رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان روبن به قلم یاسمن علی زاده با لینک مستقیم

رمان روبن نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 1524

رمان روبن

خلاصه رمان : – ماه آذر برگ ریزون من یا شاید بهتره بگم صاعقه‌ی که روی زندگیم جرقه دادی و تموم بدبختی‌های زندگیم رو سوزوندی من تو رو با اون ماه آبان کوچولوم خوشبخت میکنم تو فقط به من تکیه کن و تنهام نذار آذرخش زیبای من.. الیان مردی سخت خشن اما عاشق دل در گرو آذر دختر رنج دیده و سختی کشیده ای دارد اما آذر معتقد هست که همیشه برای اطرافیانش بدشانسی میاره برای همین قصد در دوری از الیان داره که ….

 

قسمتی از داستان رمان روبن

کلون در به صدا درآمد چادر رنگی را بر سر انداخت و لخ لخ کنان خود را به در رساند و آن را گشود. طولی نکشید که پاهایش بر زمین میخ چشمانش از فرط تعجب گشوده این شانه های چهارشانه‌ای که کمی خمیده شده بودند، این موهای کم پشت شده تارسفید این ریش های نامرتب و این گودی

صورت متعلق به او نبود اما قد رشیدش بوی عطرش طرز نگاهش همان بود. خوده خودش فردش، فرد شده بود یا فقط پیر؟ لبه چادر گلدارش را به دندان گرفت. با همه فشارهای متحمل شده بر جانش و کوبش ناجوان مردانه قلبش خود را کنترل کرد و با اخم ظریفی که روی پیشانی نشاند چشم به

زمین دوخت و با صدایی مانده در ته چاه گلو گفت: بفرمایید با کی کار دارید؟ جان کند تا همین چند جمله را توانست بیان کند. او سپید شده بود اما قعر چشمانش هنوز همان ابهتی را که رعشه برجان دخترک می‌انداخت داشت. همان چشمانی که زندگی را از او گرفت اصلانم اصلان شرف همانند همان روز

خود را معرفی کرد و او چه می‌دانست. از دختر خود ساخته قوی امروز که دگر ضعیف و ترسان دیروز اما او امان از روزگار دخترک را سیاه کرده بودند. نمی‌شناسم برای بستن در اقدام کرد که فرد با قراردادن پای خود مابین در مانع از بستن آن شد و او روزی روزگارش بود. اما به من گفتن یه خانوم …

وقتی آذرخش مرد اون وقت آوان ازش جدا میشه . دست به دور آذرخش و آوان حلقه کرد . همچون پیچکی به دور چوب آنها را به خود فشرد و لب زد: زود برگردید. توام باید کمکم کنی مامان بدون تو نمیتونم آوان رو ببرم می خوای چیکار کنی؟
آوان را روی زمین گذاشت جلوی پای او نشست و با مودت پرسید:
ی آی بازی کنیم؟ آوان به تایید سر بالا و پایین کرد و آذرخش بازهم او را مورد آماج پرسشهای خود قرار داد.

دانلود رمان هکر به قلم فاطمه یوسفی با لینک مستقیم

رمان هکر نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، مرموز

تعداد صفحات : 2092

رمان هکر

خلاصه رمان :  دلارا مشتاق بازیگر سرشناسی که پس از سال‌ها به ایران بازگشته تا دوباره نامش را بر سر زبان ها بیندازد، غافل از اینکه اینبار دست سرنوشت خواب‌های دیگری برایش دیده؛ با ورود شخص مرموزی به زندگی‌اش تمام معادلاتش بهم می‌ریزد و اعتبار و آبرویش به بازی گرفته می‌شود….اما او کیست؟! چه می‌خواهد؟! چه رازی در زندگی گذشته دلارا نهفته است؟!

 

قسمتی از داستان رمان هکر

کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد در را نبست و بدون اینکه کفش هایش را از پایش بیرون بیاورد روی سرامیک ها قدم گذاشت و یکراست به سراغ مکان محبوبش رفت؛ برای طراحی این بار جمع و جور روزها وقت گذاشته بود و از بهترین طراح های اروپایی کمک گرفته بود… به نظر خودش

اینجا قلب خانه‌اش بود تنها جایی که این روزا آرامش می‌کرد بطری طلایی و گردن باریک نوشیدنی را از میان قفسه های پنج ضلعی بیرون کشید و بدون برداشتن لیوان مخصوصش روی مبل نشست… در که بسته شد برای لحظه ای سرش را بالا گرفت با دیدن رهام و اخم های در همش پوزخند گوشه

لبانش جا خوش کرد… در حال باز کردن سر پلمپ بطری لب زد: چیشد؟ مگه نگفتی دیگه تحمل کله شق بازیام رو نداری؟ چرا راهت رو نمی‌کشی و بری؟ اینطوری جفتمون خلاص میشیم. بعد از حرفش بطری را بالا برد و یک نفس شروع به سرکشیدن کرد و اگر سوزش گلویش مانع نمیشد می‌توانست

تمام محتویاتش را یکباره به سمت معده اش روانه کند.. رهام از نگاه خیره اش به او دست برداشت در را بست و به سمتش آمد با لحن تمسخر آمیزی گفت:حرفه ای شدی دلی… دلی؟ همه او را دلی صدا می‌کردند رهام هم مثل همه شده بود؟ پس او برای چه کسی اهمیت داشت؟ پوزخندش عمق گرفت …

و آرام زمزمه کرد: -دلی… دلی… شروع به خندیدن کرد – دلی دیوونه، نه؟! رهام متعجب از رفتارهای ضد و نقیضش به سمتش خم شد و تلاش کرد تا بطری را از دستش بگیرد… _ اینو بده به من، چت شده؟ نخورده مستی!…

دانلود رمان افسونگر مسترد به قلم رویا احمدیان با لینک مستقیم

رمان افسونگر مسترد نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، خون بس، مذهبی، زناشویی

تعداد صفحات : 791

خلاصه رمان : ماهرو یک دختر مذهبی اما پر از شیطنت، تک دختر خانواده اعلایی ها دختری زیبا و لوند، یک شب قبل از اینکه به عقد پسری که دوسش داشت در بیاید با حضور یک مرد ناشناس در جشن خانوادگیشان، سرنوشتش دست خوش تغییر می شود.
او یک خونبس است، خونبهای یک دشمنی قدیمی که حالا دامن گیر این عزیز کرده می شود و اورا در مقابل مردی رنج دیده و خشمگین قرار می دهد.
شاهین احمدخان، کُرد زاده ای اصیل، تاجری جذاب و اسم و رسم دار که بعد از سالها برگشته تا عروسش را…

افسونگرِ مُستَرِد: افسونگر پس فرستاده شده… ساحری که پس زده شده.

قسمتی از داستان رمان افسونگر مسترد

پمادرم روی تخت نشسته بود و عمیقا توی فکر بود. بابا جان وضعیت مالی خوبی داشت و به قولی دستمان به دهان خودمان می رسید و حتی شاید کمی بیشتر، در این سال ها شاهد بودم که بیشتر از پول و مال و منال، به فکر شرف و آبروی کاری بود

پس کمی ناحقی بود بخواهم سر قضیه ای که درست و حسابی نمی دانستم چگونه است آبروی چند ساله را بر باد دهم.

به طرف کمد لباس هایم رفتم که مادرم حرص آلود لب زد: -اومدن این از خدا بی خبرها!

سری برای حرص خوردنش چپ و راست کردم و لبخند زدم. -شما برو مامان جان زشته دورت بگردم .منم الان لباسامو عوض میکنم میام.

به پیراهن گل گلی که دستم بود نگاه کرد و در حالی که داشت بلند میشد، تیکه انداخت. -حالا لازم نیست زیاد به خودت برسی!

آه کشیدم و سکوت کردم. بعد از رفتن مامان، لباس را پوشیدم و بعد از سر کردن روسری ام بیرون رفتم. بغضم را قورت دادم و سعی کردم ظاهر محکم و بیخیالم را حفظ کنم.

قبل از وارد شدن به پذیرایی چند نفس عمیق کشیدم. خواستگاری همیشه پر استرس است، حتی خواستگاری ایمانی که

سال ها همدیگر را می شناختیم هم استرس آور بود، ولی امشب جور دیگر سخت بود. امشب من با آدم هایی که نمیشناختم

رو به رو میشدم و جالب اینجا بود که حق انتخابی نداشتم! آه کشیدم و با اخم داخل شدم. بر خلاف تصورم زیاد کم نبودند.

با ورود من همه بلند شدند. با لبخند سلامی دادم و تعارف کردم بنشینند. اصلا نگاهشان نکرده بودم…

***

ساعت سه نصف شب بود و همه هنوز نشسته بودند. مادر نگین یک زن خونگرم بود و پدرش برخلاف اسماعیل خان بیسار شوخ و بامزه بود …

گویا با اسماعیل خان دو قلو بودند؛ دوقلوهایی به شدت ناهمسان موهایl را داخل روسری ام دادم که با صدای شاهین نگاهم به سویش برگشت

ماهرو پاشو برو تو اتاق لباساتو عوض کن چمدون و گذاشتم توی اتاقی که حیاطه.

مادر نگین که گویا اسمش کژال بود از جا بلند شد.

بیا بریم دخترم

لبخند ناخودآگاه بر لبانم نشست و از جایم برخاستم . شاهین اخم کرده سر چپ و راست کرد

-نگین- برو اون چایی ماهرو رو بیار من بخورم.

دانلود رمان آین کای به قلم بهار با لینک مستقیم

رمان آین کای نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : رومنس، بزرگسال، طنز، روانشناسی، جدید

تعداد صفحات : 814

رمان آین کای

خلاصه رمان : کای دیپ از احساسات خالیه
اون وقتی حساب و کتاب‌های مالی‌ رو تا آخرین پنی بدست میاره خوشنود می‌شه، اما برای اون خبری از احساسات بزرگ و مهم نیست
اون فکر می‌کنه که نقصی داره
خانواده‌ش بهتر می‌دونن که اوتیسمِ اون بدین معنیه که احساسات رو به طریقه‌ی متفاوت‌تری تجربه می‌کنه
همون موقع،ازمه ترن،دختر دورگه‌ای که توی محله‌های زاغه‌نشین شهر هوشی‌مین زندگی می‌کنه،احساس می‌کنه به جایی که هست تعلق نداره.وقتی فرصتی براش فراهم میشه که …

 

قسمتی از داستان رمان آین کای

به محض اینکه از جلوی ردیفی که کای حضور داشت رد شدن، کای ایستاد و کت و شلوار بدقواره ای که از کوآن بهش رسیده بود رو صاف و صوف کرد.

اگه قرار بر این بود که این کت و شلوار رو از خودش پر کنه پس باید بیشتر از حالت عادی رشد می کرد و بارفیکس های زیاد انجام می داد. هزاران بارفیکس. اون باید از امشب شروع می کرد.

وقتی نگاهش رو بالا آورد، به این کشف نائل شد که خانم ها و همه ی جمعیت در نزدیکی اون ایستادن. دی می یک دستش رو به سمت گونه ی کای دراز کرد؛ اما قبل از لمس پوست اون از حرکت ایستاد.

با چشم های پرابهتش صورت کای رو از نظر گذروند. فکر می کردم که شما دو تا خیلی با هم صمیمی هستید. برات اهمیتی نداره که اون رفته؟

قلبش از جا جهید و شروع به کوبیدن کرد، به قدری که سینه ش به درد بیاد. زمانی که برای حرف زدن تلاش کرد، هیچ چیز از دهنش بیرون نجست. گلوش ورم کرده بود.

البته که اون ها صمیمی بودن… مادر کای قبل از این که یک بازوی خواهرش رو بکشه اون رو سرزنش کرد. بیا، می ، بیا بریم. اون ها منتظر ما هستن.

با پاهای چسبیده به زمین، کای به نظاره ی ناپدید شدن اون ها از میون در ایستاد. به لحاظ منطقی می دونست که در اون مکان ایستاده، اما احساس می کرد داره سقوط می کنه، عمیق، عمیق، عمیق تر.

فکر می کردم که شما دو تا خیلی با هم صمیمی هستید.

از زمانی که معلم دبستان کای به والدینش اصرار کرده بود که اون رو پیش روانشناس ببرن، می دونست که تفاوتی داره.

دانلود رمان به رنگ یاقوت کبود به قلم پریا با لینک مستقیم

رمان به رنگ یاقوت کبود نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی

تعداد صفحات : 3093

رمان به رنگ یاقوت کبود

خلاصه رمان : درباره دختری که یک مرد خیلی خشن و پولدار که رییسش هم هست عاشقش می شه و برای به دست اوردن روشا هر کاری می کنه ولی نمی دونه که بعد از به دست اوردنش روشا از شهاب متنفر میشه بعد از یک سال روشا حافظ شو از دست می ده و این فرصت خوبی واسه‌ی شهاب تا دل روشا رو بدست بیاره. رمان فلش بک هست…

 

قسمتی از داستان رمان به رنگ یاقوت کبود

اشکان کلافه رو صورت ملتهبش دست کشید و نفس عمیق کشید

دلم میخواست تک تک ساک هایی که دستمه رو از پنجره پرت کنم بیرون

_الان وقت این حرفا نیست.من زودتر آوردمت بیرون که تا خودش و برسونه ویلا آروم بگیره.روشا وقتی اومد فقط آرومش کن همونجوری که هر زنی بلده شوهرش و آروم کنه میفهمی؟

شهاب به خاطر تو انقدر عصبی شده.انقدر که جفتک انداختی،انقدر که پسش زدی دیوونش کردی.

فریاد کشید و هر چی نارنجک تو چنته داشت خرج کرد

_قدر یه ارزن سیاست نداری!

به جای اینکه با دلش راه بیای برای آرامش خودت، فقط تحریکش کردی.

حاضره کل زندگیش و خرج تو کنه اونوقت توی احمق فقط میخوای عقده ی عقد اجباریتو سرش خالی کنی.

تو مجبوری روشا فهمیدی؟بالا بری پایین بیای جات تا آخر عمر خونه ی شهابه اونوقت حالا برو ببینم تا کجا جون لگد انداختن داری

بالاخره بغضم ترکید ولی نذاشتم صداش بلند شه.

هق هقم رو خفه کردم و فقط اجازه دادم سر ریز شه.

بدون مهلت میتازوند و حتی فرصت نفس تازه کردنم نمی داد.

نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.

تو این خیابون شلوغ و بنی اینهمه ماشین هیچ احمقی نمیتونه مزاحم یه دختر بشه.

سعی کردم قدم هام رو کاملا عادی بردارم و به پشت سرم نگاه نکنم؛ولی مگه میتونستم؟

دست های لرزونم رو باکلافگی و ترس توی کیف شلوغم بردم و آینه ی جیبیم رو از توش بیرون کشیدم.

با احتیاط از توی آینه پشت سرم رو نگاه کردم که قلبم از ترس مچاله شد و ضربان و کوبش قلبم به شکل سرسام آوری زیاد شد.

گردنبندم رو زیر شالم مخفی کردم.

تاریگ هوا مدام توی سرم جیغ میکشید که خیلی وقته بتون از خونم و شهر این ساعت ناامن تر از همیشس.

حتی تجسم اتفاق هایی که ممکنه بیوفته به پاهام قوت داد و یی اراده سرعت قدم هام رو تند ترکرد.

ولی صدای زیاد شدن دور موتور ماشین و نور چراغش که نزدیک شدنش رو بهم هشدار می داد دست و پام رو فلج میکرد گوشیم رو از توی کیفم چنگ زدم و شروع کردم به دویدن.

پس آدم های این شهر لعنتی کجان؟ چی کار باید بکنم؟جیغ بکشم؟بین اینهمه بوق و شلوغی کسی هست که بشنوه؟

اگر یک درصد شک داشتم و تمام حس و حال بدم رو پای بدبینی نوشته بودم با زیاد شدن سرعت ماشین و موازی اومدنش مطمئن شدم که اینهمه راه رو اتفاقی با من نیومده. با وحشت و تند تند شماره ی بابا روگرفتم وگوشی روکنار گوشم گذاشتم.

مغزم قفل شده بود.

با شنیدن صدای زنی که نداشتن اعتبارگوشیم رو یادآوری می کرد یادم افتاد که خیلی وقته گوشیم شارژ نداره و برای همینه که از سر شب نتوتستم با بابا تماس بگتم.

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.