رمان اسارت یا عاشقی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 184

خلاصه رمان : این داستان دربارهی دختری به نام پریسا و پسری به نام فرهاد است که بخاطر اتفاقی که در گذشته رخ داده ناخواسته سر راه هم قرار گرفتهاند و فرهاد که پریسا را دزدیده و با خود به ترکیه برده است با گذشت زمان عاشق دختر قصهی ما میشود؛ ولی باید دید دختر قصهی ما نیز عاشق فرهاد میشود یا خیر…
قسمتی از داستان رمان اسارت یا عاشقی
من مات بودم اونم همی جور داشت میگفت:آی هوارتوسرم شد آی مردم خاک برسرم شد…آی..دستموگذاشتم جلودهنش وگفتم هیس دخترآبرومو بردی الانه که بریزن روسوورمون سرگرم غذا بودیم که گوشیش زنگخورد مانیا شروع کردبه نق زدن: ایییییش برخرمگس معرکه لعنت خروس بی محل من گفتم :به جای این حرفا بروگوشو جواب بده سریع از جاش پرید و رفت.
گوشیش و جواب داد فکنم مامانش بود که داشت بازجویش میکرد و توضیح میداد پیش منه ان قدر غرق درافکارم بود که بیمالحظه کل املتو خوردم آخرین لقمه دستم بود که مانیا چهارچوب درایستاد :مامان سلام رسوند و گفت واسه شام بیای خونمون بایه بهونه الکی پیچوند مامان دلم میخاست برم بیشتر پیشش باشم اما میترسیدم و شرمنده بودم از اعتمادش بنابراین ترجیح داد نرم وبپیچوندم په، بالخره گفتم نمیتونم باشه یه وقت دیگه مانیابه سمت میزاومد که دید ظرف خالیه چشاش اندازه نعلبکی شدوگفت: وا همه روچپوندی توشیکمت په من چی؟! من تازه به خودم اومدم که چه گندی زدم اوه ببخشید حواسم نبود محو عسلی چشاش شودم و نگام سور خورد رو لباش و کل صورتش وای خدا چقد خواستنی بود.
***
اومدم توی پذیرایی و یه نگاه اجمالی به خونه انداختم سکوت عجیبی بود و با خودم گفتم حتما آقا فرهاد از خواب بیدار نشدن پس تصمیم گرفتم برم داخل آشپزخونه و صبحونه رو آماده کنم تا با هم صبحونه بخوریم که در کمال تعجب دیدم همهی وسایل صبحونه روی میز هست و نیازی نیست من چیزی آماده کنم، جلوتر که رفتم یه کاغذ رو روی میز دیدم بعد از اینکه برداشتمش دیدم آقا فرهاد با یه خط زیبا نوشتن: فرهاد: من رفتم شرکت صبحونه اتو خوردی میزو جمع کن توی یخچالم خرید کردم همه چیز هست ناهارم مجبوی خودت تنها بخوری من غروب میام.
رمان یکلیا و تنهائی او نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : اجتماعی
تعداد صفحات : 154

خلاصه رمان : اولین بار که یکلیا رو خوندم ۱۳ سال پیش بود و با اینکه اغلب کتابا رو بعد چند ماه فراموش میکنم و صرفا عکس جلدشونو یادم میمونه، هنوز تصویرسازیای که ادبیات خوب این رمان برام زنده کرد، مثل یه سری نقاشی رنگ روغن بسیار خیالانگیز، توی ذهنم میدرخشه. یکلیا، روایت بسیار شاعرانه و سوررئالی از طرد شدن داره که به فرد اجازه میده تا بدون سنگینی سایهی عرف، مهمترین سوالات درونیش منجمله ماهیت خیر و شر رو مرور و بازتعریف کنه. این نسخهی جدیدی که ازش منتشر شده خوانایی خوبی داره و چاپش به سال ۵۱ برمیگرده. باتوجه به محتواش هم بعید میدونم دوباره تو ایران چاپ شده باشه. رمان کوتاهی بهحساب میاد.
قسمتی از داستان رمان یکلیا و تنهائی او
مرد پیر برای اولینبار در چشمان یَکُلیا، که روی علفزار خوابیده بود و با دقت به او مینگریست، نگاه کرد. شعاع زرد و درخشندهٔ چشمانش درون یَکُلیا نفود کرد. او گفت:
-میگفتی؛ زمانیکه از آغوش او مانند مِهی که از دامن کوهسار به طرف دشت سرازیر شود، جدا میشدی سودای تنهایی به گوشههای گمشده و خاموش صحرا میکشاندَت. تو از این تنهایی چه میخواستی؟ میخواستی به عشقت عظمت و نشاط بدهی؟ آه یَکُلیا! مگر عشق تو عظمت نداشت. مگر مردم اسرائیل بهخاطر عظمت و شیرینی عشقت جامع بر تنت ندریدند؟ اقرار کن یَکُلیا! نه مثل زمانیکه در مقابل پدرت اقرار میکردی. اعتراف کن که تو تنها بودهای.
پیرمرد نگاهش را به همان نقطهٔ اول دوخت و ادامه داد:
-یَکُلیا… آه یَکُلیا! راست بگو!… چه توقع عظیمی!… با وجود این راست بگو و آنوقت در راه تاریک روحت به خانهٔ غم خواهیم رسید و از آن چون حصاری بند برمیداریم. یَکُلیا قدری روی علفزارها خود را بهطرف او کشاند و همانطور که مصرّانه و با احتیاط به او مینگریست، گفت:
-آری خودم هم میخواهم صادق باشم، این آرزو مثل آبی که سراسر دشت را فرابگیرد، به روح من دست مییافت اما فقط هماکنون است که میتوانم به آن جان بدهم. میخواهم راست بگویم، داستانی را که ترس و شرم بر آن کفن پیچیده است، با تو و شب ابانه حکایت کنم. آه، ای مرد چوپان. گوش کن که من، با تمام ذرات وجودم، که صادقانه از آن من نیستند، او را، کوشَی چوپان را میطلبیدم. نمیدانم تنها بودم یا نه.
اما در وجود او شیرینی یا لذتی بود که روح ناکام مرا سیراب میکرد. وقتی در او میپیچیدم، وقتیکه به گردنش آویزان میشدم، دیگر در این جهان بزرگ چیزی غیر از او برایم باقی نمیماند. اگر میگفت پدرم را بکشم، در جام او زهر میریختم. گوش میکنی؟ دختر اَمصیا پادشاه اسرائیل چه میگوید؟ از آتشی که خدا بر ذبایح خیمهٔ اجتماع فرود آورد واهمه نداشتم.»
رمان عطش مبارزه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : علمی_تخیلی، ماجراجویی، مهیج، سیاسی
تعداد صفحات : 499

خلاصه رمان : پانم، که آمریکای شمالی پساآخرالزمانی آن را شکل داده، کشوری است با یک منطقه ی حکومتی ثروتمند و دوازده بخش فقرزده. در ابتدای تاریخ این کشور، شورشی به رهبری بخش سیزدهم علیه منطقه ی حکومتی باعث ویرانی های فراوان و البته شکل گیری رویدادی سالانه به نام «عطش مبارزه» شد. منطقه ی حکومتی به منظور مجازات شورشیان و همچنین یادآوری قدرت و شکوه خود ، تمام بخش ها را مجبور به شرکت دادن یک پسر و یک دختر 12 تا 18 ساله از طریق یک سیستم قرعه کشی در این مسابقات کرد. این افراد که به نوعی «پیشکش» به حکومت هستند، به صورت سالانه انتخاب و مجبور می شوند تا سر حد مرگ با یکدیگر بجنگند و فقط یک نفر از این مسابقات جان سالم به در خواهد برد
قسمتی از داستان رمان عطش مبارزه
به آرنجم تکیه می دهم. روشنایی اتاق آن قدر هست که بتوانم ببینمشان. خواهر کوچکم، پریم، به پهلو خوابیده خود را در آغوش مادرم جمع کرده، و گونه هایشان به یکدیگر چسبیده است. مادرم در خواب جوان تر به نظر می رسد، هنوز خسته و نگران است اما خیلی شکست خورده و از پاافتاده نیست. چهره ی پریم به تازگی شبنم صبحگاهی است، و مانند اسمش به زیبایی گل پامچال است. یک زمانی مادرم نیز بسیار زیبا بود. یا این طور می گفتند … بعد از شام به اتاق نشیمن رفتیم تا امتیاز هایی که در تلویزیون نمایش داده می شوند را ببینیم.
***
لباس مشکل دیگری به وجود می آورد . مدام دور کفش هایم می پیچید و خب البته من به سمت بالا جمعش می کردم . آن وقت افی مثل یک شاهین به من حمله کرد و در حالی که روی دستانم می زد فریاد کشید : ” نه ، بالای قوزک پا نه ! ” . . درست لبخند زدن در مورد بیشتر لبخند زدن است . افی من را مجبور کرد صد تا اصطلاح پیش پا افتاده را بگویم در حالی که با یک لبخند شروع می شود یا در حال لبخند زدن هستم یا با یک لبخند حرفم را تام می کنم .
رمان اشتعال نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : علمی_تخیلی، ماجراجویی، مهیج، سیاسی
تعداد صفحات : 200

خلاصه رمان : در چشماندازي حزنآور از آينده نزديك، دوازده پسر و دوازده دختر مجبورند در نمايش تلويزيوني زندهاي به نام بازيهاي گرسنگي شركت كنند. در اين بازيها فقط يه قانون حاكم است: بكش تا زنده بماني. وقتي كتنيس اوردين شانزده ساله فداكاري ميكند و به جاي خواهرش وارد اين بازيها ميشود، مرگ خود را به چشم ميبيند. ولي كتنيس در گذشته نيز با مرگ رويارو گشته و تلاش براي زنده ماندن جزيي از سرشت او شده است…
قسمتی از داستان رمان اشتعال
عطش مبارزه كتاب دوم… سوزان كالينز 48 سال سن دارد و مادر دو فرزند است ، بيشتر از عمر و جواني خودش را وقف نوشتن برنامههاي تلويزيوني بچهها كرده است. اما در سهگانه «عطش مبارزه» قدرت تخيلي عظيمي براي رنج و خشونت از خود نشان داده است. كتاب ، تصاويري آيندهنما از پايتختي درخشان و پيشرفته و زندگي بدوي و صنعتي منطقه گرسنه و فقير كه تحت سلطه پايتخت است، در كنار هم ميچيند. در مراسمي موسوم به «برداشت و جمعآوري» دو نوجوان از هركدام از اين مناطق تحت سركوب بهصورت اتفاقي انتخاب ميشوند تا در مسابقات «عطش مبارزه» شركت كنند؛ مسابقه سالانه تلويزيونياي كه در آن بچهها تا سرحد مرگ با يكديگر و هيولاهايي كه تغيير و جهش ژنتيكي داشتهاند، مبارزه ميكنند، مثل گلادياتورهاي رومي در يك مسابقه تلويزيوني واقعي و پرزرقوبرق.
قهرمان 12 ساله اين سهگانه، كتنيس، وقتي مجموعه شروع ميشود دختري سرسخت است و آنقدر گرفتار تلاش براي زنده ماندن و بقاست كه فرصتي براي پرداختن به مشغوليات ذهني خاص نوجوانان ندارد. در همان صفحه اول، به گربه خانگيشان نگاه ميكند و خيلي سرد و بياحساس تلاش نافرجامش براي «خفه كردنش داخل يك سطل آب» را به خاطر ميآورد. وقتي به كتاب آخر ميرسيم، او يك انقلاب را هدايت ميكند. ميتوانيد حدس بزنيد كه سهگانه «عطش مبارزه» چقدر نوجوانان را مسحور كرده است. شگفتآورتر اينكه بهگفته صاحبان كتابفروشيها تعداد زيادي از بزرگسالان كتابها را براي خودشان ميخرند يا همراه بچههايشان ميخوانند.
كالينز ميگويد موضوع «عطش مبارزه» يك شب كه داشته كانالهاي تلويزيون را عوض ميكرده و بين يك مسابقه تلويزيوني واقعي و فيلمي از صحنههاي جنگ عراق اين كانال و آن كانال ميكرده، به ذهنش خطور كرده است. يك نقد آشكار خشونت، اين مجموعه مساله جنگ را شخصي و انساني ميكند، و خواننده را وادار ميكند روي نقش خود به عنوان يك بيننده بيتفاوت و بياحساس عميق فكر كند. کتنیس اوردن از مسابقات «عطش مبارزه» جان سالم بهدر بردحالا کاپیتول میخواهد انتقام بگیرد. اشتعال کتاب دوم از سهگانهی دلهرهآور عطشمبارزه بهنظرِ استنفی مهیر «فوقالعاده» است. تایمز آن را «یک داستان درجهیک» مینامد که «بزرگسالان هم دوستاش دارند.» استیون کینگ «نمیتوانسته از خواندنش دست بکشد».ساندی تلگراف آن را «ترسناک و درعینحال مفرح» میداند. لسآنجس تایمز آن را «مسحورکننده، تخیلی و خزنده» معرفی میکند. ریک ریوردین میگوید: «تقریباً عالیترین داستان ماجراجویانهای است که تاکنون خواندهام.» فایننشالتایمز از آن بهعنوان «ورودی عالی و درخور به مجموعهی آثار داستانیِ خشونتبار پساآخرزمانی» یاد میکند.
رمان رمان زاغ مقلد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان: علمی- تخیلی، ماجراجویی، مهیج، سیاسی
تعداد صفحات : 173

خلاصه رمان : کتنیس اوردین دو بار از بازی های گرسنگی جان سالم به در برده ولی هنوز خطر بزرگی او را تهدید می کند. انقلاب و تحول عظیمی در حال شکل گیری است و ظاهرا همه در طرح نقشه ماهرانه آن دست دارند ، همه جز کتنیس. و با این حال او باید در اخرین نبرد حیاتی ترین و مهم ترین نقش را ایفا کند.
قسمتی از داستان رمان زاغ مقلد
عطش مبارزه كتاب سوم نبرد نهایی کتنیس اِوردین آغاز شده است. اگر ما بسوزیم، شما هم با ما میسوزید … سوزان كالينز، 48 ساله و مادر دو فرزند، بيشتر عمر و جواني خودش را صرف نوشتن برنامههاي تلويزيوني بچهها كرده است. اما در سهگانه «عطش مبارزه» قدرت تخيلي عظيمي براي رنج و خشونت از خود نشان داده است. كتاب ، تصاويري آيندهنما از پايتختي درخشان و پيشرفته و زندگي بدوي و صنعتي منطقه گرسنه و فقير كه تحت سلطه پايتخت است، در كنار هم ميچيند. در مراسمي موسوم به «برداشت و جمعآوري» دو نوجوان از هركدام از اين مناطق تحت سركوب بهصورت اتفاقي انتخاب ميشوند تا در مسابقات «عطش مبارزه» شركت كنند؛ مسابقه سالانه تلويزيونياي كه در آن بچهها تا سرحد مرگ با يكديگر و هيولاهايي كه تغيير و جهش ژنتيكي داشتهاند، مبارزه ميكنند، مثل گلادياتورهاي رومي در يك مسابقه تلويزيوني واقعي و پرزرقوبرق.
قهرمان 12 ساله اين سهگانه، كتنيس، وقتي مجموعه شروع ميشود دختري سرسخت است و آنقدر گرفتار تلاش براي زنده ماندن و بقاست كه فرصتي براي پرداختن به مشغوليات ذهني خاص نوجوانان ندارد. در همان صفحه اول، به گربه خانگيشان نگاه ميكند و خيلي سرد و بياحساس تلاش نافرجامش براي «خفه كردنش داخل يك سطل آب» را به خاطر ميآورد. وقتي به كتاب آخر ميرسيم، او يك انقلاب را هدايت ميكند. ميتوانيد حدس بزنيد كه سهگانه «عطش مبارزه» چقدر نوجوانان را مسحور كرده است. شگفتآورتر اينكه بهگفته صاحبان كتابفروشيها تعداد زيادي از بزرگسالان كتابها را براي خودشان ميخرند يا همراه بچههايشان ميخوانند. كالينز ميگويد موضوع «عطش مبارزه» يك شب كه داشته كانالهاي تلويزيون را عوض ميكرده و بين يك مسابقه تلويزيوني واقعي و فيلمي از صحنههاي جنگ عراق اين كانال و آن كانال ميكرده، به ذهنش خطور كرده است.
يك نقد آشكار خشونت، اين مجموعه مساله جنگ را شخصي و انساني ميكند، و خواننده را وادار ميكند روي نقش خود به عنوان يك بيننده بيتفاوت و بياحساس عميق فكر كند. کتنیس اوردن از مسابقات «عطش مبارزه» جان سالم بهدر بردحالا کاپیتول میخواهد انتقام بگیرد. اشتعال کتاب دوم از سهگانهی دلهرهآور عطشمبارزه بهنظرِ استنفی مهیر «فوقالعاده» است. تایمز آن را «یک داستان درجهیک» مینامد که «بزرگسالان هم دوستاش دارند.» استیون کینگ «نمیتوانسته از خواندنش دست بکشد».ساندی تلگراف آن را «ترسناک و درعینحال مفرح» میداند. لسآنجس تایمز آن را «مسحورکننده، تخیلی و خزنده» معرفی میکند. ریک ریوردین میگوید: «تقریباً عالیترین داستان ماجراجویانهای است که تاکنون خواندهام.» فایننشالتایمز از آن بهعنوان «ورودی عالی و درخور به مجموعهی آثار داستانیِ خشونتبار پساآخرزمانی» یاد میکند.