رمان پرهون نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 2372

خلاصه رمان : پسر نابغهی فامیل و مهندس رباتیک دانشگاه امیرکبیر بود. نور چشمی بزرگترها عاقل، جذاب، دوستداشتنی و متین. همهی فامیل روی سرش قسم میخوردن و دخترها برای به دست آوردن توجهش، هرکاری میکردن. اون اما توی یک روز زمستونی سرد، وسط حیاط خونهی پدربزرگم، درحالی که دوتا بچه اردک کوچولو توی بغلم بود، به چشمام زل زد و گفت از موهای فرفریم خوشش میاد. عاشقم شده بود. عاشق منی که سر به هوا ترین نوه ی فامیل بودم. کسی که همه به خاطر شیطنتهاش ازش دوری میکردن. تصمیمش عین بمب توی فامیل سروصدا به پا کرد…
قسمتی از داستان رمان پرهون
دختری که دست راست من ایستاده بود و با موبایلش مشغول فیلم برداری بود، این را با صدایی بلندتر از معمول گفت؛ آنقدر بلند که حواس او را هم پرت کند و سرش را بچرخاند سمت ما و در نهایت، مسیر آمدن داوران. میتوانستم قطرهی عرق نشسته روی پیشانیاش را ببینم وقتی که ربات را از روی میز برداشت، برد سمت حسام و هر دو سر در گوش همدیگر مشغول حرف زدن شدند.
کلافه بودم، هم از جانب صداها و هم از جانب بوهای مختلف و فضایی که انگار داشت خفهام میکرد. با فشار جمعیت کمی عقب آمدم و از میلههای جداکننده فاصله گرفتم. مقنعهی در آستانهی سقوطم را برگرداندم سر جایش و آبمعدنیای که توی کیفم بود را بیرون آوردم.
دلش را نداشتم وقتی داورها قرار بود نتیجهی کارشان را بسنجند، بمانم و ببینم و در نهایت بالا نیاورم از این میزان تنش و اضطراب. خودم را رساندم به دیواری که میشد به آن تکیه داد و بین رفتوآمد دانشجویان و مهمانان این تورنومنت، سر بطری را به لبهایم چسباندم و آب گرمشدهاش را یکنفس سر کشیدم.
ــ امروز، اینجا، دانشگاه امیرکبیر، میزبان یکی از تورنومنتهای مهم در عرصهی هوش مصنوعی و رباتیک هستیم… صدای مردی در نزدیکیام که داشت گزارش این موقعیت را با صدایی بلند میداد، حواسم را پرت کرد. میشناختمش، خبرنگاری با چهرهی آشنایی در صداوسیما بود و دوربین مقابلش نشان میداد برای گزارش از عملکرد تیمهای دانشجویی این دوره در اینجا هستند.
رمان رحم اجاره ای نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجباری، پلیسی
تعداد صفحات : 735

خلاصه رمان : باران دختری که پدر مادرش رو توی تصادف از دست میده و مجبوره با عمو و زن عموی سنگ دلش زندگی کنه. عموش مال و اموال باران رو بالا میکشه و اون رو از خونه بیرون میکنه. باران به دوستش سارا پناه میبره و از طریق اون تو شرکت داداش سارا استخدام میشه. داداش سارا که اسمش امیر عاشق باران میشه و بالاخره باران و امیر بعد چند ماه دوستی، تصمیم میگیرند باهم ازدواج کنند که با ورود آرتان که شریک امیره زندگیه باران از این رو به این رو میشه! آرتان پسر مغرور و جذاب که رحم باران رو از عموش اجاره میکنه و باعث جدایی باران و امیر میشه اما…
قسمتی از داستان رمان رحم اجاره ای
یه روز سرد زمستون بود. هوا به شدت گرفته ابرا یه جوری تو خودشون بودن که انگار با ادم دعوا داشتن یا البته شاید من اینطوری فکر میکردم. قدم زنان از اون کوچه دور شدم کوچه ای با تمام خاطرات کودکیم. خونه ای که توش بزرگ شده بودم. تموم شخصیت های الانم تو همون خونه شکل گرفته بود. چطوری تونستن باهام اینکارو کنن من الان دیگه چیزی. واسه از دست دادن نداشتم. قدم به قدم این کوچه واسم خاطره بود انگار داشتم رو خاطراتم پا میذاشتم. باید میرفتم. باید خودمو قانع میکردم که دیگه از اون خاطرات فقط همین قدم زدن تو این کوچه واسم مونده.
درخت بید مجنون هم مثل من کمر خمیده تر از همیشه به نظر میرسید. به سر کوچه که رسیدم دست تکون دادم برا تاکسی، ایستاد سوار شدم همون موقع یه رعد برق زدو اسمون شروع کرد به باریدن سریع درو بستمو تو ماشین اروم گرفتم قطرات بارون که به شیشه میخورد انگار حالمو بهتر میکرد. بعد کلی حرف زدن راننده در مورد اب و هوا و از رییس جمهور امریکا بگیر تا مرغ یخ زده و پیاز و سیب زمینی بالاخره رسیدم خونه پول حساب کردمو سریع پیاده شدم. هنوز بارون بند نیومده بود انگار ابرا قصد نداشتن از تکاپو بایستند. کلید انداختم رفتم تو از وقتی مستقل شدم حس بهتری داشتم. باران خیلی لجبازی تو چرا به حرف هیچکس گوش نمیدی ما قیم تو هستیم . اصلا مردم چی میگن پشت سرمون. باران : تو دلم خندیدم واقعا چرا اینقدر ادما دورو هستن همون موقع عمو از پله های طبقه بالا اومد پایین اخماش تو هم بود. میدونستم حرفامونو شنیده.
باران چته تو چرا هوار میزنی. عمو هر چی به زنعمو میگم میخوام برم نمیزاره من با شما حرف زده بودم شما گفتین میتونین یه خونه اجاره کنیین که من برم توش زندگی کنم. عمو حمید: من هنوز قیم تو هستم به نظرت بهتر نیست نظر منو هم بخوای. عمو خواهش میکنم دوباره شروع نکنین خواهش میکنم من با شما حرف زده بودم با هم توافق کردیم یادتون رفته ؟ زن عمو: دختر چرا اینقدر زبون نفهمی. اصلا پول از کجا میاری. اینقدر بلدم برم کار کنم و خرج خودمو در بیارم بعدم توی این دنیای بزرگ یه لقمه نون پیدا میشه که من بخورم بعدم شما نگران من نیستین نگران آبروتونین نگران خودتونین اصلا به خاطر همین هم هست که میخوام از اینجا برم تا بیشتر از این آبروتونو نبرم …
رمان خزان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1057

خلاصه رمان : خزان بخاطر زن و مادر بودنش محکوم است به سوختن و ساختن، نادیده گرفتن خودش و سکوت در برابر ظلم های همسرش! فریبرز از مردانگی، فقط نشان دادن قدرت خود به خزان و اذیت و آزار او را یاد دارد، وخزانی که بهمراه پسر چهار ساله اش طاها هر صبح در خانه ی محبوس میشود تا دوباره فریبرز به خانه برگردد..
قسمتی از داستان رمان خزان
شام در نهایت سکوت صرف شد. خود را در خانهی پدری شخصی اضافه حس میکردم. رفتارو نگاههایشان جوریست که گویا من به کارهای بد متهم شده ام. ولی من در جست و جوی حق از زندگی و دنیای لعنتی خود هستم کی قرار بود این روزها پایان یابد؟ جانم که دیگر بر لبانم رسید یعنی روزی از راه میرسد که منو طاها در آرامش خاطر ساعت ها را سپری کنیم؟ امروز، به حد کافی نتوانستم به طاها توجه کنم کنارش نشستم بازم به خواب رفته بود؛ طبق عادت برای نوازش صورتش دست پیش بردم اما داغی پیشانی اش دل آشوبم را بی قرار تر کرد.
-طاهاجان تب داری مامان. تازه دلیل این همه خوابیدن را فهمیده بودم هیچ دارویی همراهم نداشتم و نگرانی من از این جهت بود که طاها سابقه تشنج داشت باید سریعا او را به بیمارستان منتقل می کردم. -طاها جان، چشماتو باز کن عزیزم. _مامان حالم بده. حق داشتم که تشویش را به دلم راه دهم. از جای برخواسته و بیرون اتاق رفتم. پدر نگاهش خیره به نقطه ای بود و تسبیح چوبی دور دستش پیچ میخورد و مادر با دیدن چهرهاش غم عالم به دلم سرازیر میشد. چارهای جز شکستن سکوت خانه ندارم.
-طاها تب داره باید ببرمش بیمارستان. پوزخند صدادار خسرو در فضا پیچید: هیچی دیگه حالا باید بچه مردمم ببریم دکتر. _خسرو تو رحم تو وجودت داری؟ این بچه خواهر زادته ادم با دشمن خونی خودشم اینطور برخورد نمیکنه خودم میبرمش. -پول داری؟! خانوم مستقل؟ -دکتر لازم نیست یه پاشوی کنی تبش میاد پائین. -آخه مامان طاها سابقه تشنج داره، باید ببرمش بیمارستان. پدر چشم از تلوزیون برداشت و گفت: معتل چی هستی خسرو، پاشو ماشینو راه بنداز با خواهرت برید بیمارستان. حرص و ناچاری در چهره خسرو بیداد میکرد اما در حضور پدر چاره ای جز اطاعت نداشت …
رمان عشق توت فرنگی نیست نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 471

خلاصه رمان : ترمه بعد از قبولی دررشته دندانپزشکی از شیراز راهیه تهران میشه درحالی که پدرش دچار مشکلات مالی وحقوقی کارخونه اش است … او ساکن خونه عمویش میشود و مشکلات زیادی رو از طرف اقوامش تحمل میکنه ولی هیچ کدوم …
قسمتی از داستان رمان عشق توت فرنگی نیست
صورت مهربون مامانو چند بار پشت سر هم بوسیدم .اون قدر گریه کرده بود که چشم هاش ریزریز شده بود,دستم رو در شونه اش حلقه کردم : واي سودي جون سفر قندهار که نمی خوام برم این طوري میکنی ؟ هر وقت چند روز تعطیلی گیرم بیاد بدو بدو میام بهت سر می زنم ,خودتم میدونی که من یکی رو بدجوري بچه ننه بار اوردي و طاقت نمیارم زیاد ازت دور بمونم. مامانم میخواست لبخند بزنه ولی نتونست. با گوشه روسري اشک چشمش رو پاك کرد. بابام با خنده از جیبش یه دستمال در آورد: بگیر عزیزم ,روسریت میکروب داره,نکنه می خواي تراخم بگیري وبدبختم کنی,داري و نداري دو تا چشم شهلا داري,می خواي همونم ازم بگیري؟
مامانم طبق معمول غم وغصه هاش یادش ر فت,با ناز وکرشمه دستمالو گرفت و نم چشم هاش رو خشک کرد: باشه هاتف باشه,فقط چشمام قشنگه دیگه؟ بابا یواشکی در گوش مامان یه چیزي گفت که اولش سرخ شد وبعد شم غش کرد از خنده. ترنج آستین مانتوي مامانم و کشید:بابا چی گفت این قدر خوش به حالت شد؟ مامانم یه اخم قشنگ تحویلش داد:اوا!؟!بچه هم بچه هاي قدیم. ترنج لب ور چید:زشته توي جمع دو نفر در گوشی حرف بزنن تورنگ لپش رو کشید:اي دختر فضول!
ترنج دستشو انداخت دور کمرم:ترمه جون وقتی بري من حوصله ام سر میره. دلم واست خیلی تنگ میشه. دستمو انداختم دور کمر باریکش :حسابی درس بخون که دو سال دیگه بیاي پیشم. منم اونجا تنهام,اگه تو کنارم باشی دلم کمتر میگره,فقط فول بده خوب درس بخونی,مثل بچه آدم! موقع گفتن این حرفها بغض کردم,چقدر خواهرمو دوست داشتم ,کاش از هم جدا نمی شدیم, صداي کمک راننده منو از افکارم پرت کرد بیرون:مسافراي تهران ….جا نمونین مامانم دوباره منو چلوند:قربونت برم ترمه جون خیلی مواظب خودت باش.رسیدي زنگ بزن.
خیالشو راحت کردم:حتما سودي جون نگران نباش. بابا بغلم کرد :ترمه جون شرمنده ام که… نذاشتم حرفشو تموم کنه :زمستون می ره رو سیاهی به زغال می مونه,فکرشو نکن. ترنج بغل گوشم چنان جیغی زد که نیم متر پریدم هوا:اونم شاداب.
کفرمدر اومد!دندونامو رو هم فشار دادم که صدام در نیاد! یعنی اپه یه وقت دیگه بود ویه جاي دیگه اي غیر از ترمینال بودیم درسی بهش می دادم تا عمر داره یادش نره. پرده گوشم هنوز سوت میکشید .منتها نخواستم دم اخري پاچه اشو بگیرم که خودم عذاب وجدان بگیرم …
رمان میراث من عذاب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجباری
تعداد صفحات : 1443

خلاصه رمان : ماهرخ به رسم قدیم بعد از فوت همسرش به عقد برادرشوهرش امیر حسام در میآید؛ در حالیکه هر دو از این وصلت ناراضیند و امیرحسام و خواهر ماهرخ همدیگر را دوست دارند….
قسمتی از داستان رمان میراث من عذاب
آب دهان خشک شده ام رو فرو دادم و زبونم رو، روی لب های خشک و پوسته، پوسته، شده ام کشیدم و بدون این که اجازه ای از بزرگترها بگیرم؛ جواب دادم. _بله بعد از من صدای بله ی خش دار امیرحسام شببیه ناقوس مرگ توی گوش هام پیچید. صدا از کسی بیرون نیامد؛ نهدستی نه سوتی و نه شادی ای و نه هیچ چیز دیگه. انگار همه توی مجلس ختم بودیم. نقلی روی سرمون ریخته نشد و داماد پیشونی تازه عروسش رو نبوسید و کنار گوشم زمزمه های عاشقانه نکرد. نگاهم روی سفره ی عقد قدیمی ِ وسط محضر خشک شده بود. سفره ی خاک گرفته ای که بارنگ آبی فیروزه ای کدر گل های خشک شده اش بهم دهن کجی می کرد.
عجیب بود که نه بغضی توی گلو دارم و نه لبخندی روی لب هام دیده می شه؛ فقط بی اندازه آرومم! درست مثل یه ماهی مرده روی آب! با صدای عاقد نگاهم رو، از روی سفره ی عقدی که نمک روی زخمم شده بود؛ گرفتم و سرم رو بلند کردم. _امیدوارم به پای هم پیر بشین. مهر سکوت به لب هام زدم. مهر سکوتی که تک، تکِ این آدم ها با نگاهشون از من می خواستند تا روی دهانم بزنم و ساکت بمونم؛ سکوتی که دیگه دوست نداشتم، هیچ وقت بشکنم. از روی صندلی فلزی با روکش زرشکی رنگ بلند شدیم. زیر چشمی نگاهی به امیرحسام کردم که با شونه های افتاده و سر به زیر، کنارم ایستاده بود.
مامانم و حاج خانوم که جلومون ایستادند؛ مسیر نگاهم شکسته شد و نگاهم رو از امیرحسام گرفتم و به چشم های مادرم که اشک توشون حلقه زده بود و شاید منتظر یه تلنگر کوچک بودند تا روی گونه اش سرازیر بشه، نگاه کردم. مامانم بدون مکث بغلم کرد و دستهاش رو، دور شونه ام حلقه کرد. کینه ای نبودم! اما نتونستم، مثل خودش بغلش کنم یا دستهام رو، دور کمرش حلقه کنم. مگه نه این که مادر غمخوار بچه هاشه؟ پس چرا اون زمانی که بهش احتیاج داشتم، به جای این که کنارم باشه جلوم وایستاد و توی دهنم زد که لالمونی بگیرم که لام تا کام حرفی نزنم که بشم عروسک خیمه شب بازی این جماعت که مثلا دارند در حقم مردونگی می کنند. مردونگی! پوزخندی که روی لب های برجسته و ترک خورده ام ظاهر شد، دست خودم نبود. این جماعت با سوزندن روحم مردونگی کردند …