رمان غمزه های کشندهی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۴۶۵

خلاصه رمان : من سفید بودم، یک سفیدِ محضِ خالص که چشمم مانده بود به دنبالهی رنگین کمان… و فکر میکردم چه هیجانی دارد تجربهی ناب رنگهای تند و زنده… اما تو سیاه قلم وجودت را چنان عمیق بر صفحهی جانم حک کردی، که دیگر جادوی هیچ رنگی در من اثر نکرد. و من قاتل رنگها شدم، قاتلی که سخت عاشق و شیفتهی غمزهی کشندهی رنگها پیش از مرگشان میشد و این درد، درد کمی نبود …
قسمتی از داستان رمان غمزه های کشندهی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ
پشت یک ماشین عجیبی نشسته ایم که احساس میکنم شبیه به ماشینهای تشریفات است؛
چشم بندم آنقدر محکم است که حتی سایه ای را نمیبینم، اما از گوشهی سمت راست چشمم که نزدیک پنجره است حرکت را حس میکنم.
ماشین را شخص سومی میراند چرا که بهراد کنارم سمت چپ نشسته است و دارد به منی که غلط کردن عجیبی افتاده ام دیکته میکند که باید چه بگویم و چه کار کنم.
-کاری میکنی که دو جنبه داشته باشه، به کیوان میگی وقتی دنبال مریضهاش افتاده بودی با یه پسری آشنا شدی که گفته سه سری اطلاعات از کیوان داره و بهت اصرار کرده دیشب باید بیای دم همون ساختمون تا برات تعریف کنه.
تو هم، چون از طرف خوشت اومده بود میری، نه برای تحقیق از کیوان.
آدرس هم درست میگی چون اگه آدرس چرت و پرت بدی میتونن از آخرین اسنپی که گرفتی چک کنن میگی کوچه تاریک بود پسره از دور اومد اما تا بخوای بفهمی چیشد کسی از پشت سرت یه دستمال رو دهنت گذاشت و بیهوش شدی!
اشک هایم با وجود چشم بند از چشمانم جاری میشود و با وجود پارچهی ضخیمش خشک میشود و پایین نمیچکد.
-چرا؟ آخه چرااا؟
بی توجه به پرپر زدن من انگار صدایم را نشنیده باشد ادامه میدهد:
برای خونهی پسری که رفتی خودت یه داستانی سر هم کن، اما از کیوان بخواه کمکت کنه، بگو خیلی پشیمونی…
هم از کارایی که در حقش کردی هم از اینکه با پسره قرار گذاشتی چون سوای فضولی خیلی از پسره خوشت اومده بوده…
بگو هیچ کس رو جز اون نداری که به دادت برسه، حتى خالهات …
رمان ریسک نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۳۶۰۹

خلاصه رمان : نگاهش با دقت بیشتری روی کارتهای در دستش سیر کرد. دور آخر بود و سرنوشت بازی مشخص میشد. صدای بلند موزیک فضا را پر کرده بود و هیاهو و سروصدا بیداد میکرد. با وجود فضای نیمهتاریک آنجا و نورچراغهایی که مدام رنگ عوض میکردند، لامپ بالای میز، نور نسبتاً ثابتی برای افراد دور میز فراهم کرده بود. یکی گفت: آرادخان نوبت شماست! کمرش فشار مضاعفی به پشتی صندلی وارد آورد. لبش کمی کش آمد، نیاز به ریسک داشت. یا همهچیز یا هیچچیز! کارت آسش را رو کرد و با ژست خاص خودش روی میز انداخت… ادامه ریسک در رمان پولاریس …
قسمتی از داستان رمان ریسک
نگاه تنگش را بالا کشید آدمها را میتوانست زبان باز نکرده هم بشناسد مردک شیادا پا روی پا انداخت و کمرش را محکم و مطمئن به صندلی تکیه داد.
-ادامه بدین.
مرد ذوق زده پیش کشید و صدایش را کمی پایین آورد.
-ببینید ساده است من ترتیب بستن قرارداد با کارخونهی به نام پی یو رو میدم.
خودتون بهتر میدونید که اجناس این کارخونه رو بازار آزاد با دو برابر قیمت میتونید بخرید، ولی من به قیمت کارخونه بهتون میدم. فقط ده درصد از هر بار معامله مال منه.
دستی پشت گردنش کشید، خیلی حوصلهی دهن به دهن گذاشتن با او را نداشت چشم در چشمش لب زد: روز خوش.
مرد متعجب جلو کشید: معامل ی خوبیهها، هم به نفع شماست و هم من…
کمر از صندلی گرفت و آرنجش را روی میز قرار داد. خوب میدانست طرف کارمند کارخانه است و حق تغییر قیمت ندارد و این ده درصد را به شکم خودش روانه میکند.
چقدر از آدمهای طماع بدش میآمد. جدی و پراخم گفت: بیرون!
مرد در حال برداشتن دفتر دستکش برخاست: ضرر کردین ببینید کی گفتم.
پوفی کشید. -به سلامت!
چشمان جدی اش او را دنبال کرد هنوز در کامل بسته نشده بود که ساسان در حالی که از خارج شدن زودتر از انتظار مرد متعجب بود وارد شد.
-چی شد پس؟
دستی تکان داد.
هیچی ده درصد برای بستن قرارداد رشوه میخواست.
-تو چه خبر؟
ساسان هنوز در کف خروج او بود.
-آراد مطمئنی کار درستی کردی؟
اخم کرد.
-خبر خاصی نداری برو بیرون …
رمان ماز نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۱۲۱۰

خلاصه رمان : یه ماز بزرگ تو مغز منه… دقیقا یه جایی که تو حتی فکرشو هم نمیتونی بکنی… این ماز یک کم پیچیده است… یعنی این طور بگم که این ماز اونقدری پیچیده است که تو نتونی ازش خلاص بشی… من این مازو درست کردم… فقط خودم بلدشم… نمیتونی … نمیتونی ازش خلاص بشی… اشتباه بزرگی کردی… از وقتی پاتو تو ماز ذهن من گذاشتی، اشتباه بزرگی کردی …
قسمتی از داستان رمان ماز
شاید ساعتی گذشت. شاید حتی چند ساعت گذشت. نمیدانم فقط سرما بود و لرز.
فقط دردی بود که به استخوان هایم میتاخت. من درد میکشیدم از سرما…
بابا به خاطرم میآمد. بابایی که فقط درد به همراه داشت. همان مردی که مرا به خاطر کارهایی که باید، طعمه قرار میداد.
من از دست بابا خلاصی نداشتم. از دست هیچ کدام از کارهای نفرین شده اش.
اشک هایم جان آمدن نداشتند. میخواستم هق بزنم. نمیتوانستم.
می خواستم تمام این سالهای زندگی را بالا بیاورم. میخواستم صحنه مرگ مامان را بالا بیاورم.
صحنه دست های خونی بابا را. صحنه تیمارستان را.
کم کم صدای ماشینها و حرکتشان باعث ترس بیشترم شد.
خودم را بیشتر در سایه اتومبیل پنهان کردم. لرز ترس هم به لرز سرما اضافه شد.
کم کم صدای دویدن. صدای داد و بیداد… به گوش میرسید.
چشم هایم را بستم. پیدایم میکردند. میدانستم.
لب پایینم را زیر دندان فشردم و مزه شور خون در دهانم پیچید.
پاهایی را برابرم دیدم. خشم شد. بیشتر لرزیدم. خودم را در آغوش گرفتم. چشم هایم بالاترین حد التماس را داشت.
-تو این سرما این بیرونی چرا؟
دیدنم، این حد دلسوزی داشت؟
دست سمتم دراز کرد. کنارش زد. قاتل جانم اوی مهربان مو بلند را کنار زد.
-میکشمت نهال… میکشمت!
بازویم را کشید. درد تا مغز استخوانم پیشروی کرد. مرا پی خود کشید. مرد مو بلند خواست ممانعت کند. او را هم کنار زد …
رمان ساتی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 301

خلاصه رمان : دختری به اسم گندم که شوهرش مرده و قراره طبق رسم ساتی اون رو هم زنده زنده قبر کنن .خان روستا که برادر شوهرش میشه عاشقانه دوسش داره برای نجات جونش جلوی این رسم می ایسته و در عوض باهاش ازدواج می کنه همه چی خوب پیش میره تا این که…
قسمتی از داستان رمان ساتی
بدنم از ترس زیاد منقبض کرده بودم؛ جوری که نمی تونستن روی قبر دراز کشم کنند. خانوم بزرگ جلو اومد با اسای دستش فشاری به قفسه سینه م وارد کرده و مجبورم کرد؛ دراز بکشم. همین که اومدن سنگ قبر رو روم بذارن با صدای داد فرهان همه از حرکت ایستادن.
_صبر کنید.
ترسیده و با هر سختی بود از اون چاله وحشتناک بلند شدم جمعیت با تعجب بهش نگاه می کردن خانوم بزرگ اخم غلیظی کرد و گفت:
چیشده خان.
_کسی حق نداره این دختر و گور کنه.
خانوم بزرگ با خشم گفت:
یعنی چی مرد؟ میخوای پا بذاری رو رسم چندین و چند ساله مون.
_من گفتم میخوام پا بذارم رو رسمتون؟
ابرویی بالا انداخت نگاهی به فرهان کرد،از استرس قلبم تند میزد یعنی خان از رابطه ما خبر داشت؟
_پس چی؟
با صدای خانوم بزرگ رشته افکارم پاره شد.
_یکی از قانون این مراسم اینه کسی که کنار شوهرش قبر می کنن زن باشه اما این دختر هنوز زن نشده. صدای هین کشیدن زنا خش انداخت به حال بدم.
***
فلش بک”
با ترس توی خودم جمع شدم ویهان کلافه نزدیکم شد جیغ خفه ای کشیدم. دستشو روی دهنم گذاشت و گفت:
هیس آروم باش ، آروم کاریت ندارم گندم بهم نگاه کن.
چشم های نمدارم رو دوختم به چشم های سیاه و پر جذبش با همون جدیت ادامه داد:
دستم رو از روی دهنت بر می دارم فقط قول بده جیغ نکشی باشه؟! سری تکون دادم که خوبه ای گفت دستش رو از روی دهنم برداشت با بغض چنگی به بازوش زدم.
رمان بلوط نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1065

خلاصه رمان : کمیل بازرگان، تنها پسر خاندان بازرگان چند سال پیش از طرف خانواده به مالزی فرستاده شده و حالا برگشته تا وظیفه خودش و به عنوان تنها پسر ایفا کنه. غافل از اینکه قراره بین هدف ها و خواسته هاش و عشق یکی رو انتخاب کنه…
قسمتی از داستان رمان بلوط
با وحشت عقب کشید و به پشتی مبل برخورد کرد. این دختر خوفناک ترین شخصی بود که تا به حال فرصت آشنایی با او را یافته بود. چند لحظه ای طول کشید تا خود را جمع و جور کند. باید چیزی می گفت. کمی فکر کرد و گفت: من
ساکن ایران نیستم.
با لبخند ملیحی گفت: چه اشکالی داره. شنیدین میگن دوری و دوستی. هر از گاهی شما میاین ایران، هر از گاهی هم من میام پیش شما. چشمانش در کاسه گرد شد. این دیگر که بود… باید هر چه سریعتر دست به کار می شد و می زد به چاک؛ می ترسید اگر لحظاتی دیگر درنگ کند این دختر صیغه عقد را هم جاری کند. مچ دستش را چرخاند و نگاهی به ساعتش انداخت و با حالتی وحشت زده سر بلند کرد و به صورت دختر خیره شد: وای… من خیلی عذر می خوام یه قرار ملاقات کاری دارم باید حتما به این قرار ملاقات برسم.
متاسفم که باید تنهاتون بزارم اما این قرار خیلی واجب و حیاتیه. سرش را کج کرد و با صورت شرمنده ای ادامه داد: درک که می کنید. دختر با مهربانی گفت: البته. کار واجبه، نباید این قرارها رو از دست داد. فکر کنم قرار ملاقاتمون طولانی شد. می تونیم یه روز دیگه همدیگر و ببینیم. هم زمان با تکان سرش به سمت بالا و پایین اندیشید؛ اگر یکبار دیگر نام مهد، جایی به گوشش برسد مطمئنا حتی برای برداشتن کلاهش هم اقدام نمی کند. مگر دیوانه بود که خود را اسیر این دختر کند. با لبخند شرمنده ای به حرف آمد: بله، بله. در هر حال من عذر می خوام. از جا بلند شد. همزمان نگار مهد هم برخاست و دستش را به سمتش دراز کرد. با تردید دست دختر را فشرد و از فاصله بین میز و مبل دور شد: وسیله هست؟
قبل ازاینکه نگار حرفی بر زبان آورد ادامه داد: من عجله دارم در غیر اینصورت حتما می رسوندمتون. دختر با همان مهربانی، سرش را کمی به راست کج کرد. موهای طلایی روی صورتش را زیر شال سبکش فرستاد و گفت: شما نگران من نباشید. کارتون الان مهم تره.