رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان رخنه به قلم نگار رازقندی با لینک مستقیم

رمان رخنه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، معمایی

تعداد صفحات : ۱۹۱۳

خلاصه رمان : امیر حافظ یه مرد پر نفوذ و قدرتمند که ازش هر خلافی بر میاد و این دلیل بر این میشه که نیکی همسرش که تازه یک بچه یک ساله هم دارن از هم طلاق بگیرن اما حافظ به نیکی اجازه نمیده بچش رو ببینه مگر این که هر بار …

 

قسمتی از داستان رمان رخنه

“راوی” رو به روی خونه پدریش ایستاد تا هدیه از ماشین حافظ پیاده بشه.

– بهشون بگم کجا بودم؟

حافظ که نمی خواست هدیه رو به دردسر بنداره رو بهش کرد: بگو رفتی پیش دوستت سوتی موتی ندی که خودت میدونی.

با تاکیدی درب ماشین رو بهم زد و به محض داخل شدنش صدای جیغ لاستیک های حافظ توی خیابون خلوت به گوش رسید.

دوباره باید برمی گشت. دوباره باید با مرسده چشم تو چشم میشد. تقصیر خودش بود.

می دونست سر لج و لج بازی زندگی سه نفر رو بلا تکلیف گذاشته.

باید با مرسده معامله می کرد.

دیگه بیشتر از این نمی تونست نیکی رو منتظر بزاره تا به خونه برگرده.

رکسی مثل همیشه توی حیاط منتظرش بود و به محض رسیدن حافظ خودش رو لوس کرد.

_امشب حوصله ندارم رکسی، برو کنار.

از اون زبون بسته چه توقعی داشت؟ اما حداقلش اون تنها کسی بود که بدون حرف زدن می تونست به حافظ دلداری بده.

با رسیدن به واحد بالا درب رو باز کرد و بی توجه به خونه ای که مرتب شده بود فقط روی مبل خودش رو پرت کرد که صدای مرسده از پشت سرش اکو شد.

– دیر اومدی، خیلی وقته منتظرتم.

چشم های حافظ قرمز بود. مشخصا خسته تر از همیشه به نظر می رسید و فقط دستش رو روی چشم هاش گذاشت.

– بخواب!

مرسده که از جواب کوتاه حافظ کفری شده بود نزدیکش  رفت.

– همین؟ من به خاطرت تا این وقت شب بیدار موندم و منتظرت شدم.

_من گفتم منتظر بمونی؟ چرا نرفتی؟

کنارش روی مبل نشست و دستش رو دکمه لباس حافظ نشست.

-اینجا خونه مه… کجا برم؟

دانلود رمان خدمتکار من به قلم فاطمه2000 با لینک مستقیم

رمان خدمتکار من نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۳۳۴

خلاصه رمان: داستان دختری که خانوادشو تو بچگی از دست میده و میره پیش عموش تا زندگی کنه ولی چون خانواده عموش اذیتش میکردن از خونه عموش فرار میکنه و برای اینکه بتونه زندگی کنه میره خونه اینو اون کار میکنه تا اینکه صاحب خونه اش تصمیم میگیره که خونشو خراب کنه و از اول بسازه و دختر داستان باید از اون خونه میرفت ولی کجا؟ تااینکه یکی از دوستاش کاری بهش پیشنهاد میکنه که بره خدمتکار یه خونه بزرگ شه و همونجا زندگی کنه اونجا با پسری مغرور آشنا میشه که سرنوشتش عوض میشه …

قسمتی از داستان رمان خدمتکار من

با صدای فریاد دینا دیناش مو به تنم راست شد…

از شدت کوبش محکم قلبم قفسه ی سینم درد گرفته بود.

آب دهانم رو به زور از طریق گلوی خشک شدم پایین دادم…

با صدای دور شدن قدم هاش مردد پرده ی ضخیم رو کمی کنار زدم و با گوشه ی چشم از پشت پارچه ی حریر نیم نگاهی به بیرون انداختم…

رفته بود و اینو از ضعیف تر شدن فریادهاش که من رو صدا می زد می فهمیدم..

با این فکر که طبقه ی پایینه بی معطلی از پشت پرده بیرون اومدم و فرز خودم رو از در باز اتاقش بیرون انداختم،

و با شتاب خودم رو از میون در نیمه باز اتاقم به داخل پرت کردمو به ارامی در رو بستم…

تکیم رو به در دادم و بی حال روی زمین نشستم…

عرق سرد نه تنها روی صورتم بلکه رو بدنم هم نشسته بود.

از این که در اتاقم رو بسته بودم مطمئن بودم و این یعنی رهام وارد اتاقم شده و دیده من تو اتاق نیستم و این یعنی بدبختی منه سیاه بخت …

حالا چه بهانه ای بیارم؟ بگم کجا بودم؟ بی رمق به سقف سفید اتاق خیره شدم…

هنوز هم از شدت ترس و هیجان نفس نفس میزدم…

با سستی از جام برخاستم و دست لرزانم به طرف دستگیره دراز شد.

محتاط از اتاق خارج شدم و با قدم هایی نا مطمئن به طرف پله ها گام برداشتم…

صدای فریادها و تهدید کردناش بهم نهیب میزد که اشهدم رو بگم…

با سستی پله هارو پایین رفتم و پشتش ایستادم.

با صدایی ضعیف که انگار از ته چاه در میومد با ترسی محسوس گفتم: _آ.. آقا من.. من ای اینجام.

به آرومی به طرفم برگشت و با چشم هایی به خون نشسته براندازم کرد..

دانلود رمان آدم آهنی و شاپرک به قلم ناشناس با لینک مستقیم

رمان آدم آهنی و شاپرک نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی

تعداد صفحات : ۲۱۲

خلاصه رمان : داستان پرستار خوشگل و مجردی که عاشق همکار پزشک خودش میشه که از قضا متوجه میشه همسایه هم هستند ولی آقای دکتر خود عاشق دختری از طبقه بالای اجتماع هست که مدتی است بینشون فاصله افتاده … اما به خاطر اصرار پرستار یک مدت کوتاه باهاش ارتباط برقرار میکنه …

 

قسمتی از داستان رمان آدم آهنی و شاپرک

تمام فکر و ذهنم شده بود پدرم… اشک گوشه چشمم جمع شد.

عماد با کار امشبم حتماااا همه چیز رو به بابام می گفت. نباید بی گدار به آب میزدم… نباید وضع رو بدتر از این می کردم.

وقتی رفتم سمت آشپزخونه مادرم همونطور که سعی می کرد خشمش رو کنترل کنه،

دندون قروچه ای کرد و با حرص زیادی مخفیانه و به دور از چشم اعظم خانم از بازوم ویشگونی گرفت و گفت: کجا بودی دختر؟؟

دستمو روی دستش گذاشتم و با درد نالیدم: آ… آی… آی… آخ دستم….

اعظم خانم که سر رسید مادرم لبخندی زد و دستمو رها کرد..

نفس راحتی کشیدم و الکی خودمو سرگرم سبد کوچک سبزی ها کردم که اعظم خانم پرسید: لیلی جان عماد رو خبر کردی عزیزم؟

_در خونشون بسته بود کلی در زدم تا درو باز کردن… ظاهرا حموم بودن … گفتن الان میان… حدس میزدم الان خودش میاد

خیلی نگذشت که عماد اومد پایین و بعد از سلام و احوال پرسی گرم با پدر ومادرم و پسرا شروع کرد معذرت خواهی و توضیح دادن راجب دلیل دیر اومدنش…..

لبخندهاش خیلی روی صورتش دووم نمی اوردن و معمولا زود محو میشدن.

خیلی کوتاه توضیح داد که حموم بوده و به این خاطر دیر اومده… اما من جرات نداشتم نگاهش کنم…

تو تمام مدت سرم رو انداخته بودم پایین و برای گذشت کردن عماد از راپرت کارهام صلوات زمزمه می کردم …

دانلود رمان محو و مات به قلم مژگان مظفری با لینک مستقیم

رمان محو و مات نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۱۹۲

خلاصه رمان: شنتیا، پسر خوش تیپ و خوشگلی بود که به تازگی در کنکور ارشد روانشناسی قبول شده و از رامسر به تهران آمده بود. اولین روز رفتن به دانشگاهش بود که ناگهان با صدای گوش خراش ترمز اتومبیلی به خود آمد. با دیدن راننده اتومبیل هوش از سرش پرید. راننده همان دختری بود که ۲ سال پیش شنتیا را از غرق شدن نجات داده بود و هم اکنون هم کلاسی او به حساب می آمد…

 

قسمتی از داستان رمان محو و مات

در حالی که از پنجره ی اتاقم بیرون را نگاه کردم او را در ذهنم مجسم می ساختم.

ای کاش تا به این اندازه به او علاقمند نمی شدم برایم سخت بود بتوانم اینقدر از او دور بمانم هرچه فکر می کردم.

نمی توانستم از او جدا شوم. احساس می کردم سال هاست او را ندیدم.

آنقدر دلتنگش شده بودم که بی قرار و غمگین بودم.

به این می اندیشیدم که آیا ممکن است او هم کمی به من فکر کند.

از کنار پنجره آمدم چون جز تاریکی مطلق چیزی دیده نمیشد لباس پوشیدم و بی صدا از در خارج شدم.

با خیال راحت ویلا را ترک کردم.

بدون اینکه بخواهم پا به راهی گذاشتم که آخرش به همان ساحل ختم میشد که برای اولین بار با رژینا در آنجا آشنا شدم.

خودم را به نقطه ای رساندم که عشقم را به او اعتراف کردم.

روی همان کنده ی درخت نشستم که با او نشسته بودم.

به جای خالی او چشم دوختم با شروع باران مجبور شدم به خانه برگردم.

تا در ورودی عمارت را گشودم مادر با لبخندی مهربان به استقبالم آمد و گفت: خوش گذشت؟

_جای شما خالی

_شام میخوری یا چای؟

_فعلا” گرسنه نیستم اگر چای باشه ممنون میشم.

نگذاشتم مادر چای بریزد. خودم به آشپزخانه رفتم و با سینی چای برگشتم.

مادر گفت: یه دفعه کجا غیب شدی؟ من رفته بودم از سوپری محل خرید کنم وقتی برگشتم دیدم تو رفتی.

_فکر می کردم شما خواب هستین.

آخه کی دیدی که من اونموقع بخوابم خیلی نگرانت شدم. اصلا نگاه کردی ببینی ساعت چنده؟

با نگاهی به ساعت دیواری شرمنده گفتم …

دانلود رمان اعتراف شیرین به قلم heg2nya با لینک مستقیم

رمان اعتراف شیرین نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 621

خلاصه رمان: مهتاب دختری شیطون وبازیگوش و پدر بزرگی که دخالت هایی در زندگیش میکنه و باعث تغییر زندگی مهتاب میشه.

قسمتی از داستان رمان اعتراف شیرین

صبح زود با چنان شوقی از خواب بیدار شدم که اون میزان از هیچان و ذوق برای خودم هم کمی تا نقداری عجیب و غریب به نظر می رسید!

و برای منی که خودم رو گرفتار یه مخمصه ی پر دردسر می دیدم چی شگفت انگیزتر از اینکه راه حلی برای مشکلم پیدا بشه!؟

فقط و فقط کافی بود مصطفی همونی باشه که من انتظار و آرزوش رو دارم.

پسری معقول که برای تنها یک مدت کوتاه بتونه نقش نامزد من رو بازی کنه…

والبته اینکه خونه هم داشته باشه چون قطعا بت توجه به پولی که بابا به من به عنوان ارثیه داده بود،

حتما انتظار داره جای خوبی رو رهن کرده باشم نه این لونه موش رو!

چون دیرم شده بود هول و با عجله صبحونه خوردم و بعد هم از خونه زدم بیرون تا هرچه زودتر خودمو برسونم شرکت.

باید قرار رو به صورت جدی پیگیری می کردم چون اون تنها شانس من بود!

در بدو ورود به شرکت با موسوی که لیوان به دست تازه می خواست از چهارچوب آبدارخونه رد بشه رو به رو شدم.

یه شعر معروف داشتیم که می گفت: صبحی که نکوست از دیدن اولین آدمش پیداست!

اینو از منی که سن خیلی زیادی نداشتم اما سرشار از تجربیات تلخ و شیرین بودمو زندگیم به صورت زیگزاگی در جربان بوده و هست حتما بپذیرید!

با خودنمایی به ساعت مچی جدید و قرمز رنگش اشاره کرد و گفت : -نیم ساعت تاخیر!

دماغمو دادم بالا و پرسیدم: -شما تایمر شرکتی!؟

پشت چشمی نازک کرد: رئیس خودش گفت از طرف ایشون به اونایی که تاخیر دارن تذکر بدم….

من از سه دسته آدم هیچوقت خوشم نمیومد.

خودشیرین ها، پولدارا و قد بلنداااا… بنظرم موسوی شامل هرسه ی این سه گزینه میشد.

دختر باید مثل من قد متوسط داشته باشه و فقیر و بدبخت و بی پول و تلخ باشه! والا!

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.