رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان گریز از تو به قلم مریم نیک فطرت با لینک مستقیم

رمان گریز از تو نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، مافیایی

تعداد صفحات : ۴۸۸۸

خلاصه رمان : داستان در مورد یاسمین دختر ساده و مظلومیه که بعد از برگشتنش به ایران بی‌خبر از همه جا گیر یه باند خلاف میافته و برای فرار از اون عمارتی که هیچ شباهتی به خونه نداره سوار ماشین اشتباه ترین آدم زندگیش میشه، مردی که کسی جرئت به زبون اوردن اسمشو هم نداره… هیچ بویی از لطافت و راه اومدن نبرده و تنها کاری که توش استاده کشتن آدم‌ هاست، اما تنها کسی رو که نمی‌تونه بکشه اون دختره..

قسمتی از داستان رمان‌‌ گریز از تو

توی سالن رفت و میان تاریکی روی یکی از مبل ها نشست تا ارسلان به اتاقش برود.

شماره ی دکتر را نداشت اما می توانست به ماهرخ زنگ بزند…

تلفن به خانه ی آن ها وصل بود و راحت خبرش می‌ کرد.

تنش روی مبل مچاله شد و وقتی ارسلان بیرون آمد و چشم چرخاند هیچ جز سیاهی ندید.

نفس عمیقی کشید و وقتی بلند گفت دختره ی “سرتق” یاسمین به خوبی جمله اش را شنید.

لبخندش مثل ستاره ی کوچکی میان سیاهی می درخشید.

محكم لب به دندان گرفت و نگاهش دنبال قدم های ارسلان تا روی پله ها کشیده شد.

وقتی از رفتنش مطمئن شد سریع بلند شد و دوباره داخل آشپزخانه رفت…

تلفن را برداشت و دکمه ای که شماره ی سوییت آن ها رویش ثبت بود را فشرد.

تلفن روشن نشد و یاسمین با تعجب زیر و رویش کرد.

_بسم الله… تو که سالم بودی.

چند بار دیگر دکمه را فشرد اما باز هم کار نمی کرد.

انگار کسی قطعش کرده بود… عصبی لب بهم فشرد و کنار پنجره ایستاد.

باغ در سکوت کامل و حتی سگ ها هم بسته و آرام بودند.

نگاهش به ساختمان آنها افتاد که چند متری از عمارت فاصله داشت…

اما باز هم باید از تاریکی می گذشت تا بهش می رسید.

موهایش را با دست مرتب کرد و سعی کرد صدای پایش از گربه هم کمتر باشد.

باید با ترس هایش روبرو میشد… شده بود دختری بی عرضه و ترسو که مدام محتاج دیگران است.

دانلود رمان ناشناس آشنا به قلم فاطمه شرفا با لینک مستقیم

رمان ناشناس آشنا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : معمایی، هیجانی، تخیلی، کمی طنز

تعداد صفحات : ۱۰۳۵

خلاصه رمان : درمورد زندگی سه قلو هایی هست که با آدمای عادی تفاوت های خیلی زیادی دارن، اونا وقتی نوزاد بودن از دنیای خودشون دور میشن چون هیچکس قبولشون نداشته! این سه تا بچه قدرت های فرا طبیعی دارن مخصوصا قل اول! این رمان روایت زندگی دونفرشونه حالا چرا؟ چون خواهرشون طی یک اتفاقات گم میشه، باید بخونین تا متوجه بشین چی میگم…

قسمتی از داستان رمان ناشناس آشنا

/هلنا/ از اون روزی که ساواش بهم گفت آیکان مرده حالم خوب نبود یه جورایی شوکه بودم آخه چطوری مرده بود؟

از خودمم تعجب بودم مگه من ازش بدم نمیومد؟ مگه منو عرفان نمی خواستیم بکشیمش؟ پس چرا الان براش ناراحتم؟

چرا بهش فکر میکنم دلم یه جوری میشه؟ و هزاران سوال بی جواب…

با شنیدن صدای در نگاهم به سمت در کشیده شد آلینا بود بازم غذا آورده بود مثل دفعه های قبل که میاورد و دوساعت بعد دست نخورده میبرد.

غذا نمی خوردم یعنی دلم نمی خواست بخورم تمام بدنم کبود بود و درد میکرد و این شاهکار کتک‌های اون نگهباناست می خواستم هرچه زودتر بمیرم.

من که کسی رو ندارم و اسچی زنده بمونم؟ خانوادم که فکر میکنن مردم شوهرم که مرده عرفان هم میگه دروغ میگی.

هیچکس برام نمونده بود تنها بودم خیلی تنها….

الینا: هلنا پاشو یه چیزی بخور تو این مدت شدی پوست استخون. من: میخوام بمیرم‌. الینا: چرا؟

پوزخندی زدم: من هیچکسی رو ندارم نه خانواده ای نه دوستی، این طرف همش کتک می خورم اگه بمیرم بابات هم خوشحال میشه.

دستم رو گرفت: ناراحت نباش بابام خیلی ناراحته چون عمو آیکان فوت شده من نمی دونستم اون روز گفت من حالم بد شد بخاطر قلبم تو CCU بستری بودم امروز مرخص شدم اومدم پیشت…

دانلود رمان خاک خون آلود به قلم L.J.SHEN با لینک مستقیم

رمان خاک خون آلود نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی، خارجی

تعداد صفحات : ۹۳۹

خلاصه رمان : دوست پسرم به من خیانت کرد، اونم نه فقط با یک دختر،با ده ها دختر، اون هم روی کانتر آشپزخونه ی من. من با گرفتن پول هاش ازش انتقام گرفتم و فرار کردم، ولی نمی دونستم که اون و پدرش بزرگ ترین خلافکارهای انگلیس هستن. اون منو پیدا کرد ولی منو نکشت، بلکه بهم دست درازی کرد، نه فقط اون، بلکه پدرش هر روز به سراغم میومد و اذیتم می کرد. به عنوان مجازات کاری کردم پدرش به زندان بیفته، حالا اون اومده و تنها هدفش اینه که منو آزار بده و وقتی نابودم کرد منو بکشه.

قسمتی از داستان رمان خاک خون آلود

نیت سه روز نیامد و ترس و وحشت همنشین من شده.

لطف اروین به اندازه عطسه کردن با چشم باز غیر ممکن است. از لحاظ اصولی این نقشه شکست خورده بود.

او به اندازه ی یک دیوار آجری دلرحم است و به اندازه ی همان دیوار سلول مغزی دارد. حق با گادفریست. زمان با ارزش است.

فعلا تنها کاری که برای سپری شدن روزهایم می کردم هیچی بود.

کتابی که برایم آورده بود هزاران بار خوانده بودم. توپ ضد استرسم هم پاره شده و بیشتر شبیه دانه های برف خرد شده بنظر می رسید.

در راه کندن قاب چوبی پنجره هیچ ناخنی برایم نمانده آینده ی من به لطف نیست بستگی داشت و حتی اگر زیر ظاهر خشن اینک روح دلسوزانه ای هم وجود داشته باشد نشان نمیداد، او قبل از هر چیزی یک مرد بود.

یک مرد که ثابت کرد دقیقا مثل بقیه است. او می گرفت و میرفت.

اگر نیت سر عقل نمیامد عقلم را از دست می دادم. بعد چه اتفاقی می افتاد؟

با دستان خالی به اروین حمله می کردم و سعی می کردم فرار کنم. میتوانستم او را بکشم.

ولی حداقل این آن ها نیستند که مرا می کشند. همانطور که زانوانم را روی سینه ام بغل کردم نالیدم. “بیا نیت … بیا پیش من”

نه، نیت شبیه مردان دیگر نمی گرفت، چون او بغیر از اینکه می گرفت می داد.

نیت به من چیزی را داده بود که تقریبا حسش را فراموش کرده بودم. او به من امید داد.

دانلود رمان غثیان به قلم زینب عامل با لینک مستقیم

رمان غثیان نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۱۰۴

خلاصه رمان : مدت‌ها بعد از غیبتت که اسمی از تو به میان آمد دنبال واژه‌ای گشتم تا حالم را توصیف کنم… هیچ کلمه‌ای نتوانست چون غَثَیان حال آشوبم را به تصویر بکشد.باشنیدن اسمت غَثَیان کردم.تمام خاطراتمان را.. تمام نگاه‌های عاشقانه‌ ای که میانمان رد و بدل شده بود. توصیف حال من، توصیف دل آشوبه‌هایم بعد از بازگشتت وقتی دیگر عاشقانه‌ هایت به من تعلق نداشت فقط یک کلمه بود. “غَثَیان” غَثَیان در لغت بمعنی آشوب و شوریدگی دل است که منجر به حال بد شود.

قسمتی از داستان رمان غثیان

دیوان فروغ را در آغوشم گرفته بودم، نگاهم روی ابیات شعر می چرخید و حواسم در دنیای دیگر اسیر شده بود.

انگشتانم را روی کلمات شعر کشیدم و به این فکر کردم که برای فرار کردن از فکرهای مزاحمم به چه چیز اشتباهی پناه برده بودم؛ دیوان شعر!

چیزی که وقتی اسمش به میان می آمد بلافاصله یاد البرز می افتادم. با غم شعر فروغ را نجوا کردم؛

ای مرا با شور شعر آمیخته، این همه آتش به شعرم ریخته، چون تب عشقم چنین افروختی، لاجرم شعرم به آتش سوختی.

روی تختم دراز کشیدم و کتاب را کنار گذاشتم.

از شرکت زود گریخته و به خانه پناه آورده بودم تا سرم را با اهالی خانه گرم کنم،

اما انگار فراموش کرده بودم که من صاحب یک خانواده ی عادی نبودم؛

آیدین حوصله نداشت، بابا خواب بود و مامان خیلی سریع شامی سبک خورده و بعد از خوردن قرص‌هایش از همان عصر خودش را در اتاق زندانی کرده بود.

دلم نیامده بود خاله مهناز را کنار خودم نگه دارم؛ خودم از او خواسته بودم استراحت کند.

حالا با وجودم در خانه نه تنها فکر و ذهنم مشغول نشده بود که بلکه آنقدر تایم خالی داشتم که فقط و فقط میتوانستم به البرز عمو پرویز و تمام اتفاقات از سر گذرانده بیاندیشم.

سر جایم غلت زدم. اگر از اوضاع خانه باخبر بودم حتما امشب خودم را مهمان سیامک می کردم.

سیامک دوست خوبی بود و فیلم دیدن کنار او که می‌توانست تک تک حرکات هنرپیشه های یک اثر را تجزیه و تحلیل کند برای من جذابیت زیادی داشت …

پوزخندی زدم و با خودم واگویه کردم: دنبال سیامکی چون بعضی از حرکاتش تورو یاد البرز میندازه بدبخت!

دانلود رمان منفصل به قلم شادی جمالیان با لینک مستقیم

رمان منفصل نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۱۲۳۳

خلاصه رمان : گل‌میس افخمی بعد از هشت سال برگشته تا انتقام گذشته رو از آراسپ بگیره. همه چیز طبق نقشه اون پیش می‌ره، اما اومدن یه نفر تموم معادلات ذهنی گل‌میس رو بهم می‌ریزه. کسی که داره تلاش می‌کنه تا گل‌میس رو از آراسپ دور کنه…

قسمتی از داستان رمان منفصل

ساعت نزدیک چهار صبح بود بی حوصله در تراس نشسته بودم.

ندیم همراه پدر و مادرش به تهران رفته بود و من در شمال خودم را خانه نشین کرده بودم.

برخلاف اصرار ندیم به تهران نرفتم، حتی با اینکه می‌گفت بیا ولی در خانه پدر و مادرم یا خانه سابق خودمان بمان، اما باز هم مخالف بودم.

اگر به تهران می‌رفتم نمی‌توانستم بگذارم تنهایی به مهمانی برود، آن وقت چه میشد؟

می‌شدم همسر مردی که نگاهش به فرنوش است، می‌شدم زنی که فقط روی کاغذ همسر ندیم است،

می‌شدم لقلقه دهان بقیه، می‌شدم سیبل پوزخندها و پچ پچ های بقیه،

من طاقت نداشتم بمانم و ببینم ندیم به فرنوش نگاه می‌کند.

ترجیح دادم در شمال بمانم، خودم را در تراس حبس هوایی کنم.

هوایی که عطر ندیم را داشت نفس بکشم، از سر دلتنگی اتاقش را بارها و بارها متر کنم، اما جایی باشم که حس خوب حضور ندیم را دارد.

عادت کرده بودم در تراس بنشینم و چوب ها را در جای مخصوصی که روی تراس قرار داشت بریزم و سوختنشان را نگاه کنم.

باران به تازگی قطع شده بود و هوا سوز برف داشت. لباس به تازگی شده بود و هوا سوز برف داشت.

لباس گرم به تن داشتم و یک پتو دورم پیچیده بودم و داشتم با میله درون دستم چوب های در حال سوختن را زیر و رو می کردم.

من هم داشتم می‌سوختم، از اینکه می‌دانستم چند ساعتی است مهمانی شروع شده و بند بند وجودم پیش ندیم مانده بود.

بغض داشتم، به سختی جلوی ریزش اشک هایم را می‌گرفتم و دلم می‌خواست باور کنم فرنوش در زندگی ندیم جایی ندارد

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.