رمان افعی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، انتقامی، معمایی
تعداد صفحات : 1139

خلاصه رمان : تفکرات پوسیده و جاهلانه عرصه را بر سادنا تنگ میکند. سادنا دختری زخم خورده از احساسی بیفرجام، سختیهای روزگار را تحمل نمیکند و از خانه و خانواده خود میگریزد. جایی دور از خانواده به آرامشی ساختگی پناه میبرد تا از دست گذشتهاش در امان باشد. این میان سادنا با مردی رو به رو میشود که قرار است همچون نامش پناه باشد. تقابل سادنا با مردی که هر کارش قلب رنجیده سادنا را به لرزه در میآورد. احساسی در حال شکل گیری است شبیه به عطر یاس، عجین شده با تعصب و غیرت، احساسی به نام عشق…..
قسمتی از داستان رمان رج به رج عشق
مقابل آیینه بخار گرفته حمام ایستادم دستی به آن کشیدم، دو چشم سرخ از اشک همان چیزی بود که آکثر اوقات درون آیینه به تماشایش می پردازم و در خاطراتم سفر میکنم.
خسته از این همه فکر کردن و اشک بی پایان چشم بستم و دوباره زیر دوش ایستادم تا سریعتر از این شکنجه گاه خلاص شوم. گره حوله تن پوشم را که محکم کردم به آشپز خانه رفتم زیر کتری را روشن کرده و قوری کوچک و زیبایم را روی آن گذاشتم در این خانه کسی رفت و آمد نداشت که نیاز به قوری بزرگ تری باشد، البته خودم اینطور خواستم توان رو به رو شدن با آدم های گذشته را ندارم . به اتاقم رفتم بی حوصله لباسی انتخاب کرده و پوشیدم ، شانه ای به مو های نم دارم زدم تا گره
نخورد و به حال برگشتم رو به روی تلویزیون نشستم هر چه کانال ها را بالا و پایین کردم برنامه ای توجه ام را جلب نکرد خاموشش کردم و به صفحه سیاه چشم دوختم ، این جمعه هم از آن روزهایی بود که مدام چشم به ساعت دارم تا تمام شود روشنایی روز و چشمک ستاره ها اعلام حکومت ماه باشد. صدای قل قل کتری که سکوت خفه کننده را شکست به آشپزخانه رفتم لیوانی چای برای خود ریختم و ظرف نقل های هلی ام را برداشتم در مسیر یکی از کوسن های مبل را روی قالیچه سنتی مقابل شومینه انداختم ، سینی را روی زمین گذاشتم و نشستم و به دیوار تکیه زدم پاهایم را جمع کردم نگاهی به خانه کوچکم انداختم ، خانه ای که تنهایی در آن بی داد می کرد . نقلی به دهن گذاشتم همراه با طعم خوبش افکارم بدون این که اجازه بدم به گذشته ها پر می کشد به روز های پر اشتباهم….
رمان انارچین نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 425

خلاصه رمان : یک سوتفاهم, زندگی شادیانه رو در مسیری قرار می ده که مجبور میشه دنیاش رو کوچیکتر و محدود تر از هر زمان دیگه ای ببینه, دنیایی که هرچند کوچیکه اما آدمای بزرگی رو در خودش جای داده…
قسمتی از داستان رمان انارچین
عمه سینی حاوی قوری دمنوش و لیوان سرامیکی خوش نقش و نگارم را روی میز قرار داد و نگاه دقیق و ریز بینش را به مقاله ی بلند بالایی که دو ساعتی می شد روی چند خط اول آن گیر کرده بودم، دوخت. مقاله ای به زبان انگلیسی که او به هیچ عنوان از آن سر در نمی آورد.
محض رضا خدا یه دو خط بیا پایین دلم خوش شه داری می خونی. ده بار رفتم و اومدم هنوز اولشی.
آب دهانم را به سختی قورت دادم و بی حس و حال به طرفش برگشتم. تلاش کردم لبخند را روی لبانم جا دهم اما بی فایده بود.
ازکجا می دونی چیزی نخوندم؟
قوسی به ابروی هاشور خورده اش داد و نگاه حق به جانبش صاف چشم هایم را نشانه رفت.
سواد انگلیسی ندارم اما شکل و خط و رسمش رو که می شناسم. هر بار که اومدم این دوتا کلمه اینجا بود.
دست گذاشت روی خط اول از پاراگراف دوم مقاله و همین واکنشش باعث شد ناخودآگاه لبخند بزنم.
عمه زن باهوشی بود.
خب دارم با دقت می خونم چیزی رو از قلم نندازم
با تردید نگاهم کرد و حرفی نزد. سکوتش که سنگین و طولانی شد به تقلا افتادم.
گلوم درد میکنه نمی تونم چیزی بخونم
توجیه قانع کننده ای نبود اما خب عمه را تا حدودی راضی کرد.
برات دمنوش آوردم، بخور خوب میشی
عمه برای همه درد ها و بیماری ها همین دمنوش را تجویز می کرد. مخلوطی از آویشن و پونه ی کوهی و پنیرک که اعتقاد عجیبی به تاثیر آن داشت. اما برای گلو درد من هیچ دمنوشی کارساز نبود. عمه هم می دانست دردی که از اعماق قلبم ریشه گرفته و روی گلویم توده ی بدخیم بغضی شده بود که قصد شکستن نداشت، با این دمنوش ها آرام نمی گیرد.
زیر چشمی نگاهم به او بود که با ناراحتی از میز فاصله گرفت و به سمت اسکناس های پبج هزار تومانی پخش و پلا شده روی زمین خم شد.
رمان دو ماه و چند روز نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 488

خلاصه رمان : ذهنم می شمرد
حواست هست چی گفتم؟
من نمی شمردم
ذهنم می شمرد
از تعداد روزایی که بین من و تو ایستاده بود و تو نمی دیدی بگیر تا تعداد گالی زرد و سفید یاس که از زیر دستم در رفته بودن و هنوز شهد شیرین پرچم وسطشونو نچشیده بودم و خشک شده بودن و ریخته بودن .
من دلم تا ابد همون تخت یه نفره و دو تا بالش روی هم افتاده و پرتقاالی ریز و آبدار و ترش باغچه رو می خواست که چارزانو می نشستم رو تخت و پوستشو با ناخونام که می کندم ، چند تا ذره ی آبدار از پوستش می پاشید بیرون و هم چشممو می سوزوند و هم بوش تا عمق مشامم می نشست و وای از بوش …انقدر خواستنی بود که دلت می خواست ….
قسمتی از داستان رمان دو ماه و چند روز
خواستنی بود که دلت می خواست یه تیکه از پوستشو بگیری رو شعله ی ریز فندک و بسوزونی و بو کنی. من هیچ وقت نمی شمردم. نمی خواستم که بشمرم ولی ذهنم می شمرد و حساب کتاب می کرد ولی باز حرف حساب حالیش نمی شد که بهش می گفتم “لامصب اون چرتکه رو غلاف کن”!.
ریشه ی موهام از عرق نم داشت و خواب عصر به جای آنکه سرحالم بیاره، کرخت و سنگینم کرده بود. پتوی نازکی که روم کشیده شده بود، کلافه با پا عقب زدم. دوست نداشتم با پتو بخوابم. همین پتوی نازک حکم بختک را برام داشت.
اولاد صفت نداره . از دختر و پسر خودم چه خیری دیدم که از بچه هاشون ببینم ؟
با احتیاط پنجه ی دستشو گرفتم و سعی کردم نرم صحبت کنم.؟ تو بری من تنهایی چیکار کنم ؟
توام دو روز دیگه شوهر می کنی تنها نمی مونی. خدا از دهنت بشنوه کدوم خری میاد منو بگیره آخه بالاخره ابروهای تو هم رفتهش باز شد و با زحمت نشست. از خداشونم باشه پاشو برو آش بیار واسم . آبغو رمبریزی…
رمان تاژ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، کلکلی
تعداد صفحات : 1651

خلاصه رمان : آمین دختری معصوم که با خانواده عموش زندگی میکنه و پسر عمو باهاش سر ناسازگاری داره… امین بعد از فوت عموش به خارج سفر میکنه و فرد موفقی میشه تا اینکه ازدواج میکنه… این خانواده یه برند معروف دارن به اسم “تــاج” اما دنیا همیشه برای امین نمیچرخه یه روز دوباره شکست میخوره بعد از دیدن خیانت همسرش و شکست خوردن در برابرش… آمین به ایران بر میگردت و دوباره سورنا رو میبینه سورنای سابق نیست خیلی عوض شده و امــــا عاشق….
قسمتی از داستان رمان تاژ
از گوشه ی چشم، نگاهی به سورنا که روی مبل لم داده بود، انداختم. دایی جواب داد:
_امشب قراره برای آمین خواستگار بیاد.
سورنا پوزخندی زد و کانال و عوض کرد.
_عه! چه عجب! پس بالاخره قراره از شر این مزاحم خلاص بشیم. پارچه ی کت، با حرص تو مشتم فشرده شد و دایی با غیظ پچ زد:
_سورن! این چه حرفیه!
_مگه دروغ میگم؟ بالاخره باید از این خونه بره یا نه؟ البته اگه شانس ما، هیچکس نمیاد بگیرتش.
_دیگه نمی خوام حتی یه کلمه بشنوم! آمین تا هر وقت دلش بخواد می تونه اینجا بمونه…فهمیدی؟
سورنا با حرص کنترل و روی میز پرتاب کرد و از روی مبل بلند شد. به طرف در خروجی قدم برداشت و در یک چشم بهم زدن از خونه بیرون رفت. دایی کلافه پوفی کشید و رو به من گفت:
_ببخشید عزیزم…بابت حرفای سورن من شرمندم. لبخند تصنعی زدم.
_اشکالی نداره…پنج سال که به این حرفاش عادت کردم.
با مهربونی دستش و روی شونم نهاد.
_ببین آمین جان! تو مختاری تا برای آیندت خودت تصمیم بگیری…اگه من امشب این خواستگار رو دعوت کردم فقط به این خاطر که پسره موقعیت خیلی خوبی داره…هم سالم و هم دستش به دهنش می رسه…ولی بازم تصمیم نهایی رو به عهده خودت میذارم.
چیزی نگفتم که ادامه داد:
_تو برام مثل دخترمی…هر کاری می کنم تا خوشبخت بشی. با قدر دانی بهش چشم دوختم.
_ممنون…نمی دونم اگه شما رو نداشتم باید چیکار می کردم! برای اینکه یاد گذشته ها و مرگ مادرم نیوفتم، دستم رو به آرومی فشرد و حرف و عوض کرد.
_خب تا تو بری برای امشب آماده بشی، منم میرم و میوه و شیرینی می خرم…باید حسابی آبروداری کنیم!
رمان آرامش گمشده نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1098

خلاصه رمان : شهاب پسرجذاب وهمه چی تمومه،که در عالم رفاقت،محبور میشه به خواستگاری دختری بره که هیچ تمایلی به اون تیپ دخترها نداره..قراره شهاب اونو وابسته ش کنه و بعد از او جدا بشه تا انتقام رفیقش گرفته بشه، این اتفاق می افته ولی خیلی دیر… جایی نقشه شهاب لو میره که بدترین زمانِ ممکنه،سعید به خواسته ش میرسه ولی…
قسمتی از داستان رمان آرامش گمشده
پسره ی دیونه،آخه ا ین چه پیشنهادیه که به من میدی ،عه عه عه به من میگه برو اون دختره را عاشق خودت کن،آخه خوبه خودش می دونه من از چادری جماعت بی زارم حالا برم معشوقه م را از چادری ها انتخاب کنم وگرنه ا ین کارا خوراکمه .. سعید بی شعور برای انتقام گرفتن از یه دختر می خواد منو وارد یه بازی بی سر و ته کنه،رو ی رفاقتی که باهم داریم اینو ازم خواسته .. الانم که زنگ زده رو گوشیم – بله سعید – چی شد شهاب فکراتو کردی عروس خانوم؟ .. –
ببند دهنتو آخه من به تو چی بگم؟ – بگو چشم سعید جون تو جون بخواه – مرض .. – باشه بابا .. پاشو بیا پاتوق همیشگی ،تا حرفای آخرو بزنیم . یک ساعت دیگه اونجا میبینمت .. روبروی سعید نشستم .. فنجون قهوه را برمیدارم یه لب می زنم بهش،صدای سعید را می شنوم – ببین چی میگم بهت شهاب .. بابا ا ین چیزا که واسه تو مهم نیست تو فقط یجا وایسی همه دخترا عاشقت میشن.. حالا یکی دوماه با ا ین دختره بگرد بعدم بگو به درد هم نمی خوریم .. اون زخم بدی بهم
زده .. بابا من رفته بودم خواستگاری بعدچندماه راضی شده بودن دخترشونو بهم بدن اومدن از این خانوم که همکالاسی من بوده تو کلاس فیزیک تحقیق کردن اونم گفته باهمه دخترا ی کالس دوسته . می خندم بهش .. عصبی میشه و چون کارش گیره میگه خنده داره بی شعور؟ .. بلندتر میخندم …. سعید هم بالخره لبخند می زنه و میگه اون یه دختره لجبازو سرتقه .. چندبار تاحالا به من ضدحال زده .. ی ا توکالس ازم اشکال گرفته ای سرکنفراس هام بهم گیرداده .. می خوام پوزشو بزنم – خودت ازپسش برنمیای ؟ – منو می شناسه فایده نداره.