رمان تکاور نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1066

قسمتی از داستان رمان تکاور
از میان چاله و چوله های آسفالت با نفس نفس زدن های پی در پی و چشمان دو دو زده با دزدکی چشم چرخاندن در کوچه ها و پسکوچه ها می دود…
نفس برایش نمانده، نای دویدن ندارد؛ ترسیده و با تنی منقبض شده از واهمه؛ بند کوله پشتیاش را محکم می چسبد.
یک غفلت برابر با تباهی کاملش است، نمیخواهد آقاجانش را در تنگنا و ذلت بکشاند.
اما آنها؛ آن صدای رعب آور و کلفت که در پشت خط بد و بیراه رکیکی بار آقاجانش کرده؛ مشخص میکرد که به هیچ عنوان شوخی در کارش نبود و نیست.
با همان چشمان عسلی اش دیده بود. آقاجانش با تمام سماجت هایش در پشت خط، خطاب به فرد ناشناش تا چه حد لغز خواند و بعدش…
اما آن چیزی که برایش ُمسجل بود؛ بالارفتن ِ فشار آقاجان و دست از کار افتاده و چروکیدهاش میبود. با حس خفگی روی قلب نیمه کارهاش نشست. چشمهای کمسو با آن عینک گرداش خود به خود روی هم قرار گرفت و جیغ بلند مامان بود و…
– بگیرینش.. اون هاش… همون مانتوی مدرسه ایه… بجنب همونی که کیفشو چسبیده…
نفس در سینه اش با فریاد رعب آور کلفت مرد از پشت سرش؛ خفناک محبوس میشود… با منگی و ترس تشدید شده سرکی به پشت سرش میاندازد. از دیدن یک ون مشکی و دو سوار کلاه برسر روی موتور سیکلت؛ خون در رگ هایش منجمد میشود… دو پا دارد، دوتای دیگر از فرط وحشت قرض میگیرد و با تمام توان چنان میدود. قفسه سینه اش علاوه بر سوزش سینه اش؛ خشک شدن بیحد گلو و حلقومش را حس میکند.
سایه های شوم مرگ بالای جسم نحیف اش چنبره زده است و هر آن میان ردای سیاهش، تمام و کمال می بلعید.
دانه های درشت عرق از تیره پشتش رد میشود تا ستون فقراتش میرسد در نهایت روی لبه شلوار پارچه ایش می رسد… کش ِ شلوار مدرسه ایش؛ اذیتش می کرد و تنگی بیشاز حد شلوار هم مانع بزرگی برای دویدن با گامهای بلند و تند می بود.
مقنعه سرمه ایش؛ مدام در اثر وزش باد و سرعت بیحدش؛ جلوی صورت ملتهبش می رسید و جلوی نگاه به جلوی پایش را می گرفت اما آن خلافکاران قصد کوتاه آمدن نداشتند… باید جاناش را نجات میداد وگرنه…
با فکر بعدش؛ توان بیشتری به جانش ترزیق می شود و تندتر از قبل می دود. سر چهارراه کنار دکهای کنار نبش می ایستد و با خستگی و عطش؛ تندتر زدن طپش قلب ترسیدهاش بنای چاق کردن دم و بازدم ریه و قلبش می کند.
رمان جورچین نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : هیجانی، معمایی، پلیسی
تعداد صفحات : 679

خلاصه رمان : مهگل درست شب عقدکنانش، زمانی که منتظر آرتا در آرایشگاه به انتظارش نشسته است، ناغافل متوجه میشود که آرتا، در بُهت همه مراسم را ترک کرده و شبانه از ایران خارج میشود.
ضربه سختی به نوجوانی و غرورش به واسطه عمل ِ آرتا به مهگل نازدانه وارد میشود، اما مگر شکستن ِ دل و چینیبند زدن دل تک دختر هرمزخان نیکزاد آسان است…؟
هیچکس از پشت معمای فرار آرتا باخبر نیست و همه مهگل را مقصر اصلی این فرار میدانند…
الا شخص آرتا که او هم با به صدا در آمدن ناقوس دشمناناش، بعد ِ چندسال به ایران به ناچار باز میگردد…
قسمتی از داستان رمان جورچین
سبک و سنگین کردن هم حدی دارد بامرام. به خودش می گوید و چهچه می زند، غصه دار و حزن وار.
مشت روی قلبش می گذارد، آرام می کوبد افاقه نمی کند! مشت دوم محکم تر… مشت های بعدی نفسش را بند و حبس ِ سینه داغدارش می کند.
رفت و نگاه خرج اویی که شیفته اش است، نینداخت با پرتاب کردن تیر زهرآگین اش؛ او را درهم شکافت.
این سبک کمی سنگین ِ اما خاص و خصوص قلم بندهست.
بوی عود و رایحه مختلف از انواع اقسام عطر و خوشبو کننده بدن با بوی اسپند روی زغال گداخته زیر بینی همه حاضران داخل
آرایشگاه پیچیده بود.
گرما با اینکه کولرگازی روی درجه مناسبش میوزید اما درجه مناسبش در فضای سالن بزرگ آرایشگاه کفاف خنک کردن همه
را نمیکرد و خانمها با آن همه میکاپ و شینیونهای سنگین احساس گرما میکردند. بوی عرق بدن عجین شده با عطرهای زنانه و رایحه های خوشبوی لوازم آرایشی مارکدار از هر طرف میپیچید.
محیا با حرص درحالی که یقه نیمه بازش را تند تند باد میزد، کلافه چشم چرخاند:
– چقد دیر کردن، مگه نه خاله؟
گیلدا درحالی که به چهره غرق آرایشش مقابل آینه قدی بزرگ زل زده بود، بی حواس سری تکان داد:
– گمونم…
سپس رو به منیره، آرایشگر با لبخند ملایمی اشاره کرد:
– عروس خانوم در چه حاله؟
منیره درحالی که صدای سیستم را تنظیم میکرد با نیشخند موزیک ها را عقب وجلو میکند تا موقع ورود داماد، موزیک
فوق العاده شاد در سالن غوغا به پا کند تا یک شب به یاد ماندنی را برای مشتری چندساله اش هدیه دهد.
– به نظرم یه زنگ بزنین به همراه آقا داماد! دیر کرده واقعا…ً
سپس خنده کنان دستانش را بهم کوباند رو به شاگردانش اشاره کرد:
– شنَل عروس خانوم رو بگیرین تا آقا دوماد شاباش ندادن، هم بهشون شَنل عروس خانوم رو نمیدینا!
محیا با هیجان لبش را گزید:
– منیره خانوم، اون موزیک جدید اومده؟ اون رو بیزاریا…
گیلدا با چشم چرخاندن با لبه لباس مجلسی اش که کمی سنگین بود و اذیتش میکرد، درمانده ور میرفت:
– مه گل هنوز حاضر نشده؟
محیا متعجب سری تکان داد با کنجکاوی سمت اتاق مانیکور و پدیکور قدم برداشت.
سالن با سنگ های براق و نورهای خیره، قفسه های تاج عروس و کمد شیشهای، انبوهی از موهای بلوند و بافتهای متنوع!
در روی سنگ کنار آینه قدی، بیش از سی تا لاکهای رنگارنگ دیده میشد، با قدم زدن و راه رفتن خانم ها با آن کفش های پاشنه دار مختص عروسی، فک پارکت صدهای ناهنجاری تولید میکرد.
رمان غمزه های کشندهی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۴۶۵

خلاصه رمان : من سفید بودم، یک سفیدِ محضِ خالص که چشمم مانده بود به دنبالهی رنگین کمان… و فکر میکردم چه هیجانی دارد تجربهی ناب رنگهای تند و زنده… اما تو سیاه قلم وجودت را چنان عمیق بر صفحهی جانم حک کردی، که دیگر جادوی هیچ رنگی در من اثر نکرد. و من قاتل رنگها شدم، قاتلی که سخت عاشق و شیفتهی غمزهی کشندهی رنگها پیش از مرگشان میشد و این درد، درد کمی نبود …
قسمتی از داستان رمان غمزه های کشندهی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ
پشت یک ماشین عجیبی نشسته ایم که احساس میکنم شبیه به ماشینهای تشریفات است؛
چشم بندم آنقدر محکم است که حتی سایه ای را نمیبینم، اما از گوشهی سمت راست چشمم که نزدیک پنجره است حرکت را حس میکنم.
ماشین را شخص سومی میراند چرا که بهراد کنارم سمت چپ نشسته است و دارد به منی که غلط کردن عجیبی افتاده ام دیکته میکند که باید چه بگویم و چه کار کنم.
-کاری میکنی که دو جنبه داشته باشه، به کیوان میگی وقتی دنبال مریضهاش افتاده بودی با یه پسری آشنا شدی که گفته سه سری اطلاعات از کیوان داره و بهت اصرار کرده دیشب باید بیای دم همون ساختمون تا برات تعریف کنه.
تو هم، چون از طرف خوشت اومده بود میری، نه برای تحقیق از کیوان.
آدرس هم درست میگی چون اگه آدرس چرت و پرت بدی میتونن از آخرین اسنپی که گرفتی چک کنن میگی کوچه تاریک بود پسره از دور اومد اما تا بخوای بفهمی چیشد کسی از پشت سرت یه دستمال رو دهنت گذاشت و بیهوش شدی!
اشک هایم با وجود چشم بند از چشمانم جاری میشود و با وجود پارچهی ضخیمش خشک میشود و پایین نمیچکد.
-چرا؟ آخه چرااا؟
بی توجه به پرپر زدن من انگار صدایم را نشنیده باشد ادامه میدهد:
برای خونهی پسری که رفتی خودت یه داستانی سر هم کن، اما از کیوان بخواه کمکت کنه، بگو خیلی پشیمونی…
هم از کارایی که در حقش کردی هم از اینکه با پسره قرار گذاشتی چون سوای فضولی خیلی از پسره خوشت اومده بوده…
بگو هیچ کس رو جز اون نداری که به دادت برسه، حتى خالهات …
رمان ریسک نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۳۶۰۹

خلاصه رمان : نگاهش با دقت بیشتری روی کارتهای در دستش سیر کرد. دور آخر بود و سرنوشت بازی مشخص میشد. صدای بلند موزیک فضا را پر کرده بود و هیاهو و سروصدا بیداد میکرد. با وجود فضای نیمهتاریک آنجا و نورچراغهایی که مدام رنگ عوض میکردند، لامپ بالای میز، نور نسبتاً ثابتی برای افراد دور میز فراهم کرده بود. یکی گفت: آرادخان نوبت شماست! کمرش فشار مضاعفی به پشتی صندلی وارد آورد. لبش کمی کش آمد، نیاز به ریسک داشت. یا همهچیز یا هیچچیز! کارت آسش را رو کرد و با ژست خاص خودش روی میز انداخت… ادامه ریسک در رمان پولاریس …
قسمتی از داستان رمان ریسک
نگاه تنگش را بالا کشید آدمها را میتوانست زبان باز نکرده هم بشناسد مردک شیادا پا روی پا انداخت و کمرش را محکم و مطمئن به صندلی تکیه داد.
-ادامه بدین.
مرد ذوق زده پیش کشید و صدایش را کمی پایین آورد.
-ببینید ساده است من ترتیب بستن قرارداد با کارخونهی به نام پی یو رو میدم.
خودتون بهتر میدونید که اجناس این کارخونه رو بازار آزاد با دو برابر قیمت میتونید بخرید، ولی من به قیمت کارخونه بهتون میدم. فقط ده درصد از هر بار معامله مال منه.
دستی پشت گردنش کشید، خیلی حوصلهی دهن به دهن گذاشتن با او را نداشت چشم در چشمش لب زد: روز خوش.
مرد متعجب جلو کشید: معامل ی خوبیهها، هم به نفع شماست و هم من…
کمر از صندلی گرفت و آرنجش را روی میز قرار داد. خوب میدانست طرف کارمند کارخانه است و حق تغییر قیمت ندارد و این ده درصد را به شکم خودش روانه میکند.
چقدر از آدمهای طماع بدش میآمد. جدی و پراخم گفت: بیرون!
مرد در حال برداشتن دفتر دستکش برخاست: ضرر کردین ببینید کی گفتم.
پوفی کشید. -به سلامت!
چشمان جدی اش او را دنبال کرد هنوز در کامل بسته نشده بود که ساسان در حالی که از خارج شدن زودتر از انتظار مرد متعجب بود وارد شد.
-چی شد پس؟
دستی تکان داد.
هیچی ده درصد برای بستن قرارداد رشوه میخواست.
-تو چه خبر؟
ساسان هنوز در کف خروج او بود.
-آراد مطمئنی کار درستی کردی؟
اخم کرد.
-خبر خاصی نداری برو بیرون …
رمان ماز نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۱۲۱۰

خلاصه رمان : یه ماز بزرگ تو مغز منه… دقیقا یه جایی که تو حتی فکرشو هم نمیتونی بکنی… این ماز یک کم پیچیده است… یعنی این طور بگم که این ماز اونقدری پیچیده است که تو نتونی ازش خلاص بشی… من این مازو درست کردم… فقط خودم بلدشم… نمیتونی … نمیتونی ازش خلاص بشی… اشتباه بزرگی کردی… از وقتی پاتو تو ماز ذهن من گذاشتی، اشتباه بزرگی کردی …
قسمتی از داستان رمان ماز
شاید ساعتی گذشت. شاید حتی چند ساعت گذشت. نمیدانم فقط سرما بود و لرز.
فقط دردی بود که به استخوان هایم میتاخت. من درد میکشیدم از سرما…
بابا به خاطرم میآمد. بابایی که فقط درد به همراه داشت. همان مردی که مرا به خاطر کارهایی که باید، طعمه قرار میداد.
من از دست بابا خلاصی نداشتم. از دست هیچ کدام از کارهای نفرین شده اش.
اشک هایم جان آمدن نداشتند. میخواستم هق بزنم. نمیتوانستم.
می خواستم تمام این سالهای زندگی را بالا بیاورم. میخواستم صحنه مرگ مامان را بالا بیاورم.
صحنه دست های خونی بابا را. صحنه تیمارستان را.
کم کم صدای ماشینها و حرکتشان باعث ترس بیشترم شد.
خودم را بیشتر در سایه اتومبیل پنهان کردم. لرز ترس هم به لرز سرما اضافه شد.
کم کم صدای دویدن. صدای داد و بیداد… به گوش میرسید.
چشم هایم را بستم. پیدایم میکردند. میدانستم.
لب پایینم را زیر دندان فشردم و مزه شور خون در دهانم پیچید.
پاهایی را برابرم دیدم. خشم شد. بیشتر لرزیدم. خودم را در آغوش گرفتم. چشم هایم بالاترین حد التماس را داشت.
-تو این سرما این بیرونی چرا؟
دیدنم، این حد دلسوزی داشت؟
دست سمتم دراز کرد. کنارش زد. قاتل جانم اوی مهربان مو بلند را کنار زد.
-میکشمت نهال… میکشمت!
بازویم را کشید. درد تا مغز استخوانم پیشروی کرد. مرا پی خود کشید. مرد مو بلند خواست ممانعت کند. او را هم کنار زد …