رمان طلایه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۶۶۰

خلاصه رمان : طلایه دخترساده و پاک از یه خانواده مذهبی هست که یک شب به مهمونی دوستش دعوت میشه و تو راه برگشت در دام یک پسر میفته و مورد دست درازی قرار می گیره. در این بین چند روز بعد برایش خواستگار قراره بیاد و…
قسمتی از داستان رمان طلایه
کلاس نقاشی ام پنج روز دیگر دایر میشد و قصد داشتم در این فرصت سری به خانواده ام بزنم،
مامان خیلی بی تابی می کرد و یه جورایی هم با زبان بی زبانی می گفت:
آقا جونت گفته تا وقتی این پسره یک بار بلند نشه بیاد خونه ی ما من هیچ وقت قدم به تهرون نمی ذارم.
این یعنی مامان حتما دلش می خواسته ناغافل بلند شود بیاید خانه ی من و آقاجون موافقت نکرده،
حالا جای شکرش باقی بود آقا جون تصمیم تهران آمدن نداشته به همین خاطر سریع بلیط گرفتم و عازم زادگاهم شدم.
از این که وقتی من نیستم اردوان مهلت و وقت بیشتری برای گلاره دارد حسابی پکر بودم ولی خب چاره ای نبود، اصلا بود و نبود من چه فرقی داشت.
با همه ی این حرف ها عین سه یا چهار روزی اصفهان بودم فکر و ذکرم به سوی اردوان و گلاره معطوف شد.
طوری که مامان نگران شده بود و مرتب سعی می کرد به شیوه ی خودش زیر زبانم را بکشد و بفهمد که در زندگی مشترکم مشکلی پیش آمده یا نه؟
من هم فقط بهانه ام این بود که نگران نتایج کنکور هستم مامان هم که با شنیدن حرف هایم انگار خیالش راحت شده بود گفت:
فدای سرت قبول هم نشدی بهتره به فکر آوردن یک کاکل زری باشی.
با شنیدن این حرف ها آشفته تر میشدم و با خودم می گفتم اگر دانشگاه قبول نشوم چه غلطی باید بکنم و دوباره در برزخی گنگ دست و پا میزدم …
رمان آفرودیته نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، کلکلی
تعداد صفحات : ۲۱۹۹

خلاصه رمان : داستان در لوکیشن اسپانیاست. عشقی آتشین بین مرد ایرانی تبار و دختری اسپانیایی. آرون نیکزاد، مربی رشته ی تخصصی تیر و کمان، از تیم ملی ایران جدا شده و با مهاجرت به شهر بارسلون، مربی دختری به اسم دیانا می شود… دیانا یک دختر اسپانیایی اصیل است، با شیطنت هایی خاص و البته، کمی دست و پاچلفتی و در مقابلش، مردی از ایران با جدیت و سردی شخصیت.
قسمتی از داستان رمان آفرودیته
چشم هام که باز شدند، رنگ نارنجی خورشید از بالای بندر به سمت مرکز شهر در حال پخش شدن بود.
منظره ای شگفت انگیز که دیدنش، می تونست برای روزهای طولانی حال من رو خوب کنه.
این بار باید با چشم های باز تماشا می کردم.
تا زمانی که چراغ های شهر بزرگ روشن می شدند و سیاهی شب، روی سر شهر گسترده می شد.
وقتی شاهد روشن شدن یک به یک چراغ های خونه ها شدم، حالم خیلی بهتر از قبل از غروب خورشید بود.
از پله های برج پایین اومدم و با رسیدن به محوطه ی کلیسا با تشکری از پدرروحانی مذهب کاتولیک، ازش خارج شدم.
کمی دورتر از ساختمان مرکزی و بسیار قدیمی کلیسا گروهی نوازنده ی خیابانی در حال زدن یک موسیقی خاطره انگیز قدیمی بودند و مردم زیادی مقابلشون اجتماع کرده بودند.
صدای موسیقی هر چقدر بهشون نزدیک تر می شدم قوت بیش تری می گرفت و خیلی از مغازه دارها هم در ورودی فروشگاه هاشون ایستاده بودند.
Amor mio
amor mio por favor
tu no te vas
Yo cuentare a las horas
que la ya veo
غم موسیقی، باعث شد بایستم بایستم و به سمت نوازنده ها و خواننده ی خیابونی بچرخم و مثل تمام مردم، مسحور هنرنماییشون بشم.
روزهایی که ازشون خیلی می گذشتند، من عاشق این موسیقی بودم.
زمانی که ساده لوحانه فکر می کردم به یک پسر دل بستم،
و تمام روزهای دبیرستان دنبال کسب توجهش، سعی داشتم موهای بلندم رو ببافم.
رمان دریچه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۵۱۹

خلاصه رمان : مریم به لبه پنجره تکیه داده بود. چشم هایش سرخ سرخ بودند. دل من با سرخی چشم هایش بی تاب می شد. با درد دلش مشت می شد. این دل لامروتِ من با درد رفیق کودکی هایم، عجیب درد می شد. –رحمان چی میگه؟ –میگه حرف حرفه بی بیه… بی بی که میگه بچه… باید مادر بشم… باید پدر بشه… باید خفه بشم… باید لال بشه. مریم تمام عمرش را خفه شده بود. پدرش با بی مهری، خفه اش کرد.
قسمتی از داستان رمان دریچه
امیر حافظ که همان چند سال پیش به عنوان سر آشپز وارد هتل شد،
همه متوجه شدند ارادت ویژه ای به من دارد.
آنقدر این مساله برای همه روشن و واضح بود، که زمانی که برای پیشنهاد ازدواج به من پا جلو گذاشت هیچ کس تعجب نکند.
امیر حافظ با خانوادهاش به خواستگاری من آمد.
خیلی ساده در جلسه بله بران حلقه ای به انگشتم انداخت و من برای نگاه از برق مادرم سعی کردم،
اصلا از گشاد بودن حلقه بودن شکایت نکنم و تنها همان گونه که مادرم خواسته بود لبخند بزنم.
لبخندهایی که مهربان بعدها گفت، شدیدا به لب هایم زار می زده است.
هنوز یک ماهی از نامزدی کذایی ما نمی گذشت که دعوت نامه امیر حافظ رسید،
و امیر حافظ در میان بهت همه از نامزدی سر باز زد و از ایران برای دوره های تکمیلی آشپزیش رفت.
اصلا ناراحت نشدم حتی قطره ای اشک هم نریختم.
فقط نگران مامان بودم که شدیدا اصرار داشت من حرکتی کرده ام که او از من دل زده شده است.
گاهی از این دست حرف های مامان خنده ام می گرفت.
او عادت داشت همیشه گناه ها را گردن من بیندازد و این گونه دل خودش را آرام کند،
و چرا من نباید می گذاشتم از این راه به آرامش خاطر برسد.
در آن روزها همه فکر می کردند من شکست خورده ام.
واقعا برای من مساله بغرنجی نبود.
رمان بغض ترانه ام مشو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان: عاشقانه
تعداد صفحات : ۴۳۲

خلاصه رمان : این بار از نیمه می رسیم به پایان. نه از ابتدا… ابتدا همیشه شروع نیست… ترانه دختری که بخاطر اشتباهی که دیگران فکر می کنند پشت پا میزنه به ارثی کلان… اما آیا ترانه اشتباه کرده یا این دیگران هستند که از واقعیت ها آگاه نیستند …
قسمتی از داستان رمان بغض ترانه ام مشو
لبه ی استخر نشسته و پاچه تا زانو بالا زده پا تو آب حرکت می دادم که حضور کسیو کنارم حس کردم،
زیر چشمی نگاش کردم که روی یکی از صندلیای فلزی دور استخر نشست و سنگین کرد نگاشو رو من.
پامو از استخر بیرون آوردم و بلند شدم که گفت: عجیبه تو چرا این قدر عزیزی؟
یه لبخند از اونا که تا فیها خالدونو جزغاله میده رو لبم نقاشی شد،
و بی اون که نگاش کنم گفتم: باعث ناراحتی شما میشه؟
_هر چیزی که بخواد با زور روی من تسلط پیدا کنه منو ناراحت میکنه،
خوش ندارم چپ و راست بهم گوشزد کنن که یهو آب تو دل ترانه خانوم تکون نخوره.
من دوست دارم همون جوری که با کارمندای دیگم برخورد میکنم با تو هم برخورد کنم؛
پس از راپورت دهی بهتره دست برداری؛ وگرنه من کادر شرکتم تکمیله؛ حتی بدون… تو.
_من نیازی به شاخ و شونه کشیدن آدما واسه تو ندارم.
همین جور که این دو سال نداشتم و تونستم گلیممو بدون هیچ کمکی از آقابزرگ بالا بکشم.
آره یادم نبود، تو آدم خیلی مهمیو جدای ازاین خونواده داری. شادمهر ملکی، خیلی سرشناسه.
_به اطلاع برسونم شادمهر سه ساله ایران نیست. حرف دیگه ای مونده جناب مهندس فرزین؟
_حرف دیگه این که بهتره تو شرکت فقط سرت گرم کارای خوت باشه.
من از کلاغا متنفرم و خوب نوکشونو قیچی می کنم.
_قابل تقدیره. من از آدمای تو لفافه حرف زن خیلی خوشم میاد.
رمان پارازیت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۵۱۳

خلاصه رمان : بهزاد در بدترین روزهای زندگی اش امید را در میان دستان او به یادگار گذاشته بود. او در سخت ترین شرایط به دادش رسیده و پناهش شده بود. دستش را گرفته و از ورطه ی ناامیدی و فلاکت بیرون کشانده بود. محال بود مرد همسایه فراموشش شود. بهزاد جای پایش را نه در میان رویاهایی که در عقلش پرسه میزدند بلکه در میان تپش های نامنظم قلبش محکم کرده بود. جای خالی او نه از بین میرفت نه با حضور کس دیگری پر میشد.
قسمتی از داستان رمان پارازیت
ساقی از بالای عینکش به دختری که کنار پنجره در خودش جمع شده بود و حواسش اصلا در کلاس نبود خیره شد.
در طول کلاس هر وقت به او نگاه کرده بود سرش پایین بود و چنان در فکر فرو رفته بود که با نگاه کردن به صورتش هم میشد کاملا متوجه شد که ذهنش مشوش است.
با درک این موضوع، برخلاف بیشتر همکارانش که با دیدن حواس پرتی یک دانش آموز با تندی تذکر می دادند از تذکر دادن دست کشیده و منتظر مانده بود تا بعد از پایان کلاس با او حرف بزند.
هر چند در مدتی که این دختر شاگردش بود اکثر مواقع آنقدر آرام و بی سر و صدا بود که حضورش در کلاس حس نمیشد. با دیدن او به طرز عجیبی یاد خودش میافتاد.
وقتی پایان کلاس را اعلام کرد دختر ها مثل همیشه انگار که از زندان رها شده اند از جایشان بلند شده و به سمت در هجوم بردند.
انگار نه انگار که همه شان یا دبیرستانی بودند یا دانشجو… رفتار همه تقریبا یکسان بود و کودکانه.
مدتی میشد که تدریس برای بزرگسالان را هم آغاز کرده بود و به شدت از اینکه با دختران پر انرژی که تقریبا هم سن و سال خودش بودند وقت می گذراند لذت میبرد.
یکی از دختر ها قبل از اینکه از کلاس بیرون برود بوسی در هوا برایش فرستاد. _ عاشقتم ساقی جون. ساقی اخم کرد.
_english speak please (لطفا انگلیسی صحبت کن) دختر ریز خندید و بلند گفت: _I love you saghi (ساقی عاشقتم!) ساقی لبخندی زد و سرش را تکان داد.