رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان یُمنا به قلم صاحبه پور رمضانعلی با لینک مستقیم

رمان یُمنا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 672

رمان یُمنا

خلاصه رمان :  چشم‌ها دنیای عجیبی دارند، هزاران ورق را سیاه کن و هیچ… خیره شو به چشم‌هایش و تمام… حرف می‌زنند، بی‌صدا، بی‌فریاد، بی‌قلم… ولی خوانا… این خواندن هم قلب های مبتلا به هم می خواهد… من از ابتلا به تو و خواندن چشم‌هایت گذشته‌ام… حافظم تو را.

 

قسمتی از داستان رمان یُمنا

بلافاصله بعد از نشستن سفارشمان را دادیم و به امید زود آماده شدن، گارسون را با چشم دنبال کردم. دو نفر از همان لحظه از در وارد شدند. برعکسِ صبح نیازی به فکر کردن هم نداشتم. شناختمش و اینجا بودنش عجیب نبود. چون نزدیک خانه بودیم و ما کریستوفر کلمب نبودیم که آنجا فقط کشفِ ما باشد. حسان و دوستش دقیقا دومیز کناری بعد از ما نشسته بودند. هنوز من را ندیده بود. آراگل با نوک انگشت به بینی ام زد.

_ بگردم تو خیلی گشنه تری.

منظورش را با این جمله ناگهانی متوجه نشدم. هومی زیر لب گفتم و نگاهش کردم.

_  اخه پسر مردم رو درسته خوردی.

سرم را پایین آوردم و سعی کردم صدایم را فقط او بشنود.

_ هیس آشناست، می شنوه.

دهنش باز شد تا چیزی بگوید، اما همان لحظه حسان بلند شد و آراگل دست بر زیر چانه در سکوت آمدنش را نظاره کرد. سرم را بالا نیاوردم و تمام این ها را زیر چشمی می دیدم.

مثلا ندیده بودمش، پس نهایت تعجب را که فکر می کنم آن قدر هم موفق نبودم در صدایم ریختم.

_ ئه، آقای حسینی خوبین شما؟

عمدا نام فامیلی اش را بر زبان آوردم که این احساسِ صمیمیتِ بی جا را فراموش کند. ابروهایش کمی بالا رفت.

_ ممنون، بینیتون چطوره؟

گشنه بودم و البته خسته. حوصله کل کل کردن را در شرایط عادی هم نداشتم، چه برسد در آن لحظه.

_ به مرحمت شما، سرجناب عالی چطور؟

آراگل از کنجکاوی روی پایش بند نبود. همان لحظه دوستش هم که انگار حضور او کنار ما برایش سوال برانگیز شده بود سمتمان آمد. طوری سلامو احوال پرسی کرد انگار هزار سال است ما را می شناسد. به هم معرفی شدیم، البته فقط با اسم چون نسبت دیگری بینمان نبود. در همین بین آراگل طاقت نیاورد و ماجرایِ آشنایی ما را پرسید. حسان هم با کمال میل، بدونِ جا انداختنِ حتی یک واو همه چیز را تعریف کرد.

  • اشتراک گذاری

دانلود رمان به وقت پاییز به قلم آذین بانو با لینک مستقیم

رمان به وقت پاییز نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 1149

به وقت پاییز

خلاصه رمان : من پاییز دختری که وی 18 سالگی مادرم رو از دست دادم و تصمیم گرفتم تنها زندگی کنم اما اون موقع وضع مالیم برای عملی کردن تصمیم خوب نبود ولی به لطف بابا و حمایت مالیش موفق شدم. البته ازدواج زود هنگام بابا بعد از مرگ مادرم با نازنین دختری هم سن و سال خودم توی تحقق این تصمیم بی تاثیر نبود. و حالا من دختری که بعد از چندین سال سختی به یکی از بهترین وکیل های این شهر تبدیل شدم و زندگیم رنگ و بوی آرامش گرفته بود ولی با اومدن مهراد…

قسمتی از داستان رمان به وقت پاییز

برو بابایی گفتم و دستم را به علامت رفتن تکان دادم وقتی رفتم داخل دفتر نگین هنوز نیامده بود می توانستم حسابی غر بزنم آنقدر گفتم و!گفتم و گفتم که آخرش هم خودم خسته شدم صدای رعد و برق بلندی که آمد ناخودآگاه به سمت پنجره کشاندم؛ پرده کرکره ای طرح گل یاس را بالا کشیدم و مشغول نگاه کردن به مردم داخل خیابان شدم کمی پنجره را باز کردم و در نهایت تعجب متوجه حضور ماشین بهادر داخل خیابان و دقیق همان جایی که پیاده ام کرده بود شدم و با خودم گفتم به جهنم آنقدربمان که زیر پایت علف سبز شود؛ اما ته دلم از کار بهادر کلافه بودم نمیدانستم هدفش از این کار چه بود آیا کار خاصی داشت که هنوز همان جا ایستاده بود یا از سر بیکاری و به خاطر حرفی که زده بود می خواست تا ظهر همان جا
!بماند اینها فرضیاتی بود که به ذهنم می رسید و دقیق نمیتوانستم بگویم ممکن است کدام یک درست باشد.

بلاخره خودش خسته میشد و راهش را میگرفت و میرفت…

داشتم پرونده طلاق یکی از مراجعین را مطالعه می کردم که نگین نفس زنان در اتاقم رو باز کرد و شرمزده به من چشم دوخت و بی حال به دیوار اتاق تکیه داد.

_ ببخشید که دیر اومدم؛ بخاطر بارون، ترافیک شده بود

لبخندی به رویش زدم؛ چینی به ابروهایم دادم

_این چه حرفیه، من زود اومدم؛ خوبی؟ خانواده خوبن؟

_ سلام دارن خدمتتون، شکر خدا، خوبن

سلام برسون خدمتشون -لبخندی زدم؛ هنوزم هم ذهنم درگیر توقف بی دلیل و بی موقع کمری سیاه رنگ بود؛ که از قضا همسایه ام بود؛ لطف زوریش….

برای رساندن من به دفترم و حرف آخرش هنگام پیدا شدنم.

صدای زنگ دفتر کارم؛ به افکار پریشانم خاتمه داد کلافه سرتکان دادم و از نگین خواستم در را باز کند؛ با خروج نگین از اتاقم، هم زمان به طرف پنجره رفتم؛ ماشین سیاه رنگ مهراد بهادر هنوز هم گوشهی خیابان به من دهن کجی می کرد؛ با این تفاوت که از پیاده شده بود و زیر بارش شلاقی باران به در سمت شاگرد تکیه داده بود و متفکر رفت و آمد ماشین ها را زیر
نظر داشت!

دانلود رمان خان کوچک به قلم فاطمه عبدی با لینک مستقیم

رمان خان کوچک نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 699

رمان خان کوچک

خلاصه رمان : فواد خانی که تن مردم روستا با هر اخمش به لرزه در میاد عاشق دختر عمشه ولی سراب عاشق خدمتکار عمارت اون شده باهاش فرار میکنه، بخاطر غرور زخمیش سراب رو عذاب میده تا روزی که اون دختر میفهمه فواد عاشقشه و عشق خودش به محمد واقعی نبوده و عاشق عاشقانه های فواد میشه، یه دفعه شب درست موقع ح*جله سراب توسط محمد دزدیده میشه و….

 

قسمتی از داستان رمان خان کوچک

با صدای پارس سگ وحشت زده از جا بر می خیزم و دوباره شروع به دویدن می کنم. استخوان هایم تیر می کشند؛ اما اهمیت نمی دهم اگر گیر می افتادم خیلی بدتر از این ها به سرم می آمد.

مهم نبود مادرم گریه می کرد. مهم نبود زن دایی گندم ناراحت می شد، مهم این بود که آزاد می شدم با کسی که دوست داشتم زندگی می کردم دیگر کسی حق توبیخم را نداشت آزاده میشدم، همانند پرنده هایی که هر روز در همین جنگلی که در سیاهی شب به قتلگاه شبیه است و در روز بهشت برین پر می زنم به هر طرفی دلم بخواد راهی که خودم می خواهم نه راهی که او مجبورم می کند، با برخوردم به جسم سختی محکم روی زمین می افتم. صدای آخم بلند می شود ؛ می خواهم سرم را بلند کنم اما با شنیدن صدایش خشک شده و زبانم از کار می افتد، چرا این قدر من در برابر این مرد بی دست پا می شوم؟!

_سارا رو دور زدی فکر کردی می تونی از دست منم فرار کنی؟

خم می شود ترسیده همان طور نشسته عقب عقب میروم، چیزی در گلویم گیر کرده فرصت نفس کشیدن را می گیرد. دندان هایش روی هم ساییده می شوند، نزدیکم می شود، در حالی که از حرص نفس نفس می زند فریاد می کشد.

_دختره احمق عاشق پسر حاج میرزا شدی؟ می دونی چقدر فروختت؟ ۵ریال. با وحشت خودم را در آغوش کشیدم، باورم نمی شد محمد چنین کاری با من کرده باشد.

جلو آمد و من همان قدر عقب رفتم، پشتم به تنه درخت خورد عصبی انگشت اشاره اش را به شقیقه ام زد؛ تحقیرم کرد مثل همیشه ضربه هایش درد نداشت اما سوزشش همانند بریدن انگشت دست با کاغذ بود.

دانلود رمان ماز به قلم هانیه وطن خواه با لینک مستقیم

رمان ماز نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی

تعداد صفحات : ۱۲۱۰

خلاصه رمان : یه ماز بزرگ تو مغز منه… دقیقا یه جایی که تو حتی فکرشو هم نمی‌تونی بکنی… این ماز یک کم پیچیده است… یعنی این طور بگم که این ماز اونقدری پیچیده است که تو نتونی ازش خلاص بشی… من این مازو درست کردم… فقط خودم بلدشم… نمی‌تونی … نمی‌تونی ازش خلاص بشی… اشتباه بزرگی کردی… از وقتی پاتو تو ماز ذهن من گذاشتی، اشتباه بزرگی کردی …

قسمتی از داستان رمان ماز

شاید ساعتی گذشت. شاید حتی چند ساعت گذشت. نمی‌دانم فقط سرما بود و لرز.

فقط دردی بود که به استخوان هایم می‌تاخت. من درد می‌کشیدم از سرما…

بابا به خاطرم می‌آمد. بابایی که فقط درد به همراه داشت. همان مردی که مرا به خاطر کارهایی که باید، طعمه قرار می‌داد.

من از دست بابا خلاصی نداشتم. از دست هیچ کدام از کارهای نفرین شده اش.

اشک هایم جان آمدن نداشتند. می‌خواستم هق بزنم. نمی‌توانستم.

می خواستم تمام این سال‌های زندگی را بالا بیاورم. می‌خواستم صحنه مرگ مامان را بالا بیاورم.

صحنه دست های خونی بابا را. صحنه تیمارستان را.

کم کم صدای ماشین‌ها و حرکتشان باعث ترس بیشترم شد.

خودم را بیشتر در سایه اتومبیل پنهان کردم. لرز ترس هم به لرز سرما اضافه شد.

کم کم صدای دویدن. صدای داد و بیداد… به گوش می‌رسید.

چشم هایم را بستم. پیدایم می‌کردند. می‌دانستم.

لب پایینم را زیر دندان فشردم و مزه شور خون در دهانم پیچید.

پاهایی را برابرم دیدم. خشم شد. بیشتر لرزیدم. خودم را در آغوش گرفتم. چشم هایم بالاترین حد التماس را داشت.

-تو این سرما این بیرونی چرا؟

دیدنم، این حد دلسوزی داشت؟

دست سمتم دراز کرد. کنارش زد. قاتل جانم اوی مهربان مو بلند را کنار زد.

-می‌کشمت نهال… می‌کشمت!

بازویم را کشید. درد تا مغز استخوانم پیشروی کرد. مرا پی خود کشید. مرد مو بلند خواست ممانعت کند. او را هم کنار زد …

دانلود رمان ریسک به قلم اکرم حسین زاده با لینک مستقیم

رمان ریسک نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی

تعداد صفحات : ۳۶۰۹

خلاصه رمان : نگاهش با دقت بیشتری روی کارت‌های در دستش سیر کرد. دور آخر بود و سرنوشت بازی مشخص می‌شد. صدای بلند موزیک فضا را پر کرده بود و هیاهو و سروصدا بیداد می‌کرد. با وجود فضای نیمه‌تاریک آنجا و نورچراغ‌هایی که مدام رنگ عوض می‌کردند، لامپ بالای میز، نور نسبتاً ثابتی برای افراد دور میز فراهم کرده بود. یکی گفت: آرادخان نوبت شماست! کمرش فشار مضاعفی به پشتی صندلی وارد آورد. لبش کمی کش آمد، نیاز به ریسک داشت. یا همه‌چیز یا هیچ‌چیز! کارت آسش را رو کرد و با ژست خاص خودش روی میز انداخت… ادامه ریسک در رمان پولاریس …

قسمتی از داستان رمان ریسک

نگاه تنگش را بالا کشید آدم‌ها را می‌توانست زبان باز نکرده هم بشناسد مردک شیادا پا روی پا انداخت و کمرش را محکم و مطمئن به صندلی تکیه داد.

-ادامه بدین.

مرد ذوق زده پیش کشید و صدایش را کمی پایین آورد.

-ببینید ساده است من ترتیب بستن قرارداد با کارخونه‌ی به نام پی یو رو میدم.

خودتون بهتر می‌دونید که اجناس این کارخونه رو بازار آزاد با دو برابر قیمت می‌تونید بخرید، ولی من به قیمت کارخونه بهتون می‌دم. فقط ده درصد از هر بار معامله مال منه.

دستی پشت گردنش کشید، خیلی حوصله‌ی دهن به دهن گذاشتن با او را نداشت چشم در چشمش لب زد: روز خوش.

مرد متعجب جلو کشید: معامل‌ ی خوبیه‌ها، هم به نفع شماست و هم من…

کمر از صندلی گرفت و آرنجش را روی میز قرار داد. خوب می‌دانست طرف کارمند کارخانه است و حق تغییر قیمت ندارد و این ده درصد را به شکم خودش روانه می‌کند.

چقدر از آدم‌های طماع بدش می‌آمد. جدی و پراخم گفت: بیرون!

مرد در حال برداشتن دفتر دستکش برخاست: ضرر کردین ببینید کی گفتم.

پوفی کشید. -به سلامت!

چشمان جدی اش او را دنبال کرد هنوز در کامل بسته نشده بود که ساسان در حالی که از خارج شدن زودتر از انتظار مرد متعجب بود وارد شد.

-چی شد پس؟

دستی تکان داد.

هیچی ده درصد برای بستن قرارداد رشوه می‌خواست.

-تو چه خبر؟

ساسان هنوز در کف خروج او بود.

-آراد مطمئنی کار درستی کردی؟

اخم کرد.

-خبر خاصی نداری برو بیرون …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
مطالب محبوب
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.