رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان قاصدک‌ های سپید به قلم حمیده منتظری با لینک مستقیم

رمان قاصدک‌ های سپید نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : طنز، خانوادگی، عاشقانه

تعداد صفحات : ۵۹۲

خلاصه رمان : رستا دختر بازیگوش و بی مسئولیتی که به پشتوانه وضع مالی پدرش فقط دنبال سرگرمی و شیطنت‌های خودشه. طی یکی از همین شیطنت ها هم جون خودش رو به خطر میندازه و هم رابطه تازه شکل گرفته دوستش سایه با رضا رو بهم می‌زنه. پدرش تصمیم می‌گیره که پول تو جیبی اون رو قطع بکنه و مجبورش می‌کنه که …

قسمتی از داستان رمان قاصدک‌ های سپید

گل بانو زیر پنجره داخل رختخوابش نشسته بود امروز حالش به نسبت روزهای دیگر بهتر به نظر می‌رسید با دیدنم لبخندی زد، سلام کردم و گلها را کنارش گذاشتم.

جواب سلامم را داد و با زبان محلی خودش شروع به قربان صدقه رفتن من و تشکر بابت گل‌ها کرد و بعد هم دعایم کرد تا از چشم بد محفوظ باشم.

همیشه کارش همین بود، مهربان و بی ریا خندیدم.

وقتی کنارش نشستم کمی از هیجانم موقع دیدن آن پسر کاسته شده بود و گفتم: خوبی گل بانو جونم؟

خندان جواب داد: خدا رو شکر تو رو می‌بینم بهتر هم میشم.

ماجرای گم شدنم در کویر را شنیده بود و گفت: رستا جان خدا رو شکر که صحیح و سالمی هرروز دارم به نیت سلامتیت آیه الکرسی می‌خونم تا چشم بد ازت دور بشه.

تشکر کردم و با خنده گفتم: گل بانو من همون بادمجون بم ام چیزیم نمی‌شه.

اخم کرد و گفت: چشمم کف پات دختر اونقدر قشنگی و زبون می‌ریزی که دایم توی چشمی، خیلی به خانم دکتر سفارش کردم که هر روز برات صدقه کنار بذاره.

-مگه اینکه شما از من تعریف کنی!

همان موقع پسری که در را برایم باز کرده بود با یک سینی چایی و شیرینی محلی از آشپزخانه بیرون آمد و سینی را جلویم گذاشت.

زیر لبی تشکر کردم گل بانو با دیدنش خنده از لبانش محو نمی‌شد، رو کرد به من و گفت: رستا جانم این پسر خوش قد و بالا که می‌بینی سهرابه منِ، پسرم امید زندگیم!

بعد با مشت به سینه‌اش زد و با زبان محلی چیزهایی گفت به نظرم قربان صدقه اش می‌رفت سهراب خندید و سرش را پایین انداخت.

گل بانو دست من را گرفت و ادامه داد: سهرابم این عروسک هم رستا دختر مهندس فرهمند، لطف می‌کنه و همیشه به من سر می‌زنه.

امروز به کل یک رستای دیگر شده بودم از تعریف گل بانو خجالت کشیدم و فکر کنم لپ هایم هم گل انداخت زشت بود چیزی نگویم خیلی مودبانه گفتم: رسیدن بخیر.

او هم تشکر کرد و سریع بیرون رفت با رفتن سهراب کمی آرام تر شدم ولی تمام هوش و حواسم دنبال او بود …

دانلود رمان نقره ریس به قلم نائومی نوویک با لینک مستقیم

رمان نقره ریس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : درام، هیجانی، تخیلی، فانتزی

تعداد صفحات : 669

رمان نقره ریس

خلاصه رمان : «میریم» فرزند خانواده ای نزول خوار است، اما خانواده به خاطر ناتوانی پدرش در جمع آوری بدهی ها، با مشکل مواجه شده است. پدر «واندا»، هم او و هم برادرانش را مورد آزار و اذیت قرار می دهد و تمام درآمد خانه را صرف اعتیادش به الکل می کند. «آیرینا» می داند که نمی تواند کمک چندانی به پدرش بکند و تنها شانسش در زندگی این است که منتظر ازدواج بماند. «نوویک» از طریق داستان این سه زن، سوالاتی مهم را درباره ی قدرت، انتخاب، تبعیض، زیبایی و هویت مطرح می کند. هر کدام از این سه زن، به شیوه ای مختلف با جادو رو به رو می شود: توانایی در تبدیل نقره به طلا، دروازه هایی رو به جهانی یخ زده، خانه ای که در چندین قلمرو وجود دارد، موجودی اهریمنی، یا یک پادشاه یخی. هر کدام از آن ها باید تصمیم بگیرند که برای نجات مردم خود، چه چیزی را قربانی خواهند.

 

قسمتی از داستان رمان نقره ریس

داستان واقعی حتی نیمی از زیبایی چیزی که شنیده اید را ندارد. در داستان واقعی دختر آسیابان موهای طلایی بلند، میخواهد برای خود یک لرد، پرنس یا پسر یک مرد ثروتمند را پیدا کند، پس نزد نزول خور میرود و پول یک حلقه و گردنبند را امانت میگیرد و خود را برای جشن بزک و دوزک میکند. به اندازه کافی هم زیباست، پس لرد، پرنس یا پسر مرد ثروتمند متوجه او میشود با او میرقصد و پس از تمام شدن مراسم ،رقص در انبار علوفه با او همراه میشود؛ بعد پسر به خانه بازمیگردد و با زن ثروتمندی که خانواده اش برایش انتخاب کرده اند ازدواج میکند.

دختر آسیابان که سرش کلاه رفته به همه میگوید نزول خور همدست شیطان است و اهالی روستا نزول خور را بیرون یا شاید حتی سنگسار میکنند؛ بنابراین حداقل دخترک جواهرات را به عنوان جهیزیه نگه میدارد؛ بعد از آن آهنگر با او ازدواج می کند و فرزند اولشان کمی زودتر از موعد متولد میشود. هدف داستان همین است که نشان دهد چگونه از زیر پرداخت بدهی هایتان شانه خالی کنید. این داستان را به این شکل تعریف نمی کنند؛ اما داستان واقعی را من میدانم. میدانید، پدرم یک نزول خور بود. پدرم در کار خود ماهر نبود. اگر کسی سروقت پول او را پس نمی داد، پدرم حتی به روی طرف نمی آورد.

فقط اگر گنجه های مان کاملاً خالی میشد یا وقتی کفشهایمان آن قدر می پوسید که از پایمان می افتاد، مادرم بعد از رفتن من به رختخواب با پدرم صحبت میکرد. آن وقت بود که پدر با ناراحتی به در خانه ی چند نفر میرفت و با عذرخواهی از آنها درخواست میکرد بخشی از پولی که بدهکار بودند را پس دهند. پدرم از نه گفتن متنفر بود و اگر پولی در خانه داشتیم و کسی درخواست قرض میکرد حتی اگر خودمان پول کافی نداشتیم به او قرض می داد. پس تمام پولهای پدرم که بیشترش جهیزیه مادرم بود در خانه ی مردم بود؛ و همه این وضع را دوست داشتند، با اینکه می دانستند باید خجالت بکشند؛ بنايات حتى وقتی من می توانستم بشنوم، اغلب آن داستان را تکرار می کردند، شاید هم عمدا وقتی من آن طرف ها بودم تعریف می کردند.

دانلود رمان قلب مدفون به قلم فرانسیس هاردینگ با لینک مستقیم

رمان قلب مدفون نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، فانتزی، تخیلی، هیجانی، معمایی

تعداد صفحات : 1023

رمان قلب مدفون

خلاصه رمان : «ساکنین جزیره ی «میریاد» برای قرن ها، خدایان بی رحم و ترسناکی را می پرستیدند که از زیر دریا سر بر می آوردند. اکنون، سی سال از نابودی خدایان می گذرد و افرادی که جرأت می کنند به زیر آب بروند و بقایای جادویی خدایان را پیدا کنند، می توانند ثروت زیادی را از طریق فروش این بقایا به دست آورند. نوجوانی چهارده ساله و بی سرپرست به نام «هارک»، از طریق تعریف کردن داستان هایی غیرواقعی به مشتریان ساده لوح پول درمی آورد، در حالی که آرزوی آینده ای بهتر را در سر دارد. بهترین دوست «هارک»، «جلت»، همیشه از او مراقبت کرده است. «جلت» اما فریبکار، سوءاستفاده گر و خطرناک نیز هست. درست زمانی که فرصت هایی جدید برای «هارک» پیش می آید، «جلت» او را وارد یک نقشه ی مخاطره آمیز دیگر می کند. «جلت» در این ماجراجویی تا آستانه ی غرق شدن پیش می رود اما…

 

قسمتی از داستان رمان قلب مدفون

جلت از هارک خواسته بود آن روز صبح کنار تلمبه‌خانه به دیدنش برود تا دربارهٔ «کاری» حرف بزنند که یک نفر می‌خواست برایش بکنند. هارک دو ساعت آنجا منتظرش مانده بود تا اینکه دیگر ناامید شده بود. جلت همیشه همین‌طوری بود. وقت‌هایی که مهم بود همیشه در کنارت بود، اما بقیهٔ وقت‌ها بدون اینکه توضیحی بدهد یا عذرخواهی کند، مثل گربه‌ها برای خودش می‌آمد و می‌رفت.

هارک می‌دانست که احتمالاً جلت سرش به جایی گرم شده. با وجود این، با هر ساعتی که می‌گذشت و از بهترین دوست هارک خبری نمی‌شد کرم انگل تهوع‌آور اضطراب مثل خوره به جان دل‌وروده‌اش می‌افتاد. جلت دشمن زیاد داشت و گذشته‌اش هم پر از اتفاق‌هایی بود که گاهی دامن‌گیرش می‌شدند.

مرد تاجر چشم‌هایش را هم کشیده بود و از دریچهٔ دوربینِ تک‌چشمی به اسکله نگاه می‌کرد. «حالا چه‌جوری باید فرزند اعماق رو تشخیص بدیم؟»

***

نسیمی که زیر صخره‌ برآمده می‌وزید، خیلی خنک و آرامش‌بخش بود. آب‌چاله‌های خنکی که هارک وسطشان ایستاده بود خوشایند بودند و پاهایش را قلقلک می‌دادند. حس خلأ و سبکی در وجودش گسترده شد و تا نوک انگشتانش رسید. ذهنش ساکت بود. دارم چیکار می‌کنم؟

هارک محکم خودش را تکان‌تکان داد. چند وقت بود که همین‌جوری آنجا ایستاده بود؟ نمی‌دانست. باید همین حالا دست‌‌به‌‌کار می‌شد، وگرنه جلت… سکوت توی سرش نجوا کرد: شاید همین حالا هم دیگه دیر شده باشه. می‌توانست در آن سکوت بغلتد و آن‌وقت واقعاً دیر می‌شد، دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد…

هارک با خودش گفت: جلت اون پایینه. فکرت رو به کار بنداز! لحظه‌های ارزشمند مثل حلقه‌های زنجیر که روی قرقره می‌سرید شتابان از دستش می‌گریختند.

دانلود رمان فتح شکست به قلم sahar parichehr با لینک مستقیم

رمان فتح شکست نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، معمایی

تعداد صفحات : ۷۴۷

خلاصه رمان : هیجده سال از ورشکستگی کارخونه ایرج می‌گذره و حالا به کمک دو تا دامادش کارخونه سر و سامونی گرفته… داستان درباره زندگی خصوصی و شخصیت بچه های ایرج و مشکلاتی هست که دشمن ایرج برای کارخونه ایجاد می‌کنه… -ماهرخ (دختر بزرگ خونواده) ۵ ساله که با شوهرش سیاوش رابطه ای نداره و در استانه طلاقه. -بهرخ (دختر کوچیکتر) به تازگی با سیاوش ازدواج کرده و مشکلات خودشونو دارن. -فرخ (پسر بزرگ خونواده) که خودشو مسئول خونواده می‌دونه قرار بود با دختری ازدواج کنه ولی… _شاهرخ (ته تغاری خونواده) پسری سر به هوا و شیطونه که به دلایلی اصرار به ازدواج با دختر عموش داره …

قسمتی از داستان رمان فتح شکست

دستی به موهایش کشید و برای استقبال ماهرخ سمت در قدم برداشت.

روی فرخ باز بود و عطرش آرامش خانه‌ی مامان بدری را با خود به همراه می‌آورد.

-سلام.

فرخ خواست در را باز کند.

-سلام قهوه یا چای؟

بازوی فرخ را گرفت: هیچ کدوم. اومدم فقط یه سر بزنم باید برم دنبال مرواريد.

روی مبل های راحتی که خودش برای اتاق فرخ پسند کرده بود نشست.

چشم به ماکت اولین نقشه‌ی فرخ دوخت که در حوالی نیاوران ساخته شد.

فرخ مقابلش نشست و دایره‌ی دیدیش محدود به چهره ای شبیه جوانی های ایرج شد.

فرخ دست به سینه لم داد و دستی پس گردنش کشید: چطوری؟.

موبایلش را سایلنت کرد تا در لحظه فقط برای فرخ باشد و دل ناکام و پر از دردهای ناگفته اش لبخند نا امیدش را روی لب نشاند.

-خوبم؛ خودت چطوری؟

فرخ پا روی پا انداخت و گذرا نگاهی به صفحه‌ی ساعتش انداخت.

-زنده ام.

– پس زندگی کن فرخ.

-نمیشه وقتی هر وری میرم قدیر كيانفر صاف وسط این زندگی و ایستاده. خانوادگی کمر بستن به ویرونی مون.

-قدیر کیانفر هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه.

-فعلا که کرده تاریخ تکرار شده ماهرخ… هجده سال پیش همش از جلو چشمم رد میشه با پوزخند یه دستم برام تکون میده.

با یک خیز بلند ایستاد و از کشوی میزش پاکت سیگار برداشت نخی آتش زد.

اذیت که نمی‌شی؟

ماهرخ سرش را تکان داد.

فندک را روی میز انداخت و سعی کرد قولی را که شکست فراموش کند.

مگر تارا قولش را نشکست که غیر از فرخ نام دیگری را نیاورد.

کام های عمیقی می‌گرفت و ماهرخ فقط نگاهش می‌کرد …

دانلود رمان ناجی زخم خورده به قلم نرگس با لینک مستقیم

رمان ناجی زخم خورده نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۳۴۱

خلاصه رمان :

ترنم با پدری متعصب و سخت‌گیر، تمام دلخوشی‌ زندگیش به وجود مادرش و پسرخاله‌اش الیاس عجین شده. صمیمیت و وابستگی او و الیاس به کودکی‌شان محدود نشده و همچنان باقی‌ست. با اتفاقاتی آراز برادر ناتنی الیاس درگیر زندگی ترنم و الیاس می‌شود و فصل تازه‌ای از زندگی برایشان رقم می‌خورد …

قسمتی از داستان رمان ناجی زخم خورده

الان چهار روز میشه الیاس گوشیشو خاموش کرده، دوبار هم رفتم دم خونه ش… خونه نبود!…

انگار بعد از بحثی که تو خونه شون شد، منم مقصر می‌دونه که از دیدن خودش محروم کرده!…

مامانم همش بهم میگه شاید می‌خواد یکم تنها باشه اینقدر دنبالش نباشم!…

اما من مثل مرغ پر کنده همش دارم گوشیمو چک می‌کنم شاید یه پیام بده قلبم آروم بگیره!…

الیاسی که من می‌شناختم، هیچوقت منو تو بی‌خبری از خودش زجر نمی داد!… باهرکی قهر می‌کرد، با من نه!

با اعصابی داغون کلیدو تو قفل چرخوندم…

امروز باز رفتم دم خونه الياس… باز شد سهمم انتظار از نبودش!…

با گذاشتن اولین قدم توخونه، بوی پیاز سرخ کرده زیر مشامم نشست… پس مامان از خونه خاله مهشید اومده!…

پاتند کردم… با همون شال و پالتو رفتم تو آشپزخونه: سلام مامان، چه خبر؟!

همه وجودم شده بود گوشام تا یه خبر بشنوم از الیاس…

از جلوی سینک ظرفشویی فاصله گرفت: سلام مادر، دیر کردی؟!

با اینهمه بیقراری، از سؤالش کلافه شدم… اما باید جواب می‌دادم.

-از اتوبوس جاموندم، ماشینم تو این هوای سرد به سختی گیرم اومد… حالا شما بگید چه خبر؟!

مامانم می‌دونست این روزا برای شنیدن یه خبر از الیاس دارم بدجوری بال بال می‌زنم!…

با دستمال دستشو خشک کرد: خاله‌تم هنوز از الیاس خبر نداره… داره از نگرانی دق می‌کنه!

انگار تموم امیدم به خاک نشست!…

شعله زیر ماهی تابه ای که بوی پیازش تموم خونه رو تسخیر کرده بود، کم کرد:

به آرازم که زنگ زد گفت بهتره یه مدت الیاس و به حال خودش بذاریم، باخودش تنها کنه… انگار اونم خبرشو نداره! …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.