رمان کولی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۴۴

خلاصه رمان : ﺳﯿﻠﻮﺍﻧﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻭ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻭ ﻋﺸﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ. ﺗﺎﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺳﯿﻠﻮﺍﻧﺎ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﺮﻭﺵ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺳﯿﻠﻮﺍﻧﺎ ﺍﺳﺖ. ﺳﯿﻠﻮﻧﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ شیطنت هاﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﮐﯿﺎﻥ می شود، ﮐﯿﺎﻥ ﺩﻓﺘﺮﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ میخواند ﻭ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﯽ میبرد. ﺍﻭ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻫﺪ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﻧﺪﺍﺭد…
قسمتی از داستان رمان کولی
کیان وارد ویلا که شد از تاریکی آن جا به وحشت افتاد و مانند بچگی هایش از تنهایی ترسید،
صحنه ی افتادن اتومبیل توی رودخانه مانند یک فیلم مدام برایش تکرار می شد.
لباس هایش را در اورد جیب پیراهنش را خالی کرد که موقع شست و شو وسایل توی جیبش خراب نشود؛
با دیدن شاخه گل که تقریبا پلاسیده بود یاد سیلوانا افتاد با خود گفت:
«اگه این حادثه لعنتی پیش نمی اومد امروز می تونست یکی از بهترین روزهای عمر من باشه.»
شاخه گل را برداشت و کنار سوسک پلاستیکی جلو ایینه گذاشت و به حموم رفت.
بدون این که بخواهد گذشته دوباره پیش رویش زنده شد.
زیر دوش آب گرم بود که صدای گریه ی بچگی های خودش توی گوشش پیچید فریاد می زد:
«آقای پلیس! تو رو به خدا کمکم کنین سر پدرم اینجا افتاده…»
دست هایش را روی گوشش گذاشت. سعی کرد ذهنش را منحرف کند.
با شتاب دوش گرفت و از حمام بیرون آمد. سکوت ویلا بیشتر کسلش می کرد.
دوباره همان صدا توی گوشش پیچید و این بار خاطرات نیز زنده شد.
پسر بچه ای با نشاط که در عقب صندلی اتومبیل لم داده بود و با خنده های پدر و مادرش شادیش دو چندان می شد و دوباره قصه ی تلخ آغاز شد که شادی ها کم دوام هستند.
سر یکی از پیچ های خطرناک پدرش نتوانست اتومبیل را به موقع کنترل کند و با کامیونی که وحشیانه از رو به رو میامد برخورد کردند.
صدای وحشتناک تصادف هنوز تو گوشش بود.
با این که سرش از چند جا شکسته و خون از آن جاری بود اما کاملا حواسش برجای و تمام صحنه ها را با هوشیاری کامل به چشم خود میدید …
رمان منجی شیطان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، پلیسی، معمایی، هیجانی
تعداد صفحات : ۵۱۳

خلاصه رمان : دختر خبرنگاری که جون یه خلافکار رو نجات میده… آدمایی دنبال این خبرنگارن که بخاطر اطلاعاتش به قتل برسوننش. یه برادر گمشده داره و یه عشق نافرجام به خاطر بیماریش از مردا فراریه ولی رادمان سر راهش قرار میگیره یه ازدواج ناخواسته باعث میشه بیماریش فراموش بشه آوین عاشق رادمان میشه ولی تو راه عشقشون ….
قسمتی از داستان رمان منجی شیطان
“رامان” وقتی بله را گفت فک کردم اشتباه شنیده ام دست های سرد و لرزانش هنوز زیر دست هایم بود.
عاقد روی اعصابم بود با صدای چاپلوس شادمانش گفت: به به، به سلامتی و مبارکی.
دلم میخواست تیکه پاره اش کنم، من فقط دلم میخواست نگاه صورت اوینی بکنم که وقتی حلقه را در دستش کردم بدون مقاومت بله را داده بود و صیغه ۹۹ ساله من شده بود.
آرام رو به عاقد گفتم : _میشه زودتر تمومش کنی ؟
از لحنم فهمید اعصاب ندارم دلم میخواست زودتر تمامش کند و من اوین را به اتاقم ببرم.
اینبار یقین داشتم خیلی برای اوین فرق داشت و اینبار ایمان داشتم خیلی کارها می توانستم بکنم.
عاقد بی صبری من را که دید سریع خطبه را برای من خواند و آن موقع بود که من بدون معطلی بله را دادم.
سامان بلند شد تا با عاقد حساب کتابش را بکند پول قلمبه ای وعده داده شده بود و عاقد در پوست خودش نمی گنجید.
اوین که سر به زیر بود و نگاه من نمی کرد رنگ سفید عین گچش حالا کمی گلگون شده بود.
فشارش انگار بهتر شده بود. دست های سردش زیر دست های من گرم شده بودند.
آرام به حلقه ی دستش اشاره کرد: این برای چیه؟
چشم ازش نگرفته بودم، نمی توانستم. چقدر خواستنی بود برایم حالا خواستنی تر شده بود.
_زن شوهر دار باید نشونه داشته باشه.
آب دهانش را قورت داد: نشونه واسه کی؟ من که تو این خونه زندانی ام.
نگاهم روی صورتش می چرخید با لحن مهربان گفتم: تو زن باش از این خونه بیرونم میری …
رمان ماه دل نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، پلیسی، رازآلود، هیجانی
تعداد صفحات : ۱۲۳۰

خلاصه رمان : مهرو دختری ۲۵ ساله که استاد دفاع شخصی است و رویای بالرین شدن را در سر میپروراند. در شرف نامزدی است اما به ناگهان درگیر ماجرای عشق ناممکن برادرش میشود و به دام دو افسر پلیس میافتد که یکی از آنها به دنبال انتقام و خون خواهی و دیگری به دنبال نجات معشوقهاش است. آیهان مردی که تمام زندگیاش را وقف پرونده شهادت مشکوک پدرش سرهنگ احمد زرنگار کرده است و پولاد که پای عشقش شیرین درست در وسط همین پرونده گیر کرده.
قسمتی از داستان رمان ماه دل
آخر مهمونی بود و باید دسته گلم رو پرت می کردم تا عروس بعدی مشخص بشه.
سعی کردم دوباره بشم همون مهروی سرشب با هیجان به دخترهایی که جلوم ایستاده بودند نگاه کردم.
سارگل توی اون لباس کرم رنگ می درخشید و به خاطر تنگی نفسش زیاد نتونسته بود برقصه اما یک لحظه هم نگاهش از روم برداشته نشده بود.
از همونجا که ایستاده بودم جیغ زدم: خانوما بابا و داداشم میخوان بیان داخل.
مامان که رفته بود بابا و هاوش رو صدا بزنه همراه شون برگشت و من با دسته گلم براشون دست تکون دادم.
سمن خصمانه نگاهم می کرد اما طرز نگاهش از ذوق دیدن بابا و داداشم کم نکرد.
همه ی فامیل های آیهان حجاب کردند؛ حتی سارگل هم که به هاوش و بابا محرم بود با چشم غره ی سمن حجاب کرد.
وقتی یکی از خدمه های تالار که بهش یک سری سفارشات کرده بودم آماده اومد،
دنباله ی لباسم رو گرفتم و از جایگاه عروس و داماد فاصله گرفتم و نزدیک به دخترها ایستادم.
هاوش با لبخند نگاهم می کرد. به دخترها پشت کردم که نگاهم با نگاه آیهان تلاقی کرد دیگه به روم لبخند نمیزد؛
چون دوبار جواب لبخندش رو با نگاه تلخم جواب داده بودم.
دستم رو بالا بردم و صدای جیغ بلند شد. چندبار دستم رو به حالت پرت کردن دسته گل عقب و جلو بردم که کوثر داد زد: استاد اذیت نکن. پرتش کن دیگه.
برگشتم و دست هاوش رو گرفتم و با قدم های مشتاقم به سمت سارگل رفتم،
و با لبخند و نگاه مهربونم دسته گل رو جلوش گرفتم که با هیجان دست گذاشت روی دهنش و چشم هاش از اشک پر شد.
به هاوش نگاه کرد و نگاه هاوش خیره به نیم رخ من بود. همه شوکه شده بودند و در عین حال دست میزدند.
سارگل دسته گل رو گرفت و محکم بغلم کرد و من با لبخند چند لحظه توی آغوشش موندم …
رمان التهاب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۱۴۵۳

خلاصه رمان : گلناز، دختری که برای کار وارد یک شرکت ساختمانی میشود، اما به واسطهٔ یک کینه و دشمنی، به جرم رابطه با صاحب شرکت کارش به کلانتری میکشد…
قسمتی از داستان رمان التهاب
گلناز روی صندلی نشسته بود قطره های سرمی که به رگ مادرش میریخت توی چشمانش ته نشین میشد.
چه دنیای مضحکی بود دیشب او روی یکی از تخت های همین مریضخانه بود و امشب مادرش.
ته همهی تلاش های زنانه شان ختم شده بود به سرم و تخت و رمقی که به انتها رسیده بود.
دست پیش برد و دست زبر مادرش را نوازش کرد. تب دار بود و بی تحرک.
دوباره دستش را کشید روی دست او و سر انگشتانش را میان دستش گرفت. تمام دارایی اش در دنیا مادرش بود.
پلک زد و رسول خان برادر حاج رفیع پشت پلکش نشست. چیزی مثل یک چسبندگی موذی ته حلقش را پر کرد.
خواسته بود حقش را از دنیا بگیرد، اما حالا میفهمید که چرا اسمش را عجوزه ی مکاره گذاشته بودند.
حتی هنوز هم باورش نمیشد که ماجرایش با فرشاد به آن همه تحقیر و فضاحت برسد و بدتر از آن پای حاج رفیع و برادر زن مرده اش وسط زندگیشان بیفتد.
اجابت همه ی آرزوهایش حالا او بود و مادری با صورتی زخمی و روحی زخمی تر.
دو ساعت پیش مهرگان زنگ زده بود و او از پای سفره ی شام دانشجوییشان برخاسته بود.
با ساده لوحی فکر کرده بود از خانه و محله و روستا که دور بشود همه چیز بهتر خواهد شد.
مهرگان تا رسیدن به بیمارستان به عالم و آدم بد و بیراه گفته بود،
و او با نگاهی نمناک زل زده بود به خیابان های خزان زده ی شهری که فکر کرده بود می شود آرمان شهرش و او و مادرش را رها می کند از سختی روزمرگی های کشنده ای که تمامی نداشتند …
رمان کافه راندوو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۱۸۷

خلاصه رمان : کافه راندوو دارای سه زوج و شش شخصیت اصلیه که هر کدوم زندگی متفاوت خودشون رو دارن و اما یک هدف مشترک دارن. به دست آوردن شریک زندگی ای که همراه و هم دلشون باشه …
قسمتی از داستان رمان کافه راندوو
“نیاز” صدای گریه ی مامان فاطمه یک لحظه هم قطع نمیشد و دلم می خواست زمین دهن باز کنه و برم توش.
خجالت می کشیدم چون باعث و بانی تموم این اتفاق ها من بودم.
پای پسرهای شایسته رو من به خونه ی حاج بابا باز کردم و به عنوان خواهر بزرگتر نارین دست به اشتباه بزرگی به اسم فرار زده بودم،
و همین موضوع باعث شده بود نارین هم بدون ترس اشتباهی شبیه به اشتباه منو تکرار کنه.
هنوز هم باورم نشده نارین دست به همچین کاری زده.
از بچگی کمی خودسر بود اما فکر نمی کردم تا این حد که بخواد بدون اجازه ی حاج بابا ازدواج کنه.
رو به مامان فاطمه با کلافگی گفتم: قربونت برم چرا گریه میکنی؟ با گریه که چیزی حل نمی شه.
باصدایی که از بغض گرفته بود گفت: نارین چطور تونست با آبروی ما بازی کنه؟
سر بچه هام چی اومده که هر کدوم به به طریقی دل پدرشونو می شکنن؟ من کجای تربیت شما اشتباه کردم؟
خجالت زده سرم رو انداختم پایین و ادامه داد: دست به دست هم دادین تا شوهرم رو، سایه سرم رو همه کسم رو بکشین و منم توی تنهایی دق کنم،
به والله که شما شیر منو نخوردین که اگه خورده بودین اینقدر بی رحم و بی معرفت نبودین،
انگار نه انگار که عمرمونو به پاتون گذاشتیم خیلی راحت ما رو کنار میزنین تا به خواسته های اشتباه دلتون برسین،
نمی فهمید که پدر و مادر صلاح فرزندشونو میخوان وقتی حاج بابات به کیان گفت نه صلاحتو می خواست اما تو نفهمیدی.
الانم صلاح نارینو می خواست که مخالفت کرد اما نارین هم عین تو عشق چشماشو کور کرده و عقلشو از کار انداخته …