رمان غم و عشق نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 239

خلاصه رمان : رادا دختری از دیار درد وغم ، فرزندی نا خواسته… دختری که در اوج کودکی طعم تنهایی ودرد رو می چشه وبا پدر بزرگ ونا مادری پدرش زندگی میکنه …
رادا فاقد هر نوع احساس ودوست داشتنه دختری سرد وبی تفاوت دختری با حسرت کودکی … با ازدواج سارا خواهر رادا با پسری به نام بنیامین شایسته ، پای رادا نا خواسته به خانواده ی شایسته باز میشه واونجا طعم محبت و دوست داشته شدن رو می چشه ، با اومدن آوید شایسته پسر از فرنگ برگشته ی خاندان شایسته با همه ی شایعه ها ونقطه های مبهم در زندگیش همه ی معادلات رادا برای اینده اش یک باره از هم میپاشه و ..
قسمتی از داستان رمان غم و عشق
خداي من اين چه حرفيه آويد ميزنه من جونمو براش ميدم اون وقت جونش برام ارزش نداشته باشه -نمي دونم به احتمال زياد يه ماه ديگه … نه نه يعني درست سه هفته ي ديگه تهرانيم يه هفته زودتر ميايم تا اماده بشيم … -اهان … باشه … رادا ! -بله؟ -دلم برات تنگ شده ،مراقب خودت باش با حرف آويد قند توي دلم قند اب شد اگه اون دلش برام تنگ شده پس نمي فهميد من عاشق چه حسي داشتم سريع گفتم : -آويد …. -جانم ؟ لبخند پتو پهني روي لبم جا خوش كرد سريع گفتم : -منم همين طور خدافظ … منتظر جوابش نموندم وسريع قطع كردم ،سونيا لبخند مهربوني بهم زد وبا بدجنسي گفت : -قند چند ؟ -هان ؟ -دارم ميگم قند چند ؟ مثل اينكه توي اين گرونی، قند ارزونه كه توي دلت دارن كيلو كيلو قند اب مي كنن … لبخندم بيش تر شد كه سونيا با تشر گفت : -ببند نيشو، زشته توي خيابون … چه خوششم اومده … ريز خنديدم كه سونيا سرشو رو به اسمون بلند كرد وگفت : خدايا هر چي مريضه عاشقه شفا بده …- با پرويي گفتم : -الهي آمين… سونيا با خنده گفت : -روتو برم … هي … بعد سري با افسوس تكون داد وگفت : -بسوزه پدر عاشقي … دخترم دختراي قديم ،والا به خدا ….
**********
با سونيا و شكرانه مشغول اب دادن گلها بوديم كه منير جون با خنده به ما پيوست وظرف ميوه اي رو كه دردستش بود روي تخته توي حياط گذاشت وگفت : -واقعا خوشحالمون كردي شكرانه …. حالا چرا يه دفعه ؟ شكرانه لبخند شيريني به منير جون زد و كنار اون روي تخت نشست در حالي كه پاهاشو تاب ميداد نفس عميقي كشيد و گفت: -محمد براش كاری پيش اومد مجبور شد بره شيراز منم ديدم برم خونه ي مامان اينا تنهايي چي كار كنم ،حالام كه رادا اينجا اومده بود تصميم گرفتم بيام اينجا و سورپرايزتون كنم … منير جون ظرف ميوه روبه سمت شكرانه هل داد وگفت : -خوب كاری كردي … ميوه بخور … منير جون روبه من كه شيلنگ اب دستم بود و گلها رو اب مي دادم كرد و گفت : -مامانت ،تماس گرفته بود…. لبخند كجي زدم و گفتم : -نگيد كه دلش براي من تنگ شده بود ؟! شكرانه و سونيا خنديدند سونيا گفت : -نه بابا مامانت كه دلش تنگ نشده بوده ،سارا دلتنگت بوده .. با اين حرف منير جونم خنديد شكرانه با تمسخر گفت : -اوه ،حتما … فكر نكنم اونم عجوزه دلش براي خودشم تنگ بشه ….
منير جون سري با تاسف تكون داد وگفت : -حالا ميزاريد من حرف بزنم يا نه … سونيا با شيطنت كنار منير جون نشست و دستشو دور گردن منير جون حلقه كرد و گونشو بوسيدو گفت : -اين حرفا چيه عشقم … شما بفرماييد … منير جون با لبخند سري تكون داد وگفت : -زنگ زده بود گلايه ودادو بيداد مي گفت آراد از پيش پدرش اومده ورفته يه جاي ديگه كار مي كنه و كلا اخلاقش تغيير كرده ،پيگير كه شدن فهميدن عاشق دوست تو همين سونيا خانم شده … شكرانه با تعجب به ما نگاه كرد و گفت : -كارتون ساختس … زن عمو پدر هر دوتونو جلو چشمتون درمياره … با خونسردي گفتم: -حتما منتظر چنين روزي مي شم … منير جون با تاسف سري تكون داد وبا تشر گفت : -رادا …….. بعد هم رو به شكرانه ادامه داد .. -كجاي كاري دختر … زنگ زده بود براي همين مي گفت رادا بسمون نبود حالا دوستشم اضافه شده ،مثل اينك زنگ زدن خونه ي سونيا اينا … اين خانم خانمام نامردي نكرده وگفته نه ….
رمان نجیب بی آبرو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : 1127

خلاصه رمان : حورا تک دختر حاج فتاح، روحانی معتمد محل، چهل روز بعد از مرگ نامزدش آرش، متوجه میشود که باردار است. کسی باور ندارد که این نطفه حلال و از همسر صیغهایش بوده. ولی امیریل برای حفظ یادگاری پسرخالهاش آرش، پیشنهاد ازدواج به حورا میدهد…
قسمتی از داستان رمان نجیب بی آبرو
بعد از آن که از روی ناچاری اجازه خواستگاری را داد، هر دو با خوشحالی آن جا ترک کردند. قرار شد فرداشب، همراه با کل خانواده بیایند تا تصمیمگیری برای حورا راحت تر شود. پوشک امیر علی را عوض کرد و فرزند خوابآلودش را روی تشک گذاشت. از زمانی که غیر از شیر خودش، از شیرخشک هم استفاده میکرد آرام تر شده بود و بیشتر میخوابید. شیر خودش به تنهایی کفاف شکم امیر علی را نمی داد. همانجا زانو زد و نگاهش کرد. بوسهای روی مشتهای بسته امیر علی زد و به حرفهای هانیه و مادرش فکر کرد.
***
عطر گلاب و بوی حلوایی که فضا را پر کرده بود حالش را بیشتر از قبل بهم میزد.اصلا این روزها به طرزعجیبی دائماً حالت تهوع داشت اما تصور میکرد از شدت غمی است که مرگ آرش به جانش زده. با یادآوری نبود آرش، باز هم مانند چهل روز پیش بغض کرد و در دل ضجه زد. اما نایی برای باریدن نداشت.
و البته اجازهای! آرشِ جوان مرگاش، تنها نامزدبه اصطلاح صیغهایاش نبود. او رفیقاش بود… همراهش… قدرتش… کلامش…آرش در چند ماه اخیر، همه کس او شده بود.هنوز هم رفتنش را باور نداشت.درست یک ماه قبل از مراسم عروسیشان، آن هم زمانی که خودش را خوشبخت ترین عروس دنیا میپنداشت، دامادش را از دست داد.
نتوانست طاقت بیاورد، فضای سنگین قصر ارجمندی ها، حتی اجازه نمیداد از ته دل اشک بریزد و مویه بکند.آخر در شانشان نبود.ارجمندی ها حتی جنس غمشان هم فرق میکرد. نگاهی به مادر شوهر جوانش انداخت. دستمال کوچکی دستش بود و با آن، هرزگاهی چند قطره کوچک اشکش را پاک می کرد. باموهای بلوند و جواهرات قیمتی که از سر و سینهاش آویزان بودند، شباهتی به مادری که تنها فرزندش را از دست داده نبود.
رمان خدای یارا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 285

خلاصه رمان : رمان راجب یه دختریه که قاتله و خارج از ایران زندگی میکنه طی یه سری اتفاقات با افرادی آشنا میشه که به ایران با وحشت برمیگرده…. استارت ماجرا میخوره.
قسمتی از داستان رمان خدای یارا
قاضی محکم دسته ی آن ابزاری که در کودکی آن را چکوش به یاد داشت حتی حالا هم با آن زمان تفاوتی ندارد اسم آن ناقوس مرگ را نمیداند! فقط میداند صدای او هنجار است روی مغز اش که از درد در پستوی سر اش مچاله کرده خود اش را. روی میز کوبیده شد… سه بار، هم همه ی دادگاه زیاد بود خبرنگار ها عکس ها میگرفتند و محاکمه را با لذت ضبط میکردند، صدای قاضی برخواست و رعشه به تن ،رخسار او را سفید کرد:
– دادگاه به شماره ی پرونده ی ۱۶۸۷۷۹رسمی است و به کیفر خواست رسیدگی میشود، سرکار خانم یارا توکل که به جرم قتل جناب آقای..(.سرش سوت کشید، نام او چه بود؟) در این دادگاه محاکمه میشوند حکم مذکور بدین وسیله است که سرکار خانم یارا توکل به اشد مجازات رسیده و طناب دار حکم اجرایی میباشد ختم جلسه.
سقوط را از پرتگاهی حس کرد و با وحشت از روی بالشت ملافه ی سفید خیس اش، خیز برداشت و نعره زد: -آخ. محکم دست راست اش را دور گردن اش قاب کرد نفس کشیدن را فراموش میکرد وقتی حتی کابوس اش را میدید. پتو را کنار زد و با بلیز شلوار ساده ی مخصوص خواب اش کنار پنجره رفت و محکم درب آن را باز کرد.
نفس اش را با حرص بیرون فرستاد و اکسیژن را در ریه اش مهمان کرد. موهای فر پر پشت اش را پشت گوش زد و به آسمان نگاه کرد هوا ابری بود نیمه شب بود و هوای سرد سرزمین غربت را به جان خرید اما از خواب وحشتناک اش دوری میکرد، خوابی که یادآور کشور اش بود و بی رحمی هایی که روی قفسه ی سینه اش هنوز بعد از یک سال سنگینی میکرد…
بغض کرد دمی گرفت و به آسمان چشم دوخت و زیر لب نجوا کرد: – بگو کجایی! سرما تا مغز استخوان اش پیشروی کرد چرخید و درب پنجره را کوبید و بست. قلاب او را انداخت. به لطف ناپدری اش این آپارتمان در آلمان نصیب او شد. وقتی مادر اش زن او میشد خوب میدانست روزی آن مرد یارا ، را دک میکند… به جایی که مزاحم نباشد. آن مهمانی هم برای فرار از عیش و نوش های هرشب ناپدری بود که دل اش نمیخواست حتی در جمع آنها نقشی داشته باشد چه برسد که هم پای مادر بیچاره و شوهر عزیز او در مهمانی هایشان شرکت کند.
رمان عروس فراری نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : 434

خلاصه رمان : پدر ومادر بهار توافقی تصمیم به جدایی از هم می گیرن، با آنکه می دانستند موجودی در شکم حوریه ، مادربهار درحال رشد است. ازیک دیگر جدا می شوند وبعد چند ماه از اون طلاق مادر بهار می فهمه اون جنین یک دختره.الان که جنسیت بچه را می دانست اورا بیشتر ازپیش دوست می داشت. به همین دلیل پیش برادرش رضا میرود و اونجا زندگی می کند. دختر اوبه دنیا میاید ولی متاسفانه خودش پا به دنیای ابدیت می گذارد واین دختر پیش دایی خود زندگی می کند. او بسیار وابسته به دختر دایی خود میشود و رها را همچون خواهر دوست می دارد. سنش که بیشتر میشود اتفاقاتی اطرافش میافتد.رها بی احتیاطی می کند.. که پای بهارهم وارد آن ماجرا می شود. و زندگیش دست خوش تغییر عذاب آوری می شود.اون مجبورمی شود به خاطر رها….
قسمتی از داستان رمان عروس فراری
به نظرت این دخترا که اینجا نشستن من رو دارن نوش جان می کنن یا دارن ازجنابعالی تعریف می کنن؟شونه بالا انداختم و دستم رو روی شونش گذاشتم باناخنام فشاری روی شونش اوردم: عزیزدلم شما رو دارن نوش جان می کنن.اگه خیلی مشتاقید من الان این لباس مسخره رو از تنم درمیارم وتن یکی ازاین أجنبی هامی کنم؟ هووم!نظرت چیه آقای خودشیفته؟
ابرویی بالا انداخت: اون زبونت رو من کوتاه می کنم
پوزخندی زدم: زِری نزن که نتونی بهش عمل کنی بافشاری که رو کمرم داد ناخنام رو بیشتر تو شونش فرو بردم: خوب گوش کن بامن درنیوفت که ور بیوفتی دکی جوون اخماش تو هم رفت:امشب چه شبی شود.خندیدم:آره یه شبی برات بسازم رویایی اوه یادم نره یکی ازاین أجنبی ها رو برات بیارم تا توهستی اینا رو می خوام چیکار؟
***
اوه چه گوشی اپل به دستم میاد. درست زمانی که فرار کردم چون رمز عابر بانک سام رو میدونستم پول میلیاردی که تو کارتش بود رو به کارت خودم انتقال دادم و بعد به تهران اومدم یه ویلا توی لواسون رو انتخاب کردم والان که اینجام خیلی خوشحالم درسته از خانوادم دورم ولی میدونم اگر هم برگردم دیووانگی محضه ویلا رو به راحتی خریدم چون اسم سام توشناسنامم بود وگرنه به دختر تنها ویلا نمیدادن.
کولم رو باز کردم دفترچه خاطراتم رو بیرون آوردم از بین دفترم عکس دونفره خودم و سام بیرون افتاد. سام واقعا جذاب و نفس گیر بود ولی به عیاش قهار هیچ وقت یه سایه ی زندگی برای آدم نمیشد. بیشتر پولم سر خرید خونه رفت. ماشین روهم برای اطمینان بیشتر عوض کردم دلم می خواست به مغازه گل فروشی داشته باشم پر از گلهای رنگی خوشگل میتونستم یه مغازه هم بخرم مانتوی ساده ای تنم کردم و کیف دستیم رو برداشتم.
یه نیم ساعت گشتم تا به املاکی پیدا کردم البته املاکی زیاد بود ولی همشون پسرجوون بودن ترجیح دادم به دونه پیر خرفت پیدا کنم ماشین رو قفل کردم؛ وارد املاکی شدم من سلام مرد لبخندی زد سلام خانوم بفرمایید خلاصه تونستم یه مغازه شیشه ای خوشگل هم بخرم وکسی رو هم پیدا کنم که برام انواع گل هارو بیاره اگه می دونستم با ازدواجم باسام چیزایی رو که میخوام به دست میارم زودتر دست به کار میشدم خانوم مهرزاد نگاش کردم.
رمان گل سرخ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1425

خلاصه رمان : صدایش مثل همیشه نبود. صدایش با من قهر بود و من مگر چند نفر بودم که ببینم و بشنوم و باز بمانم؟ شنیدهها را شنیده و دیدهها را دیده بودم؛ وقت رفتن بود. در را باز کردم و با اولین قدمم صدایش اینبار از زیر دندانهای قفل شدهاش به گوشم رسید: ـ گلشیفته!! چندبار مرا گلشیفته صدا کرده بود؟ من گلِ باغش بودم. همان گلی که نامم را گذاشته بود گلِسرخ.. قدم بعدی را که برداشتم اینبار فریاد زد: ـ بری دیگه رفتی گلی اینو تو گوشت فرو کن..!
قسمتی از داستان رمان گل سرخ
حالا هم یک جمله گفته بود. رفتنم برگشتی نداشت و محال بود حرف محمد دوتا شود. وقتی هم گفت مرا دوست دارد روی حرفش ماند. هر کسی که از راه رسید پشت سرم لیچار بارش کرد. طعنه زد و نامم را به بدنامی خواند. او اما مردانه پشت دوست داشتنم ایستاد و نگذاشت حرفش دو تا شود. حالا من خسته تر از آن بودم که بمانم. ماندنم حال همه را خراب میکرد حال محمد را بیشتر، دنیا ارزش لرزیدن قلبم محمد را نداشت. چوب خط محمد هم مثل من پر شده بود. اگرچه به روی خودش نمی آورد. مرد بود و نگذاشته بود حرفش دوتا شود و همه جوره پای من ایستاده بود. وقتش رسیده بود من زنانه پای مهر او بیاستم و بروم، رفتن همیشه بد نبود. رفتن گاهی ماندنت را جاودانه تر میکرد. فشاری که روی ما بود همه ما را خسته کرده بود. وقتی تصمیمم را گرفتم که محمد را از این مسلخ مشمئز کننده دور کنم که فهمیدم محمد را میلیونها بار بیشتر از خودم دوست دارم. خیابانهای تهران جای امنی برای منی که ته شپیش پشتک و بالا می انداخت نداشت. ولی غرور محمد ارزش این را داشت که حتی اگر شده باز هم منت سامی را بکشم و بشوم اسنپ موتوری …
***
در گلخانه را که پشت سرم بستم صدای محمد که توی سرم اکو شد و قلبم جایی میان گلهای پرپر شده ی گل سرخ ریخت و تپیدن را فراموش کرد. محمد گلخانه را برای من زده بود وگرنه تک پسر – حاج كمال زرافشان را چه به گل فروشی؟ عیار محمد طلا بود و سکه فقط یک دهنه مغازه ی پدرش در بازار طلا فروشها به کل دارایی ما می ارزید اگر آن خانه…. بگذریم، به قول خودش دخل یک شب مغازه ی حاج کمال برابری میکرد با کل درآمد یک سال جان کندن ما در گل سرخ. اما گل فروشی عشق بود برای منی که یک زمان سوادی این را داشتم که بورسیه شوم از شریف و بروم به جایی که رویایی همه بود. حتی بابا و مامان وقتی وارد وليعصر شدم و قدم در خیابان بیست و دو کیلومتری گذاشتم که تهش میرسید به همان خانه خرابه ی که سامی به ضرب و زور دینی که به پدرم داشت به من داده بود به هیچ چیز جز آرامش محمد فکر نکرده بودم. گوشی موبایلم که توی دستم زنگ خورد و نام دل آرام روی آن نقش بست، یکهو انگار قلب یخ زده ام پشتیبان پیدا کرده باشد و بغض تا بیخ گلویم پیش رفت گوشی را کنار گوشم گذاشتم و بدون اینکه منتظر شوم دلی چیز بگوید با صدای که نزده اشک را می رقصید لب زدم: تموم شد دلی…