رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان حوالی کوچه خورشید به قلم نصیبه رمضانی با لینک مستقیم

رمان حوالی کوچه خورشید نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۷۴۳۵

خلاصه رمان : پریماه دستی به قلم دارد و تصمیم می‌گیرد به صورت ناشناس قصه‌ی زندگی آدم‌هایی که با آن‌ها زندگی می‌ کند را بنویسد. این تصمیم را وقتی گرفت که معمای بزرگی در ذهنش با دیدن یک مهمان ناشناس در خانه‌ی مامان طوبی نقش بست. شروع به نوشتن که می‌کند میانه‌های داستان قصه‌اش مورد توجه یکی از همکارهای خودش قرار می‌گیرد و باعث می‌شود قصه عضو ثابت در ستون یک مجله‌ هفتگی قرار بگیرد. همه چیز خوب پیش میرفت و پریماه راضی از بازخورد قصه‌اش در همان فضای ناشناسی که داشت بود، یک پیام دریافت می‌کند …

قسمتی از داستان رمان حوالی کوچه خورشید

چراغ های ماشینش چشمم را می‌زد ولی آشنا بود .

حتی راننده اش که با کنار کشیدنم، مشخص بود باز نیمرخش بیتفاوت هست، اشنا بود و البته قهر…

اصلا قهر برای ادمی به قد و قامت جهان عزیزیان نمی‌آمد تا پیاده شود و بیاید خودم را جمع و جور کردم.

یک دستم کلاه ترک برداشته اویزیان بود یکی هم مدرک چهار کلیه دارا بودن الیاس، همراهش کیف سنگین خودم وقتی تبلت و کلی وسیله درونش بود.

دوباره لبم را تر کردم و کنارتر کشیدم تا نور ماشین کلانتری حین رد شدن به صورتم کمتر روشنایی بدهد و جهان دلخور نبیند در چه وضعیتی هستم.

جهانی که پیاده شد و دزدگیر ماشین به صدا درآمد.

چشم و نگاه دلخورش شبیه روزی بود که دو سال پیش، جایی شبیه اینجا، برایم یک طومار خط و نشان کشید و بعد هم سپردم به خورشید و رفت.

شیک و مرتب بود. مثل همیشه که سر کارش بود و یادم می‌آمد.

چشمم به کتانی های همیشه برق افتاده اش از تمیزی بود که دیدم کیف پول و گوشی از داشبورت برداشت و جیب پشت شلوارش سراند.

کارش جهان همیشه را برایم مجسم کرد.

نگاه به پشت سرم، چسبیده به سنگ فرش پیاده رو ایستاده و منتظر بودم.

سعی داشتم نشان بدهم پریماه عادی هستم وقتی دلیل اینجا آمدنش نبودم ان یکبار هم که اتفاقی شد، برای هفت نسل پشت و اینده ام بس بود.

قبل رسیدن به جایی که ایستاده بودم تک سرفه ای زد و دست مشت شده‌اش را با ژست خاصی نزدیک دهانش برد تا سرفه اش را مهار کند.

همان لحظه هم برق ساعت صفحه درشتش با بند چرمی و همیشگی به چشمم خاص تر آمد.

دوباره با دیدن جهان دلخور که آخرین دیدارمان خانه‌ی مامان طوبی بود دلتنگش شدم اما با پلک زدن خودم را به خودداری دعوت کردم …

دانلود رمان مست بی گناه به قلم مهین عبدی با لینک مستقیم

رمان مست بی گناه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۱۷۰۷

خلاصه رمان : ۱۶ ساله شده بودم. در شب جشن تولدی که قرار بود جشن بله برونم باشد و خاله برایم انگشتر نشان بیاورد اما تولدم شده بود و خانواده‌ی خاله نیامده بودند… یاسین نیامده بود و من مانده بودم با دنیایی از ترس و اضطراب! من مانده بودم با این حال که دیگر دختر قبلی خانه نبودم! اما یاسین برای محرم شدن‌مان نیامد… نیامد که نیامد… یاسین رفته بود…

قسمتی از داستان رمان مست بی گناه

از اتاق بیرون زده و در هال را باز دیدم و آقاجان و مامانی که در حیاط با احمد در حال صحبت بودند.

راهی حیاط شدم اما سر پایین گرفتم هیچ دوست نداشتم با احمد حتی به اندازه فرصتی کوتاه هم صحبتی داشته باشم و حتی در در صورتش نگاهی بیندازم وقتی تمام این کارها بی‌فایده بود!

کفش هایم را پا زده و با رسیدن به کنارشان ناچارا سر بلند کردم وقتی احمد با صدایی رسا و بشاش گفته بود: سلام باده خانم.

به تمام صورتش نگاه چرخاندم الا چشمانش! احساس می‌کردم با نگاه در چشمانش به راز درونم پی می‌برد و من رسوا می‌ شوم!

-سلام احمدآقا.

گفتم و مجدد نگاهم را به موزاییک های حیاط دادم.

-احمدآقا پس همونجور که گفتم مراقب خودتون باشید. کاری چیزی هم بود باز منم هستم. تعارف معارفو بذار كنار.

آقاجان این حرف را زد و احمدی که در جوابش مودبانه گفت: ممنون آقا شکور خدا از بزرگی کمتون نکنه راضی به زحمت نیستیم ولی چشم کاری بود زحمت می‌دیم.

الان هم اگه اجازه بدین بریم که به تاریکی هوا هم نخوریم.

کمی سر بالا گرفتم آقاجان ضربه ای آرام به سرشانه‌ی احمد زد. -خیر پیش فقط شب دیر نیاید.

احمد باز هم چشمی گفت و در حیاط را بیشتر باز کرد.

آقاجان داخل کوچه رفت و احمد من را مخاطب قرار داد. -بفرمایید باده خانم.

مامان دست بین دو کتفم گذاشت و کمی به جلو هولم دادو در همان حال به احمد هم گفت: احمدآقا خیلی مراقب باشیدها!

منظورش را پر واضح درک کردم که اگر نمی‌کردم با وضعیت کنونی ام خنده دار بنظر می‌رسید!

دانلود رمان تخت طاووس به قلم عاطفه منجزی با لینک مستقیم

رمان تخت طاووس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی

تعداد صفحات : ۲۰۰۲

خلاصه رمان : با تخریب خانه کلنگی قدیمی خانه کهنه ساخت مجاورش هم فرو می‌ریزد. این حادثه آغاز تقابل بین لیا و همسایه مرموز و جذابش می‌شود …

قسمتی از داستان رمان تخت طاووس

مطمئن نبودم واقعا کاری برایم بکند، بنابراین همین که از اتاق بیرون رفت، بی آن که چشم از در بگیرم،

با احتیاط پتو را کنار زدم و پاهایم را زمین گذاشتم و پاورچین خودم را رساندم به در اتاق و سرکی به راهرو کشیدم.

می‌خواستم از فرصت استفاده کنم و شکایتم را از همین لحظه استارت بزنم، اما توی راهرو کسی را ندیدم و از آن افسر آگاهی خبری نبود که نبود!

در اتاق را بستم و متعجب تکیه دادم به در “پس این مأمور سمج کجا ول کرده رفته؟!”

لحظاتی نگذشته مجدد در را باز کردم و سرکی به بیرون کشیدم، دل داشت دلم را می‌خورد،

به نظرم یک دیدار ساده با مادرم، این همه موش و گربه بازی نداشت و دلم گواهی می‌داد یک چیزی این وسط مشکوک است.

با دیدن سکوت و خلوتی راهرو، تصمیم آخرم را گرفتم و قدم از در بیرون گذاشتم می‌خواستم بروم سمت انتهای راهرو و از پله های پشتی یک طبقه ای جا به جا شوم،

بلکه پرستارهای ایستگاه طبقه‌ی بالاتر یا پایین تر شناسایی ام نکنند و پاسخ درست و درمانی راجع به بیماری که از صبح در این بیمارستان بستری شده بود، به من بدهند.

هنوز چند قدمی پیشتر نرفته بودم که سر و کله‌ی ناجی افسانه ای صبحمان از پیچ راهرو پیدا شد.

یکه‌ی سختی خوردم “جل الخالق، این چرا همیشه سر بزنگاه مثل جن ظاهر میشه؟!”

با دیدنم، قدم تند کرد سمتم و همین که به قدر کافی نزدیک شد با صدای کوتاهی که معلوم بود مراعات سکوت بیمارستان را می کند، پرسید: کجا تشریف می‌بردید خانم؟!

لحنش اینقدر محکم و با صلابت بود که ناخواسته شانه هایم را صاف تر کردم و بی آن که چشم از صورتش بردارم به انتهای راهرو اشاره زدم:

چیزه… ملاقات… می‌خوام مامانمو ببینم…

دانلود رمان میراث هوس به قلم مهین عبدی با لینک مستقیم

رمان میراث هوس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۷۸۵

خلاصه رمان : تصمیمم را گرفته بودم! کنارش ایستادم و به او نگاه کردم. انگشتانم دستانش را لمس کردند و صورتم را به او نزدیک کردم. بازی را شروع کرده بودم! خیلی وقت پیش! از همان موقع که فهمیدم این پسر با کسی ارتباط داشته که …! باورش نداشتم این حقیقت تلخ را اما… حالا من هم مثل خودشان بازی می‌کردم! -فکر نمی‌کردم ارتباط با تو انقدر از نزدیک خوب باشه انقدر نزدیک و دور از اون تماسای تصویری و چت‌هامون! تکانی خورد و دست روی دست‌هایم گذاشت …

قسمتی از داستان رمان میراث هوس

ماندانا هم به جمع دو نفره ی من و یگانه پیوست. کیف دستی ام را از رگال برداشت.

-بگیر اینو کمند گوشی کیف پولت و یک سری وسایل دیگه‌ت رو از پذیرایی جمع کردم گذاشتم روی میز عسلی.

اگه انقدر مطمئنی که فرزین می‌آد سراغت پس معطلی فقط کار رو خراب می‌کنه ولی من هنوزم میگم برنمی‌گرده!

کیف را گرفته و پوزخندی زدم و باز هم مطمئن گفتم: برمی‌گرده!

ماندانا و یگانه نگاهی به یکدیگر انداخته و من از اتاق بیرون زدم.

این خانه را با وسایلش اجاره کرده بودم و خودم کمی دیگر وسایل خریداری کرده بودم که جمع کردن شان چندان دردسری برایم نداشت.

گوشی کیف پول و هر چه که بود را داخل کیف دستی ام ریختم.

دو ساعتی طول کشید تا یگانه و ماندانا توانستند تمام وسایل را جمع و جور کنند و ماشینی گیر بیاورند برای تخلیه از این خانه!

طبق قراردادم با صاحب خانه حالا خانه آماده‌ی تحویل به او بود و من بایستی فردا ظهر کلیدها را تحویلش می‌دادم و مبلغ پیش پول را پس می‌گرفتم.

منی که در این مدت مدام در رفت و آمد بودم هم به این خانه و هم خانه‌ی پدری!

-کمند پاشو دیگه! وانتی هم وسایل و بار زد. فقط خواهشا زود ردشون کن بره که مامانمم سوال پیچم کنه من یکی که نمیتونم زیاد دووم بیارم!

همینجوری هم همین یک ذره وسایل و با هزار بدبختی میخوام بچپونم تو انباری خونه مون!

نگاه از خانه گرفت و سمت در خانه قدم برداشتم. کلیدها میان انگشتانم پیچ و تاب می‌خورد.

-نهایت دو روز بمونه بعدش می‌دم سمساری یا چه می‌دونم میگم بذار جلوی در ببان بیرن!

نگاه هاج و واجش را احساس می‌کردم و کمی بعد هم لحن مبهوتش را …

دانلود رمان گناه نامدار به قلم فرشته تات شهدوست با لینک مستقیم

رمان گناه نامدار نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۱۱۰۷

خلاصه رمان : ته‌ تغاریم… پسری که از بین همه‌ی پسرای من تابو شکسته و داره تک‌ تک خط قرمزهای مادرشو رد می‌کنه. پسری به اسم نامدار… که شغل پرحاشیه‌ش، این روزها تنها دغدغه‌ی اونه. نامدارِ من، ماساژدرمانگره و چون کاربلد و زبر و زرنگه، بهش می‌گن معجزه‌گر. حالا چرا گفتم خط قرمز؟! چون گاهی مجبوره خلاف میلش، کارهایی رو انجام بده که با هدف اصلیش، یعنی درمانگری، منافات داره… و به نظرتون اون کارها چیه؟

قسمتی از داستان رمان گناه نامدار

نگاه بی رمق و خونی‌اش را از روی نگهبانان برداشت و خیره به پانسیون گلشن، کُتش را با دست از یک طرف روی شانه نگه داشت و سلانه سلانه به راه افتاد.

چند ماهی می‌شود که او هم عضو پانسیون شده؟ سه ماه؟ شش ماه؟… یادش نمی‌آمد

چقدر! فقط وقتی به خودش آمد که دید از نامدار خسروپناه، تبدیل شده به شاه ماهی گلشن!

وحید، امروز او را پیش بینی کرده بود. می‌گفت روزی گلشن را توی مُشتت می‌گیری و گرفت.

نه برای شوکت خوش رقصی کرده بود نه اهل تملق و چاپلوسی بود. فقط کاری که او می‌خواست را انجام می‌داد.

اتاق دخترها طبقه بالا بود و اتاق او جایی انتهای سرسرا زیر لب آهنگی را به زبان کوردی زمزمه می‌کرد و سمت اتاقش می‌رفت که صدای شوکت باعث شد گوش‌هایش تیز شود.

نگاهش سمت پله‌ها رفت و آهسته گامی رو به عقب برداشت.

او پشت دیوار ایستاده بود و صدای شوکت از جایی روی پاگرد می‌آمد که خطاب به بشیر می‌گفت:

– هر کی که هست سیبیلشو چرب کن و بگو هر جوری شده مدارک و از چنگ خدیو در بیاره.

-حلش می‌کنم خانم آدمشو سراغ دارم.

پس بالاخره فهمیدند آتوی بزرگی دست خدیو دارند و حالا باید بیشتر از قبل از او بترسند.

تصاویری که نامدار برای خدیو فرستاده بود تا حدودی جنایات شوکت را افشا می‌کرد …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.