رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان کلاف به قلم آمین با لینک مستقیم

رمان کلاف نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی

تعداد صفحات : 1978

رمان کلاف

خلاصه رمان : من مهرزادم… سرکش… مغرور… از خودراضی… با دختر ساده و بچه‌ سالی به اسم آمین ازدواج کردم تا با فشار آوردن به اون خانواده ام رو به ازدواج با معشوقه‌ی متاهلم راضی کنم. ان قدر اذیتش کردم تا رفت… ازدواج کرد… اما قبل این که شوهرش فرصت کنه بدستش بیاره من دست به کار شدم… اسمم رو با نطفه‌ام رو روی تنش امضا کردم… آمین تا ابد مال منه

قسمتی از داستان رمان کلاف

اشک هام رو تند تند پاک می کردم و فرمون رو دو دستی چسبیده بودم صدای هق هق هام کل ماشین رو برداشته بود. خوبه که جاده خلوت بود وگرنه تاالان تصادف کرده بودم. آرایش هام مطمئنا پخش شده بود و کل صورتم رو شبیه هیولا کرده بود. آیسان هم پا به پای من گریه می کرد ولی بی صدا، ساعت دوازده بود و به مامان گفته بودم که شب خونه ی آیسان اینا می مونم. خداروشکر که مامان به خانواده ی آیسان اعتماد داشت.

وگرنه من با این ریخت اگر می رفتم خونه هم همه سکته می کردن هم می فهمیدن که ماجرا از چه قراره. تو کل عروسی تمام تلاشم رو کرده بودم که خوشحال ترین آدم جمع به نظر برسم و الان که تنها بودیم خوب می دونستم دیگه فقط خرابه ای از من باقی مونده. بهترین لباس رو خریدم بهترین آرایش رو کردم فقط چون آمینه و غرورش، همه چیز هم از بین بره غرور من نباید بشکنه. اون نباید بفهمه که من شکستم. هجوم خاطره هام رهام نمی کرد. هی توی سرم دوره می شد همه چیز.

و من چقدر دلم می خواست عق بزنم و بالا بیارم. خاطره های مردی رو که امشب تمام شب ازدواجش با زن دیگه ای رو برام به نمایش گذاشته بود. مگه این همون آرزویی نبود که با من راجبش حرف می زد؟ مگه لباس عروس تن این زن دقیقا همونی نبود که عکسش رو به من نشون دادی و گفتی که می خوای تو تنم ببینی؟ مگه تمام این عروسی همه ی اون چیزی نبود که مو به مو برام تعریف کردی و من هی سرخ و سفید شدم و دلم قنج رفت برای این آینده ی زیبا….

دانلود رمان چاییت را سرد بنوش به قلم وحیده رحیمی با لینک مستقیم

رمان چاییت را سرد بنوش نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 555

رمان چاییت را سرد بنوش

خلاصه رمان : پسری که از روی کنجکاوی می خواد همزادش رو ببینه . همزاد هایی که هر کدوم برای هم جونشون رو می دن . همه دور هم دیگه جمع میشن تا معمای یک شکل بودنشون رو پیدا کنن . هر کدومشون دغدغه و مشکلات بزرگشون رو دارن و یکی یکی به هم هدیه می دن . پروژه انسانیت با موفقیت پیش می ره و نیروی جاذبه بین همزاد ها عجیب به هم متصلشون می کنه …

 

قسمتی از داستان رمان چاییت را سرد بنوش

روبروی راهروی طویلی که به اتاقش ختم می شد ایستاد و نفسی تازه کرد. سمت اتاقش رفت و در اتاق را باز کرد. مانی از روی صندلی مخصوص میز مطالعه برخواست و جایش را به او داد و ذوق زده در حالی که چشمش به صفحه لپ تاب بود گفت: ــ پسر ببین چی پیدا کردم! گرشا متعجب روی صندلی نشست و صفحه ایی که روبرویش بود را بلند خواند . ــ twinstrangersدو قلو های غریبه، جالبه.

نگاه خیره اش را به صفحه دوخت و چشمکی رو به مانی زد ، تبسم کم جان ولی پر از خباثت گوشه .لبش نشست ــ این رو دیگه از کجا آوردی؟ مانی هیجان زده کف دستانش را به هم سایید و صندلی قهوه ایی رنگی از گوشه اتاق آورد، آستین پیراهنش را تا زد و روی صندلی نشست. ــ یکی از بچه های قدیمی دانشکده رو دیدم. گرشا متعجب یک تای ابرویش را بالا انداخت. ــ کیو دیدی؟ مانی پوزخندی زد. ــ مبین منگل. غش غش خندید، خوب می دانست مانی از چه کسی سخن می گوید مبین منگل همان پسری که فامیلی اش مناگل بود و دوستان دانشکده اش به او مبین منگل می گفتند. گرشا به سختی لب های کش آمده اش را جمع کرد.

ــ خوب؟! مانی ریز ریز خندید وگفت: ــ دیوونه بهم گفته که من همزادم رو پیدا کردم و قراره باهاش ازدواج کنم؛ فکرشو کن پسر… و قهقه ایی از هیجان زدگی اش سر داد. گرشا با شگفتی سه بار پلک زد و حرفش را خیلی سریع به زبان آورد. ــ چی گفتی؟ با کی قراره ازدواج کنه ؟! نمی توانست خنده اش را کنترل کند و بین خنده های بلندش تپق می زد ، گرشا خشمگین شد و با صدای کنترل شده ایی غرید.

ــ یکم اون خنده رو نگه دار ببینم چی می گی؟ الان شبیه تلوزیون برفک دار شدی، نه تصویرت واضحه نه صدات! مانی جدی و صاف نشست. ــ این دیوانه رفته این سایته هست که بهش معرفی کردن برای همزاد آدمه، همین که الان روبروته. از توی سایت همزادش رو پیدا کرده ، دیده حسابی دوسش داره باهاش ازدواج کرده. باز شروع به خندیدن کرد ولی گرشا ایستاد وشروع به متر کردن اتاق کرد، ناگهان مثل بمب ساعتی منفجر شد.

ــ فکر خوبیه. مانی ایستاد و با حالی که تعریفی برای آن پیدا نمی کرد گفت: ــ داداش بی خیال ، اون مبین منگله ، تو گرشا احتشام. عقلت رو از دست دادی؟ مانی از جایش برخواست و روی تخت نشست و با جدیت به گرشا خیره شد. گرشا چشم غره کنان پشت میز نشست.مانی گلویی صاف کرد و گفت:

ــ من می گم بیخیالش. می دونی که پدرت بفهمه باز همه جا رو بهم می ریزه. من اون دفعه رو یادم نرفته هنوز. گرشا مشکوکانه نگاهش کرد و در لپ تابش را بست وگفت: ــ مگه قراره بفهمه؟! مانی کلافه از سر جایش جا به جا شد و معترضانه گفت: ــ پسر این صندلیه چقدر مزخرفه. لبخندی کم جان زد و چشمکی حواله مانی کرد. ــ بابا از پیدا کردن همزادم چیزی نمی فهمه مانی ، درسته؟! دستانش را معترضانه بالا آورد طلبکارانه گفت: ــ الانم داری می گی من دهن لقم و می رم به بابات می گم؟ واقعا که داداش.

گرشا متوجه ناراحتی مانی شد ایستاد و نزدیکش رفت و با مهربانی گفت: ــ نه بابا کی گفته تو دهن لقی؟ می دونی که اگه بهت اعتماد نداشتم الان اینجا نبودی. و دست چپش را به بازوی دست راست مانی کشید، این رفتار مشترک به نشانه تزریق اعتماد بین رفاقت چند ساله شان بود. مانی لبخند پررنگی زد و دستش را بالا آورد وبه ساعت مچی اش نگاه کرد وگفت: ــ اوه اوه ، ظهر شده نمیایی بریم بیرون ؟ الانه که اسمال جون برسه. گرشا دست به سینه با اخم گفت: ــ مگه ازش می ترسم؟ مانی اخم ساختگی کرد و گفت: ــ مگه لولو خور خوره اس؟ من نمی خوام باز بحثی بینتون پیش بیاد همین.

دانلود رمان پری زاده به قلم ف_ر با لینک مستقیم

رمان پری زاده نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، تخیلی

تعداد صفحات : 1420

رمان پری زاده

خلاصه رمان : مازر ، جنی که عاشق پریزاد می‌شه . نامزد دخترک رو می‌کشه و به جای اون باهاش ازدواج می‌کنه….

 

قسمتی از داستان رمان پری زاده

در حالی از فرط ترس و وحشت می لرزیدم ود سرمای هوا به پوست خیسم فشار بیشتری وارد می کرد با دیدن آشپزخونه خالی لبم رو محکم گزیدم. خواستم به اتاقم برگردم که ناگهان فردی جلوی راهم سبز شد.

هینی کشیدم و وحشتزده به عقب رفتم که نگاهم به چهره شیطنت بار فرهاد افتاد. نفس پر التهابم رو به سختی بیرون فرستادم و دستم رو روی قلبم که به شدت می کوبید گذاشتم. چشم غره ای بهش رفتم که نگاهش رو به بازو های برهنه ام داد و گفت: _چیه ترسیدی؟ بی توجه بهش وارد اتاقم شدم که دنبالم راه افتاد.

لباس هام رو از روی تخت برداشتم و در حالی که سعی داشتم ترسم رو پنهون کنم گفتم _مامان کجاست؟ به چهار چوب در تکیه زد و در حالی که با نگاه چندش آورش بدنم رو رصد می کرد تا حوله رو از روش بردارم جواب داد. _یه ساعت پیش رفت چند تا خرت و پرت برای شام شب بخره.

سری تکون دادم و گفتم: _خیله خب حالا برو بیرون درم پشت سرت ببند. بی حرف بهم خیره شد و حرکتی نکرد که پشت بهش لبه تخت نشستم و مشغول پوشیدن دامن شلواری سفید رنگم شدم. مکثی کردم و با فکری که توی ذهنم اومد عصبی و هیستریک توپیدم. _بار آخرت باشه وقتی میرم حموم میای سرک می کشی فرهاد! اون از اون برق کوفتی که قطعش کردی و نزدیک بود زمین بخورم.

اونم از این وقاحت و بی شرمی که سرتو عین چی میندازی پایینو میای تو حموم… همون طور که ترس و استرسم رو از تاریکی حموم و لمس اون دست های زمخت سر فرهاد خالی می کردم بی توجه به چهره مبهوتش فریاد میکشیدم.

این دفعه از این غلطا کنی ده تا روش میذارم تحویل بابات میدم تا با کمربندش خوب ادبت کنه! با لحن حق به جانبی گفت: _برق حموم؟ من اصل پامو توی اتاقت نذاشتم. چه برسه به این که… نیشخندی زدم و لباس زیر هام رو که پایین تخت افتاده
بودن برداشتم. با لحنی کنایه آمیز گفتم: _آهان پس عمه من اینارو مثل همیشه برداشته! وقتی جوابی نداد لباسم رو از روی حوله پوشیدم و در حینی که لباسم رو مرتب می کردم حوله رو از زیرش بیرون کشیدم.

دانلود رمان آین کای به قلم بهار با لینک مستقیم

رمان آین کای نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : رومنس، بزرگسال، طنز، روانشناسی، جدید

تعداد صفحات : 814

رمان آین کای

خلاصه رمان : کای دیپ از احساسات خالیه
اون وقتی حساب و کتاب‌های مالی‌ رو تا آخرین پنی بدست میاره خوشنود می‌شه، اما برای اون خبری از احساسات بزرگ و مهم نیست
اون فکر می‌کنه که نقصی داره
خانواده‌ش بهتر می‌دونن که اوتیسمِ اون بدین معنیه که احساسات رو به طریقه‌ی متفاوت‌تری تجربه می‌کنه
همون موقع،ازمه ترن،دختر دورگه‌ای که توی محله‌های زاغه‌نشین شهر هوشی‌مین زندگی می‌کنه،احساس می‌کنه به جایی که هست تعلق نداره.وقتی فرصتی براش فراهم میشه که …

 

قسمتی از داستان رمان آین کای

به محض اینکه از جلوی ردیفی که کای حضور داشت رد شدن، کای ایستاد و کت و شلوار بدقواره ای که از کوآن بهش رسیده بود رو صاف و صوف کرد.

اگه قرار بر این بود که این کت و شلوار رو از خودش پر کنه پس باید بیشتر از حالت عادی رشد می کرد و بارفیکس های زیاد انجام می داد. هزاران بارفیکس. اون باید از امشب شروع می کرد.

وقتی نگاهش رو بالا آورد، به این کشف نائل شد که خانم ها و همه ی جمعیت در نزدیکی اون ایستادن. دی می یک دستش رو به سمت گونه ی کای دراز کرد؛ اما قبل از لمس پوست اون از حرکت ایستاد.

با چشم های پرابهتش صورت کای رو از نظر گذروند. فکر می کردم که شما دو تا خیلی با هم صمیمی هستید. برات اهمیتی نداره که اون رفته؟

قلبش از جا جهید و شروع به کوبیدن کرد، به قدری که سینه ش به درد بیاد. زمانی که برای حرف زدن تلاش کرد، هیچ چیز از دهنش بیرون نجست. گلوش ورم کرده بود.

البته که اون ها صمیمی بودن… مادر کای قبل از این که یک بازوی خواهرش رو بکشه اون رو سرزنش کرد. بیا، می ، بیا بریم. اون ها منتظر ما هستن.

با پاهای چسبیده به زمین، کای به نظاره ی ناپدید شدن اون ها از میون در ایستاد. به لحاظ منطقی می دونست که در اون مکان ایستاده، اما احساس می کرد داره سقوط می کنه، عمیق، عمیق، عمیق تر.

فکر می کردم که شما دو تا خیلی با هم صمیمی هستید.

از زمانی که معلم دبستان کای به والدینش اصرار کرده بود که اون رو پیش روانشناس ببرن، می دونست که تفاوتی داره.

دانلود رمان به رنگ یاقوت کبود به قلم پریا با لینک مستقیم

رمان به رنگ یاقوت کبود نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی

تعداد صفحات : 3093

رمان به رنگ یاقوت کبود

خلاصه رمان : درباره دختری که یک مرد خیلی خشن و پولدار که رییسش هم هست عاشقش می شه و برای به دست اوردن روشا هر کاری می کنه ولی نمی دونه که بعد از به دست اوردنش روشا از شهاب متنفر میشه بعد از یک سال روشا حافظ شو از دست می ده و این فرصت خوبی واسه‌ی شهاب تا دل روشا رو بدست بیاره. رمان فلش بک هست…

 

قسمتی از داستان رمان به رنگ یاقوت کبود

اشکان کلافه رو صورت ملتهبش دست کشید و نفس عمیق کشید

دلم میخواست تک تک ساک هایی که دستمه رو از پنجره پرت کنم بیرون

_الان وقت این حرفا نیست.من زودتر آوردمت بیرون که تا خودش و برسونه ویلا آروم بگیره.روشا وقتی اومد فقط آرومش کن همونجوری که هر زنی بلده شوهرش و آروم کنه میفهمی؟

شهاب به خاطر تو انقدر عصبی شده.انقدر که جفتک انداختی،انقدر که پسش زدی دیوونش کردی.

فریاد کشید و هر چی نارنجک تو چنته داشت خرج کرد

_قدر یه ارزن سیاست نداری!

به جای اینکه با دلش راه بیای برای آرامش خودت، فقط تحریکش کردی.

حاضره کل زندگیش و خرج تو کنه اونوقت توی احمق فقط میخوای عقده ی عقد اجباریتو سرش خالی کنی.

تو مجبوری روشا فهمیدی؟بالا بری پایین بیای جات تا آخر عمر خونه ی شهابه اونوقت حالا برو ببینم تا کجا جون لگد انداختن داری

بالاخره بغضم ترکید ولی نذاشتم صداش بلند شه.

هق هقم رو خفه کردم و فقط اجازه دادم سر ریز شه.

بدون مهلت میتازوند و حتی فرصت نفس تازه کردنم نمی داد.

نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.

تو این خیابون شلوغ و بنی اینهمه ماشین هیچ احمقی نمیتونه مزاحم یه دختر بشه.

سعی کردم قدم هام رو کاملا عادی بردارم و به پشت سرم نگاه نکنم؛ولی مگه میتونستم؟

دست های لرزونم رو باکلافگی و ترس توی کیف شلوغم بردم و آینه ی جیبیم رو از توش بیرون کشیدم.

با احتیاط از توی آینه پشت سرم رو نگاه کردم که قلبم از ترس مچاله شد و ضربان و کوبش قلبم به شکل سرسام آوری زیاد شد.

گردنبندم رو زیر شالم مخفی کردم.

تاریگ هوا مدام توی سرم جیغ میکشید که خیلی وقته بتون از خونم و شهر این ساعت ناامن تر از همیشس.

حتی تجسم اتفاق هایی که ممکنه بیوفته به پاهام قوت داد و یی اراده سرعت قدم هام رو تند ترکرد.

ولی صدای زیاد شدن دور موتور ماشین و نور چراغش که نزدیک شدنش رو بهم هشدار می داد دست و پام رو فلج میکرد گوشیم رو از توی کیفم چنگ زدم و شروع کردم به دویدن.

پس آدم های این شهر لعنتی کجان؟ چی کار باید بکنم؟جیغ بکشم؟بین اینهمه بوق و شلوغی کسی هست که بشنوه؟

اگر یک درصد شک داشتم و تمام حس و حال بدم رو پای بدبینی نوشته بودم با زیاد شدن سرعت ماشین و موازی اومدنش مطمئن شدم که اینهمه راه رو اتفاقی با من نیومده. با وحشت و تند تند شماره ی بابا روگرفتم وگوشی روکنار گوشم گذاشتم.

مغزم قفل شده بود.

با شنیدن صدای زنی که نداشتن اعتبارگوشیم رو یادآوری می کرد یادم افتاد که خیلی وقته گوشیم شارژ نداره و برای همینه که از سر شب نتوتستم با بابا تماس بگتم.

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.