رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان شاپرک تنها به قلم پروانه قدیمی با لینک مستقیم

رمان شاپرک تنها نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی

تعداد صفحات : ۱۱۰۹

خلاصه رمان : روشنا بعد از ده سال عاشقی روز عروسیش با آرمین بدون داماد به خونه پدری برمیگرده در اوج غم و ناراحتی متوجه غیبت خواهرش میشه و آه از نهادش بلند میشه. به هم خوردن عروسیش موجب میشه، رازهایی از گذشته برملا شه رازهایی که تاوانش را روشنا با تموم مظلومیت و معصومیتش داده… روشنا با قلبی شکسته شاهد ازدواج خواهرش با عشقش میشه و دلیل این ازدواج هم معماییه که آرمین و روشنا در پی کشف اون راز هستند.

قسمتی از داستان رمان شاپرک تنها

صدای گریه نوزاد که بلند شد هما سکوت کرد با حرص لباسش را پوشید و از خانه بیرون زد قلب رؤیا تیر کشید.

موهایش را به چنگ کشید و به نوزاد گریانش خیره شد. از این همه ذلت و خواری خسته شده بود.

چهار روز از زایمانش گذشته بود هیچ کس به دیدنش نیامده بود.

اگر مادرش کنارش نمیماند معلوم نبود، چه بلایی سرش می آمد.

در بیمارستان غریبانه منتظر بود تا پدرشوهرش برای تسویه حساب پیدایش شود در آن شرایط هم کسی سراغش را نگرفت.

مادرش تمام مدت کنارش ماند و خودش هزینه بیمارستان را پرداخت هیچ کدام از خانواده آرمین حتی تلفنی حال او و نوزادش را نپرسیده بودند.

از وقتی آرمین در بیمارستان بستری شد پنج روز و از روز زایمان خودش چهار روز گذشته بود اما هیچ کدام از افراد خانواده به خانه برنگشته بودند.

حال خراب آرمین قلبش را به درد آورده بود، قبول این که باعث حال خراب آرمین او بوده؛ برایش سخت و دردناک بود.

آن مرد مهربانی که او عاشقش شده بود، در این مدت چند ماهه به هیولایی خشمگین تبدیل شده بود.

حقیقت تلخ روزگارش را مادرش برسرش کوبید و کامش را تلخ تر از زهرمار کرده بود.

چه فکر می کرد و چه شد!! در چند رمان خوانده بود، نفرت به عشق تبدیل می شود پس چرا این اتفاق برای او نیفتاد؟

چرا آرمین عاشق او نشد؟ زیبایی اش می توانست بهترین گزینه برای لرزاندن قلبش بود ولی هیچ وقت این زیبایی به کارش نیامد و قلب آرمین را نرم نکرد.

دانلود رمان اصیل و خونخوار به قلم کیمیا وارثی با لینک مستقیم

رمان اصیل و خونخوار نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، تخیلی، فانتزی، خون آشامی

تعداد صفحات : ۷۴۰

خلاصه رمان : افسانه، دختری که بدون اطلاع داشتن از حقایقِ وهم‌آلود آن روستای خونین و جهنمی، پا به آن‌جا می‌گذارد و ناخواسته درگیر ماجراهای فراوانِ خطرناکی می‌شود. پی به حقیقت‌های مخفیِ عجیب و کهنه‌اش می‌برد. زندگی‌اش با موجوداتی عجیب و افسانه‌ای یکی می‌شود. برای بقا و زنده ماندن باید بجنگد و درنهایت، قلبش گرفتار عشقی ممنوعه می‌شود! عشقی که ممکن است حاصل نبردهای خونین و یک آینده‌ی سیاه باشد!

قسمتی از داستان رمان اصیل و خونخوار

حساب از دستم در رفته بود امروز چند شنبه ست؟ شنبه؟ شاید هم جمعه چه ماهیه؟ چه تاریخیه؟

بیرون از اینجا چه خبره؟ داره چه اتفاقاتی می‌افته که من ازشون بی خبرم؟ چند وقته من اینجام؟ خب چرا این سؤالات تموم نمیشه؟

زندگیم تأسف داره. لااقل اگه فقط من توی این قصر زندونی بودم و حساب روزها رو نداشتم،

شاید می گفتیم اینا همه‌‌ش تقصیر اون هیولای سه رگه ست و من کاره ای نیستم اما مشکل اینجاست که من هم تغییر کردم.

احساس عوضی بودن میکنم حس میکنم واقعاً یه خون آشام شدم روزمرگی من فقط شده خون، تغذیه‌م فقط شده خون،

وعده های غذاییم فقط خون، من دارم تبدیل به چی میشم؟

حتی احساس اصیل بودن هم نمیکنم من یه خون آشام خونخوار شدم.

هر روز آیوان به اتاقم میاد و بدون کوچیکترین حرفی باهم تبادل خون می کنیم اون به من، من به اون.

با فاطمه و سیسیلی هم کمی وقت می‌گذرونم. حتی آنی هم با اینکه پیره، بیشتر اوقات کنار ما سه تاست.

ما سه تا دختر، دور هم جمع میشیم و کنار همیم تا بلکه شاید بتونیم برای ساعتی این خونخواری، این درنده خویی و این وحشی گری هامون رو فراموش کنیم؛

حتی من، منی که به عنوان خون آشام اصیل نباید اینطور خونخوار میشدم.

پوسایدون هم به حال خودشه و گاهی سربه سر ماها میذاره. پیرمرد خرفت!

دانلود رمان کد آبی به قلم مهدیه افشار با لینک مستقیم

رمان کد آبی نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی

تعداد صفحات : ۲۰۵۱

خلاصه رمان : همه می‌گن بزرگترین و مخ ترین دکتر تهرون؛ ولی من می‌گم دخترباز ترین پسر تهرون! روزبه سرمد یه پسر سی و چند ساله‌ی عوضی نخبه‌س که تقریباً تمام پرسنل بیمارستان خصوصیش؛ از زن و مرد گرفته تو کَفِش تاید شدن‌…. حالا… این قناری‌ خفن سیکس پک دار قد بلندی که حتی سیبیل کلفتای حراست بیمارستانم می‌خوانش از شانس خوب یا بد پسر عموی مزخرف منه!

قسمتی از داستان رمان کد آبی

روز اول کار تو مطب جدید اونقدری شلوغ نیست. چندتا از بیمارهای قدیمی و کسایی که نمیتونن با شلوغی بیمارستان کنار بیان رو ویزیت میکنم.

حوصله ام که سر میره برای رسیدن سفارش هام با فروشنده ی فروشگاه لوازم پزشکی که ازش خرید کردم تماس میگیرم.

و کمی بابت بدقولی هاشون غر میزنم که ضمن عذرخواهی و ابراز تاسف بهم اطمینان میدن که دستگاه پروژکتور چشمی و چارت اسلنم فردا میرسن.

قرار شده تا وقتی که منشی استخدام کنم، منشی پروا کارهای من رو هم انجام بده.

وقتی تماس میگیره و اطلاع میده که بیمار دیگه ای ندارم کت پاییزه ام رو همراه ریموت ماشین و موبایلم چنگ میزنم و تقریبا از مطب فرار میکنم.

فکر می کردم مشکلی با محیط نداشته باشم و بعد از این همه سال با همه چیز کنار اومده باشم اما مطمئنا اشتباه می کردم و فضا به شدت خفه کننده بود.

قبول اینکه بعد از گذشت همه ی این سال ها هنوز ارتباط گرفتن با آدمای قدیمی برام مشکله، خیلی سخته.

فکر می کردم به اون درجه بلوغ رسیدم که از آدم ها بگذرم و برای خودم هر چیزی رو پیچیده نکنم.

اما خب معلوم شد تو خودم شناسی لنگ میزنم و هنوز
اونقدری بالغ نشدم.

اعتراف سختیه اما خب پدرم معتقد بود آدمیزاد باید بزرگترین منتقد خودش و شخصیتش باشه.

اونطوریه که میتونی به خودت ایمان داشته باشی.

دانلود رمان من نامادری سیندرلا نیستم (جلد اول) به قلم بهاره موسوی با لینک مستقیم

رمان من نامادری سیندرلا نیستم (جلد اول) نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۱۲۳۷

خلاصه رمان : سمانه زیبا ارام و مظلوم دل در گرو برادر دوستش دکتر علیرضای مغرور می‌دهد ولی علیرضا با همکلاسی اش ازدواج می‌کند تا اینکه همسرش فوت می‌کند و خانواده اش مجبورش می‌کنند تا با سمانه ازدواج کند. حالا سمانه مانده و آقای مغرور که علاقه ای به او ندارد و سه بچه تخس که قراره سمانه رو فراری بدند.

قسمتی از داستان رمان من نامادری سیندرلا نیستم

“رها” با تماس امیرعلی بعد از پرداخت حساب از سالن بیرون زدم و با بشکن زدن سوار ماشین شدم.

به محض نشستن امیر علی بازویم را گرفت و من را به طرف خود برگرداند و با صدایی آروم گفت: نگاه توله رو آخ حالا من تورو ببرم خونه باغ یا خونه خودمون؟

با دستم دستش را گرفتم و با عشق گفتم: زندگیم مطمئن باش من فرار نمیکنم ولی الان باید بریم کمک مامان بابا حتما کلی مهمان اونجا هست که باید رسیدگی بشه.

امیرعلی سرش را خم کرد و با گذاشتن دستش در پشت سرم به سرم فشاری وارد کرد و من را نزدیک خود کشاند.

وقتی نفس کم آوردم با دست بازویش را فشار دادم تا از من فاصله گرفت و چندین بار پیشانیم را بوسید.

_عشقمی رها جون دلمی فقط خدا میدونه که چقدر برام عزیزی جوجم.

از این ابراز علاقه اش اشک در چشمانم جمع شد.

_منم عاشقتم زندگیم توهمه وجود منی آقا. حالاهم آهنگ و بذار که عروسی دوتا از بهترین هاست دوتا آس آس.

با این حرفم امیر علی خندید و گفت: چه کند سمانه با علیرضا.

با این حرف امیرعلی متعجب نگاهش کردم: _چرا چی شده مگه از چیزی خبر داری که من نمیدونم.

امیرعلی با خواباندن دستی ماشین را به حرکت درآورد: فکرت رو درگیر هیچی نکن عسلم فقط خودم و خودت رو عشقه.

با صدای شاد آهنگ بشکن زنان می رقصیدم و برای امیر علی ناز می کردم طوری که تمام مسیر را قربان صدقه ام می رفت و هم پای با من شادی می کرد.

دانلود رمان لهیب به قلم سحر ورزمن با لینک مستقیم

رمان لهیب نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، انتقامی

تعداد صفحات : ۳۰۴۲

خلاصه رمان : آیکان، بیزینس من موفق و معروفی که برای پیدا کردن قاتل پدرش، بعد از ۱۸ سال به ایران باز می گردد. در این راه رازهایی بر ملا می شود و در آتش انتقام آیکان، فرین، دختر حاج حافظ بزرگمهر مظلومانه قربانی می شود. رمان لهیب انتقام، عشق و نفرت را به تصویر می کشد.

قسمتی از داستان رمان لهیب

_فرین. بعد از تماس با آیکان مادرش و آنیل را آرام کرد و به اتاقش بازگشت،

هر چه با آیکان تماس می گرفت بی نتیجه بود دلش شور میزد، پیامی برای آیکان فرستاد و هر چه منتظر ماند جوابی نگرفت.

ترجیح داد بخوابد تا فردا در شرکت جویای حالش شود، از سرویس خارج شد که پیام گوشی به صدا درآمد گوشی را برداشت و پیام را باز کرد.

_فعلا با من تماس نگیر حتی حالمم نپرس.

ناباور چند بار پیام را خواند و بدون جواب گوشی را خاموش کرد این همه تناقض برایش عجیب بود، آنقدر فکر کرد که نفهمید کی به خواب رفت.

صبح با صدای ساعت از خواب بیدار شد و زود حاضر شد تا به شرکت برود،

در شرکت هرچه منتظر ماند خبری از او نشد غرورش اجازه نمی داد تا سراغش را بگیرد و از طرفی دل نگرانی دمار از روزگارش درآورده بود.

بالاخره طاقت نیاورد و تصمیم گرفت به بهانه تایید اتود طرح ها به اتاقش برود به طرف میز عطایی رفت تا ورودش را اطلاع دهد.

_سلام خانم عطایی آقای دادفر اتاقشون هستن؟

_سلام خانم بزرگمهر خیر تشریف ندارن امروز یه سرکوتاه اومدن شرکت و گفتن چند روز تهران نیستن و زود رفتن اگر کاری دارید باهاشون تماس بگیرم.

_ن… نه نیازی نیست کارمو به آقای سوری میگم ممنون. با فکر آشفته به اتاقش رفت و پشت میز نشست.

قرار بود با آیکان به شمال ولی با وجود این اوضاع قرار را کنسل شده برداشت کرد.

پس دلشوره اش نسبت به این رابطه درست بود آیکان او را بازیچه ی خودش کرده بود…

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.