رمان قند سیاه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، معمایی، هیجانی، رازآلود
تعداد صفحات : ۳۷۰۴

خلاصه رمان : یزدان کیانی، مرد مقتدرو مرموزیه که به دنبال پیدا کردن قاتل همسرشه. کسی که به عنوان مقتول دستگیر شده، پسر عموشه اما یزدان خوب میدونه پسر عموش قاتل نیست. و برای همین به دنبال پیدا کردن قاتل اصلی میافته. سروین پایدار، دختر جسورو باهوشیه که به تازگی با پسر عموی یزدان نامزد کرده و حالا با زندان افتادن علی، با یزدان همدست میشه تا قاتل اصلی رو پیدا کنند و علی رو نجات بدن…
قسمتی از داستان رمان قند سیاه
با صدای قدم های کسی، حواسم را جمع می کنم. نوع راه رفتنش را می شناسم که چشم باز کرده و سرم را بالا می کشم. او هم اخمالود به صورتم خیره است. به سرعت می گویم:
-نمیخواستم اینجوری بشه! واقعا نمیخواستم! دست روی شانه ام می گذارد و می فشارد. با همان آرامش مثال زدنی همیشگی اش می گوید:
_می دونم پسر. می شناسمت. سر چی دعواتون شد؟ سرم را به چپ و راست تکان می دهم. -نمی دونم. یعنی می دونم ولی… ولی…
او بهتر از هرکسی می داند که چه قدر توضیح دادن چیزی برای من سخت است. او بهتر از هرکسی می داند که چه قدر توصیف حالم برایم دشوار است و او بهتر از هرکسی می داند که من آدم داد و هوار کردن،
آن هم در این خانه نیستم. می داند چون یزدان را می شناسد. یزدانی که از هفت سالگی زیر بال و پر خودش بزرگ شده را خیلی خوب می شناسد.
یزدانی که اخلاقش شباهت عجیبی به خودش دارد را میفهمد چون الگوی من همیشه خودش بوده و بس.
-هرچی شده اشکال نداره. فعلا پاشو برو بیرون. احتمالا اونم تا الان آروم تر شده.
رمان دل بی جان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۳۸۵۱

خلاصه رمان : من جانانم… دختری در دنیای واقعی… بدون فانتزی ها و تخیلاتی که در ذهن وجود دارد… جهانم پر از درد و رنج،مملو از شادی های کوچک است… اینجا خبری از مهر و محبت های کلیشه ای نیست… تک به تک صفحات زندگیم پر از اتفاقات خوش و ناگوار هست، اما در بین تمام این اتفاقات دست هایی برای حامی بودن هست دست هایی که…. اینجا خود برزخ است، مرزی بین خواستن و نداشتن….
قسمتی از داستان رمان دل بی جان
افسان یه گوشه نشسته بود و تو یه حال و هوای دیگه ای بود، این میزان از آروم بودن از افسان بعید بود…
از جام بلند شدم و سمتش رفتم… کنارش نشستم، بهم نگاه کرد… _چی شده؟ چیزی نگفت ولی قشنگ معلوم بود چشماش آماده باریدنه.
_چرا چیزی نمیگی؟ +هیچی نشده. _از چشمات و قیافه ت معلومه هیچی نشده. بازم چیزی نگفت…
لبخند زدم _باز با بردیا دعوات شده؟ عصبی گفت: +اصلا اون بیشعور لیاقت اینو نداره باهاش دعوا کنم، اون ور دل مامان جونش باشه بسه، اصلا لیاقتش همینه.
لبام برای لبخند بیشتر کش اومد. +الان حرفای من کجاش خنده داشت که نیشتو باز کردی؟ -تو که گفتی چیزی نشده… اصلا هم با بردیا دعوا نکردی و این کامله معلومه راستی چرا امشب نیومدن؟
+مامان خانومش سردرد داشت اینا هم نیومدن. _خب حداقل بردیا و آرمان میومدن. با صدای دو رگه ای که عصبانیت و بغضشو نشون می داد جواب داد.
+چون مامانش سردرد داشته نگران شده نیومد، من از دیشب دارم چیزایی که آقا دوست داره رو درست میکنم که وقتی اومد خوشحال بشه،
لباسیو پوشیدم که اون دوست داره، اصلا براش اهمیتی ندارم، بخاطر منم شده باید میومد. نفس عمیقی کشید و غمگین نگام کرد
+بعضی وقتا حس میکنم دوسم نداره اونقدری که من برا دیدنش ذوق دارم هیچ وقت اون نداره.
_الکی چرت نگو، بردیا خیلی هم دوست داره، نمیدونم اون بدبخت دیگه باید چیکار کنه که نکرده، شاید واقعا حال زن عمو لیلا خیلی بد بوده دلش نیومده بیاد.
+بخاطر منم شده باید میومد، میدونست چقدر منتظرشم، یه هفته ست که ندیدمش، آرمان و دایی پیش زن دایی بودن دیگه.
رمان مسکوت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات :

خلاصه رمان : سورن راد، از ۱۸ سالگی خانوادش رو ترک میکنه، بعد سیزده سال برمیگرده. تا زندگی از هم پاشیده برادرش و شرکتی که طی اتفاقاتی بهم ریخته رو جمع کنه…که با دختر عموی جسور و جذابش، آشوب آشنا میشه، آشوبی که توی نگاه اول دل میبازه و بدجوری دل میبره از سورن؛ با برملا شدن راز بزرگ سورن همه چی بهم میریزه…
قسمتی از داستان رمان مسکوت
نگاه هر سه نفرمون به سمت صورت جدی سورن افتاد. دستی کنار گوشه لبش کشید و رو به عمو گفت: – آخه بین این همه کار، بریم مسافرت که چی بشه؟ اگه میخواید شما برید!
– حالا اگه بیای چی میشه…؟ با شنیدن صدای شاکی من، همون طور که به پشتی مبل تکیه داده بود و پا روی پا انداخته بود،
فنجون قهوه اش رو بلند کرد و در حالی که نزدیک دهنش میبرد، گفت: – کارام میمونه، باید تا یکی دوهفته آینده حلشون کنم و برگردم !
تو این چند روز که اومده بود، محمد و آذین رو آشتی داده بود و حالا که قرار بود به بهانه آشتی کردنشون و جمع شدن خانواده دور هم، به مسافرت بریم، آقا سورن مخالفت می کرد.
این بار عمو تیکه ای از شیرینی رو میز رو برداشت و درحالی که توی دهنش میذاشت، گفت: -سورن جان، عمو سخت نگیر !
یک هفته بیشتر نیست که، بعد سیزده سال اومدی اینجا، چرا اینقدر عجله داری برای برگشتن میکنی؟ – چون که اونجا یکی منتظرمه… نمیتونم زیاد تنهاش بزارم!
پس آقا سورن تنها نبود! معلومه که تنها نیست، آخه اون الان نزدیک بیست و هشت سالش، چطور میتونه تنها باشه..؟!
رمان عشق با اعمال شاقه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، همخونه ای
تعداد صفحات : ۶۵۰

خلاصه رمان : داستان در مورد دختریه که خیلی اتفاقی با یه تصادف سرنوشتش عوضش میشه و پا تو مسیری میزاره که بخاطر عشق مجبور به سکوت میشه و منتظر تلافی می شینه، اما باز هم عشق دیگه ای همه ی حساب کتاباش رو بهم میریزه…
قسمتی از داستان رمان عشق با اعمال شاقه
تو راه پله ی ورودی ویلا نشسته بودم دریا از دور با جوش و خروشش وادارم می کرد نزدیک تر بهش بشینم،
دریا رو دوست داشتم اما رنگش اما این خروش بی وقفه ش باعث میشد بترسم، خیلی وقت بود میترسیدم از همه چی” اما تا کی؟!
از جام بلند شدم با برداشتن اولین قدمم صدای ماشینی از دور میرسید ماشین زانتیای بژ رنگی وارد محوطه ی ویلا شد و پارک کرد.
هنوز بهش مات نگاه می کردم اولین باری بود که بجز ماه بانو و حورا و دکتر شفق کس دیگه رو می دیدم ۶ ماهی میشد که حرف زدن فراموشم شده بود.
مردی پیاده شد تقریبا ۴۰ دو سه ساله قد بلند و هیکل چهارشونه و صورت کرد و جدی داشت از دور گره ی ابروهاش درهم بود.
در سمت دیگه ماشین باز شد و زنی پیاده شد همون حول و حوش شیک و قد بلندی به نسبت مرد همراهش داشت دوتاتون نزدیک و نزدیک تر میشدن میتونستم چهرشون ببینم.
مرد که ابروهای پرپشت و چشم و ابروی مشکی و نافذی داشت و لب و دهن متناسب و بینی گوشتی که با نشستن عینک روش کمتر بزرگیش تو چشم بود نگاهم و به زن همراهش دادم چهره ی زیبایی نداشت اما فوق العاده مهربون و متین به نظر می رسید
حالا فاصله ی کمتری باهام داشت میتونستم تو چهرشون تعجب و تو نگاه مرد و همون دلسوزی و ترحم آشنا رو تو چهره ی زن ببینم.
مرد نزدیک تر شد و سلام کرد و همزمان صدای ظریف زن بلند شد دست و پامو گم کرده بودم و نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم سرمو زیر انداختم و عصبی نفس می کشیدم.
رمان هکر قلب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۴۷۲

خلاصه رمان : من هلیا… ملقب به هکر قلب… و تو پسری مرموز… ملقب به هکر ماشین… من دختری که نه عاشق بوده و نه سعی به معشوق شدن داشته… داستان من و تو داستان دو آدمی است پر غرور… باخت از آن من نیست… عشق من تو را به زانو در خواهد آورد… یاد من قدم هایت را سست میکند… و نگاه من دین و ایمانت را به آتش میکشد و تو در خاکستر چشمان من خواهی سوخت…
قسمتی از داستان رمان هکر قلب
– نه ، نه ، نه ، نه ! این غیر ممکنه و امکان نداره! دوباره لپ تاپ رو روشن و خاموش کردم، نه نشد! وای خدا بهم کمک کن. من قلبم ضعیفه، نذار جوون مرگ بشم.
خدایا هزار تا صلوات نذر می کنم اگه همش خواب بوده باشه و لپ تاپ درست شده باشه. خدایا قول می دم بابام رو اذیت نکنم؛ با من این کار رو نکن !
درست نشد، بلند زدم زیر گریه و سرم رو گذاشتم روی میز و هوار کشیدم. گوشیم زنگ خورد، جواب دادم که شهلا بود. داد زدم توی گوشی، شیون کردم.
بیچاره از اون سمت هول شده بود و نمی دونست باید چکار کنه. -چی شده؟ چته دختر، گوشام کر شد؛ خوبی؟ با گریه گفتم : نه. -می گی چی شده؟
بیچاره شدم، زندگیم به باد رفت، همه چیزم دود شد رفت روی هوا!
حافظه ی لپ تاپم پاک شده. شهلا با سردرگمی گفت: – چی می گی؟ یعنی چی حافظه ی لپ تایم پاک شد؟ کی؟
داد زدم: – شهلا هکم کردن! سکوت کرد، دهن اون هم قفل شده بود و بعد از چند لحظه گفت: -الان میام ! گوشی رو قطع کردم و دوباره سرم رو گذاشتم روی میز و آبغوره گرفتم.
نیم ساعت بعد زنگ خونمون به صدا اومد؛ بدون اینکه بپرسم کیه باز کردم، کسی جز شهلا نمی تونست باشه. رفتم توی اتاقم و اون هم اومد.