رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان استاد جذاب من به قلم فاطمه استاد (آروشا) با لینک مستقیم

رمان استاد جذاب من نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 447

خلاصه رمان : داستان دختری به نام رها که شکست خیلی بزرگ توی زندگیش خورده اما بعد سال ها با استاد خودش و پسرعموش آشنا میشه تا……

قسمتی از داستان رمان استاد جذاب من

بعد از کلی حرف زدن شام رو خوردیم و ماجرای خونه رو گفتیم و قرار شد فردا صبح حرکت کنیم خدارو شکر رانندگی بلد بودم

و به خاطر همین باید ماشین رهام رو ازش بگیرم البته اگر بزاره..

دریا اینا رفتن و من و مامان مشغول جمع کردن ظرفا شدیم بابا هم رو ی کاناپه داشت تلویزیون نگاه می کرد ظرفا که تمام شد

مامان مشغول شستن شد و منم رفتم بالا و در اتاق رهام رو زدم

رهام:جانم؟

رها:منم داداشی

رهام:بیا تو

رفتم داخل رهام سرتختش دراز کشیده بود و داشت با گوش ی کار میکرد منم کنجکاو نشستم پایین تخت و پرسیدم

رها:چیکار میکنی؟

رهام: smsبازی

رها:با کی؟

رهام:کارم داشتی؟

رها: بی ادب تو دریا رو دوست داری بعد با یکی دیگه sms بازی میکنی

رهام با خنده گفت

رهام:بابا رفیقمه رضا

رها:اهاااا

رهام:آره

خودمو لوس کردم و گفتم رها:داداش ی جوونم رهام:جونه دلم؟

رها:داداشی ماشینتو میدی بریم شیراز

با این حرفم مثل برق نشست رو تخت و گفت رهام:بلههه؟؟!!

رها:چته تو

رهام:عمرا بهت بدم

شونه ای بالا انداختم و باشه ی طولانی گفتم

رها: خیله خب من که نگفتم دریا زنگ زد گفت ماشین رهام رو بگیر منم میرم بهش میگم رهام خسیس بازی دراورد نداد

رهام:جدی دریا گفت؟

رها:بله دریا خانم گفت

رهام: خب زودتر میگفتی خواهری….سوییچ سر اپن

رها: عاااااشقتم داداش

رفتم تو اتاقم و با گوشیم مشغول شدم تا خوابم برد….صبح ساعت ۸ با زنگ گوشیم بیدار شدم دریا بود اسکل می خواست منو بیدار کنه

بلند شدم و یه آب به صورتم زدم و رفتم پایین همه بیدار بودن صبحانمو خوردم و رفتم تو اتاقم اماده شدم و چمدونم رو که

دانلود رمان ازدواج به سبک کنکوری به قلم پریا_f با لینک مستقیم

رمان ازدواج به سبک کنکوری نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، طنز

تعداد صفحات : 231

خلاصه رمان : داستان درباره ی دختری به اسم پرینازه سال دومیه که میخواد کنکور بده و میره توی یکی از این کلاس ها و برخلاف همیشه این استاد جوونه و طی یه سری اتفاقایی این استاد با اینا رفت و امد خونوادگی پیدا می کنه و داستان از اونجایی شروع میشه که…

قسمتی از داستان رمان ازدواج به سبک کنکوری

واي اخ جون اومده خواستگاري … خدا خیرت بده بخدا همش می ترسیدم بترشم.

این پسر به این گلی سارا واسه چی می گفت اذیتش کنم؟

با فکر اون روز توي کافی شاپ و بلایی که سرنهار به سرم آورد اخمام رفت تو هم …

بفرمایید…رضایی: راستش پریناز اونروز که … تو … توکافی شاپ دیدیم می خوام بین خودمون بمونه و …

استاد شما راجع به من چی فکر کردید؟مسائل خصوصی شما به من ربطی نداره.

رضایی: خب منم منظورم همین بود که به تو ربطی نداره.

و درحالی که قهقهه میزد اتاقم رو ترك کرد. منم کلا از شوك صمیمیت این سایلنت شده بودم.

آخر شب بود که سارا واسم اس داد و نقشه ش رو گفت.

بنده خدا حرفم رو جدي گرفته. فکر کرده من تنهایی میرم سر به سر آریان میزارم.

باز اگه خودش پیشم بود بعدا همه رو گردن می گرفت ولی تنهایی مگه می شد برم تو غذاي آریان چیزي بریزم؟

بی خیال اس ام اس و توهمات سارا شدم و رفتم آشپزخونه تا به مامانم کمک کنم.

مامان کاري نیست من انجام بدم؟

مامان: چرا الان چایی میریزم ببر.

چشم

همون طور که مامان چایی می ریخت یاد حرف آریان افتادم که گفت اون اتفاقات به من ربطی نداره. نشونت میدم آریان خان …

پري حواست باشه بعدا پشیمون میشی اگه بفهمه کار تو بوده ها …

نمی فهمه. از کجا بفهمه؟ مامان چایی ریخته به من چه؟

اگه مامانت بفهمه چی؟ ندا جون تو لطفا ساکت!

مامان چایی رو ریخت و رفت سمت یخچال تا میوه برداره.

منم از فرصت استفاده کردم و …

دانلود رمان دوئل دل به قلم مدیا خجسته با لینک مستقیم

رمان دوئل دل نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : 568

خلاصه رمان : در فضای خفقان آور و ترسناکِ میانتان هر روز برای زنده ماندن کمی بیشتر از قبل دست و پا زدم . نه اینکه زندگی کردن را یادم نداده باشند ، نه ، فقط میانِ این دود و باروت ، هر روز کمی بیشتر از دیروز نفس کشیدن را فراموش کردم . خط فرضی و قرمز میان حفره های تفنگِ شما ، مرز میانِ احساس و زندگی ام را ساخت …

قسمتی از داستان رمان دوئل دل

من با شما چه حرفی میتونم داشته باشم؟

خواست دستش را از دستان قدرتمند رادین بیرون بکشد اما مقابله با آن نیروي مردانه غیر ممکن بود.

به سمت ماشین که کشیده شد، تقریبا فریاد زد:

ولم کن.. چیکار میکنی؟

رادین در ماشین را باز کرد و با اخم گفت:

میدونم اینجا همه پدرت و میشناسن. اگه نمیخواي برات بد بشه برو بشین.

باهات حرف دارم!

نگاهش را با ترس دور تا دورِ خیابان چرخاند و در آخر به چشمان رادین رسید.

در چشمانش طوفانِ نوح به پا بود. خودش هم ندانست چه در این نگاه دید که دیگر مقاومت نکرد و بی حرف سوار شد.

همانطور که ماشین را به حرکت در می آورد، همزمان حواسش هم به دست هاي در هم قفل شده ي ترانه بود.

ترس را از حرکاتش خواند و به خودش لعنت فرستاد.

این بی تابی و ترسِ از دست دادنِ او، داشت براي دخترك خوف ناك میشد و او، این را نمیخواست!

سرعتش را کم کرد و دستش را به طرف داشبورد رو به روي ترانه دراز کرد.

پاهاي ترانه کمی بیشتر جمع شد و گفت: میخوام برگردم!

پاکت سیگار را برداشت. نیاز داشت کمی آرام شود.. اما نگاه دخترك باعث شد آن را دوباره سر جایش برگرداند.

کلافه گفت:

میدونم ترسیدي.. ولی نترس.. فقط دارم یکم از محله دور میشم. میریم یه جایی که بشه راحت حرف زد.

اشتباه کردم سوار شدم.. من.. خواهش میکنم دور بزنین میخوام پیاده شم!

یکم جلوتر یه کافی شاپ دنج هست.. فکر کن با همکلاسیت اومدي بیرون در مورد چیزي حرف بزنین. انقدر ترسناکم؟

دانلود رمان رخصت به قلم ماهور فتحی با لینک مستقیم

رمان رخصت نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 257

خلاصه رمان : اون فرق داره با تموم دخترا ….دختری که مردونگیش چوب شده تو سر نامردا …پسری که زندگی و دنیاش شده دینش…. متدین و بی اعصاب…و سرانجام؟

قسمتی از داستان رمان رخصت

کولمو کوبیدم تو سر لیلا ُ و رفتم کفرم در اومده بود اون از اول صبح وجر ومنجر

با رضا اون از خاطرخواھی لیلا اینم که از این اینقدر صنم دارم که یاسمنم توش گمه

با عصبانیت در زدم و با بفرمای حاجی وارد شدم

و حاجی شروع نکرده گفتم حاجی درد وبلای خودت وعمت تو سرم من مطرب گری کردم؟

کلاسو پیچوندم؟ کلاسو به ھم ریختم ؟نه دیگه حاجی پای ثابت حراست شدم چپ میرم راست میام حراست

اینا ھمه یعنی سلام

نگامو زمین دوختم وناراحت گفتم اینا ھمه یعنی یکم ناراحتم اعصابم نمیکشه ھر حرف و حرکتی رو

کلاست ساعت چند شروع میشه یه ربع بیست دقیقه دیگه

حوصله داری یکم صحبت کنیم غلامتم حاجی این چه حرفیه؟

عزیزی حالا بگیر بشین نشستم رو صندلی وگفتم

جونم حاجی گوشم باھاته…حمید راست میگه؟

چی رو؟ میگھ ماھور گفته دیگه نمیخواد پیشش کار کنه

من؟نه به امیرالمونین اصلا جریان وگفته برات؟

به من زنگ زد گفت بیا کارت دارم منم رفتم و گفت ماھور تو مغازه خوابونده

تو گوش مشتری و به منم گفته گور بابای خودتو کارت

کفری شدم وعصبانی از اون عصبانیت ھایی که حسابی سگ میشم و بابامم نمیشناسم

د اخھ من نوکرتم به نظرت راسته تو که منو میشناسی چرا ؟من مگه جذام دارم

بیخودی پاچه مردمو بگیرم؟ اروم دختر من که چیزی نگفتم

لبمو از عصبانیت گاز گرفتم

نگامو به روبه رودوختم وحاجی ادامه داد

حرف من اصلا این نبود

ناخوداگاه بغض توگلوم دویید چرا ھیچکی پام نیست ھمرام نیست اما وقت محاکمه

ھمه پایه دارن به قول بھروز نظام روزگاره ای گندت بزنن روزگار

دانلود رمان بوسه گاه غم به قلم عاطفه مرادی با لینک مستقیم

رمان بوسه گاه غم نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، غمگین، درام

تعداد صفحات : 1293

خلاصه رمان : حاج خسرو بعد از بیوه شدن عروس زیبا و جوونش، به فکر ازدواج مجددش میفته و با خواستگاریِ آقای مطهری، یکی از بزرگترین باغ دارهای دماوند به فکر عملی کردن تصمیمش میفته که ساواش، برادرشوهر شهرزاد، به شهرزاد یک پیشنهاد میده، پیشنهادی که تنها از یک عشق قدیمی و سوزان نشأت میگیره.

قسمتی از داستان رمان بوسه گاه غم

عزیزم حساب من و شما بمونه بعدا، میدونم چیکار کنم.

حاج خسرو دستی به محاسنش می کشد و تنها لبخندی بر

لب دارد.

پسر شما حیا نمیکنی؟

بشقاب غذا را مقابل ارغوان میگذارد و با چشمان گشاد

شده ی نمایشی اش میگوید: حاج آقا من یا ته تغاری ؟

با خنده ای بی صدا سرش را به چپ و راست میچرخاند و

سکوت میکند. خنده ها که به پایان میرسد، ساواش

دستمالی دور دهانش می کشد و از جا بلند می شود.

الهی شکر، دستتون درد نکنه. سیر شدی پسرم؟

بوسه ای روی سرش می کارد. بله حاج خانوم.

شهرزاد رو به ژله ها اشاره می زند.

ساواش نمیخوری ؟ تو که از ژله های من نمی گذشتی .

لبخند روی لبانش کج و معوج است، با کمی مکث به آرامی

میگوید:

جا نداره معدم، پره. پلکی میزند. نوش جونت.

ساواش از پشت سر دستش را روی شانه ی آرش میگذارد.

سلطان تموم کردی بیا اتاق.

نگاه میچرخاند و دست روی دست ساواش میگذارد.

میام، چشم.

گودی زیر چشمانش، تن استخوانیاش، چشمان بی فروغش

همه و همه قلب ساواش را چنگ می زنند و تنها می تواند…

ارغوان صدایش را آهسته می کند و نگاه می چرخاند.

-با اجازه تون میخوام یه غیبتی کنم. طلعت لب میگزد.

نکن مادر، گناهه. ارغوان چشمکی میزند. نه بابا خودمونیه میبخشه گناهمو.

کوروش قاشق پر غذا را بالا می برد.

چیشده خانوم؟ نگو که حامله س! بیچاره شدیم؟

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.