رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان عشق سیاه به قلم آزاده رمضانی با لینک مستقیم

رمان عشق سیاه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : طنز، تراژدی، پلیسی، معمایی

تعداد صفحات : 535

رمان عشق سیاه

خلاصه رمان : من سوزانم، تو آمدی قلبم را مال خودت کردی و بد سوزاندیم.. و من می آیم به زودی زود.. قلبت را از ریشه میکنم و تو نمی دانی من دیگر دختر ساده و ابله اون روز ها نیستم. عوض شده ام .. و تو باعثش شدی….

 

قسمتی از داستان رمان عشق سیاه

صدای شرشر آب سکوت حاکم بر حمام را میشکست، با فرود آمدن قطرات آب سرد آب روی پوست بدنم احساس آرامش میکردم و برای لحظاتی هرچند کوتاه میتوانستم فکرهای متفرقه و مزخرف را از ذهنم خارج کنم، با لبخندی که آرامش در آن موج میزد دوش آب را بستم، حوله را برداشتم و مشغول خشک کردن بدنم شدم، همانطور که حوله را نرم روی سرم مالش میدادم سرم را بالا آوردم که نگاهم روی آینه بخار گرفته حمام قفل شد، حتی قطرات آب و بخار حمام هم نتوانسته بود تصویر چهره زیبای مرا پنهان کنند، حوله را گوشهای پرت کردم.

***

بالاخره بعد ساعت‌‌ها خستگی رسیدم در را باز کردند و از پله ها پایین رفتم و پوزخندی بی اراده‌ای زدم. آن دختری که چند سال پیش از این کشور رفت در گوشه اتاقش مُرد و دختری دیگر متولد شد دختری که دیگر رحمی در خود ندارد و مملو است از خشم و نفرت و انزجار از خانواده خودش. منتظربودم تا چمدانم به دستم برسد

و بی حوصله به اطرافم نگاه می‌کردم، ایران خیلی تغییر کرده است هم نوع پوشش و هم انسان هایش. بعد از پیدا کردن چمدانم به سمت در خروجی فرودگاه رفتم، سامان را دیدم که با لبخند به سمتم می‌آمد او دو ماه زودتر از من به ایران آمد تا بعضی کارها را سروسامان بدهد.

کمی ته ریش درآورده بود که به صورت کشیده اش می‌آمد. با خوشحالی روبه رویم ایستاد و همانطور که دستم را در دست می‌فشرد گفت: سلام خوبی؟ خسته راه نباشی. لبخند کمرنگی روی لب نشاندم و سرم را خشک تکان دادم، لبخند ذوق زده‌ای روی لبش آمد، هرچقدر که او گرم و صمیمی برخورد می‌کرد

دو برابر آن من سرد و رسمی رفتار می‌کردم و این اصلا تقصیر من نبود بلکه تقصیر آن سه نفر بود سه نفری که مثلثی تشکیل دادند. زندگی ام به آن مثلث بسته بود اما همیشه زندگی به مرگ می‌انجامد. با شنیدن تعارف سامان از فکر بیرون آمدم: چمدونو بده من میارمش. اخمی روی پیشانی نشاندم …

دانلود رمان فصل انار به قلم فائزه عامری با لینک مستقیم

رمان فصل انار نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 1509

رمان فصل انار

خلاصه رمان : نارگون در کارخانه بسته بندی موادغذایی کار میکند که به غیر از حقوق خوبی که میگیرد هیچ مزیت دیگری ندارد، او با دو دختر دیگر همخانه است، خسته از تلاشهای شبانه روزی و دویدنهایش روزگار را سپری میکند و از آن سو مدیر کارخانه ی که در آن  کار میکند، بتازگی از همسر خود جدا شده و از یک زندگی تلخ رهایی یافته…

 

قسمتی از داستان رمان فصل انار

احساس می کند از شدت خوابهای درهم و برهمی که از آن موقع تا حالا دیده است سرش درد میکند. چند وقتی بود که آن کابوس لعنتی تکراری به سراغش نیامده بود.یک شب سرد زمستانی نوزادی پیچیده در یک پتو که گوشه ای از خیابان خلوت افتاده و گریه میکند دستی به پیشانی دردناکش میکشد هنوز صدای گریه هایش را در سرش میشنود نمی داند فلسفه این خواب چیست؛ هر چه که هست تمام حال بد عالم را به دلش میریزد در حالی که رفتار عجیب و غریب دیشب کامران دوباره ذهنش را درگیر میکند از جا بلند می شود و به سمت سرویس اتاق راه می افتد. چند مشت آب سرد روی صورتش می پاشد تا کمی از ورم صورتش کم شود.

لباس و موهایش را مرتب میکند و از اتاق خارج میشود. عمارت در سکوت مطلق به سر میبرد راهی آشپزخانه می شود و فروغ را میبیند که پشت میز چیده شده صبحانه نشسته، آرنج هایش را روی میز گذاشته و سرش را به دستانش تکیه داده است. معلوم است که آمدنش را متوجه نشده با صدایی آرام سلام میکند تا او را نترساند فروغ سرش را بلند میکند و با دیدنش لبخندی خفیف میزند. سلام عزیزم… صبح بخير.جواب صبح بخیرش را میدهد و جلو می رود تا بنشیند. در همان حال نگاهش را از چهره درهم و چشمان قرمز فروغ نمی گیرد، مشخص است که او هم شب بهتری را نگذرانده است! فروغ قوری چای را بر میدارد و فنجانش را پر می کند.

درد همان حال می پرسد تو هم مثل من دیشب خوب نخوابیدی؟ اره… بدخواب شده بودم. از اینکه به او دروغ میگوید حس بدی دارد، ولی چاره ی دیگری هم ندارد می پرسد:شما چطور؟ فروغ قوری را کنار می گذارد و می گوید منم همینطور. نگاهش را تا گلوی نارگون بالا می آورد، جایی که پلاک ماهرخ قرار دارد. سعی میکند بغضش را فرو دهد و به جایش لبخند بزند. میشه ببینمش ؟ نارگون پلاک را در دستش میگیرد و می پرسد اینو؟پلک هایش را باز و بسته می کند و بعد از اینکه نارگون قفل زنجیر را باز می کند آن را از دستش میگیرد. پلاک را کف دستش نگه میدارد و برش میگرداند.

دانلود رمان امیدی به بهار نیست به قلم نیلوفر لاری با لینک مستقیم

رمان امیدی به بهار نیست نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، همخونه ای

تعداد صفحات : 140

رمان امیدی به بهار نیست

خلاصه رمان : بهار دختریه که با مادرش و خواهر و برادر کوچیکش زندگی میکنه و وضع مالی بدی دارن . با واسطه گری دوستش کتی ، حاضر میشه در ازای گرفتن چند میلیون پول به صیغه یه پسر در بیاد. اسم پسره امیده و خودش نامزد داره ولی چون تو یه شهر دیگه درس میخونه، پدر و مادرش ( که پولدار هم هستن ) اصرار دارن که پسرشون این مدت که از خانواده و نامزدش دوره یه زن صیغه ای داشته باشه که به انحراف کشیده نشه و بتونه از جوونیش لذت ببره !!! … خلاصه اینکه صیغه انجام میشه ولی کتی به بهار خ+ی+ ا+ن-+ت میکنه و پولا رو به اون نمیده. بهار بعد از مدتی عاشق امید میشه ولی امید که تحت تاثیر جو شهر بزرگ قرار گرفته میگه من خواهان تنوع هستم و از تو خسته شدم و خیلیا هستن که دوست دارن با من باشن و ….و به بهار پیشنهاد میکنه که صیغه یکی از دوستاش به نام سامان بشه و…

 

قسمتی از داستان رمان امیدی به بهار نیست

رخسارش پرید.جرات نمی کرد پیاده شود و ببیند چه اتفاقی افتاده است.سرش را روی فرمان گذاشت و زیر لب به خودش نا سزا گفت. مشت محکمی بر فرمان کوبید و امد بیرون.دستش را جلوی چشمانش گرفت و ارام ارام جلو رفت. با دیدن در صندوق عقب که در هم مچاله شده بود هر دو دستش را جلوی چشمانش گذاشت فکر کرد: اگر امید بفهمد چه خاکی به سرم بریزم؟ کلی خرج کذاشتم روی دستش. اه لعنتی این همه راه رانندگی کردم و با احتیاط راندم درست لحظه اخر همه چیز را خراب کردم.

بهار می دانست غصه خوردن و به خویشتن ناسزا گفتن دردی را دوا نمی کند و اتفاقی که نباید حادث می شد افتاده بود. داخل خانه شد و یا خستگی خودش را روی مبل انداخت. تمام روز جمعه را با خواهر و برادرش به گشت و گذار در خیابانها و پارکها گذرانده بود و چقدر هم خوب رانندگی کرده بود. چقدر بهزاد و بنفشه برایش هورا کشیده بودند و چقدر از او خواسته بودند تند براند و او زیر بار نرفته بود نگاهی به ساعت انداخت.می دانست تا یکی دو ساعت دیگر امید از راه میرسد و وقتی بفهمد..اهی کشید چشمانش را روی هم گذاشت.یاد مادرش افتاد که چقدر سفارش کرده بود احتیاط کند.

به نظرش رسید زمان به سرعت در حال گذر است بلند شد تا لباسش را عوض کند و دستی به سر و روی خانه بکشد با تنبلی روی تخت نشست. پیش خودش گفت:کاش زودتر برسد همه چیز را می فهمید و هر طور می خواست تنبیهم می کرد و شرش کنده می شد. خواب از سرش پریده بود نیم ساعتی تالش کرد تا شماره کتی را بگیرد.ولی موفق نشد .گوشی را کوبید روی تلفن و با قرقر گفت: خبر مرگت کجایی که در دسترس نیستی. همین که گوشی را گذاشت تلفن زنگ خورد.هول شد گوشی را که برداشت به سرفه افتاد.

دانلود رمان جاسوس دوست داشتنی من به قلم هدیه نصیرزاده با لینک مستقیم

رمان جاسوس دوست داشتنی من نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی، معمایی

تعداد صفحات : 663

رمان جاسوس دوست داشتنی من

خلاصه رمان : آلما دختری نوزده ساله است که در کودکی پدر و مادر خود را از دست داده است…او هم مانند یه سریع از آدم ها زندگی معمولی خود را دارد.‌‌..اما مجبور می‌شود به دستور کسی راه زندگی خود را تغییر دهد و از توانایی هایی که دارد استفاده ‌کند و برای شخصی چیزی که می‌خواهد را بیاورد…اما در این راهی که ناخواسته واردش شده است هیچ اخیاری از خود ندارد و باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند…اما از یک جایی به بعد اتفاقی می‌افتد که کلا زندگیش را عوض می‌کند…

 

قسمتی از داستان رمان جاسوس دوست داشتنی من

بابا با عصبانیت و تعجب نگاهم کرد… _چی! تو عاشق کسی که دزدیدتت شدی!؟ می فهمی چی داری میگی؟ خجالت نمیکشی تو روی من داری پرو پرو میگی اون پسره رو دوست داری!؟ _همون کسی که دارین دربارش اینطور حرف می زنین کسیه که جونم رو نجات داد، وگرنه که معلوم نبود الان چی به سرم می اومد. _که چی، خودتم می گی معلوم نبود چی به سرت می اومد، مگه شهر هرت!؟ برداشتن تورو تو روز روشن دزدیدن مجبورت کردن به کاری که نمیخوای… این بار مامان بلد شد و رو به بابا کرد. _رضا بس کن! بچه بیجاره رو توی فشار نزار، بعداً سر وقت دربارش مفصل و عاقلانه تصمیم می گیرم و حرف می زنیم. بابا معترض با صدای نسبتا بلند گفت… _الان باید حرف بزنیم، یعنی چی آخه.

این باز مامان هم شاکی بابا را نگاه کرد… _رضا! سپس مامان رو به من کرد… _دخترم تو برو تو اتاقت استراحت کن بعداً حرف می زنیم. سرم را از خدا خواسته تکان دادم و ناراحت به سمت اتاقم رفتم، فقط همین رو کم داشتم…مغزم دیگر نمیکشید…برای هیچ چیزی… روی تختم نشستم و به دیوار اتاقم زل زدم، فکر آرشام دست از سرم بر نمی داشت، هر ساعت و هر ثانیه…نگران این بودم که اون تو بهش چه میگذرد… ده روزی از زندانی شدن آرشام میگذرد، تو این ده روز هر موقع وقت ملاقاتی بدهند به دیدن آرشام می روم و میبینمش، از درون داغونم اما وقتی میبینمش سعی میکنم ظاهرم را آرام و شاد نشان دهم تا او را هم از اینی که هست ناراحت نکنم…

رشید زنده مانده بود اما برای بیرون آمدن آرشام رضایتی نداده بود… ساشا و ستاره هم بعضی وقت ها بهم سر می زنن…از ساشا شنیده بودم که ستاره همه چیز را فهمیده است اما رفتارش باهام هنوز مثل قبل بود…و در مورد همه چیز تو این مدت چیزی ازم نپرسیده بود و مراعات حال بدم را میکرد و از این بابت کمی خوشحال بودم.. با زنگ خوردن گوشیم نگاهی بهش انداختم و با دیدن اسم ساشا جواب دادم… _الو سلام… _سلام چطوری…کجایی؟ _کجا میخوام باشم خونه… _خوبه…امروز یه سر همو ببینیم؟ باهات کار دارم… _باشه.. بعد خدافظی گوشی را قطع کردم… بلند شدم تا آماده شوم، یه جین آبی کمرنگ و مانتوی جیگری پوشیدم با یه شال مشکی، حوصله آرایش نذاشتم پس فقط یه رژ زدم تا از این بی روحی قیافه ام در بیاید… کیفم را برداشتم و از خونه زدم بیرون، تو این مدت مامان تونسته بود بابا را کمی آرام کند… بعضی وقت ها گیر می داد که چرا به ملاقات آرشام می روم اما بعد هر بار مصمم دیدن من بیخیالم میشد..

دانلود رمان غم و عشق به قلم ستاره صولتی با لینک مستقیم

رمان غم و عشق نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 239

رمان غم و عشق

خلاصه رمان : رادا دختری از دیار درد وغم ، فرزندی نا خواسته… دختری که در اوج کودکی طعم تنهایی ودرد رو می چشه وبا پدر بزرگ ونا مادری پدرش زندگی میکنه …
رادا فاقد هر نوع احساس ودوست داشتنه دختری سرد وبی تفاوت دختری با حسرت کودکی … با ازدواج سارا خواهر رادا با پسری به نام بنیامین شایسته ، پای رادا نا خواسته به خانواده ی شایسته باز میشه واونجا طعم محبت و دوست داشته شدن رو می چشه ، با اومدن آوید شایسته پسر از فرنگ برگشته ی خاندان شایسته با همه ی شایعه ها ونقطه های مبهم در زندگیش همه ی معادلات رادا برای اینده اش یک باره از هم میپاشه و ..

 

قسمتی از داستان رمان غم و عشق

خداي من اين چه حرفيه آويد ميزنه من جونمو براش ميدم اون وقت جونش برام ارزش نداشته باشه -نمي دونم به احتمال زياد يه ماه ديگه … نه نه يعني درست سه هفته ي ديگه تهرانيم يه هفته زودتر ميايم تا اماده بشيم … -اهان … باشه … رادا ! -بله؟ -دلم برات تنگ شده ،مراقب خودت باش با حرف آويد قند توي دلم قند اب شد اگه اون دلش برام تنگ شده پس نمي فهميد من عاشق چه حسي داشتم سريع گفتم : -آويد …. -جانم ؟ لبخند پتو پهني روي لبم جا خوش كرد سريع گفتم : -منم همين طور خدافظ … منتظر جوابش نموندم وسريع قطع كردم ،سونيا لبخند مهربوني بهم زد وبا بدجنسي گفت : -قند چند ؟ -هان ؟ -دارم ميگم قند چند ؟ مثل اينكه توي اين گرونی، قند ارزونه كه توي دلت دارن كيلو كيلو قند اب مي كنن … لبخندم بيش تر شد كه سونيا با تشر گفت : -ببند نيشو، زشته توي خيابون … چه خوششم اومده … ريز خنديدم كه سونيا سرشو رو به اسمون بلند كرد وگفت : خدايا هر چي مريضه عاشقه شفا بده …- با پرويي گفتم : -الهي آمين… سونيا با خنده گفت : -روتو برم … هي … بعد سري با افسوس تكون داد وگفت : -بسوزه پدر عاشقي … دخترم دختراي قديم ،والا به خدا ….

**********

با سونيا و شكرانه مشغول اب دادن گلها بوديم كه منير جون با خنده به ما پيوست وظرف ميوه اي رو كه دردستش بود روي تخته توي حياط گذاشت وگفت : -واقعا خوشحالمون كردي شكرانه …. حالا چرا يه دفعه ؟ شكرانه لبخند شيريني به منير جون زد و كنار اون روي تخت نشست در حالي كه پاهاشو تاب ميداد نفس عميقي كشيد و گفت: -محمد براش كاری پيش اومد مجبور شد بره شيراز منم ديدم برم خونه ي مامان اينا تنهايي چي كار كنم ،حالام كه رادا اينجا اومده بود تصميم گرفتم بيام اينجا و سورپرايزتون كنم … منير جون ظرف ميوه روبه سمت شكرانه هل داد وگفت : -خوب كاری كردي … ميوه بخور … منير جون روبه من كه شيلنگ اب دستم بود و گلها رو اب مي دادم كرد و گفت : -مامانت ،تماس گرفته بود…. لبخند كجي زدم و گفتم : -نگيد كه دلش براي من تنگ شده بود ؟! شكرانه و سونيا خنديدند سونيا گفت : -نه بابا مامانت كه دلش تنگ نشده بوده ،سارا دلتنگت بوده .. با اين حرف منير جونم خنديد شكرانه با تمسخر گفت : -اوه ،حتما … فكر نكنم اونم عجوزه دلش براي خودشم تنگ بشه ….

منير جون سري با تاسف تكون داد وگفت : -حالا ميزاريد من حرف بزنم يا نه … سونيا با شيطنت كنار منير جون نشست و دستشو دور گردن منير جون حلقه كرد و گونشو بوسيدو گفت : -اين حرفا چيه عشقم … شما بفرماييد … منير جون با لبخند سري تكون داد وگفت : -زنگ زده بود گلايه ودادو بيداد مي گفت آراد از پيش پدرش اومده ورفته يه جاي ديگه كار مي كنه و كلا اخلاقش تغيير كرده ،پيگير كه شدن فهميدن عاشق دوست تو همين سونيا خانم شده … شكرانه با تعجب به ما نگاه كرد و گفت : -كارتون ساختس … زن عمو پدر هر دوتونو جلو چشمتون درمياره … با خونسردي گفتم: -حتما منتظر چنين روزي مي شم … منير جون با تاسف سري تكون داد وبا تشر گفت : -رادا …….. بعد هم رو به شكرانه ادامه داد .. -كجاي كاري دختر … زنگ زده بود براي همين مي گفت رادا بسمون نبود حالا دوستشم اضافه شده ،مثل اينك زنگ زدن خونه ي سونيا اينا … اين خانم خانمام نامردي نكرده وگفته نه ….

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.