رمان غارتگر (جلد دوم مجموعه منظومه تاریک) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی، معمایی، انتقامی
تعداد صفحات : ۶۹۵

خلاصه رمان : چه اتفاقی میوفته وقتی طوفان رام نشدنی با اقیانوس بیانتها در تاریکی شب برخوردن کنه؟ تریستن «شکارگر» کین، برای ورود مورانا ویتالیو به زندگیش آماده نبود. بعد از اینکه قسم چند سالهش رو در یک شب بارونی شکوند، در جنگی بین رنجهای گذشتهش و آیندهی نامعلوم گیر افتاد. تنها چیزی که ازش مطمئن بود؟ اینکه زندگی اون دختر هنوزم متعلق به خودشه. مُرده ها از توی گور بلند میشن. امپراتوری شروع به سقوط میکنه.
قسمتی از داستان رمان غارتگر
قدم زدن در گورستان در حالی که بازوی دوست پسرش رو گرفته بود و تظاهر میکرد که عزادار یکی از عزیزترین مردهای زندگیش هست،
وضعیت ایده آلی برای شروع یک صبح دل انگیز نبود.
ولی به هرحال مجبور شده بود که ساده ترین پیراهن سیاهش رو به تن کنه و با مالیدن کرم پودر و کمی آرایش کاری کرده بود که صورتش بیرنگ و رو و غم زده به نظر برسه.
چشماشو از پشت عینک به زمین دوخته بود و جوری انگشتاشو دور ساعد دست تریستن حلقه کرده بود که انگار بدون اون نمیتونه سرپا بایسته.
حقیقتا خودش هم تحت تاثیر بازیگری خوبش قرار گرفته.
از طرفی دیگه تریستن مثل سنگ شده بود و کمری خمیده مراسم رو تماشا میکرد.
اگر مورانا حقیقت رو نمیدونست فکر میکرد که واقعا داره رنج و درد عمیقش رو پشت چهرهی سنگیش پنهان میکنه.
تابوتی که جنازهی سوخته “دانته” درونش خوابیده بود، داشت زیر خاک دفن میشد.
قبل از رسیدن به مراسم، تریستن توی ماشین بهش که جسد متعلق به یک خائنه که از لحاظ جثه به دانته توضیح داده بود شباهت داشته.
و در این حین، خود دانته واقعا آب شده بود و رفته بود زیر زمین مورانا بود.
امروز صبح سعی بود تا دوباره با آمارا تماس بگیره و حالش رو بپرسه اما شمارهش در دسترس نبود.
و وقتی زیا بهش سر زد و با چشم هایی پر از غم سراغ دخترش رو از مورانا گرفت،
فهمید که قضیه جدی تر از این حرفاست و واقعا نگران شده بود …
رمان جهنم بی همتا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۴۸۶

خلاصه رمان : حافظ دشمن مهری است، بینشان تنفری عمیق از گذشته ریشه کرده!! حالا نبات، دختر ساده دل مهری و مجلس خواستگاریش زمان مناسبی برای انتقام این مرد شیطانی شده… مردی که قراره برای آتش کشاندن زندگی مهری خودش را مقابل تمام فامیل و نامزد نبات عاشق و شیفته اش نشان بدهد …
قسمتی از داستان رمان جهنم بی همتا
میان رختخواب چرخ می خورم، پتو را با پایم کنار میزنم و به سقف اتاق خیره میشوم،
چهرهی پر ابهتش هنوز جلوی چشمانم بود طوری که می توانستم مشکی مخوفش را ببینم و زهره بترکانم.
چرخش دستی کنارم تصاویر ذهنی ام را بهم میزند و نفیسه ای که به من پشت میکند و زیر لب در خواب چیزی زمزمه می کند،
حرف هایمان ته کشید ذوق های خفه یمان به سر آمد و او میان خنده با خستگی بیهوش شد،
و اما من مانند ادمی که پا به دنیایی جدید گذاشته هشیار بیدار ماندم تا دوباره آن لحظه ها را برای خود ناباورم تکرار کنم.
زمان برگشتمان خاله بعد از چند ساعت هنوز رنگ به چهره نداشت،
از دیدن حافظ چنان شک شده بود که تا خانه سه بار دیدنش و سلام و عرض ادبش در مهمانی را تعریف کرد و هر بار بعدش با نگرانی تکرار کرده بود.
«وای اگه مهری و مرتضی بفهمن»
حامد زیر چشمی نگاهم کرده بود، نفیسه سقلمه ای هر بار از پهلو بهم زده بود و توانسته بودند من را درگیر عذاب وجدانی نیم ساعته بکنند،
البته که حس های منفی ام فقط تا رسیدن به خانه دوام داشت و الان هیچ عذاب وجدانی از رفتارهایم نداشتم.
حتی فهمیدن مامان و دایی هم ترسناک نبود، مگر قرار نیست هر کس هر طور دوست دارد زندگی کند؟
«حرف های جدیدی می زنم!»
چون قراره زندگی جدیدی را شروع کنم حرف های آن روز نیما حالا انگار داشت رویم تاثیر میگذاشت!
«نگو حرف های نیما بگو دیدن شیطان مجسم فاميل دلتو لرزونده»
برای ندای درونی ام چشم و ابرویی آمدم.
درست است ندید بدیدم و از آن درست تر اینکه ایشان خیلی خفن، جذاب و خوش تیپ بودند و دل هر بینندای را اب میکردند ولی …
رمان سایه به سایه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۹۳۱

خلاصه رمان : لادن دختر یه خانواده سنتی و خوشنام محل زندگیشه که به واسطه رشته پرستاری و کمک هاش به اطرافیان، نظرمثبت تمام اقوام و همسایهها رو جلب کرده و آینده روشنی پیش رو داره؛ ولی زندگی همیشه آروم نمیمونه اشتباهات دیگران ورق رو برمیگردونه. اشتباهاتی که پای بدنام ترین آدم محل رو به زندگی لادن باز میکنه. مردی با گذشته و حال و روز مبهم که برای رسیدن به آرامش خودش، آرامش هرکسی که سر راهش قرار میگیره، به هم میزنه و …
قسمتی از داستان رمان سایه به سایه
*لادن* از وقتی وارد سالن پردیسان شده بودم تا همین حالا که ده دقیقه هم از وقت رفتنم گذشته بود، سر پا بودم.
پشت پلک های هر کسی که اومده بود، سایه کشیده بودم.
تمام چیزی که بلد بودم همین قدر بود. بیشتر از این ازم برنمی اومد؛ اما انگار نیلوفر بیشترش رو انتظار داشت.
نمی فهمیدم کارم خوبه یا بد دورتر رفتم و پلک ها رو از دورنما بررسی کردم. سایه ی دودی ملایم به زن می اومد.
توی آینه به خودش نگاه انداخت و لبخندی که روی صورتش نشست برای خوب کردن حال من کافی بود.
سر تكون داد و تشکر کرد. دستم رو به کمرم زدم و خم و راستش کردم.
محدثه با دو تا لیوان طرفم می اومد. نیلوفر مشغول صحبت با یکی از آشناهاش بود.
طبق معمول خوش لباس و خوش برخورد آرایشگاه های اطراف ما انقدر باکلاس نبودند اینجا فرق داشت.
نیلوفر حتی قرار بود با یه دکتر پوست هم قرارداد همکاری ببنده. شیفته ی این اشتیاقش به پیشرفت بودم.
صدای محدثه من رو از فکرهام بیرون کشید: میترسی صداش بزنی؟
سر چرخوندم و بی حواس پرسیدم: کی رو؟
-نیلوفر خانوم رو. تازه یادم افتاد که باید بیاد و نظر بده.
نفسی گرفتم. محدثه لیوان رو دستم داد و گفت: بابا این با همه همین طوره، جدیه. انقدر استرس نگیر.
– اعتماد به نفسم پایین اومده.
– نه عزيز من ريلكس باش.
نيلوفر خودش من رو انتخاب کرده بود و من باید بیشتر از این حرفها تلاش میکردم؛ وگرنه این همه پنهان کاری بی فایده میشد…
رمان قرارمان کنار رازقی ها نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۸۱۷

خلاصه رمان : بدون اینکه کوچکترین نگاهی سمت دختر کناریاش بیندازد، در ماشینش را باز کرد و کوله پشتی نارنجی رنگ او را با حرص روی صندلی عقب پرت کرد. صدای اعتراضش بلند شد. -چرا پرت میکنی؟ عصبانی بود و دوست داشت هوار بکشد. یقهی پیراهن مردانهی گشادی که تنش بود را از پشت در دست گرفت و عملاً گیسو را دنبال خودش کشید تا ماشین را دور بزند. جیغ جیغ کرد …
قسمتی از داستان رمان قرارمان کنار رازقی ها
هردوشان در آن هزارتویی که هیچ راه خروجی درش وجود نداشت سردرگم میچرخیدند و مثل تمام روزهای گذشته به هیچ میرسیدند!
دو روز دیگر هم به همان منوال گذشته بود.
دو روز که هر کدام در جهنمی که برای خودشان درست کرده بودند دست و پا زدند و دست و پا زدن هم فایده ای نداشت.
انگار دنیا برای هردوشان به آخر رسیده بود.
عطا آن قدر دیر به خانه برمیگشت که مجبور نشود با هیچ کدام از اهالی خانه رو در رو شود،
و گیسو هم تمام مدت خودش را در اتاقش حبس کرده بود.
حالا برخلاف روزهای گذشته حتی اشت هایش را هم از دست داده بود و طی دو روز گذشته، بیش از اندازه از آن یک ورق قرصی که در خانه پنهان کرده، استفاده کرده بود!
عطا می دانست که گیسو شرایط خوبی ندارد و از یک بار دیگر روبه رو شدن با او وحشت داشت.
حتی نمیدانست که چه طور میتواند جلوی فاجعه ای که در حال رخ دادن بود را بگیرد.
در گیجی خودش دست و پا میزد و هیچ راه چاره ای به ذهنش نمیرسید و نمیدانست اگر بخواهد با مژده حرف بزند باید از کجا شروع کند!
باید چه بگوید؟! نمیخواست کسی گیسو را سرزنش کند و عذاب وجدان ثانیه ای رهایش نمیکرد.
عصر دومین روز بود تکیه زده به کتابخانهی گوشهی اتاق، زانوهایش را بغل کرده و نشسته بود و خیره به نقطهی نامعلومی شده بود …
رمان دره رویاهای سرگردان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۱۰۵

خلاصه رمان : الناز با سپهر قرار خواستگاری گذاشته و خانواده ها آماده برای عروسی این دو هستن.. آتلیه ای که الناز و دو دوستش شراکتی راه انداختن بخاطر پدر یکی از دوستان الناز، از بین میره… الناز ناگزیر به خونه عمه اش میره تا هم از مادرشوهر عمه اش نگهداری کنه و هم جای خواب داشته باشه ولی با ورود بهزاد …
قسمتی از داستان رمان دره رویاهای سرگردان
تمام عصبانیتم از سپهر که با دیدن زنجیر و توپ از وجودم رخت بر بسته بود، با تمام قدرت بازگشت.
منتظر بودم امشب همه ی دنیا را بسیج کنم تا بتوانم با سپهر صحبت کنم و آن قدر فریاد بر سرش بزنم که خالی بشوم.
سریع از جایم بلند شدم و به سرویس بهداشتی رفتم تا دست و صورتم را بشویم.
عمه آدمی نبود که بشود به سادگی او را از احوالات درون خود دور نگه داشت.
شمارهی مامان را گرفتم تا اگر عمه بالا آمد من را مشغول صحبت کردن با او ببیند.
عمه امروز شادتر از هر روز دیگر بود و فریب لبخندم را خورد و هیچ نفهمید.
با کمال میل به پرحرفی مامان گوش دادم و ایرادی نگرفتم.
چرا از دختر عمویش گله دارد که ماه ها گله دارد که ماه ها پیش خانه خریده و از او پنهان نگه داشته است.
مامان ناخواسته نصیحتی به من کرد که سخت نیازمند آن بودم: یاد بگیر از مردم، هزار تا کار میکنن هیچکس خبر نداره!
سروصدای سالن خانه برای آمدن بهزاد بود.
آرام و بی صدا از پله ها پایین رفتم حاج خانم حرف میزد و آقا کیوان میخندید.
بهزاد روبروی پله ها در انتهای سالن، تکیه داده به دیوار پشت به قله ایستاده بود و به حاج خانم نگاه میکرد.
خیره خیره نگاهش کردم. محال بود آمدن من را حس نکرده باشد، اما دلیل نادیده گرفتنش را نمی فهمیدم.
آقاکیوان که به سمتم برگشت و جواب سلامم را داد دیگر نتوانستم او را رصد کنم …