رمان زرخرید نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : 1297

خلاصه رمان : زرخرید داستان یه پسر تعمیرکاره که وسط کلی بدبختی، گیر یه دختر همسایهٔ محیطزیستی خلوچل افتاده. فکر میکنید چی میشه اگه یه پسر بیاعصاب کچل، عاشق یه دختری بشه که همهٔ فکر و ذکرش محیط زیست و دفاع از حقوق حیواناته هیچی… تنها راه نفوذ به دل دخترمون رو انتخاب میکنه، اونم….
قسمتی از داستان رمان زرخرید
اون دخترو برام بیار، یاشار! صدای لطیف زنانهاش هیچ تناسبی با آن لحن بیرحم دستوریاش نداشت. از پله های دانشکده تندتند پایین میرفت و من هم پی او، شاید با کمی فاصله… – سلام استاد! تنها چیزی که هرکسی از کنارش رد میشد میگفت و او شاید برای اولین بار از وقتی که میشناختمش تظاهر را فراموش کرده و حتی سری برایشان تکان نمیداد.
اکیپ دختر و پسرهایی که از پله ها بالا و پایین میرفتند و وجه اشتراک همگیشان نگاه متعجب و سنگینشان بود به قیافه ی من که مثل یک محافظ و سرباز پی استاد عصبانیشان میرفتم. نگاهم به اتاقک نگهبانی افتاد، محل کار قدیم پدرم. – حواست کجاست، یاشار! دارم با تو حرف میزنم. نگاهم را به صورت درهم پیچیده شده از عصبانیتش دادم. چیزی از زیبایی در صورتش به چشم نمیخورد، به جز… شاید… لبهایش؟ گوشتی و قلوه ای! قابلیت پرت کردن حواسم را داشت! عینک طبیاش که در نور آفتاب تیره شده بود را با نوک انگشت بالا داد و با صدایی کنترل شده و پرحرص ادامه داد:..
_ دارم بهت می گم دختره برام آبرو نذاشته! تمام دانشگاه دارن حرفش رو می زنن، یه مشت گوساله هم براش کف می زنن و هورا می کشن. برو از هر گورستونی که رفته بگیرش و برام بیارش.
پوست صاف و روشن، کنار چشم های سیاه مورب، در نگاه اول سی و چند ساله به نظر می رسید، ولی رنگ قهوه ای موهایش عقب رفته و جوگندمی ها سنش را لو می دادند. موهایی که می دانستیم کلی خرج رنگ و مش و کوفت و زهر مارش می کند!
دستانم را پشتم گره کردم، برای نگاه به من گردنش را تا جایی که می شد عقب داد.
رمان گرد باروت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، پلیسی
تعداد صفحات : 2987

خلاصه رمان : همایون مامور پلیسی که با همکارانش سعی می کنن امنیت جامعه رو برقرار کنن!
اما همه ی اونها زندگی شخصی دارن ، همه ی اونها خانواده ای دارن…
توی کارشون با مشکلاتی درگیرن چیزهایی می بینن که دلشون رو به درد میاره و حتی متنفرشون میکنه…!
همایون سعی میکنه بجنگه و پیروز بشه اون مجبوره با چیزی بجنگه که به آرامی توی رگ و خون میخزه و یه زندگی رو از هم می پاشونه….
قسمتی از داستان رمان گرد باروت
به دور از هیاهوی بیرون از اتاق ، روی صندلی چرخانش لم داده بود و پلک های خسته اش را با نوک انگشتانش ماساژ می داد.
نور ماتی که از پنجره ی بسته ، به درون اتاق می تابید نشان از هوایی ابری و دل گیر داشت.
دو دستش را رو به بالا کشید و سعی کرد کمی از خستگی شانه هایش بکاهد ؛ سپس آنها را کنار تنش رها نمود و با آن که هیچ دلش نمی خواست تا چشم باز کند ، اما نتوانست نسبت به دیدن ساعت که صدای تیک و تا ِک آن تحریکش می کرد، بی اعتنا باشد !
کمی پلک هایش را بالا داد و نگاهش را به رقص عقربه ها دوخت ؛ چهار و پنجاه و سه دقیقه ی عصر!
دوباره پلک بست و کف دستش را به پیشانی اش فشرد ؛ حس می کرد که از خستگی رگ هایش متورم شده اند.
سعی کرد با چند نفس عمیق ، افکار مزاحمش را پس بزند و درهمی مغزش را سامان دهد و روی سکوت و آرامش تمرکز کند!
گاهی حس می کرد اصلاً ، شغلی که آن را برای خودش برگزیده است ، انتخاب درستی نبوده . اما بعد، تا به خود می آمد آنچنان درگیرش می شد که حتی یادش می رفت زمانی نسبت به آن، حس پشیمانی داشته است.
تلفن زنگ خورد و انگار یک نابلد، آرشه را برداشته و با قدرت تمام روی سیم های ویالون می کشید؛ همانقدر ناهنجار و آزاردهنده!
لپ هایش را باد کرد و نفس عمیقی از سینه بیرون فرستاد و در کار خدا ماند؛ همان لحظه داشت شکایت می کرد!
بی حوصله و در حالی که زبان روی لب می کشید، گوشی را برداشت :
-بلـــه ؟
صدای مردی درون گوشی پیچید:
-الو جناب سروان! یه خودکشی مشکوک رخ داده لطفاً خودتون رو سریعتر برسونید به این آدرس !
آدرس را که مرد از پشت گوشی می گفت ، به سرعت روی برگه ای کوچک از میان انبوه کاغذ های روی میزش نوشت و برای خاتمه دادن به مکالمه گفت:
-سریع میرسونم خودمو
رمان افعی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، انتقامی، معمایی
تعداد صفحات : 1139

خلاصه رمان : تفکرات پوسیده و جاهلانه عرصه را بر سادنا تنگ میکند. سادنا دختری زخم خورده از احساسی بیفرجام، سختیهای روزگار را تحمل نمیکند و از خانه و خانواده خود میگریزد. جایی دور از خانواده به آرامشی ساختگی پناه میبرد تا از دست گذشتهاش در امان باشد. این میان سادنا با مردی رو به رو میشود که قرار است همچون نامش پناه باشد. تقابل سادنا با مردی که هر کارش قلب رنجیده سادنا را به لرزه در میآورد. احساسی در حال شکل گیری است شبیه به عطر یاس، عجین شده با تعصب و غیرت، احساسی به نام عشق…..
قسمتی از داستان رمان رج به رج عشق
مقابل آیینه بخار گرفته حمام ایستادم دستی به آن کشیدم، دو چشم سرخ از اشک همان چیزی بود که آکثر اوقات درون آیینه به تماشایش می پردازم و در خاطراتم سفر میکنم.
خسته از این همه فکر کردن و اشک بی پایان چشم بستم و دوباره زیر دوش ایستادم تا سریعتر از این شکنجه گاه خلاص شوم. گره حوله تن پوشم را که محکم کردم به آشپز خانه رفتم زیر کتری را روشن کرده و قوری کوچک و زیبایم را روی آن گذاشتم در این خانه کسی رفت و آمد نداشت که نیاز به قوری بزرگ تری باشد، البته خودم اینطور خواستم توان رو به رو شدن با آدم های گذشته را ندارم . به اتاقم رفتم بی حوصله لباسی انتخاب کرده و پوشیدم ، شانه ای به مو های نم دارم زدم تا گره
نخورد و به حال برگشتم رو به روی تلویزیون نشستم هر چه کانال ها را بالا و پایین کردم برنامه ای توجه ام را جلب نکرد خاموشش کردم و به صفحه سیاه چشم دوختم ، این جمعه هم از آن روزهایی بود که مدام چشم به ساعت دارم تا تمام شود روشنایی روز و چشمک ستاره ها اعلام حکومت ماه باشد. صدای قل قل کتری که سکوت خفه کننده را شکست به آشپزخانه رفتم لیوانی چای برای خود ریختم و ظرف نقل های هلی ام را برداشتم در مسیر یکی از کوسن های مبل را روی قالیچه سنتی مقابل شومینه انداختم ، سینی را روی زمین گذاشتم و نشستم و به دیوار تکیه زدم پاهایم را جمع کردم نگاهی به خانه کوچکم انداختم ، خانه ای که تنهایی در آن بی داد می کرد . نقلی به دهن گذاشتم همراه با طعم خوبش افکارم بدون این که اجازه بدم به گذشته ها پر می کشد به روز های پر اشتباهم….
رمان انارچین نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 425

خلاصه رمان : یک سوتفاهم, زندگی شادیانه رو در مسیری قرار می ده که مجبور میشه دنیاش رو کوچیکتر و محدود تر از هر زمان دیگه ای ببینه, دنیایی که هرچند کوچیکه اما آدمای بزرگی رو در خودش جای داده…
قسمتی از داستان رمان انارچین
عمه سینی حاوی قوری دمنوش و لیوان سرامیکی خوش نقش و نگارم را روی میز قرار داد و نگاه دقیق و ریز بینش را به مقاله ی بلند بالایی که دو ساعتی می شد روی چند خط اول آن گیر کرده بودم، دوخت. مقاله ای به زبان انگلیسی که او به هیچ عنوان از آن سر در نمی آورد.
محض رضا خدا یه دو خط بیا پایین دلم خوش شه داری می خونی. ده بار رفتم و اومدم هنوز اولشی.
آب دهانم را به سختی قورت دادم و بی حس و حال به طرفش برگشتم. تلاش کردم لبخند را روی لبانم جا دهم اما بی فایده بود.
ازکجا می دونی چیزی نخوندم؟
قوسی به ابروی هاشور خورده اش داد و نگاه حق به جانبش صاف چشم هایم را نشانه رفت.
سواد انگلیسی ندارم اما شکل و خط و رسمش رو که می شناسم. هر بار که اومدم این دوتا کلمه اینجا بود.
دست گذاشت روی خط اول از پاراگراف دوم مقاله و همین واکنشش باعث شد ناخودآگاه لبخند بزنم.
عمه زن باهوشی بود.
خب دارم با دقت می خونم چیزی رو از قلم نندازم
با تردید نگاهم کرد و حرفی نزد. سکوتش که سنگین و طولانی شد به تقلا افتادم.
گلوم درد میکنه نمی تونم چیزی بخونم
توجیه قانع کننده ای نبود اما خب عمه را تا حدودی راضی کرد.
برات دمنوش آوردم، بخور خوب میشی
عمه برای همه درد ها و بیماری ها همین دمنوش را تجویز می کرد. مخلوطی از آویشن و پونه ی کوهی و پنیرک که اعتقاد عجیبی به تاثیر آن داشت. اما برای گلو درد من هیچ دمنوشی کارساز نبود. عمه هم می دانست دردی که از اعماق قلبم ریشه گرفته و روی گلویم توده ی بدخیم بغضی شده بود که قصد شکستن نداشت، با این دمنوش ها آرام نمی گیرد.
زیر چشمی نگاهم به او بود که با ناراحتی از میز فاصله گرفت و به سمت اسکناس های پبج هزار تومانی پخش و پلا شده روی زمین خم شد.
رمان تاژ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، کلکلی
تعداد صفحات : 1651

خلاصه رمان : آمین دختری معصوم که با خانواده عموش زندگی میکنه و پسر عمو باهاش سر ناسازگاری داره… امین بعد از فوت عموش به خارج سفر میکنه و فرد موفقی میشه تا اینکه ازدواج میکنه… این خانواده یه برند معروف دارن به اسم “تــاج” اما دنیا همیشه برای امین نمیچرخه یه روز دوباره شکست میخوره بعد از دیدن خیانت همسرش و شکست خوردن در برابرش… آمین به ایران بر میگردت و دوباره سورنا رو میبینه سورنای سابق نیست خیلی عوض شده و امــــا عاشق….
قسمتی از داستان رمان تاژ
از گوشه ی چشم، نگاهی به سورنا که روی مبل لم داده بود، انداختم. دایی جواب داد:
_امشب قراره برای آمین خواستگار بیاد.
سورنا پوزخندی زد و کانال و عوض کرد.
_عه! چه عجب! پس بالاخره قراره از شر این مزاحم خلاص بشیم. پارچه ی کت، با حرص تو مشتم فشرده شد و دایی با غیظ پچ زد:
_سورن! این چه حرفیه!
_مگه دروغ میگم؟ بالاخره باید از این خونه بره یا نه؟ البته اگه شانس ما، هیچکس نمیاد بگیرتش.
_دیگه نمی خوام حتی یه کلمه بشنوم! آمین تا هر وقت دلش بخواد می تونه اینجا بمونه…فهمیدی؟
سورنا با حرص کنترل و روی میز پرتاب کرد و از روی مبل بلند شد. به طرف در خروجی قدم برداشت و در یک چشم بهم زدن از خونه بیرون رفت. دایی کلافه پوفی کشید و رو به من گفت:
_ببخشید عزیزم…بابت حرفای سورن من شرمندم. لبخند تصنعی زدم.
_اشکالی نداره…پنج سال که به این حرفاش عادت کردم.
با مهربونی دستش و روی شونم نهاد.
_ببین آمین جان! تو مختاری تا برای آیندت خودت تصمیم بگیری…اگه من امشب این خواستگار رو دعوت کردم فقط به این خاطر که پسره موقعیت خیلی خوبی داره…هم سالم و هم دستش به دهنش می رسه…ولی بازم تصمیم نهایی رو به عهده خودت میذارم.
چیزی نگفتم که ادامه داد:
_تو برام مثل دخترمی…هر کاری می کنم تا خوشبخت بشی. با قدر دانی بهش چشم دوختم.
_ممنون…نمی دونم اگه شما رو نداشتم باید چیکار می کردم! برای اینکه یاد گذشته ها و مرگ مادرم نیوفتم، دستم رو به آرومی فشرد و حرف و عوض کرد.
_خب تا تو بری برای امشب آماده بشی، منم میرم و میوه و شیرینی می خرم…باید حسابی آبروداری کنیم!