رمان پایانگر (جلد چهارم مجموعه منظومه تاریک) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی، معمایی، انتقامی
تعداد صفحات : ۱۳۰۱

خلاصه رمان : چه اتفاقی میافتد وقتی یک حیوان خونی عروس نورانی را در سرزمین مرگ پیدا میکند؟ الساندرو ‘آلفا’ ویلانووا که در خیابانهای لوس فورتیس بزرگ شد، راه خود را به سمت اوج برداشت، برای بقای خود مبارزه کرد و همه چیز را در این روند از دست داد. شهری که در آن زمان از او دوری میکرد، اکنون شهری است که او حکومت میکند، هرچند به تنهایی، به عنوان پادشاه یک امپراتوری تاریک که تعداد کمی از او میدانند. دور از دنیای آلفا، زفیر د لا وگا یک زندگی عادی،خانواده معمولی، درام معمولی دارد. بزرگترین مشکل او این است که مردم تلاش میکنند او را چند پوند …
قسمتی از داستان رمان پایانگر
آلفا از یاد برده بود که احساسات چقدر میتونن شدید باشن تا اینکه زفیر سروکلهش پیدا شد و اون جعبه مقوایی رنگارنگ رو به دستش داد.
امکان نداشت که اون دختر بدونه شیرینی آلفاجور براش چه مفهوم عمیقی داره، اما لبخند مرموزی که اون روز گوشهی لب زفیر شکل گرفته بود،
آلفا رو به این فکر فرو میبرد که شاید این دختر واقعا رازهای زندگیشو میدونه،
حتی چیزایی که شاید خودش از ازشون خبر نداشته باشه و اون روز آلفا با یک جعبه شیرینی وسط دفترش خشکش زده بود.
آلفا مرد بالغی بود که بدترین نوع بشریت رو به چشم خودش دیده بود از دوران سختی که میتونست بُکشش عبور کرد و زنده موند،
و با این حال فقط یک جعبه شیرینی باعث شد که نم اشک چشم سالمش رو بسوزونه.
وقتی برای برداشتن یکی از شیرینی ها دستشو جلو برد، انگشتاش میلرزیدن. پودر نارگیل اونو یاد بچگیاش مینداخت.
روزهایی که بخاطر فقر مادرش نمیتونست با کرمهای شیک و متنوع مغز شیرینی رو پر کنه و به جاش از مربای خونگی استفاده میکرد،
اما با این حال خوشمزه ترین شیرینی های جهان رو برای پسرش میپخت.
آلفا فقط یک گاز به اون شیرینی زد و حس چیزی درون قلبش زنده شد، چیزی که سالها خفته بود، چیزی که فکر میکرد توی دلش مرده.
مردی که فکر میکرد حس کردن احساسات رو از یاد برده، توسط یک دختر فسقلی متلاشی شده بود.
قصد کرده بود از اون دختر محافظت کنه و اجازه نده که به دنیای خطرناک و تاریکش راه پیدا کنه اما دیگه دیر شده بود.
اون دختر سرنوشت خودشو مهر و موم کرده بود و حالا که مطمئن شده بود اون دختر واقعا رازهایی دربارهی گذشتش میدونه …
رمان جوهر سیاه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۱۰۲۰

خلاصه رمان :
سنتی که از گذشته در طایفهای بزرگ و سرشناس به جا مانده و چه بسا به خاطر بقای آن خون ها ریخته اند. این آیین سال هاست که دست به دست میان وراث می چرخد… و حالا تنها وارث این خاندان خدیو است. مردی جسور، بی رحم باهوش و بسیار قدرتمند که زخم خورده ی همین رسومات است و برای از میان بردن آن لحظه شماری میکند. این رسم چیست ؟!… و چرا خدیو بعد از سال ها توبه اش را میشکند؟!
قسمتی از داستان رمان جوهر سیاه
کیهان، چمدان را بلند کرد و عقب ماشین گذاشت.
دو هفته از نوروز گذشته و حالا بهار بهتر از هر وقت دیگری همنوا با صدای پرنده ها و خنکی و طراوت هوا، دل نوازی میکرد.
روژان نگاهش را با ترس از روی چیا دزدید و به حصار ایوان داد.
همدم با کاسهی آب از پله ها سرازیر شد.
خدیو کنار کیهان که رسید، کلید نسبتاً کوچکی را سمت او گرفت و تأکید کرد: به هیچ کس اجازهی سرکشی نمیدی. حتی شاهو!
کیهان مطیعانه سر تکان داد و گفت: بعد از جلسه با نواب میری ییلاق؟
نگاه خدیو به خانهی سردارخان بود و در جواب او با اخم کمرنگی گفت: حوصلهی نواب ها رو هم به زور دارم چه برسه به ییلاق. تا فرداشب برمیگردم.
-شنیدم نواب بازم طالب زمرده!
نگاه خدیو سمت کیهان برگشت، بعد به چیا خیره شد روی گردن سگ دست کشید و موهای نرم و براق حیوان را نوازش کرد:
-چشمش “الماس هور” رو رو گرفته.
-معاملهی مهمیه مطمئنی که نمیخوای همراهت بیام؟
-وقتی من نیستم یکی باید حواسش به عمارت باشه.
کیهان محو و پنهانی لبخند زد و گفت: عمارت خودتو میگی؟
یا اون خونه ای که از وقتی اومدی بیرون چشمت بهشه و حواستو پرت کرده؟
خدیو با مکث کوتاهی، گردنش را بالا کشید. ابروهایش نم نم در هم پیچید.
نگاهش که روی او طولانی شد کیهان لب هایش را روی هم فشار داد و شق و رق ایستاد.
سرش زیر افتاد و زیر لب گفت: قصد جسارت نداشتم پاشا فقط مزاح کردم.
-تا وقتی برمیگردم آب از آب تکون نخوره.
– اطاعت.
خدیو به چیا نگاه کرد. صدایش قوتِ اربابی داشت و با لهجه امر میکرد:
– چشمِتِ نه از روی آهیر و نازان برمیداری نه از خانهی سردار خان.
اگه غریبه ای چپ رفت و به یکی شان کج گفت، امانش نمیدی هرماس. فهمیدی که چه؟
رمان رام نشدنی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۸۳۰

خلاصه رمان : همه دنیا فکر میکنن ما معشوقه همیم اما اون برادر سوپر استار منه. همه چیز از جایی تغییر میکنه که کارگردان مشهور، دیمین سوج، وارد زندگیمون میشه و فکر میکنه من کسیم که به خاطر پول و شهرت با سوپراستار بزرگ تن دادم. دیمین به خاطر رابطههای کنترل نشده و زیادش معروفه و حالا، انتظار داره با جاذبههای جذابش اغفالم کنه و با وجود پونزده سال اخلاف سن، منو برای خودش میخواد، غافل از اینکه …
قسمتی از داستان رمان رام نشدنی
درست وقتی که در باز شد کیت خودش را به کناری کشید.
جیمز گفت: آه دیمین خیلی خوشحالم که تونستی بیای امیدوارم از مهمونمون پذیرایی کرده باشی کیت!
سینی قهوه را دید.
-آه بله، میبینم که این کار رو کردی خب خوشحالم که اینجایی دیمین، بهتره به نوشیدنی هم بنوشیم.
دیمین اخم کرد: یه نوشیدنی؟ قراره چیزی رو با هم جشن بگیریم؟
جیمز لبخند زد: هممم چیزی در مورد ازدواج نگفتی کیت؟
دیمین با لحن تندی گفت: کدوم ازدواج؟
جیمز دستش را به دور شانه های کیت حلقه کرد: ازدواج من مرد پیر!
یا خوشحالی این را گفته بود.
کیت با وحشت از صورت برادرش به صورت دیمین نگاه کرد، کاملا آگاه بود که جیمز از قصد طوری نشان داده که انگار قرار است آن دو با هم ازدواج کنند.
از چهره شدیدا عصبانی دیمین میتوانست متوجه شود که جیمز موفق شده است.
قلبش از ترس فرو ریخت.
متوجه بود که جیمز فقط میخواهد از او محافظت کند، ولی زمان اشتباهی را برای این کار انتخاب کرده بود.
دیگر دلش نمیخواست از او در مقابل دیمین محافظت شود، فقط میخواست اجازه دهد اتفاقاتی بینشان بیفتد.
از چهره مصمم جیمز میتوانست بگوید که او اصلا قصد ندارد اجازه دهد این اتفاق بیفتد.
و هر کاری میکند تا جلوی او را بگیرد. در آن لحظه لبخندی به کیت زد، ولی از ته دل نبود.
-بله، من بالاخره تسليم شدم. بالاخره فهمیدم که دیگه نمیتونم بدون اون زندگی کنم.
دیمین کوتاه و عصبانی گفت: یهویی شد دیگه؟
-نه اونقدر یهویی اون مدت زیادیه که توی زندگی منه …
رمان ارس و پریزاد (جلد اول) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۶۳۲

خلاصه رمان : نفس نداشتم. قلبم در سینه میکوبید و با همهی توان فقط میدویدم. پشت سرم فریاد بود؛ آشوب بود؛ به زبان روسی عربده میکشیدند و صدای کوبیده شدنِ کفشهای مردانهشان روی زمین بندر، در گوشهایم اکو میشد. تعدادشان زیاد بود. وقتی نفس زنان از کنار کانتیرهای بزرگِ آبی و قرمز میدویدم کسی از گذشته توی گوشم پچ میزد: «من دوستت دارم، تو رو باور دارم… میدونم که برمیگردی پناه.» آن روز، همه چیز جور دیگری بود. او غرق شده بود توی چشمهای عاشق من، و من حل شده بودم در نفس های گرمِ مردی که برای این عشق، با همه میجنگید …
قسمتی از داستان رمان ارس و پریزاد
امیر پارسا داغ کرده بود شرمگین و با دلی کوبان، جمله ها را زیر زبانش جفت و جور میکرد.
باید حرفش را میزد. یزدان مقابلش ایستاده بود و هنوز کمی خواب آلود بود.
شکمش قارورور میکرد که پرسید: کلهی سحری چه حرفی داری که اینجوری عرق میریزی پسر؟
-تصمیم گرفتم هرچه زودتر پناه همسر قانونی و شرعیم بشه.
با این حرف انگار صاعقه به سرِ یزدان خورد.
خواب از سرش پرید و ابروهایش توی هم رفتند: من و مادرت هنوز در این مورد با تو موافق نیستیم.
امیر پارسا رسم ادب و احترام را کنار نگذاشت.
مکثی کرد و با همان لحن ملاحظه گرش معنادار گفت: ان شاء الله هرچه سریع تر موافق میشید!
قاطعیتی که در پستوی این جملهی به ظاهر آرام نشسته بود، یزدان را خشمگین تر کرد.
امیر پارسا اگر تصمیمی میگرفت، حرفش یک کلام بود.
یزدان حوله کوچکی که روی شانه اش بود را برداشت و وقت کشیدن به صورتش با خنده ای مصلحتی جواب داد:
چه عجله ایه پسر جان کمی صبور باشی تا ببینیم چی میشه!
-باباجان!
جدی بود و مصمم.
لبخند از صورت یزدان رفت.
او ادامه داد: همین خود شما نبودی چند روز پیش، دختر حاج آقا هاشمی رو پیشنهاد دادی برای ازدواج؟ مگه نمیخواین سروسامون بگیرم؟!
-معلومه که میخوایم ولی تو دختر با حجب و حیا و سربه زیر حاج آقا هاشمی رو با خواهرزادهی خیره سر من مقایسه میکنی؟…
اون ستایش خانوم کجا پناه زبون دراز کجا!
رمان تصاحب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی
تعداد صفحات : ۱۷۴۱

خلاصه رمان : من اِلوینم… دختر هجده سالهای که برای فرار از تنهایی قبول کردم یک سال زیر دست رئیس مافیای خشنی بشم که دوازده سال ازم بزرگتر بود. رئیس مافیایی که افتخارش سنگدلیش بود و آدماش بهش لقب شکارچی داده بودن. قوانین زیادی داشت و مهمترینش، قانونی بود که برای روابطش وضع کرده بود؛ عاشق شدن ممنوع! متاسفانه علی رغم اخطارهایی که داده بود، طی زمانی که باهاش زندگی میکردم عاشقش شدم و…
قسمتی از داستان رمان تصاحب
کارها و تصمیمات اشتباه من همیشه پایان خوبی داشت چون توسط من کنترل و هدایت میشد.
اما الوين، صددرصد یک اشتباه متفاوت با پایانی متمایز خواهد شد.
آره… مسخره به نظر میرسه اما من درمونده شدم.
چیزایی که الوین تصور میکرد، حتی فکر کردن بهش خنده داره.
مثلا میتونم تصور کنم الان رویای قدم زدن و بستنی خوردن با منو داره.
پوزخند زدنم غیر اراديه… من از اول گفتم چرا میخوامش.
این فرصت برای اینه که خوشحالی من با خواستن از سمت الوین بیشتر بشه و حس انزجاری که بعد از بودن با دختران دیگر بهم دست میده رو نداشته باشم.
ولی متاسفانه الوين منو شاهزاده ای به دنبال پرنسس میبینه و این خوب نیست.
نگاهی بهش که خوابیده میاندازم. وقتی که اومدم پایین و دیدم جيمز بیرون ایستاده، عصبی شدم که تنهاش گذاشته.
تو قهوه ها، داروی خواب آور بود برای مراقبت ازش باید یه سری کارها انجام بشه که نیاز نیست خودش بدونه.
بعد از اتفاق دیروز دیگه ابدا کوتاهی نمیکنم.
تن لرزون و چشمای ترسیده الوین، چیزی نیست که دلم بخواد دوباره ببینمش.
قرار بود وقتی بیهوش میشه خودم کنارش باشم، اما تماس هام طولانی شد و نمیتونستن جلوی قهوه خوردنش رو بگیرن.
وقتي ديدم الوین خوابیده و دامنش بالا رفته متوجه شدم چرا جیمز بیرون بود.
دستامو مشت کردم جیمز تا چقدر دیده؟ باید یه بادیگار خانوم براش بگیرم؟!
تا وقتی اسم من روی این دختره، فقط چشمای منه که باید روی اون باشه.
فکرم رفت به زمانی که این رابطه تموم میشه و فکمو از عصبانیت روی هم فشردم. اون دیگه زندگی عادی نخواهد داشت…