رمان آذین نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۲۹۱

خلاصه رمان : دکتر آذین بهمنش، زنی مستقل و محکم؛ با گذشته ای که سعی دارد لا به لای اتفاقات امروز پنهانش کند. آذین در همه حال در تلاش و تکاپوست و این را تنها راه آرامش خود می داند، تا آنکه روزی برحسب اتفاق با پسری جوان برخورد می کند. امید، پسری به ظاهر فارغ از تمام دنیا اما، با واقعیتی پنهان از همه!
قسمتی از داستان رمان آذین
چند دقیقه ی بعد که به بخش برگشت، با دیدن امید که در کنار مرد دیگری که حالا می دانست همسر تارا است، لحظه ای مکث کرد.
آرزو می کرد که ای کاش آثار گریه در چهره اش پیدا نباشد اما متاسفانه از آنجایی که این موضوع از کودکی همراهش بود؛
می دانست که یک نگاه به چشم هایش هم کفایت میکند تا طرف مقابل متوجه حال بدش شود.
نفس عمیقی کشید و آرام جلو رفت. چه کار می توانست بکند؟
تنها راه نجاتش از فضای شلوغ بیمارستان انجام دادن این جراحی و برگشتنش به خانه بود…
_خسته نباشین ، خانم دکتر.
نادر اولین کسی بود که متوجه حضور او شده بود.
امید که توجهش به گوشی اش بود، با صدای نادر سرش را بالا گرفت و با دنبال کردن رد نگاه او، به آذینی رسید که لبخند کمرنگی به چهره داشت و نگاهشان می کرد.
خیلی سخت نبود که بتواند به غم و نم چشم های او پی ببرد…
_ممنونم خداروشکر انگار مادرتون هم رسیدن، درسته؟ الان دیگه مشکلی نیست؟
مخاطب آذین انگار او بود، اما نادر که از هیجان و اضطراب پدر شدنش کاملا خودش را گم کرده بود به امید اجازه ی حرف زدن نداد:
_بله، مادر جان الان پیش تاراست. خانم دکتر حال همسرم خوبه دیگه؟گفتین بهتر شده، یعنی جای نگرانی نیست؟ ممکنه به وقت وسط جراحی حالش بد بشه؟
امید با نگاهی عاقل اندر سفیه به نادر خیره شده بود.
واقعیت این بود که بعد از این چند ماه، انتظار نداشت نادر مثل قبل نگران و عاشق تارا باشد …
رمان دشمن عزیز نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۱۴۳۳

خلاصه رمان : دلیله بیکر و میکن سینت از هم متنفر بودن. میکن زیبا بود اما دلیله اینو میدونست که اون برخلاف اسمش خود شیطانه. این که اون با خواهر کمی شرور دلیله یعنی سامانتا قرار گذاشته بود هم چیز عجیبی نبود. وقتی اون دوتا از هم جدا شدن رویای دلیله به حقیقت پیوست: اون دیگه مجبور نبود میکن رو ببینه. تا این که ده سال بعد تو یک روز عادی دشمن قدیمی دلیله بهش تکست میده…
قسمتی از داستان رمان دشمن عزیز
تا امروز نفهمیدم که چرا مامانم فکر می کرد اومدن میکن به خونه ما به عنوان بودن تو یه پناهگاه امن بود.
با توجه به اینکه تایم مورد علاقه اون تو خونه ما وقتی بود که سر به سر من میذاشت.
سرمو تکون میدم تا خاطرات گذشته رو از سرم بیرون کنم.
اگه زیادی به اونا فکر کنم باعث میشه بخوام فنجونمو به سمتش پرتاب کنم.
من الان دارم با فرشته عذابم زندگی میکنم خاطرات گذشته باید تو گذشته بمونن.
میکن جوری با اخم بهم نگاه میکنه انگار داره تو سرش از یه سری مسائل سر در میاره شایدم داره خاطرات رو به یاد میاره.
بعضی وقتا فکر میکنم آیا اونم به خودش به عنوان طرف آسیب دیده تو گذشته فکر میکنه؟ قطعا یه زمانی میکرد.
هرچی که بود دستاشو رو سینه قفل میکنه و بهم میگه:
“داری سخت تلاش میکنی تا با خودت بجنگی و به مامانت زنگ بزنی سیب زمینی”
پوزخندی میزنم و لب پایینمو گاز میگیرم و در حالی که سرمو تكون میدم میگم: “اوکی آماده باش که مورد هجوم قرار بگیری”
اون فنجونش رو به سلامتی بالا میاره و میگه: “بزن بریم تو کارش”
دقیقا یه روز بعد از این مکالمه ست که مامانم و دوست صمیمیش جوجو به اینجا میان و با چشمای گشاد و دهن باز به اطراف نگاه میکنن.
مامانم میگه: خوب الان دارم میبینم که چرا دست از رویات برای رفتن به آسیا کشیدی.
چون داری تو همچین جایی کار میکنی. اینجا واقعا زیباست …
رمان سبز آبی سفید نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۰۸۳

خلاصه رمان : میعاد تهرانیچی ورزشکاری که بخاطر آسیب پاش مجبوره به فیزیوتراپ مراجعه کنه، پسر موفق، خوشتیپ و همه چیز تمومیه… دکتر کامران سلحشور، میعاد رو به حریر حامدی از شاگردای باهوش خودش که حالا دکتر موفق و سرشناسی شده، معرفی میکنه… میعاد و حریر گذشته از رابطه دکتر و بیمار، علاقه عمیقی بینشون ایجاد میشه ولی غافل از اینکه کامران در گذشته …
قسمتی از داستان رمان سبز آبی سفید
با سردرد بدی روزش را شروع کرده بود.
شب قبل آنقدر تلخ و سخت سپری شده بود که حتی فکر کردن دوباره به آن باعث می شد درد بیشتری حس کند.
خنده دار اینجا بود که فکر نکردن به آن هم غیر ممکن بود.
از کامران و میعاد عصبانی بود و از خودش بیشتر که اجازه داده بود کسی به او نزدیک شود و احساساتش زیر خود خواهی مردانه دوباره آسیب ببیند.
مقابل آینه ایستاد و رژ ماتی به لب هایش کشید. صورتش رنگ پریده و چشمانش پف کرده و بی خواب بود،
اما نمی خواست حتی یک دقیقه هم دیرتر از روزهای قبل به کلینیک برسد.
مهم نبود که چه بر سرآدم ها می آمد. چرخش دنیا ادامه داشت و نمی خواست به خاطر هیچ مردی متوقف بماند…
با برداشتن کیفش از آپارتمان خارج شد و سمت پارکینگ رفت.
بعد از کارش مستقیم به خانه ی سودی جان می رفت و سپهر را محکم بغل می کرد.
مهم نبود که پدرش او را نمیخواست و برای دور کردن آن ها از زندگی اش هرکاری می کرد.
برای لبخند شیرین پسرک حاضر بود هر روز بمیرد، یادآوری سپهر باعث شد حس و حال بهتری داشته باشد.
مادر شدن به او قوی بودن را هم یاد داده بود.
زن ها شاید از دوست داشتن یک مرد آسیب می دیدند اما مادرها فرق داشتند.
آنها به راحتی نمی شکستند و زمانی که پای بچه شان به میان می آمد انجام هیچ کاری برایشان اشتباه نبود.
وقتی سوار اتومبیلش شد پخش را روشن کرد و کمی صدا را بالا برد. مهم نبود کدام آهنگ پخش میشد.
همین که چیزی بود تا ذهنش را به سمت و سوی دیگری ببرد کافی بود.
با صدای زنگ خوردن تلفن همراهش صدا را کم کرد، با لمس گوشی هدیه ی میعاد پوزخندی روی لبش نشست …
رمان فریال نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۱۱۵

خلاصه رمان : فریال یه دختره آزاد و شر و شیطون ِنوزده ساله است که با مرگ مادربزرگش، بعد از سیزده سال بر میگرده و پیش خانواده پدریش زندگی میکنه. اما به یک ماه نرسیده، عاشقِ پسرعموی مذهبی و خود پسندش که از قضا توی همون خونه و همراه اونا زندگی میکنه میشه.از یه زندگی مرفه و خانواده کاملا آزاد، به یک خانواده مذهبی و فقیر میاد… زمانی که حاج میرانم عاشق میکنه همه چیز تغییر میکنه.. همین عشق، کل کل و تناقض ِاین دو نفر، استارت داستان رو میزنه و…
قسمتی از داستان رمان فریال
..فريال.. المیرا که از بیمارستان برگشت، میران هم دوباره در خانه لنگر انداخته بود.کمی حرص میخوردم اما نمیتوانستم حرفی بزنم.
عیسی از صبح من را به فحش بسته بود که چرا هنوز برنگشته ام و از طرفی هم بابا چند روزی بود میگفت برگردم.
میترسیدم یهویی مجبور شوم بگردم و این دخترک چشم چرخان و نچسب را به اجبار با میران تنها بگذارم.
المیرا به آشپزخانه آمد. _حاج میران آب میخواستن.
نگاهی به لوندی های غیر قابل تحملش انداختم. -خودم میارم. قری به گردنش داد و با نارضایتی نشست. پوف کشیدم.
-خودت صبر بده! بعد از اینکه زیر غذا را روشن کردم، لیوان آبی ریختم و به هال برگشتم.
الميرا بي هدف و بی حرف کنار میران نشسته بود و میران هم با جدیت مشغول نگاه کردن به سریالی ایرانی بود.
آب را از دستم گرفت و تشکر کرد. خم شدم و دم گوشش با حرص لب زدم: من میخوام برم خونه ی دوستم.
اخم کرد آب را یک نفس سرکشید و با همان چشم های اخم آلود اشاره کرد به اتاق بروم.
لبخند زدم و با مکر و افتاده راهی اتاق خواب شدم. خیلی سریع دنبالم وارد شد. -خونه کی میخوای بری؟
زبانی بر لبم کشیدم و یقه پیراهنش را مرتب کردم در همان حال که دستم بنده پیراهنش بود، آرام لب جنباندم.
_همون که چند روز پیش باهم دیدیم.
میران به یکباره صورتش ناراحت شد. -فريال نرو… من شوهرتم میگم نه.
دستم را پشت گردنش بردم. -باید بگم چشم حاج آقا؟
چشم بست: چرا با من این کارو میکنی دختره ی آتیش پاره!
رمان بوسه بر گیسوی یار نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، طنز
تعداد صفحات : ۳۸۱۵

خلاصه رمان : دو همسایه با دو دنیا و عقیده متفاوت! یه دختر قرتی و باکلاس که زندگیش نظم خاصی داره. و یک پسر لات و ناخلف که کفتربازی یکی از تفریحاتشه. امااا هردو به یه چیزی عقیده دارن. اونم اینکه میتونن اون یکی رو به زانو دربیارن!! و از اون خونه که حق خودشون میدونن فراری بدن. سر کینه و لجبازی باهم ازدواج میکنن. هیچکدوم قصد کوتاه اومدن ندارن و هر راهی رو میرن تا اون یکی کم بیاره. اما در آخر به جایی میرسه …
قسمتی از داستان رمان بوسه بر گیسوی یار
هوا رو به روشنی میرود و چند ساعتی هست که از خواب بیدار شده و بی خوابی به سرم زده است.
دو روز است که به اتابک قول داده ام به او فکر کنم تا بشود یکی از دغدغه هایم…
فکر میکنم اما نه در مورد خودش بلکه در مورد حرف هایش، درمورد اروند و بهادر و ماجراهایی که نمیدانم چیست.
اما مرگ اروندی که اتابک می گوید باعثش نارفیقی بهادر است قلبم را آزرده میکند.
اتابک نه… نامرد بودن بهادر تمام ذهنم را دربرگرفته است. بهادری که سکوت اختیار کرده است!
از آن روز چشم در چشم نشده ایم و نگاه آخرش وقتی که با اتابک همراه شدم، آخرین چیزی ست که از خود در ذهنم بر جای گذاشته است.
سکوت کردنش هم ماجراست سکوتش… شلوغ بازی اش… اذیت هایش… نگاه کردن یا نکردنش… نزدیک شدن یا دور شدنش…
اصلا همه جور برخوردش برای من مشکوک است. که نکند نقشه ای داشته باشد؟ مشکوک میزند…
باید احتیاط کنم… باید حواسم را جمع کنم… ضربه های بهادر غافلگیرانه و کاری است…
بهادر… رفیق اروندی است که در حقش نارفیقی کرده… یا نامردی!
این حس… به این آدم غلط ترین حس دنیاست و اگر… اگر بهادر بفهمد… وای اگر بفهمد که من بیچاره ام!
همین راهی می شود برای آسیب دیدن… ضربه خوردن… زمین خوردن… شکست خوردن!
نمیدانم چطور و چه وقت بین افکار دیوانه کننده به خواب میروم …