رمان لهیب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، انتقامی
تعداد صفحات : ۳۰۴۲

خلاصه رمان : آیکان، بیزینس من موفق و معروفی که برای پیدا کردن قاتل پدرش، بعد از ۱۸ سال به ایران باز می گردد. در این راه رازهایی بر ملا می شود و در آتش انتقام آیکان، فرین، دختر حاج حافظ بزرگمهر مظلومانه قربانی می شود. رمان لهیب انتقام، عشق و نفرت را به تصویر می کشد.
قسمتی از داستان رمان لهیب
_فرین. بعد از تماس با آیکان مادرش و آنیل را آرام کرد و به اتاقش بازگشت،
هر چه با آیکان تماس می گرفت بی نتیجه بود دلش شور میزد، پیامی برای آیکان فرستاد و هر چه منتظر ماند جوابی نگرفت.
ترجیح داد بخوابد تا فردا در شرکت جویای حالش شود، از سرویس خارج شد که پیام گوشی به صدا درآمد گوشی را برداشت و پیام را باز کرد.
_فعلا با من تماس نگیر حتی حالمم نپرس.
ناباور چند بار پیام را خواند و بدون جواب گوشی را خاموش کرد این همه تناقض برایش عجیب بود، آنقدر فکر کرد که نفهمید کی به خواب رفت.
صبح با صدای ساعت از خواب بیدار شد و زود حاضر شد تا به شرکت برود،
در شرکت هرچه منتظر ماند خبری از او نشد غرورش اجازه نمی داد تا سراغش را بگیرد و از طرفی دل نگرانی دمار از روزگارش درآورده بود.
بالاخره طاقت نیاورد و تصمیم گرفت به بهانه تایید اتود طرح ها به اتاقش برود به طرف میز عطایی رفت تا ورودش را اطلاع دهد.
_سلام خانم عطایی آقای دادفر اتاقشون هستن؟
_سلام خانم بزرگمهر خیر تشریف ندارن امروز یه سرکوتاه اومدن شرکت و گفتن چند روز تهران نیستن و زود رفتن اگر کاری دارید باهاشون تماس بگیرم.
_ن… نه نیازی نیست کارمو به آقای سوری میگم ممنون. با فکر آشفته به اتاقش رفت و پشت میز نشست.
قرار بود با آیکان به شمال ولی با وجود این اوضاع قرار را کنسل شده برداشت کرد.
پس دلشوره اش نسبت به این رابطه درست بود آیکان او را بازیچه ی خودش کرده بود…
رمان قلدر (جلد اول) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۹۳۷

خلاصه رمان : اسم من تیته. ولی اون منو با اسمم صدا نمی کنه. اون هیچوقت انقدر غیررسمی صدام نمی کنه، تازه اگه کلا بهم اشاره کنه. نه اون به ندرت باهام صحبت می کنه. ولی باز هم دست از سرم بر نمی داره. یه زمانی با همدیگه دوست صمیمی بودیم. ولی بعد اون بهم پشت کرد و تصمیم گرفت زندگیم رو خراب کنه. اون کاری کرد که تحقیر بشم و همه ی دبیرستان پشتم حرف بزنند. هر چقدر که زمان می گذشت شوخیها و شایعه هاش سادیسمی تر می شدند و…
قسمتی از داستان رمان قلدر
سرم درد گرفت به سختی تلاش می کردم تا به حرفاش فکر کنم. الان نمی تونستم این کارو بکنم.
“لیام، باید برم خونه من به کی سی میگم که دوست داری ببینیش اما نمیتونم پشتت در بیام. اگر واقعا لایق بخشش باشی اون میبخشدت.”
هرچند من شخصاً مطمئن نبودم اگر جای کی سی بودم بتونم ببخشمش.
“متاسفم نمی خواستم تورو بکشونم تو این ماجرا”
با اکراه به شوخی گفتم: آره میدونم. قلبا باور نمی کردم که لیام آدم بدی باشه.
اون گند زده بود و من مطمئن نبودم که ارزشش رو داره که بخشیده بشه یا نه خوشبختانه من مجبور نبودم این تصمیم رو بگیرم.
_”آره می دونم. متاسفم تو آخرین امید من بودی، مراقب خودت باش به هر قیمتی که هست، من متاسفم واسـه گندی که زدم”
اون به عقب و به طرف ماشینش رفت. آهی کشیدم و قبل از اینکه اپرا شو تبدیل به برباد رفته شه، سوار ماشینم شدم و به راه افتادم.
وقتی در جلویی رو باز کردم با صدای بلند گفتم: “هووووممم چی پختی خوشگله؟”
تنم داشت واسه تخت خوابم ضجه میزد اما تصمیم گرفته بودم برای مادربزرگم خوش رو باشم، دلم واسش تنگ شده بود.
به شکل خودخواهانه ای بهش نیاز داشتم تا بهم یادآوری کنه که من آدم خوبیم.
بعد از اون چیزی که امروز به جرد گفتم حتی نمی خواستم تو آینه با خودم روبرو بشم. اینکه اون رسیده بود از خیابونم معلوم بود.
رمان راز ماه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، فانتزی
تعداد صفحات : ۵۵۹

خلاصه رمان : دختری دورگه ایرانی_آمریکایی به اسم مهتا که در یک رستوران در آمریکا گارسونه. زندگی عادی و روزمره خودشو میگذرونه. تا اینکه سر و کله ی یه مرد زخمی تو رستوران پیدا میشه و مهتا بهش کمک میکنه. ورود این مرد به زندگی مهتا و اتفاقای عجیب غریبی که برای این مرد اتفاق میفته زندگی معمولی مهتا رو به جایی میکشونه که بفهمه واقعا کیه و…
قسمتی از داستان رمان راز ماه
چه باعث شده بود که این ماه گرفتگی متمایز باشد؟ یعنی نشانه ی خاصی بود؟
چرا انقدر باعث تعجب و هول شدن مارتین شد؟! آن هم مارتینی که به نظر می آمد هیچ چیز در این دنیا برایش مهم نیست!
حالا به ناگاه یک ماه گرفتگی اینگونه بر آشفته اش کرده بود!
باید با چه کسی در میان می گذاشتم…؟! چه می کردم میان این عمارت بی در و پیکر؟
اگر می خواستم با دایه صحبت کنم باید جریان آمدن مارتین را هم می گفتم و اینطوری قولی که داده بودم را زیر پا می گذاشتم و به علاوه خيال راحت آن پیرزن ناآرام می ساختم.
_خدایا این چه وضعیه… برخاستم و دو سه قدم کنار پنجره راه رفتم، به این امید که شاید مارتین برگردد و گره از این معما بگشاید.
لعنتی! خب اگه میگفتی چی شده میمردی؟! پرده را اندکی کنار زدم و بیرون را نگریستم شاید از راه برسد ولی هیچ خبری نبود.
به فارسی غرغر کردم: به قول مامانم، سر تخته بشورنت مارتین خب اون لبای خوشگلت و تکون میدادی می گفتی چی به چیه، چی می شد!
پرده را انداختم و روی تخت نشستم، بسوزه شانست مهتا، از این هیولاها و جک و جونورا هم شانس نیاوردی.
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم، حالا باید بنشینم ببینم حضرات کی تشریف فرما میشن؟!
یکی دو دقیقه که گذشت طاقت نیاوردم و برخاستم برم اتاق اریک ببینم چه خبره..
تا قدم اول را به سمت در برداشتم در باز شده و اریک با هول و ولا وارد اتاق شد!
رمان کابوس پر از خواب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۵۰۵

خلاصه رمان: صدای بگو و بخند بچهها و آمدو رفت کارگران، همراه با آهنگ شادی که در حال پخش بود، ناخودآگاه باعث جنب و جوش بیشتری داخل محوطه شده بود. لبخندی زدم و ماگ پرم را از روی میز برداشتم. جرعهای از چای داغم را نوشیدم و نگاهی به بالای سرم انداختم. آسمانِ آبی، با آن ابرهای دودیرنگ که جابهجای آن را لک انداخته بود، انگار آبستنِ خبرهای خوبی نبود.آن هم برای من که نیمی از دغدغه ام این داخل و نیمِ دیگر آن بیرون و هنوز بار ماشین بود….
قسمتی از داستان رمان کابوس پر از خواب
نتوانست بیشتر از آن خوددار بماند. اشکش چکید و او مثل قبل به آن توجه ای نشان نداد.
_خواستم بهش بگم من الان سه ساله تمومه دارم هر شب خوابتو میبینم من هر شب دارم خواب تو رو میبینم خواب زندگیمونو… خونه مونو… بچه مونو.
چشمان خیسش را به نگاهم دوخت.
اولین امیدم اون شب با حرف شاهد خشکید. دومیشم وقتی بود که مامانش گفت طبقه بالا رو داده مستاجر آخریشم که… کلاً زد همه چی رو از ریشه و بن سوزوند.
بند کیفش را دور انگشتش پیچاند و گفت: امروز که گفت شاهد داره زن میگیره و گفت با مستاجر طبقه بالا قرار و مدار داره؛
یه لحظه یاد دختری که چند روز پیش جلوی در دیدم افتادم.
چهرهت دقیق یادم نبود ولی یادم بود که اون روز با دیدنت جلوی در تو دلم اقرار کردم که دختر جذابی هستی.
امروزم با حرف مامانش باز تو دلم اقرار کردم به شاهدم می آی. میتونین کنار هم به زوج جذاب و دوست داشتنی باشین.
لبخندش حسرت داشت.
_درست مثل اون موقع های ما اینو بارها از بچه های دانشکده و حتی بیرون، از این و اون شنیده بودم.
هر بارم با افتخار لبخند زده بودم و شاهدو که هر بار کلافه سر پایین می نداخت نگاه می کردم و تو دلم از این حجب و حیای ذاتيش قند تو دلم آب میشد.
محزون سر تکان داد و گفت: نمی دونم شاید دلیل این که نتونستم بیخیال دیدنت بشم و تا اینجا اومدم همین وجه تشابه…
البته که نمی شه گفت وجه تشابه. چون این طوری که از رویا خانوم شنیدم پیشنهاد این انتخاب و این قول و قرار از طرف خود شاهد طرف خود بوده…
رمان هوو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۶۴۷

خلاصه رمان : سامر تقوی دکتر مغز و اعصابه که با دختر عموش سمیره ازدواج کرده و بچه دار نمیشن. سامر، مریم ک یکی از مراجعینشه رو بدون اینکه ب سمیره بگه رحمشو اجاره میکنه برا بچه دار شدن…
قسمتی از داستان رمان هوو
“سمیره” از دیدن حال و روز مریم کمی آرام گرفته و سعی می کردم که با کارهایم اذیتش نکنم تا بچه هایم را به دنیا بیاورد،
هر چه نباشد بچه های من را در شکم داشت و با این اوضاع و احوال روحی که این زن داشت می توانستم تصور کنم که بچه هایم حسابی بچه هایی ناسازگار از آب در می آمدند،
چون که آن ها صدای مادر را می شناسند و از مریم اصلا مهری دریافت نمی کنند چه برسد که بخواهد با آن ها حرف بزند یا لالایی بخواند.
هر چند که من بعد از آن شب مریم را تنها نگذاشته و مدام به آن سر میزنم و با بچه هایم صحبت میکنم.
حتی ریز ریز مریم را هم تشویق می کنم ولی به دلیل افسردگی که داشت به آن دچار میشد زیاد به من اهمیتی نمی داد کار خودش که زانوی غم به بغل گرفتن بود ادامه می داد.
_عشق من داره به چی فکر میکنه. از صدای سامر که به من نزدیک شد در جا تکانی خوردم که سریع به بغل گرفته و در گوشم گفت:
هيششش نترس عشقم کی بغیر از من جرات داره بیاد طرفت آخه نفسم.
از این حرفش خنده کوتاهی کردم و گفتم: _فکر کنم اجنه.
سامر همانطور که من را برروی تخت می خوابوند شروع به قلقلک دادنم کرد: _که اجنه ها، ها اجنه.
بقدری از دست سامر خندیدم که حد نداشت طوری که فقط با جیغ زدن از آن خواستم تا رهایم کند که در آخر قبول کرده.
_سامر میخوای مریم رو چیکارش کنی.
سامر از روی تخت بلند شد و به طرف اینه رفت و شروع به دست کشیدن در موهایش کرد که برای ژستش مردم
_خودمم نمیدونم بیشتر باید بدونم اون میخواد چیکار کنه اگر بخواد بمونه میمونه بخواد بره هم با حمایت من از عمارت خارج میشه.