رمان منفصل نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۲۳۳

خلاصه رمان : گلمیس افخمی بعد از هشت سال برگشته تا انتقام گذشته رو از آراسپ بگیره. همه چیز طبق نقشه اون پیش میره، اما اومدن یه نفر تموم معادلات ذهنی گلمیس رو بهم میریزه. کسی که داره تلاش میکنه تا گلمیس رو از آراسپ دور کنه…
قسمتی از داستان رمان منفصل
ساعت نزدیک چهار صبح بود بی حوصله در تراس نشسته بودم.
ندیم همراه پدر و مادرش به تهران رفته بود و من در شمال خودم را خانه نشین کرده بودم.
برخلاف اصرار ندیم به تهران نرفتم، حتی با اینکه میگفت بیا ولی در خانه پدر و مادرم یا خانه سابق خودمان بمان، اما باز هم مخالف بودم.
اگر به تهران میرفتم نمیتوانستم بگذارم تنهایی به مهمانی برود، آن وقت چه میشد؟
میشدم همسر مردی که نگاهش به فرنوش است، میشدم زنی که فقط روی کاغذ همسر ندیم است،
میشدم لقلقه دهان بقیه، میشدم سیبل پوزخندها و پچ پچ های بقیه،
من طاقت نداشتم بمانم و ببینم ندیم به فرنوش نگاه میکند.
ترجیح دادم در شمال بمانم، خودم را در تراس حبس هوایی کنم.
هوایی که عطر ندیم را داشت نفس بکشم، از سر دلتنگی اتاقش را بارها و بارها متر کنم، اما جایی باشم که حس خوب حضور ندیم را دارد.
عادت کرده بودم در تراس بنشینم و چوب ها را در جای مخصوصی که روی تراس قرار داشت بریزم و سوختنشان را نگاه کنم.
باران به تازگی قطع شده بود و هوا سوز برف داشت. لباس به تازگی شده بود و هوا سوز برف داشت.
لباس گرم به تن داشتم و یک پتو دورم پیچیده بودم و داشتم با میله درون دستم چوب های در حال سوختن را زیر و رو می کردم.
من هم داشتم میسوختم، از اینکه میدانستم چند ساعتی است مهمانی شروع شده و بند بند وجودم پیش ندیم مانده بود.
بغض داشتم، به سختی جلوی ریزش اشک هایم را میگرفتم و دلم میخواست باور کنم فرنوش در زندگی ندیم جایی ندارد
رمان شکارگر (جلد اول مجموعه منظومه تاریک) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی، معمایی، انتقامی
تعداد صفحات : ۵۷۴

خلاصه رمان: چه اتفاقی میفته وقتی یک نیروی توقف ناپذیر با یک جسم غیر متحرک در میدان مرگ برخورد کنه؟ در زیر پوسته تاریک جهان مافیا، تریستن کین یک ناهنجاریه. تنها عضو غیرخونی اوتفیت تنبرآ که تونسته به ردههای بالا برسه.اون یک معماست. مهارتهاش بی همتان. وفاداریش شک برانگیزه. اهدافش مبهمن. اون مرگباره و خودشم اینو میدونه. و از طرفی دیگه مورانا ویتالیو، دختر نابغه و خارق العاده خانواده رقیب. کاری که تریستن کین با اسلحه انجام میده، موانا با کامپیوتر انجام میده …
قسمتی از داستان رمان شکارگر
“عریان” خون مورانا داشت روی زمین میچکید. یک قطره خون از روی بازوش سر خورد.
مورانا سرشو چرخوند و با شگفتی نگاه کرد که قطره ی خون از قوس آرنجش قل خورد و رد قرمز تازه ای روی پوستش به جا گذاشت.
چشماش یک قطره ی خون رو دنبال کردن که به آرومی پایینتر می چکید، پشت دستش تا روی انگشت خالی حلقهش، درست تا نوک انگشتش.
قطره ی خون نوک انگشتش متوقف شد تاب خورد لغزید و در برابر نیروی جاذبه مقاومت کرد اما در نهایت شکست خورد.
نتونست به نیروی شدیدی که به پایین میکشیدش غلبه کنه، از نوک انگشت مورانا پرت شد و روی سنگ سفید کف آسانسور پاشید.
یک قطره ی خون دیگه سریع جاشو گرفت و به همون سرعت روی زمین پرتاب شد.
گرانیت سفید داشت با رگه های خون آمیخته میشد.
مورانا چند لحظه به زمین خونی خیره موند، زخم باز روی بازوش میسوخت و مغزش تازه داشت اتفاقات امروز عصر رو هضم می کرد.
اینکه تونسته بود زنده از کازینو بیرون بیاد خودش یک معجزه محسوب میشد.
و اینکه علاوه بر زنده بودن، فقط با یک خراش کوچولو بیرون اومده بود یک معجزه ی بزرگتر.
و حالا که تنها شده بود و سطح آدرنالین در بدنش فروکش کرده بود، تازه داشت عقلش به کار میوفتاد و منطقش بیدار شده بود.
باز شدن درهای آسانسور مورانا رو از افکارش به بیرون پرتاب کرد. نفس عمیقی کشید و پا به سالن گذاشت.
آسمون شهر مثل الماسهای رنگارنگ، بیرون دیوار شیشه ای میدرخشید.
دستشو بالا نگه داشته بود تا جریان خون رو متوقف کنه …
رمان چشم زخم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۹۵۷

خلاصه رمان : حلما دختر مستقلی است که با انجام پروژه های دانشگاهی برای سایر دانشجویان، کسب درآمد میکنه.. ولی مدتیه بخاطر مشکل مالی دنبال کاری با درآمد بالاتره… پدر و مادر حلما براش گذشته سیاهی رو رقم زدن که حلما فقط برای ماکان استاد دانشگاهی که با هم عاشق و معشوق بودن تعریف کرده.. ماکان هنوز عاشقه و پای حلما مونده ولی خانواده ماکان نه… اَرَس مهندسیه که دچار بیماری ایه و عاشق مادربزرگش آنام.. اَرَس که دنبال پرستار یا همون همدم برای آنام میگرده توی عروسی فامیلش، حلما رو میبینه و …
قسمتی از داستان رمان چشم زخم
صدا آشناست… به امید دیدن ماکان چشم باز میکنم و تصویر هادیان…
با پیشانی غرق خون و گوشه ی لبی که پاره شده است جلوی چشمم ظاهر می شود.
اشکی که از گوشه ی پلکم سر می خورد به پاس حسرتی است که همچنان در دلم ماند تصویر آخرین خداحافظی ام از ماکان تلخ است…. هنوز تلخ است.
او هم با چشمانی باز و نگاهی مات و مبهوت خیره ام مانده بود. _چی شد؟
گیج می زند. تکیه سرش را از صندلی برمی دارد و پر درد… ناله می کند.
_خدای من… داشتیم میرفتیم زیر کامیون.
و راننده همان ماشینی که انگار پشت فرمان خوابش برده و کم نمانده بود تا ما را زیر کند، پیدایش می شود.
_آقا… شما حالتون خوبه؟ خدا رحم کرد من… چرتم برد. یهو چشم باز کردم و…..
ماشینمان خلاف مسیر اتوبان چرخیده است. ماشین ها دارند یکی یکی به سمتمان می آیند و هادیان پیاده می شود.
راننده کامیون کنارش راه میرود مدام عذرخواهی می کند و قسمش می دهد که حلالش کند.
برخلاف هادیانی که از آینه ماشین میبینم مدام دستش به سمت سرش… گردنش…
و حتی کمرش می رود من صحیح و سالم سرجایم نشسته ام و هیچ کجای بدنم هم احساس درد ندارد.
تصویر ماکان را پشت پلک هایم دارم. همیشه آنقدر درد می کشید که من… هیچوقت نتوانستم پیش او از دردم حرف بزنم.
چه وقت هایی که خارپاشنه ام زمین گیرم کرده بود و چه وقت هایی که از سردرد توان راه رفتن نداشتم و باید… می رفتم.
رمان دوئل دل نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 568

خلاصه رمان : در فضای خفقان آور و ترسناکِ میانتان هر روز برای زنده ماندن کمی بیشتر از قبل دست و پا زدم . نه اینکه زندگی کردن را یادم نداده باشند ، نه ، فقط میانِ این دود و باروت ، هر روز کمی بیشتر از دیروز نفس کشیدن را فراموش کردم . خط فرضی و قرمز میان حفره های تفنگِ شما ، مرز میانِ احساس و زندگی ام را ساخت …
قسمتی از داستان رمان دوئل دل
من با شما چه حرفی میتونم داشته باشم؟
خواست دستش را از دستان قدرتمند رادین بیرون بکشد اما مقابله با آن نیروي مردانه غیر ممکن بود.
به سمت ماشین که کشیده شد، تقریبا فریاد زد:
ولم کن.. چیکار میکنی؟
رادین در ماشین را باز کرد و با اخم گفت:
میدونم اینجا همه پدرت و میشناسن. اگه نمیخواي برات بد بشه برو بشین.
باهات حرف دارم!
نگاهش را با ترس دور تا دورِ خیابان چرخاند و در آخر به چشمان رادین رسید.
در چشمانش طوفانِ نوح به پا بود. خودش هم ندانست چه در این نگاه دید که دیگر مقاومت نکرد و بی حرف سوار شد.
همانطور که ماشین را به حرکت در می آورد، همزمان حواسش هم به دست هاي در هم قفل شده ي ترانه بود.
ترس را از حرکاتش خواند و به خودش لعنت فرستاد.
این بی تابی و ترسِ از دست دادنِ او، داشت براي دخترك خوف ناك میشد و او، این را نمیخواست!
سرعتش را کم کرد و دستش را به طرف داشبورد رو به روي ترانه دراز کرد.
پاهاي ترانه کمی بیشتر جمع شد و گفت: میخوام برگردم!
پاکت سیگار را برداشت. نیاز داشت کمی آرام شود.. اما نگاه دخترك باعث شد آن را دوباره سر جایش برگرداند.
کلافه گفت:
میدونم ترسیدي.. ولی نترس.. فقط دارم یکم از محله دور میشم. میریم یه جایی که بشه راحت حرف زد.
اشتباه کردم سوار شدم.. من.. خواهش میکنم دور بزنین میخوام پیاده شم!
یکم جلوتر یه کافی شاپ دنج هست.. فکر کن با همکلاسیت اومدي بیرون در مورد چیزي حرف بزنین. انقدر ترسناکم؟
رمان نهلان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۹۲۹

خلاصه رمان : نهلان روایت زندگی زنی به نام تابان می باشد که بعد از پشت سر گذاشتن دوره ای تاریک از زندگی خود، در کنار پسر کوچکش روزهای آرامی را میگذراند و برای ساختن آینده ای روشن تلاش می کند، تا اینکه ورود مردی به نام حنیف زندگی دو نفر آن ها، به مرور همه چیز تغییر داده و… تابان زنی است که روزگار پذیرای مسئولیت های سنگینی کرده است! مسئولیت هایی که به دوش کشیدنشان راحت نیست اما تابان قوی تر و سر سخت تر از این حرفاست!
قسمتی از داستان رمان نهلان
پروازش نیمه شب بود، وقتی رسیده بود به آبادان… آن حجم دلتنگی را باور هم نمی کرد.
این شهر، نخل هایش، رودهایش و خاکش…
هویتی بودند که توی کشور ثروتمند عربی، بین آن شکوه و جلال هم دلش پر می کشید برایش.
ماشینش در پارکینگ فرودگاه بود. وقتی پشت فرمان نشست، می دانست با همه ی خستگی هایش قصد رفتن به خانه را ندارد.
روزهای ابتدایی خرداد ماه بود و گرمای شبانه ی آبادان تنش را خیس عرق کرده بود.
ماشین را راه انداخت توی خیابان ها شهر شب زنده دارش در نیمه شب هم باشکوه به نظر می رسید. به قدر کافی که توی شهر چرخ زد،
در یک لحظه به خودش آمد و دید که ایستاده جلوی آپارتمان آشنایی که پرده های حریرش تکان می خورند و خبر از باز بودن پنجره هایش می دهند.
از همان جا، نشسته پشت فرمان خیره بود به پنجره های ساختمان!
چراغ آشپزخانه روشن بود حدس زد که در حال درس خواندن باشد.
دوست داشت پیاده شود برود و زنگ در را بزند و وقتی او با چهره ای شوکه در را باز می کرد،
بغلش کند و زیر گوشش بگوید دلم برایت تنگ شده دخترک سنگدل!
بعد هم دم عمیقی از تلفیق عطر تنش با عطر همیشگی آدامسی اش بگیرد و بعد روزها بغض، درد و عذاب… غرق آرامشش شود.
خیالش اما زیادی خام بود. چیزی به طلوع آفتاب نمانده بود که چراغ آشپزخانه هم خاموش شد و او با چشمانی سنگین و دلگیر اما دلتنگ دوباره حرکت کرد.
بار سنگینی قلبش زیر آسمان این شهر کم تر شده بود.
اذان صبح را تازه از رادیوی ماشینش می شنید که رسید به آرامستان.
دلش می خواست قبل از رفتن به خانه اوحد را ببیند… حرف های زیادی با هم داشتند.