر قصهی ما نیز عاشق فرهاد میشود یا خیر…
قسمتی از داستان رمان اسارت یا عاشقی
من مات بودم اونم همی جور داشت میگفت:آی هوارتوسرم شد آی مردم خاک برسرم شد…آی..دستموگذاشتم جلودهنش وگفتم هیس دخترآبرومو بردی الانه که بریزن روسوورمون سرگرم غذا بودیم که گوشیش زنگخورد مانیا شروع کردبه نق زدن: ایییییش برخرمگس معرکه لعنت خروس بی محل من گفتم :به جای این حرفا بروگوشو جواب بده سریع از جاش پرید و رفت.
گوشیش و جواب داد فکنم مامانش بود که داشت بازجویش میکرد و توضیح میداد پیش منه ان قدر غرق درافکارم بود که بیمالحظه کل املتو خوردم آخرین لقمه دستم بود که مانیا چهارچوب درایستاد :مامان سلام رسوند و گفت واسه شام بیای خونمون بایه بهونه الکی پیچوند مامان دلم میخاست برم بیشتر پیشش باشم اما میترسیدم و شرمنده بودم از اعتمادش بنابراین ترجیح داد نرم وبپیچوندم په، بالخره گفتم نمیتونم باشه یه وقت دیگه مانیابه سمت میزاومد که دید ظرف خالیه چشاش اندازه نعلبکی شدوگفت: وا همه روچپوندی توشیکمت په من چی؟! من تازه به خودم اومدم که چه گندی زدم اوه ببخشید حواسم نبود محو عسلی چشاش شودم و نگام سور خورد رو لباش و کل صورتش وای خدا چقد خواستنی بود.
***
اومدم توی پذیرایی و یه نگاه اجمالی به خونه انداختم سکوت عجیبی بود و با خودم گفتم حتما آقا فرهاد از خواب بیدار نشدن پس تصمیم گرفتم برم داخل آشپزخونه و صبحونه رو آماده کنم تا با هم صبحونه بخوریم که در کمال تعجب دیدم همهی وسایل صبحونه روی میز هست و نیازی نیست من چیزی آماده کنم، جلوتر که رفتم یه کاغذ رو روی میز دیدم بعد از اینکه برداشتمش دیدم آقا فرهاد با یه خط زیبا نوشتن: فرهاد: من رفتم شرکت صبحونه اتو خوردی میزو جمع کن توی یخچالم خرید کردم همه چیز هست ناهارم مجبوی خودت تنها بخوری من غروب میام.