رمان سایه ی تردید نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 2682

خلاصه رمان : دختری از تبار زیبایی و پاکی در گیر رسومات قدیمی خاندانشان شده و مجبور به ازدواج با فردی میشود که حتی در رویاهایش نیز جرئت ندارد اورا وارد کند پسری سرد خشک و خشن خیانت کردن مادر را به چشم دیده ایا او روانی سالم دارد ؟پاسخ الناز به این سوال یک نه بزرگ است و او مجبور به زندگی با مردی است که حتی به خواهر الناز نیز شک دارد باید دید الناز تاب و توان حوا گونه خواهد داشت تا سیب سرخی در کام حسام شود و روح آلوده اورا از شکاکی هایش برهاند ؟…
قسمتی از داستان رمان سایه ی تردید
کوله ام را همان دم در رها کرده و با سلامی به مامان که روی مبل پذیرایی نشسته بود مستقیم به سمت آشپزخانه رفتم.
-اول لباسات رو عوض کن یک آبی به دست و صورتت بزن بعد غذا بخور. در حالی که بشقابم را از برنج و قورمه سبزی پر می کردم نگاهی به مامان که جلوی ورودی آشپزخانه ایستاده بود کردم.
-خیلی گرسنمه مامان گیر نده. گفته و پشت میز غذاخوری نشستم و با عجله مشغول خوردن شدم. مامان سری به تاسف برایم تکان داده و از یخچال شیشه ی زیتون را در آورد و در کاسه ای برایم ریخت. قدردان نگاهش کردم و دانه ای زیتون به دهانم گذاشتم.
-بابا کجاست؟
-اومد ناهار خورد دوباره برگشت شرکت جلسه داشت.
با دهان پر اوهومی گفته و دوباره پرسیدم:
-الینا کجاست سر وصداش نمیاد؟
-صبحی حوصله اش سر رفته بود بردمش خونه ی الهام با پریا بازی کنه دیگه همونجا موند.
شب بابات میره دنبالش میارتش. آخرین قاشق از غذایم را در دهان گذاشته و از جا بلند شدم و راه خروج از آشپزخانه را در پیش گرفتم.
-دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود. گفته و با برداشتن کوله ام به سمت اتاقم به راه افتادم.
بعد از عوض کردن لباس هایم خودم را روی تخت رها کرده و به ثانیه نکشید که پلک های خسته ام روی هم افتاده و خواب چشمانم را ربود.
-آجی… آجی… مامان میگه پاشو شب خوابت نمیبره. یک چشمم را باز کرده و خیره ی الینایی شدم که با شیطنت روی تختم بالا و پایین می پرید. خواهر کوچولویی که…
رمان مروارید نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : 1935

خلاصه رمان : بُرهان زرگر، ته تغاری حاج آقا زرگر بزرگ راستهی طلافروشهای بازار بزرگ تهران، پسری از یه خانوادهی سنتی و مذهبی که بجز خواهر و مادرش با هیچ جنس مونثی هم صحبت نمیشه و چشماش هیچ زنی رو نمیبینه! رسواییش وقتیه که اونو توی بدترین موقعیت با زنی میبینن! برهان چشم پاک حالا باید برای رهایی، با دختری ازدواج کنه که…
و مروارید دختر هجده سالهای که برای رسیدن به آرزوهاش از پرورشگاه که تمام این سالهای زندگیش رو اونجا گذرونده میاد بیرون و به دنبال زندگی جدید میره! همون روز اول بعد از تجربهی اولین هیجان، با برهان روبرو میشه و موقعیت بدشون توی اون انبار باعث میشه تا حرفهای زیادی پشتشون دربیاد. حاج آقا زرگر پدر برهان اونا رو مجبور میکنه تا با هم ازدواج کنن و این دقیقا چیزیه که مروارید میخواد..
قسمتی از داستان رمان مروارید
بُرهان زرگر، ته تغاري حاج آقا زرگر بزرگ راستهي طلا فروشهاي بازار بزرگ تهران، پسري از یه خونوادهی سنتی و مذهبیه که بجز خواهر و مادرش با هیچ جنس مونثی هم صحبت نمیشه و چشماش هیچ زنی رو نمیبینه! رسواییش وقتیه که اونو توي بدترین موقعیت با زنی میبینن! برهان چشم پاك حالا باید براي رهایی از این با دختري ازدواج کنه که…
مروارید دختر هجده سالهاي که براي رسیدن به آرزوهاش از پرورشگاه که تمام این سالهاي زندگیش رو توي اونجا گذرونده میاد بیرون و به دنبال زندگی جدید میره! همون روز اول بعد از تجربهي اولین هیجان، با برهان روبرو میشه و موقعیت بدشون توي اون انبار باعث میشه تا حرفهاي زیادي پشتشون دربیاد.
حاج اقا زرگر پدر برهان اونا رو مجبور میکنه تا با هم ازدواج کنن و این دقیقا چیزیه که مروارید میخواد…
-پسر حاج آقا زرگر؟ جدي میگین؟ با این دختره؟
کل حجره داراي بازار زرگرا از حجره هاشون اومده بودن بیرون و داشتن به رسوایی اینا که همون لحظه فهمیدم فامیلیشون زرگره نگاه می کردن. مرد ها به ریش هاشون دست می کشیدن و هرکسی هم که در حال گذر بود چند لحظه می ایستاد تا از
داستان با خبر بشه. بعضیا زل میزدن و نگاه میکردن بعضیا هم زیر چشمی نگاهشون قفل میشد سمت حجره..
چرخ ها از وسط رد میشدن و با دیالوگهاي ثابت میخواستن مردم از جلوي راه برن کنار…
توي اون شلوغی بازار من چادر سیاهی رو که اصلا بلد هم نبودم سرش کنم بین دندونام گرفته بودم و هر چند دقیقه یه بار که به دندونم فشار می آورد جابجاش می کردم و روي سرم جلو میکشیدم. باید سکوت اختیار میکردم. اونجا اصلا موقعیت حرف
زدن من نبود. نیم ساعت قبل حسابی بلبل زبونی کرده بودم ولی الان فقط مظلوم نمایی جواب بود!
-بسم االله الرحمن الرحیم… چی شده کسبه اینطور اومدید وسط بازار؟
-حاجی خبر نداري پسرت چه رسوایی اي به بار آورده؟
منو با انگشت نشون میداد و منم به ظاهر چادرم رو بیشتر روي سرم مرتب می کردم. دیگه یه طوري شده
بود که هیچی از صورتم معلوم نبود.
-ای بابا جان اینجا چیکار میکنی؟سرم رو بالا کشیدم که چشمام با دوتا چشم سیاه با نفوذ گره خورد. مهربونی از همون لبخندي که توي چشماش میدیدم قابل فهم بود.
رمان سراب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1810

خلاصه رمان : عشق رادین به مریم، دختری چادری و مذهبی، به خاطر ناکامی کودکی هاش اتفاق افتاده.. راز رادین رو برادرش یاشار که همیشه هوای مریم رو داشته و برخلاف رادین، یه شخصیت آرام و متشخص هست، فاش میکنه و…
سراب اولین رمان مجازی منه اما در کمال تعجب از زمان انتشارش همیشه مورد لطف بوده و هر ماه تعدادی از دوستان درموردش بهم پیام میدن.
خوندن این داستان خالی از لطف نیست.
قسمتی از داستان رمان سراب
قطره های باران به شیشه ضربه می زد و بخار روی شیشه می نشست .. قطره ها که از تن شیشه فرو می ریختند تمام گرد و غبار آن را می شستند ولی بخار هنوز پابرجا بود.. با چشم ابرهای تیره را دنبال کردم؛ فنجان را به سمت دهان بردم داغی قهوه لبم را سوزاند ولی بی اعتنا نوشیدم داغی از لبم به سمت معده ام راه گرفت و من بی توجه به این سوختن دوباره نوشیدم.. زندگی من داغ تر از این قهوه است آنقدر داغ که دیگر سوختنی را حس نمیکنم و من چقدر محتاج مسکنی قوی هستم تا به وجود پرآشوبم تزریق شود، آرامش و رخوتی به تمام تنم ببخشد و مغزم را به قدری بی حس کند که از این بی حسی لذت ببرم. کاش چنین مسکنی وجود داشت.
دستم را روی شیشه بخار گرفته گذاشتم دوباره انگار چیزی در درونم حرکت کرد و من باز هم غرق در آن حس عجیب چشمانم را بستم گویا چیزی در وجودم شکل میگرفت که از توصیف آن عاجز بودم.. نمیدانم چرا این روزها تمام حواسم به دنبال واژه ای عمیق به نام مادر است، نمیدانم چرا گوش هایم آوای مادر را طور دیگری می شنوند..
هجوم این حس نا آشنا در درونم ذهنم را به سمتی کشاند که هر روز کبوتر جلد بامش شده؛ صدایش در گوشم نشست « منِ دیوونه هنوز هم دوستت دارم» صداها منعکس شدند، پررنگ تر شدند واژه ها چرخ خوردند و نامفهوم شدند و در میان تمام واژه های مبهم و تار کلمه ای خودش را به رخ کشید و در ذهنم بالا و پایین شد: «خیانت»
چشمانم را سریع گشودم تاثیر این واژه تا چشمانم کشیده شد و ماحصل آن قطره اشکی به زلالی باران بود که روی گونه ام راه یافت. نفسم را لرزان بیرون فرستاده و به آسمان خیره شدم در حالی که پنجه هایم با تمام توان در حال فشار آوردن به تنِ فنجان قهوه نیم خورده یِ سرد شده ام بود.
استاد تازه از کلاس خارج شده بود .. مشغول جمع کردن وسایلم بودم که دستی روی شانه ام نشست سر بلند کردم، نسیم با لبخند گفت
– جزوه ات رو میدی عکس بگیرم؟ من نتونستم بنویسم
سر تکان داده و دفترم را به دستش سپردم، با موبایل گران قیمت خوش دستش که قاب صورتی با نمکی داشت مشغول عکس انداختن شد و من نگاهش میکردم .. سنگینی نگاهی سرم را ناخودآگاه به سمت چپ کشاند وقتی نگاهش را غافلگیر کردم سریع سر به زیر انداخت و با برداشتن کیف قهوه ای رنگش از کلاس خارج شد.
نسیم دفتر را به دستم داد و تشکر کرد؛ با هم از در کلاس خارج شدیم .. نسیم با شیطنت ابروهای کوتاه رنگ شده اش را بالا انداخت.
– آقای هاشمی داشت نگاهت میکرد!
من نیز ابرو بالا انداختم
– نگاه کرده خیره که نشده، لابد یه لحظه نگاهش بهمون افتاده
خندید
– نگاهش بهمون نبود فقط داشت به تو نگاه میکرد چندبار هم وقتی داشته تو رو دید میزده دیدمش
من هم خندیدم
– تو که ماشاءال.. حواست به همه چی و همه جا هست ولی این بار فکر کنم توهم زدی
– باشه، از ما گفتن و از تو نشنیدن
از دانشکده که خارج شدیم به سمتم چرخید و گفت:
– دارم میرم بوفه یه چیزی بخورم بیا بریم
– نه ممنون، میل ندارم
دستم را گرفت و کشید
– تو بیا مهمون من!
– نه عزیزم ممنون کار دارم باید برم
پوف عمیقی کشید و در حالی که موهایش را زیر مقنعه می فرستاد گفت
– خیلی خب پس من برم
لبخند زدم
– خداحافظ
رمان زهار نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : 3717

خلاصه رمان : سردار،مردی سی و یک ساله ست که برای یه کینه ی قدیمی به خانواده کامیاب نزدیک شده.آهو که عضو این خانواده ست.دختر نوزده ساله ای که با معصومیت و قلب مهربونش قربانی کینه ی سردار میشه…سرداری که با دوست جذابش برای دخترک قصه ی ما تله گذاشتن…یه تله ی بزرگ ناموسی،برای نوه ی حسین علی خان کامیاب که روی ناموسش قسم میخوره…بریم ببینیم سردار بیرحم ما دلش میاد با آبروی آهوی دلبرمون اینجوری بازی کنه..
قسمتی از داستان رمان زهار
نفس نفس میزنم و همراه با قهقه های مستانه ام، جیغ میکشم…
آن سگ بی شرف هم پا به پای چرخ های دوچرخه ام دنبالم میدود و پارس میکند…
از لابه لای درخت های پرتقال ، با سرعت رد میشوم و به سگ بد و بی راه میگویم…
کسی نیست به این زبان نفهم بگوید که من هم یکی از اعضای همین خانواده ام…
دزد نیستم که اینگونه با تمام قوایش دنبالم میکند…
انگار حتی سگش هم از من بیزار است…
این حیوان هم میداند در این ویلا ، کسی مرا به عنوان یکی از اعضای خانواده قبول ندارد…در یک سراشیبی تند قرار میگیرم و اشهد خودم را میخوانم.
دارم به منطقه ی ممنوعه نزدیک میشوم…
زمین چندین هکتاری را به خاطر این سگ ، زیر پا گذاشته ام و اگر آق بابا مرا ببیند…
بی شک امروز دیگر خونم حلال است…
آن هم با این سر و وضع افتضاحم…
باد روسری ام را برده است و موهایم تمام و کمال از بند کش رها شده اند…
چه کنم…؟
تن به دندان های سگ هار آق بابا دهم یا به سیلی خودش…؟
تند و بی وقفه رکاب میزنم و همان بهتر که سیلی آق بابا را نوش جان کنم…
در غیر این صورت ، سگش بدون شک تکه تکه ام خواهد کرد…کاش حداقل شرکای جدیدش رفته باشند…
اگر آنها هم مرا با این وضع میدیدند…؟
وای بر منی که هیچ وقت قصد سر به راه شدن ندارم…
چه کنم…؟
مجبورم…مجبور…میفهمید…؟
یک لحظه با دیدن آق بابا ، عمو و مرد قد بلندی که کنارشان ایستاده کوپ میکنم و رکاب از زیر پایم سر میخورد…
سینه ام از فرط ترس و هیجان میسوزد و همان موقع است که همراه با پارس بلند سگ ، من هم با سر زمین میخورم.
میان برگ های خشک و خاک و خل های باغ غلت میخورم و با سوزش آرنجهایم ، جلوی یک جفت کفش براق و نوک تیز متوقف میشوم.
رمان رد پای سایه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 1204

خلاصه رمان : سه خاندان بزرگ…
خاندان زند، خاندان راد، خاندان شاهی…
سه خاندان که بخاطر اتفاقات تلخ گذشته از هم کینه دارند و هیچ احدی خبری از این تنفر ندارد…!
زندگی یک دختر و دو پسر خانزاده…
دلدادگی سه خانزاده که به طرز عاشقانه و غمگینی به هم گره میخورد…!
عشقی افلاطونی که از کینه و تنفر شکل میگیرد اما سایهی تلخش بر روی زندگی یک کودک بیگناه تاثیر میگذارد…
رمانی کاملاً بر اساس واقعیت…
قسمتی از داستان رمان رد پای سایه
تو یه کوچه ی بن بست پیچیدم که دیگه صدای ماشین رو نشنیدم و حس کردم کسی پشتمه! برگشتم عقب و با دیدنش حس کردم قلبم ایستاد! عقب عقب رفتم که راه تموم شد و چسبیدم به دیوار. وای خدا بدبخت شدم! دیگه داشت اشکم در میومد. پسره چشم هاش برقی زد و گفت: -به به عجب جیگری پیدا کردم، چرا تنهایی؟ بیا شب و باهم باشیم موش کوچولو خوش میگذره. با ترس گفتم: -گمشو چی میخوای از جونم؟ ولم کن.
بهم نزدیک تر شد که بوی گند دهنش حالم رو بهم زد، گیج بود! بیشتر به دیوار چسبیدم که دستش رو روی سینه م گذاشت که جیغی زدم. اون هم خودش رو بهم نزدیکتر کرد که یه دفعه از پشت کسی از یقه ش چسبید و به عقب کشیدش و با خشم گفت: -مرتیکه ی آشغال با ناموس مردم چه غلطی داری میکنی؟ با ترس هینی گفتم و خودم رو به دیوار چسبوندم و بهشون خیره شدم. همون پسری بود که همیشه جلوی مدرسهم بهم خیره میشد!
جوری داشت بهش کتک میزد که پسره واقعاً دیگه شل و پل شد. با نفس نفس گفتم: -کشتیش ولش کن! با این حرفم مشتی که داشت روی صورت پسره روونه میشد، تو هوا موند. با خشم ولش کرد و لگدی بهش زد. – برو گمشو مرتیکه عوضی. پسره به سختی با صورت خونی بلند شد و تلو تلوخوران از کوچه خارج شد. سریع خودم رو جمع و جور کردم و سرم رو پایین انداخت الآن باید چی می گفتم؟ تشکر می کردم یا می گفتم چرا من هرجا میرم توام پیدات میشه؟