رمان قلب مدفون نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، فانتزی، تخیلی، هیجانی، معمایی
تعداد صفحات : 1023

خلاصه رمان : «ساکنین جزیره ی «میریاد» برای قرن ها، خدایان بی رحم و ترسناکی را می پرستیدند که از زیر دریا سر بر می آوردند. اکنون، سی سال از نابودی خدایان می گذرد و افرادی که جرأت می کنند به زیر آب بروند و بقایای جادویی خدایان را پیدا کنند، می توانند ثروت زیادی را از طریق فروش این بقایا به دست آورند. نوجوانی چهارده ساله و بی سرپرست به نام «هارک»، از طریق تعریف کردن داستان هایی غیرواقعی به مشتریان ساده لوح پول درمی آورد، در حالی که آرزوی آینده ای بهتر را در سر دارد. بهترین دوست «هارک»، «جلت»، همیشه از او مراقبت کرده است. «جلت» اما فریبکار، سوءاستفاده گر و خطرناک نیز هست. درست زمانی که فرصت هایی جدید برای «هارک» پیش می آید، «جلت» او را وارد یک نقشه ی مخاطره آمیز دیگر می کند. «جلت» در این ماجراجویی تا آستانه ی غرق شدن پیش می رود اما…
قسمتی از داستان رمان قلب مدفون
جلت از هارک خواسته بود آن روز صبح کنار تلمبهخانه به دیدنش برود تا دربارهٔ «کاری» حرف بزنند که یک نفر میخواست برایش بکنند. هارک دو ساعت آنجا منتظرش مانده بود تا اینکه دیگر ناامید شده بود. جلت همیشه همینطوری بود. وقتهایی که مهم بود همیشه در کنارت بود، اما بقیهٔ وقتها بدون اینکه توضیحی بدهد یا عذرخواهی کند، مثل گربهها برای خودش میآمد و میرفت.
هارک میدانست که احتمالاً جلت سرش به جایی گرم شده. با وجود این، با هر ساعتی که میگذشت و از بهترین دوست هارک خبری نمیشد کرم انگل تهوعآور اضطراب مثل خوره به جان دلورودهاش میافتاد. جلت دشمن زیاد داشت و گذشتهاش هم پر از اتفاقهایی بود که گاهی دامنگیرش میشدند.
مرد تاجر چشمهایش را هم کشیده بود و از دریچهٔ دوربینِ تکچشمی به اسکله نگاه میکرد. «حالا چهجوری باید فرزند اعماق رو تشخیص بدیم؟»
***
نسیمی که زیر صخره برآمده میوزید، خیلی خنک و آرامشبخش بود. آبچالههای خنکی که هارک وسطشان ایستاده بود خوشایند بودند و پاهایش را قلقلک میدادند. حس خلأ و سبکی در وجودش گسترده شد و تا نوک انگشتانش رسید. ذهنش ساکت بود. دارم چیکار میکنم؟
هارک محکم خودش را تکانتکان داد. چند وقت بود که همینجوری آنجا ایستاده بود؟ نمیدانست. باید همین حالا دستبهکار میشد، وگرنه جلت… سکوت توی سرش نجوا کرد: شاید همین حالا هم دیگه دیر شده باشه. میتوانست در آن سکوت بغلتد و آنوقت واقعاً دیر میشد، دیگر کاری از دستش برنمیآمد…
هارک با خودش گفت: جلت اون پایینه. فکرت رو به کار بنداز! لحظههای ارزشمند مثل حلقههای زنجیر که روی قرقره میسرید شتابان از دستش میگریختند.
رمان سیاووش به قلم آیدا، داستان زندگی مردی متعصب و غیرتی به نام سیاوش است که با اصرار مادرش، با دختری بیست ساله به نام دلیار ازدواج میکند.
اما بعد از مدتی، از او طلاق میگیرد و به امون خدا رهایش میکند.
تا جایی که متوجه میشود دلیار باردار است و بچهاش در شکم او نفس میکشد. دلیار را پیدا میکند و پیش خودش میآورد اما عکس های فتوشاپی دستش میرسد که…
رمان در ژانر عاشقانه و معمایی نوشته شده. روایتی خوب و زیبا دارد و نشان از درد و رنج دختری میدهد که چطور به ناحق مجازات ميشود.
مناسب برای عزیزانی که علاقه به این ژانر دارند.
رمان سیاووش به قلم آیدا، داستان زندگی زنی است که از شوهرش سیاوش طلاق میگیرد و بعد از مدتی متوجهی بارداریاش میشود.
سیاوش که این موضوع را میفهمد؛ دلیار را به زور پیش خودش نگه میدارد اما…
بدون اینکه منتظر جوابی ازش بمونم. با قدمای محکم سمت در ورودی رفتم
چنگی به دستگیره در زدم و با صدای خش دار غریدم :
_ میرم پیداش کنم!!! اما تو اون موقع پامو تو این خونه نمیذارم!! بعد از پیدا کردنش هم دسته زنمو میگیرمو و از این خونه نحس گورمو گم میکنم!! فهمیدی مامان?! میرم!!!
_ د…داداش
با اخم به در زل زدم!! دیگه حتی نمیخواستم به عقب برگردم و به قیافه هاشون زل بزنم!!!
با دلهوره ادامه داد :
_ داداش دلیار رفته پیش عمو بهمن!!
بی اختیار به عقب برگشتم!!! جوری به عقب برگشتم که صدای مهره های گردنم به صدا دراومد
دسته خودم نبود!!! دسته خودم نبود که تا اسمش می اومد به این حال و روز می افتادم!!
به حال و روزی شبیه به یه بیمار کرونایی!!
بیماری که از وجود ویروس تنگی نفس می گرفت!! سینه اش به خس و خس می افتاد!!
بهمن برای من مثل یه ویروس بود!!! ویروسی که بهم یادآوری می کرد مامانم بعد از این همه سال بازم اونو میخواد
حالم از محمود جهان آرا بهم می خورد!! ولی نمیتونستم مُنکِر این بشم که وقتی عشقه بین همسرش و داداششو میبینه چطوری مثل یه بیمار مازوخیسم میشه!!
_ ب…بهمن!!
نیم نگاهی به رنگ پریده اش انداختم!! نتونستم نیش نزنم!!! نتونستم همینطوری بمونم و هیچی نگم!!
با پوزخند زمزمه کردم :
_ چیه مامان?! دلت برای برادرشوهرت تنگ شده?!
بی حال کنار جدول نشستمو عُقی زدم!!! با هر عُقی که میزدم دلم میخواست تمومه امشبو بالا بیارم!!!
تا لحظه آخر منتظر بودم!!! نمیدونم چطوری!! ولی دلم میخواست یه معجزه ای رخ بده که سیاووش سر برسه!!
دلم میخواست حتی شده یه ردیاب تو جیبم گذاشته باشه که حداقل اونطوری پیدام کنه
ولی پیدام نکرد!!! ولی نیومد!!
وقتی اونطوری با بی رحمی تموم جنازه بی جونش رو توی اتاق خواب می کشیدم حالم از خودم بهم خورد
آره!!! مُرده بود!!! حالا از امشب به بعد من قاتل شده بودم!!!
یه قاتله فراری!!! تنش سرد بود…رنگش پریده بود
همه اینا نشون میداد که مُرده بود
با گوشه ی آستینم دور دهنمو پاک کردم و از جام بلند شدم
میدونستم ته بی رحمی بود…میدونستم دور از انسانیت بود!!
ولی….
ولی اگه میموندم گیر می افتادم!!
نمیخواستم نصف سنمو پشت میله های زندون سر کنم و آخرش هر روز استرسه اینو داشته باشم که کی میرم بالای دار
سردرگم لب زدم :
_ چ…چمدونم!! چمدونم کجاست?!
سرمو بین دستم گرفتم و با حرص زیرلب گفتم :
_ لعنتی!!! همه اش پشت هم بد بیاری!! لعنت بهت سیاووش…لعنت!!
ب…باید بر می گشتم!!! همه ی زندگیم اونجا بود
سردرگم به دور و ورم نگاه کردم!!! حتی نمیدونستم کجام!! چطوری میخواستم برگردم به اون خونه!!
نفس عمیقی کشیدم و با پاهای لرزون سمته پیاده رو راه افتادم!!!
دستی به پیشونیم کشیدم و با رسیدنم به سر کوچه زیرلب گفتم :
_ خ…خدایا لطفا ، فقط این بار هوامو داشته باش!!! دوباره گیر یکی دیگه نیوفتم
_ دخترم اینجا چیکار میکنی این موقعه شب?!
با دلهوره عقب برگشتم و با دیدن تاکسی ترسیده گفتم :
_ آ…آقا توروخدا ، خواهش میکنم!! میشه منو برسونید خونه امون?!
سری تکون داد
_ آره دخترم بیا!!!
با قدردانی بهش نگاه کردم!!! زیرلب زمزمه کردم :
_ ممنونم!!! واقعا ممنونم!!! خدا خیرتون بده آقا
با استرس رو صندلی جا گرفتم و دستای سردمو تو هم قلاب کردم و با ضربان قلبی که بالا رفته بود به در ماشین چسبید
_ کجا برم دخترم?!
_ ل…لطفا برید زعفرونیه!!
بطری آبی جلوم گرفت و با مهربونی لب زد :
_ بیا دخترم!!! داری پس میوفتی.
رمان سیاووش به قلم آیدا را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نويسنده میتوانید تهیه کنید.
آیدا با نام مستعار بارلی، به تازگی وارد دنیای نویسندگی شده و بیست و دوسال سن دارد.
رمان سیاووش – فروش مجازی
رمان یاکان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، انتقامی
تعداد صفحات : ۲۷۰۳

خلاصه رمان : اسمش یاکان بود بزرگترین قاچاقچی مواد همه ازش میترسیدن تا این که دل سنگ و بی رحمش اسیر دختر سرکش سرهنگ شد! دختری ناز پرورده و افسار گسیخته که هیچ جوره پا به زندگی این مرد شرور و وحشی نمی ذاشت ولی اون یاکان بود! مردی که همه رو به آتیش می کشید و حالا آتیش و تب تندش دامن این دخترک لوند رو گرفته بود پس با دزدیدن دخترک یه شب بی هوا پا به اتاقش میذاره، قسم خورده بود بهش دست نزنه ولی…
قسمتی از داستان رمان یاکان
“ياكان (امیرعلی)” پاهام مثل یه درخت تنومند به زمین ریشه زده و جلوی چشم هام سیاه بود، انگار که روحم مرده باشد.
همه چیز رویا و توهم بود ذهنم قصه پردازی می کرد و مغزم اجرا. من رو مضحکه کرده بودن کسی که جلوم ایستاده بود اون نبود… به والله که نبود!
هر نفسی که می گرفتم قلبم آتیش می گرفت، ریه هام بوی دود و حسرت می داد و سرم بوی درد!
شاید عشق که میگن همینه، همین که میون آتیش غرق بشی!
توی خواب و رویا به سر می بردم. گلوم تاب این حجم از بغض و خفگی رو نداشت و مغزم سعی می کرد حواسم رو پرت کنه تا بتونم نفس بکشم…
آغلامیسماق، یه کلمه ی ترکی به معنی بغض کردن و به حالت گریه افتادن بدون اشک ریختن… این وصف حال من بود.
تک تک کلمات دردناکی که بی تفاوت ازشون رد می شدم با حال من معنا می گرفت.
میگن پایان دنیای هر آدم با نفر بعدی متفاوته. یکی وقتی عزیزش رو از دست میده به پایان میرسه، یکی با یه خداحافظی و یکی با نابودی جسمش!
من پایان دنیای خودم رو پیدا کرده بودم! روحم بی حرکت مونده بود و جسمم رو به زوال می رفت، قرنیه ی چشم هام مات بود و خونی توی رگ هام جریان نداشت.
من با دیدن قسمتی از جونم اون تیکه ی پازل گم شده، اون قطب ناهمگن و دختری که پنج سال خیالش رو پرستیدم به پایان رسیده بودم!
نگاهم به خون کنار لبش که افتاد چشم هام سوخت…
متوجه لرزش بدنش شدم کمرم خم شد. سیاهی چشم هاش که رفت و روی زمین افتاد قلبم از تپیدن دست کشید…
شاید تقدیر این بود که من مثل بیدهای مجنون ایستاده بمیرم…!
رمان فتح شکست نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، معمایی
تعداد صفحات : ۷۴۷

خلاصه رمان : هیجده سال از ورشکستگی کارخونه ایرج میگذره و حالا به کمک دو تا دامادش کارخونه سر و سامونی گرفته… داستان درباره زندگی خصوصی و شخصیت بچه های ایرج و مشکلاتی هست که دشمن ایرج برای کارخونه ایجاد میکنه… -ماهرخ (دختر بزرگ خونواده) ۵ ساله که با شوهرش سیاوش رابطه ای نداره و در استانه طلاقه. -بهرخ (دختر کوچیکتر) به تازگی با سیاوش ازدواج کرده و مشکلات خودشونو دارن. -فرخ (پسر بزرگ خونواده) که خودشو مسئول خونواده میدونه قرار بود با دختری ازدواج کنه ولی… _شاهرخ (ته تغاری خونواده) پسری سر به هوا و شیطونه که به دلایلی اصرار به ازدواج با دختر عموش داره …
قسمتی از داستان رمان فتح شکست
دستی به موهایش کشید و برای استقبال ماهرخ سمت در قدم برداشت.
روی فرخ باز بود و عطرش آرامش خانهی مامان بدری را با خود به همراه میآورد.
-سلام.
فرخ خواست در را باز کند.
-سلام قهوه یا چای؟
بازوی فرخ را گرفت: هیچ کدوم. اومدم فقط یه سر بزنم باید برم دنبال مرواريد.
روی مبل های راحتی که خودش برای اتاق فرخ پسند کرده بود نشست.
چشم به ماکت اولین نقشهی فرخ دوخت که در حوالی نیاوران ساخته شد.
فرخ مقابلش نشست و دایرهی دیدیش محدود به چهره ای شبیه جوانی های ایرج شد.
فرخ دست به سینه لم داد و دستی پس گردنش کشید: چطوری؟.
موبایلش را سایلنت کرد تا در لحظه فقط برای فرخ باشد و دل ناکام و پر از دردهای ناگفته اش لبخند نا امیدش را روی لب نشاند.
-خوبم؛ خودت چطوری؟
فرخ پا روی پا انداخت و گذرا نگاهی به صفحهی ساعتش انداخت.
-زنده ام.
– پس زندگی کن فرخ.
-نمیشه وقتی هر وری میرم قدیر كيانفر صاف وسط این زندگی و ایستاده. خانوادگی کمر بستن به ویرونی مون.
-قدیر کیانفر هیچ غلطی نمیتونه بکنه.
-فعلا که کرده تاریخ تکرار شده ماهرخ… هجده سال پیش همش از جلو چشمم رد میشه با پوزخند یه دستم برام تکون میده.
با یک خیز بلند ایستاد و از کشوی میزش پاکت سیگار برداشت نخی آتش زد.
اذیت که نمیشی؟
ماهرخ سرش را تکان داد.
فندک را روی میز انداخت و سعی کرد قولی را که شکست فراموش کند.
مگر تارا قولش را نشکست که غیر از فرخ نام دیگری را نیاورد.
کام های عمیقی میگرفت و ماهرخ فقط نگاهش میکرد …
رمان ناجی زخم خورده نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۳۴۱

خلاصه رمان :
ترنم با پدری متعصب و سختگیر، تمام دلخوشی زندگیش به وجود مادرش و پسرخالهاش الیاس عجین شده. صمیمیت و وابستگی او و الیاس به کودکیشان محدود نشده و همچنان باقیست. با اتفاقاتی آراز برادر ناتنی الیاس درگیر زندگی ترنم و الیاس میشود و فصل تازهای از زندگی برایشان رقم میخورد …
قسمتی از داستان رمان ناجی زخم خورده
الان چهار روز میشه الیاس گوشیشو خاموش کرده، دوبار هم رفتم دم خونه ش… خونه نبود!…
انگار بعد از بحثی که تو خونه شون شد، منم مقصر میدونه که از دیدن خودش محروم کرده!…
مامانم همش بهم میگه شاید میخواد یکم تنها باشه اینقدر دنبالش نباشم!…
اما من مثل مرغ پر کنده همش دارم گوشیمو چک میکنم شاید یه پیام بده قلبم آروم بگیره!…
الیاسی که من میشناختم، هیچوقت منو تو بیخبری از خودش زجر نمی داد!… باهرکی قهر میکرد، با من نه!
با اعصابی داغون کلیدو تو قفل چرخوندم…
امروز باز رفتم دم خونه الياس… باز شد سهمم انتظار از نبودش!…
با گذاشتن اولین قدم توخونه، بوی پیاز سرخ کرده زیر مشامم نشست… پس مامان از خونه خاله مهشید اومده!…
پاتند کردم… با همون شال و پالتو رفتم تو آشپزخونه: سلام مامان، چه خبر؟!
همه وجودم شده بود گوشام تا یه خبر بشنوم از الیاس…
از جلوی سینک ظرفشویی فاصله گرفت: سلام مادر، دیر کردی؟!
با اینهمه بیقراری، از سؤالش کلافه شدم… اما باید جواب میدادم.
-از اتوبوس جاموندم، ماشینم تو این هوای سرد به سختی گیرم اومد… حالا شما بگید چه خبر؟!
مامانم میدونست این روزا برای شنیدن یه خبر از الیاس دارم بدجوری بال بال میزنم!…
با دستمال دستشو خشک کرد: خالهتم هنوز از الیاس خبر نداره… داره از نگرانی دق میکنه!
انگار تموم امیدم به خاک نشست!…
شعله زیر ماهی تابه ای که بوی پیازش تموم خونه رو تسخیر کرده بود، کم کرد:
به آرازم که زنگ زد گفت بهتره یه مدت الیاس و به حال خودش بذاریم، باخودش تنها کنه… انگار اونم خبرشو نداره! …