رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان موهایم‌ را تو بباف به قلم سیده حنانه حسینی با لینک مستقیم

رمان موهایم‌ را تو بباف نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۸۲

خلاصه رمان : الینا نریمان دانشجوی تئاتر است او در یک خانواده ثروتمند و بی‌قید زندگی می‌کند، مادرش مدت‌ها قبل با استاد موسیقی‌اش فرار کرده و او را تنها گذاشته است الینا علاقه‌ای به دنیای پدرش و خانه‌شان ندارد و همیشه کمبود پدری واقعی و مادری دلسوز را احساس می‌کند. یک روز در دانشگاه که الینا از روابط روزمره با دوستان و کلاس‌هایش خسته است، در حال قدم‌زدن به کافه‌ای به اسم «کافه کتاب» که تازه در نزدیکی دانشگاه بازشده، می‌رود. وقتی برای سفارش دادن کاپوچینو به سمت پیشخوان می‌رود، متوجه می‌شود مرد میان‌ سال تقریبا چهل و چند ساله صاحب کافه دچار نقصی در پای خود است. طولی نمی‌کشد که متوجه می‌شود که صاحب کافه دکتر جانبازی است که تازه به ایران برگشته و کلی هم کتاب نوشته و ترجمه کرده است …

قسمتی از داستان رمان موهایم‌ را تو بباف

صدای پایی از پشت در اتاقم شنیدم حتماً پدرم مثل همیشه اوامری داشت.

بدون اجازه در را باز کرد، از تعجب و ترس مو به تنم سیخ شد…

یک لحظه دیدم سیروس گیج و بی اختیار سمتم می‌آید…

زیر لب چرت و پرت هایی می‌گفت که نمی‌فهمیدم… وحشت تمام وجودم را گرفته بود، قلبم به شماره افتاد… می‌لرزیدم…

فریاد زدم: کثافت آشغال گم شو بیرون از اتاق من…

مشخص بود هیچ یک از حرف های من را نمی‌فهمد انقدر زهرماری خورده بود که به سختی رو پاهایش ایستاده بود.

تا به حال انقدر عاجز و ناتوان نبودم از ترس کم مانده بود قلبم بایستد….

اطرافم را نگاه کردم بلکه چیزی پیدا کنم تا مانعش شوم.

بلند بلند پدرم را صدا می‌زدم بابااا… بابااا… بیا این عوضیو بنداز بیرون!

سیروس می‌خندید و نزدیکتر میشد. حال پدرم حتماً خیلی بهتر از سیروس نیست!!

همان طور که جلوتر می‌آمد می‌گفت بیا عزیزم… بیا خوش می‌گذره بهت.

دیگر یک قدم بیشتر با من فاصله نداشت نفس‌هایش را روی صورتم حس می‌کردم.

همان طور که نگاهم به سیروس بود دستم را روی میز می کشیدم ناگهان دستم به چراغ مطالعه ام رسید.

آن را برداشتم و شروع کردم به تهدید کردنش: اگه بهم دست بزنی اینو تو سرت خورد می‌کنم.

اما گوشش بدهکار نبود و فقط می‌خندید شاید هرگز فکر نمی‌کرد جرات فرود آوردن آن را داشته باشم.

به ناچار آن را محکم بر سرش کوبیدم… تعادلش را از دست داد و به زمین خورد…

از زیر سرش خون بیرون زد و فرش خونی شد!!

اصلاً مهم نیست مرده یا زنده است فقط می‌خواهم فرار کنم …

دانلود رمان قاموس به قلم زهرا ارجمندنیا با لینک مستقیم

رمان قاموس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۸۹۸

خلاصه رمان: آتاش تو زمان دانشجوییش عاشق یکی از هم دانشگاهیاش میشه اتاش خانواده مذهبی داره ولی دختره ک اسمش دریاس آزاده و خانواده آزادی داره اینا یه مدت باهمن اتفاقی واسه برادرزاده اتاش میفته برادرزادشم عاشق بوده ولی پدر اتاش اذیتشون می‌کنه تا اینکه برادرزاده و عشقش بهم می‌رسن ولی تصادف می‌کنن هم برادرزاده و هم شوهرش می‌میرن اتاش می‌ترسه ب دریا میگه از اول دوستت نداشتم و اینا از خودش می‌رونتش‌ حالا چند سال گذشته دریا ازدواج کرده و طلاق گرفته و کلی سختی کشیده اتاشم معلم یه روستا شده و…

قسمتی از داستان رمان قاموس

با دیدن ساختمان مدرسه ماشین رو متوقف کردم زمین گلی بود و رانندگی توی این وضعیت سخت.

با این احوال مسافت انقدری نزدیک نبود که بتونم با این اوضاع و احوال زمین ها پیاده روی کنم.

کلاه بارونیم رو روی سرم کشیدم و از ماشین پیاده شدم.

نیم بوت هام از سر خوردنم روی گل‌ها جلوگیری می‌کردند و اجازه می‌دادند گام های کوتاه اما محکمی بردارم.

ساختمون مدرسه خلوت بود و بچه ها ظاهرا سر کلاس بودند.

گلنار گفته بود این جا فقط یک کلاس درسی داره که تمام مقاطع ابتدایی با هم سر یک کلاس می‌نشینن.

تنها در کلاسی هم با اون رنگ آبی که مشخصا تازه رنگ آمیزی شده بود نشون می‌داد درست اومدم.

البته اگر این نشونه رو از جانب گلنار دریافت نمی‌کردم هم می‌تونستم بفهمم اون آدم توی این کلاسه!

صداش حین املا گفتن به بچه ها می‌اومد و من با شنیدنش دوباره داشتم به عقب کشیده می‌شدم.

مشتم رو دوبار باز و بسته کردم و تکیه زده به دیوار کلاس، به گل های چسبیده‌ی بوتم زل زدم تا این ساعت‌ها تموم بشن.

نمی‌دونم چقدر گذشت که در باز شد و بچه های یکی یکی با خنده از اون اتاق کوچیک خارج شدند.

نگاهشون به من برای ثانیه ای پای رفتنشون سست می‌کرد و بعد بی اهمیت از کنارم می‌گذشتند.

وقتی حس کردم دیگه کسی قرار نیست از کلاس خارج بشه چرخیدم و توی چهارچوب در ایستادم.

پشت یک میز فلزی نشسته بود و با یک عینک فریم مشکی دفترهای جلوش رو با دقت تماشا می‌کرد.

متوجه حضورم نشده بود و اخم آلود غرق کارش بود من اما خوب تماشاش کردم و چشم‌هام ابری شدند …

دانلود رمان نیل به قلم فاطمه خاوریان با لینک مستقیم

رمان نیل نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۲۷۶

خلاصه رمان : نیلا نامی دختری که بعد از سال ها به عشق گذشته اش برمی خوره اما رابطه‌ی سمی که با سپهر داره و درگیرشِ مانع از رسیدن دوباره اش به دانیار مشرقی می‌شه. بالاخره تهدیدای  سپهر کار دستش می‌ده و یه شب توی بیهوشی اسیر دستاش میشه!

قسمتی از داستان رمان نیل

-گیتی؟!

– مثل آدم من و صدا بزن.

تلخند زد. دستش را انداخت دور گیتی و او را به خود چسباند.

-نفهمیدم چی شد دست خودم نبود حالا قرص تو بخور.

گیتی اما بی توجه زل زده بود به تلویزیون خاموش و بغض داشت توی گلویش استخوان می‌ترکاند.

دلخور بود، دلخور و نگران! اوضاع زندگی اش خوب نبود.

نیلا شبیه پازلی بود که تکه تکه شده بود و عاقبت هم تمام تکه های پازل برای سرپا شدن کنار هم.

-بهرام دیگه جایی برای زخم زدن نداره!

-من فقط عصبی شدم… عصبی شدم و …

نگاه تند و بی ملاحضه‌ی گیتی از صفحه‌ی سیاه تلویزیون کنده شد و نشست روی چشم‌های خسته‌ی نیلا.

-پنج ساله عصبی که میشی چشماتو می‌بندی و دهنتو باز می‌کنی و یه لحظه به این فکر نمی‌کنی اونی که داری ترور شخصیتش میکنی ننته یا بابات!

-مامان؟!

-که حتی اگه از نظرت پدر و مادری که باعث بدبختیت هستن احترام و مراعات ندارن حداقل باید بفهمی آدمی که رو به مرگه یکم مهربونی لازم داره.

گفت و نگاه مات نیلا را همان جا جا گذاشت و سمت آشپزخانه پاتند کرد.

نیلا ماند و حقیقتی تلخ که هر بار مهلک تر توی صورتش می‌خورد.

بلند شد و ایستاد پشت کانتر. گیتی داشت باقی مانده‌ی غذا را داخل ظرف کوچکتری می ریخت تا آن را توی یخچال جا بدهد.

-واقعا امیدی نیست؟

بگم نیست باهاش مهربون تر میشی یا قفل زبونت و می‌شکنی؟

-من وسط این همه بدبختی چیکارم که با من تندی گیتی؟

گیتی عاصی قاشق توی دستش را پرت کرد کف سینک خالی و نگاه نیلا رنگ تعجب گرفت.

جلو آمد و ایستاد مقابلش طرف دیگر کانتر:

توی این خونه هر چی از بین رفته باشه نمی‌ذارم حرمت پدر و دختری و از بین ببری و تهش فکر کنی محقی!

-نیستم؟ تا کی قراره ازش دفاع کنی؟ خودتو دیدی؟ من و چی؟ زندگیمون و چی؟ از کی دفاع می‌کنی مامان؟ دفاع می‌کنی چون شوهرته یا چون سرطان داره زندگی شو می‌گیره؟

دانلود رمان هم‌ قبیله به قلم زهرا ولی بهاروند با لینک مستقیم

رمان هم‌ قبیله نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۷۸۲

خلاصه رمان : «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌ فروشی مقابل مدرسه‌ شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌ رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و خانواده‌اش را به قتل‌های زنجیره‌ای زنانِ پایتخت گره می‌زند و دختر قصّه را به صحنه‌ی جرمی می‌رساند که بوی خون می‌دهد و بویِ عود …

هشدار: این رمان برای افراد زیر ۱۶ سال مناسب نیست.

قسمتی از داستان رمان هم‌ قبیله

-برای امشب برنامه داری دیگه؟

پرونده ای که جلوی دستش بود را باز کرد نگاهی به اسم مراجع انداخت و خطاب به آسمان که پشت خط بود، با بی حواسی گفت: امشب؟ چه خبره مگه؟

آسمان لبش را گزید و تشر زد: روشن!

روشن که حسابی محو جزییات پرونده بود، پیشانی اش را با سرانگشت خاراند و توضیح داد: حسابی درگیرم توام زودتر بگو چه خبره.

آسمان در اتاقش را بست تا تابان صدایش را نشنود با صدایی آرام، توی گوشی پچ زد:

-سالگرد ازدواج تونه عطا بهم گفت از شیرینی فروشی کیک بخرم خودشم زودتر میاد تا سورپرایزت کنه.

روشن پلک‌هایش را روی هم فشرد و پرونده را رها کرد پوف کلافه ای کشید و گفت: وای یادم رفته بود.

آسمان کتاب شعر حافظ را از قفسه بیرون کشید.

بی آن که دقتی روی کارهایش داشته باشد کتاب را ورق زد و خطاب به روشن گفت: عطا همیشه از تو عاشق تر بود.

روشن با عذاب وجدان از روی صندلی اش برخاست دوری توی اتاق خورد و پرسید: به نظرت اگه الان از مطب بیرون بزنم وقت میشه براش هدیه بگیرم؟

ورق زدنش را متوقف کرد و روی صفحه ای مکث کرد مصراع اول را با لبخند خواند و گفت: فقط کافیه بخوای خوشحالش کنی.

روشن دستپاچه کیف و موبایلش را برداشت و به سمت در خروجی گام برداشت.

-یه کم معطلش کنید منم خودم رو می‌رسونم.

آسمان باشه ای زمزمه کرد و تماس را قطع کرد. نگاهش روی شعر حافظ مانده بود.

ظهر بعد از تمام شدن کارش بود که عطا تماس گرفت و خواهش کرد از شیرینی فروشی محبوب آن روزهایشان یعنی شیرینی فروشی میراث، کیکی بخرد و به خانه بیاورد.

بعد از گرفتن دانمارکی ها و پخش کردن شان بین دانش آموزان و دفتر مدیریت، دیگر میراث را ندیده بود.

درخواست عطا و سالگرد ازدواج شان توفیق اجباری ای شده بود تا بتواند مردی که مال او نبود را دوباره ببیند. مردی که قرار نبود هرگز سهم او باشد …

دانلود رمان آقای پینوشه به قلم آزیتا خیری با لینک مستقیم

رمان آقای پینوشه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی

تعداد صفحات : ۱۴۰۱

خلاصه رمان : چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت طولانی‌اش با ورود طاهر و سوده و بیوک از هم می‌شکند و خلوت بابونه، دختر خانه‌ی بن‌بست با ورود یک‌باره همه اعضای خانواده از هم می‌پاشد. اما این همه ماجرا نیست …

قسمتی از داستان رمان آقای پینوشه

روی تخت نشسته بود و گالری دوربینش را چک می‌کرد.

اخم کرده بود دیدن لبخندهای بازیگری که دخترها دوره اش کرده بودند مثل همیشه عصبی اش می کرد.

از روی تخت بلند شد و لپتاپ را روشن کرد. تا بالا آمدن ویندوز به سایر عکس‌ها نگاه انداخت. حالا پوزخندی هم گوشه لبش بود.

چشم از آن همه ادا و تظاهر گرفت و کمی بعد وقتی بقیه عکس‌ها را برای سرویس فرهنگی می‌فرستاد،

در موبایلش گفت: همه شون ادیت شدن، اما اگه لازم بود دوباره سانسور بشن بهم خبر بده.

همکارش تشکر کرد و او موبایل را روی میز گذاشت. از گالری خارج شد می‌خواست لبتاپ را ببندد، اما پشیمان شد.

با کرختی فایلی را باز کرد و به عکس‌هایی که در این فایل جمع کرده بود زل زد.

مراد با چوب و چرخی کهنه وسط کوچه ایستاده بود پیژامه راه راهش را اینجا هم به تن داشت موهایش را از ته تراشیده بودند و آب دهانش تا روی چانه کش آمده بود.

سروش برای هزارمین بار رد نگاه او را در عکس دنبال کرد. پسرک بیمار به خانه ته بن بست زل زده بود و ترس…

هر بار این عکس را می‌دید آن ترس لانه کرده در نگاه مراد میخکوبش می‌کرد.

لپ تاپ را بست و به سوی پنجره رفت پشت پرده نشست و به عادت همیشه به کوچه زل زد.

این تفریح اوقات فراغتش بود. همینجا، روی این صندلی پلاستیکی سفید می‌نشست و با دوربینش از کوچه و آدم هایش عکس می‌گرفت …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
مطالب محبوب
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.