رمان اتاق خوابهای خاموش نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 349

خلاصه رمان : حوری مقابل آیینه ایستاده بود و به خودش در آیینه نگاه میکرد. چهرهاش زیر آن تاج با شکوه و آن تور زیبا، تجلی شکوهمندی از زیبایی و جوانی بود.
یک قدم رو به عقب برداشت و یکبار دیگر به خودش در آیینة قدی نگاه کرد. هنر دست آرایشگر ماهر، زیبایی صورتش را دو چندان کرده بود و آن لباس عروس خوش برش و خوشدوخت، هیکل تراشیده و ظریف و رعنایش را با ابهت تمام قاب گرفته بود.
قسمتی از داستان رمان اتاق خوابهای خاموش
بهادر مچاله شده بود توی راحتی که گوشة خانة حاج ایوب بود و ماتش برده بود به مانا که بوضوح شگفت زده و خوشحال بود و شادی کودکانه اش را با بالا و پایین پریدن و دست زدن و جیغ کشیدن های شادمانه اش نشان میداد. از وقتی مادرش رفته بود تا به حال، بهادر ندیده بود مانا اینقدر خوشحال باشد. نگار شادی و خوشحالی را هم با خودش از خانة آنها برده بود و حالا مانا… در این جمع و در این خانه، دوباره شاد ِ شاد بود. محمدعلی همانطور که کانال های ماهواره را بالا و پایین میکرد با سرخوشی گفت: -مانا از روی مبلها میافتی پایینها! از من گفتن بود! مانا با تُخسی خاصی گفت: -مانا نمی افته! تو میافتی! محمدعلی سرش را از سمت تلویزیون چرخاند سمت مانا و با لحن با نمکی جواب داد: -نه باااابااااا؟! تو رو خدا! حوری همچنانکه تند تند روی کاغذ و کارتابلی که زیر دستش بود چیزی میکشید زیرچشمی نگاهی به محمدعلی و مانا انداخت اما چیزی به هیچکدامشان نگفت.
محمدعلی دوباره زیرچشمی نگاهی به مانا انداخت و گفت: -میگم مانا نظرت چیه یه دونه از اون اسباببازی های بپر بپر که توی شهربازی بود واست بخریم بذاریم وسط حیاط هی روش بپری؟ میدونی کدوم رو میگم؟از اون که دورش توری داشت؟ روش هی میپریدی؟ اسمش چی بود؟ آهان… جامپینگ!…پینگگگگ….پینگگگ… پینگگگ! مانا به جای جواب گفت: -مانا میخواد فردا بره شهربازی! عمو فردا مانا رو ببره شهر بازی! محمدعلی ریسه رفت از خنده بعد سُر خورد سمت مانا و در حالیکه محکم بغلش میکرد و میچلاندش گفت: -نه باباااا؟ قربون چشمهای بادومیت! مانا بیتفاوت به حرف محمدعلی خودش را به زور از آغوش محمد علی بیرون کشید و در رفت سمت اتاق غذاخوری و رفت سراغ میزی که سکینه خانوم داشت برای شام تدارک میدید. بهادر باورش نمیشد میانة محمدعلی و مانا اینقدر خوب باشد. اصلا باورش نمیشد محمدعلی اینقدر بچه دوست باشد. این دیگر از کجای این آدم یبس و عبوس و اخمو در آمده بود.
حوری همچنانکه چشمش از دور به مانا بود رو به محمدعلی گفت: -محمدعلی!.. رفتی اون تاب رو خریدی هیچی بهت نگفتم. حالا نوبته جامپینگه؟ میخوای حیاط خونه رو بکنی شهر بازی؟ ول کن تو رو خدا! داری تربیت بچه رو خراب میکنی! محمد علی یک لنگه از ابروهایش را بالا داد و با حالت خاصی گفت: -حالا مگه چی میشه براش جامپینگ بخرم، خانوم ناظم؟ اصلا فرض کن کل حیاط رو براش بکنم شهربازی؟ چه مشکلی پیش میآد، میشه بگی؟ نکنه این هم باعث میشه اکوسیستم حرف زدنش به هم بریزه؟! یا شاید هم خارج از قوانین روانشناسی کودکه! حوری کلافه گفت: -محمدعلی، هر چیزی اندازه داره! کمش بده، زیادش هم بده! هر چیزی توی عالم تعادلش خوبه! حتی توجه و محبت به بچه! محمد علی پوزخند کجی زد و با طعنه گفت: -بررررو بابا! بگو حسودیم میشه! حوری سرش را با تأسف تکان تکان داد و در حالیکه کارتابل دستش را روی مبل میگذاشت، از جایش بلند شد و همزمان زیرلب گفت …
رمان به چشمانت مومن شدم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 1692

خلاصه رمان : این رمان راجب یه گروه خوانندگی غیرمجازی با چند میلیون طرفدار در صفحات مجازی با رهبری حامی پرتو هستش، اون به خاطر شغل و شمایلش از دوستان و خانواده طرد شده، اکنون او در همسایگی ترنج، دختری چادری که از شیراز جهت تحصیل در دانشگاه تهران آمده قرار گرفته با عقاید و دنیایی متفاوت که…
قسمتی از داستان رمان به چشمانت مومن شدم
میدونم بار چندم بود، که توی گوشی روی اسم « هامینِ من » برای تماس ضربه میزدم و جمله « دستگاه مشترک مورد نظر
خاموش می باشد. » رو میشنیدم. گوشی رو روی تخت انداختم و کتاب رو برداشتم تا کمی خودم رو سرگرم کنم. نگاهم به مطالب کتاب بود، اما همه حواسم پیش هامین بود. دو روزی بود که ازش بیخبر بودم، این برای من که هر دو ساعت یه بار سراغش رو میگرفتم، یعنی فاجعه! گوشی رو روشن کردم، عکسش که روی صفحه گوشی بود بهم لبخند زد. با انگشت روی صورتش دست کشیدم، چقدر دلم تنگش بود! چقدر از حرفهایی که بهش گفتم پشیمون بودم. روی تخت به دیوار تکیه دادم، سرم رو روی پاهام گذاشتم و خودم رو تاب میدادم. یعنی اینقدر از دستم ناراحته که گوشیش رو خاموش کرده؟! اون که میگفت تحمل بیخبری از من رو نداره! پس چطور این دو روز رو تحمل کرده؟
با صدای باز شدن در اتاق به خودم اومدم و سرم رو از روی پاهام برداشتم، در کمی گیر داشت، شخص پشتش دوباره محکمتر فشار داد و باز شد. نگار بود، با کف دست ضربه محکمی به در زد و با عصبانیت گفت: تو چرا نمیشکنی من راحت بشم از دستت! -نگاهش رو توی اتاق چرخوند تا به من رسید روی من مکث کرد، با دیدنم لبخندی زد و در رو بست و بعد از در آوردن کفش هاش به طرفم اومد. احوال خانم گلی؟ -لبخند بیرمقی زدم. سلام -دکمههای پالتوش رو باز کرد و کنارم روی تخت نشست. بقیه کجان؟ -گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم با شنیدن جمله تکراری قطع کردم، برای نگار شونه ای بالا انداختم. نمیدونم، بیرون -چه خوب شد گفتی بیرون هستند، فکر میکردم همه داخل کمد قایم شدن. اینقدر دلنگران بودم که حتی رغبت نکردم لبخند بزنم، گوشیم رو از دستم در آورد و باهاش مشغول شد.
یادمه نگار دو ساعت بعد از خواستگاری بهم زنگ زد و تبریک گفت. مجبورش کردم همون شب همه ماجرا رو که چطور هامین
رو پیدا کرده برام تعریف کنه، بعد از اون شب دوباره رابطمون به صمیمیت قبل شد. برای مراسم نامزدیم در شیراز که نتونست بیاد و دو روز قبل از مراسم عقد هم عمه باباش که شمال زندگی میکرد، فوت شد. مجبور بود به اونجا بره و نتونست در هیچ کدوم از مراسمهای من شرکت کنه. با صداش به خودم اومدم هوم چی گفتی؟ -کجایی؟ میگم این عکس رو کی از هامین گرفتی؟ -عادت داشت هر وقت من رو میدید، گالری گوشیم رو شخم بزنه تا عکسهای جدیدم رو ببینه، با دیدن عکسی که همون روز توی کارخونه ازش گرفتم آهی کشیدم. توی کارخونه گرفتم -نگاه دقیقی بهم انداخت. چته پنچری؟ -دوباره آه کشیدم. با هامین قهرم -اوه گفتم چی شده دختره لوس! نترس الان زنگ میزنه تو هم خر کیف میشی و قهرت رو فراموش میکنی . -زنگ نمیزنه، دو روزه که ازش بیخبرم -دو روز! پس عجایب هفتگانه جهان به عجایب هشتگانه تبدیل شد.
رمان هیله نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : اجتماعی
تعداد صفحات : 220

خلاصه رمان : دختری به اسم هیله است دختری از دیارِ افغان زمین دختری که همانند اسمش آرزو های هنگفتی داشت اما اینکه سرنوشت چه بازي را برای او رقم زده است خودش هم نمیدانست
تو هرگز ناامید مباش..
ما همه انسانیم گاهی ممکن خسته شویم و گاهی نا امید اما همین که الله در کنار مان است خیلی زیباست مگر نه؟؟
گاهی اوقات لازم است تا همه را از دست بدهیم و خدا را بدست بی آوریم… و پناه ببریم به خالقی که بی هیچ منتِ در کنار مان هست.
قسمتی از داستان رمان هیله
در مقابل در ایستاده و با تکان دستش بسوی مادر و خواهرش که قصد ترک کردن خانه را به مقصد خرید لباس داشتند؛ آنها را بدرقه نمود… با بسته شدن در نفس آسوده یی کشیده و بیدون هیچ تاخیری راه اتاقش را در پیش گرفت… از گوشه ای تخت خوابش جعبه ای آهنی را برداشت…. گوشی کوچک را در دست گرفته قدری منتظر ایستاد تا روشن شود.. با روشن شدن گوشی وارد صفحه مخاطبین شده و با دیدن اسمی که در آن قبل تر از همه ذخیره شده بود.. ضربان پر سرعت قلبش را میتوانست احساس کند. کیهان…. چندین بار با خود تکرار کرد… یعنی پسری که همیشه اسمش را یما صدا میزد در اصل اسمش کیهان بود.
با دستان لرزان کلید زنگ را فشرد. امروز وقت مناسبی برای صحبت بود… بوق های پی در پی بود که در فضاء پیچید… از پانزده بوق هم گذشته بود… میخواست تماس را قطع نماید… اما با پیچیدن صدایی شخصی گوشی را در مقابل گوش اش قرارداد… فقط صدایی نفس های عمیقی بود که در فضاء پیچیده بود.. هر دو سکوت کرده بودند… اما پسرک این سکوت را شکسته گفت.. -ســ…ــلَم وقــ…ــــت بخـــ..ــیر…. دخترک لب زده گفت…. -علــ..علیکم سلَم… -گمان میکردم فراموش شدم… هیله سکوت کرد مگر حرفی هم برای گفتن داشت. کیهان که دانست دخترک میلی برای ادامه ی این بحث ندارد لب زده گفت… -میشود اسم این بانوی خوش قلب را بدانم؟؟؟ دخترک سکوت کرد.
کیهان گمان کرد ارتباط قطع شده است. برای همین گفت… -صدایی من را دارید؟؟؟ +هیله… اسمم هیله است… -هیـــــلـــه…. پسرک اسم را با خود تکرار کرد.. طنین صدایش چه زیبا بود و چه دل فریب… -اسم منم کیهان است… هیله دستش را محکم فشرد تا از استرسی که در وجودش داشت قدری کاسته شود.. از سوی هم عذاب وجدانی داشت..
فکر میکرد.. دارد گناهی بزرگی را مرتکب میشود. او که تا حالا با هیچ مردی چشم در چشم نشده بود.. چه بسا که همکلام شود… با اضراب و ترسی که نمیدانست سرچشمه ای آن از کجا است آهسته گفت.. -خوشبختم… میشود بگوید برای چه این
همه پافشاری میکردید تا با مـ..من صحبت کنید.. مــ..من واقعاً نمیخواهم این تماس دردسر ساز شود.. خواهش میکنم هرچه میخواهید سریع تر بگوید…
رمان دوباره سبز میشویم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 2591

خلاصه رمان : فلورا صدر، مهندس رشته ی گیاه پزشکی در سن نوجوونی، شیفته ی دوست برادرش می شه. عشقی یک طرفه که با مهاجرت اون مرد ناکام می مونه و فلورا، فقط به خاطر مهرش به اون پسر، همون رشته ای رو توی کنکور انتخاب می کنه که ونداد آژند از اون رشته فارغ التحصیل شده بود. حالا بعد از هشت سال، ونداد برگشته… به عنوان استاد توی همون دانشگاهی که فلورا داره طرح پایان نامه رو می گذرونه، غافل از این که شاگرد سخت کوشش، چه سال هایی رو پنهانی عاشقش بوده و حالا همکاریشون برای یک طرح تحقیقاتی، اون عشق و دوباره از نو زنده کرده.
قسمتی از داستان رمان دوباره سبز میشویم
صدای رعد بلند، لحظهای حواسش را پرت کرد و من توی همان لحظه صورتش را خوب تماشا کردم. کاش یک روز آنی میشدم که میتوانست اخمهایش را باز کند این بارون لعنتی چرا بند نمیآد؟ خون زخم تو هم مثل این بارون بند نیومدنیه!
نگاه دردآلود و رنجیدهام دوباره دوخته شد به درختان بلوطی که در حاشیهی دیدم بودند. بیاهمیت به سکوتم دستش را کشید روی آن زخمی که دردش تازه آرام گرفته بود و باز داد آن خراش را درآورد. درهم شدن چهرهام را دید که زمزمه کرد: درد داری؟
لبهایم را محکم به هم چسباندم تا چیزی نگویم، اما رعد بعدی باعث شد لعنتی زمزمه و همزمان با برخاستن از جایش نجوا کند: تقصیر بیاحتیاطی خودت بود و سعی نکن با اون نگاهت بهم عذابوجدان بدی!
***
ــ با این چوبا نمیشه آتیش روشن کرد. شنیدمش، اما به سمت او نچرخیدم. دلم میخواست به رشته کوههای مقابلم خیره بمانم، به زاگرس باشکوه، به مادرِ طبیعت که مثل او دل آدمها را نمیشکاند. ــ بذار ببینمت.
تکان نخوردم، اما او مرا دور زد، نشست مقابلم و آن نگاهی که دیوانهام میکرد را دوخت به زخمی که روی پیشانیام جا خوش کرده بود و حتی نمیدانستم چه ظاهری پیدا کرده است. صدای رعد بلند، لحظهای حواسش را پرت کرد و من توی همان لحظه صورتش را خوب تماشا کردم. کاش یک روز آنی میشدم که میتوانست اخمهایش را باز کند.
ــ این بارون لعنتی چرا بند نمیآد؟ خون زخم تو هم مثل این بارون بند نیومدنیه! نگاه دردآلود و رنجیدهام دوباره دوخته شد به درختان بلوطی که در حاشیهی دیدم بودند. بیاهمیت به سکوتم دستش را کشید روی آن زخمی که دردش تازه آرام گرفته بود و باز داد آن خراش را درآورد. درهم شدن چهرهام را دید که زمزمه کرد:
ــ درد داری؟لبهایم را محکم به هم چسباندم تا چیزی نگویم، اما رعد بعدی باعث شد “لعنتی” زمزمه و همزمان با برخاستن از جایش نجوا کند:ـ تقصیر بیاحتیاطی خودت بود و سعی نکن با اون نگاهت بهم عذابوجدان بدی! این بار نگاهش کردم، با همان چشمان سرخ که هنوز خیس بودند و لرزی که تمامی نداشت. نگاهی که چهرهاش را سختتر کرد و چشمانش را کلافه بست و باز کرد.
رمان مرد شیشه ای من نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، هیجانی، اجتماعی
تعداد صفحات : 309

خلاصه رمان : شنیدی میگن عشق خودش میاد؟ یواش یواش توی دل جا باز می کنه و یهو مثل غده سرطانی کل وجودت و می گیره. حالا هر چقدرم سیاه و مغرور باشی بازم عشق کار خودشو می کنه. داستان درباره یه اشتباهه یه اشتباه که می تونست باعث خیلی چیزا بشه. نکته ی خیلی خیلی مهم: بعضیا فکر می کردن رمان دو جلده. عزیزای من رمان دو جلد نیست تکرار می کنم دو جلد نیست. من زمانی که رمان رو آنلاین می نوشتم برای راحتی خواننده هام که ممکنه با آنلاین خوندن راحت نباشن رمان رو تا یه پارتی فایل کردم که بعضیا به اشتباه فکر کردن جلد اوله.
قسمتی از داستان رمان مرد شیشه ای من
این کار یه لذت خاصی برام داشت که تو هیچ کاری این لذت نبود از آسانسور پیاده شدم و رفتم داخل خونه خسته بودم. به خاطر هدفم مجبور بودم شاهین و داخل خونه راه بدم مجبور بودم این کارا رو بکنم ولی آخرش خود شاهین و نابود میکنم. پوزخندی زدم و رو مبل نشستم . تلوزیون و روشن کردم تک تک کانالا رو بالا پایین کردم . هیچی نداشت به سمت موبایلم رفتم اس ام اسی از هانیه داشتم.
این دختره ی سیریش مطمئنا حالا حالاها بیخ ریشمه . باید مطمئنش کنم که بره به درک دخترا فقط به وسیله برای من بودن نه چیز دیگه . اخمی روی پیشونیم جا خوش کرد از اینکه فکر کنم هانیه موندگاره ، من از این دختر متنفرم اون وقت این مثل کنه خودش بیاد بهم بچسبه؟ چندش آوره اینکه بازیشون میدادم لذتی وصف نشدنی برام داشت. به قاب عکس کناریم دستی کشیدم. انگار که تیری در تاریکی زده باشن یه خط سفید بین یه قاب سیاه افتاد خاک هاشو پاک کردم و به عکس خودم زل زدم موقعی که لبخند به لب داشتم.
***
حس تنفر عجیبی نسبت بهش داشتم که تا حالا به بقیه دخترایی که باهاشون برخورد کردم نداشتم سیگارم رو از پنجره ماشین پرت کردم بیرون و از داشبورد گوشیم رو بیرون آوردم . اس ام اس امو چک کردم ، خدا رو شکر هیچ اس ام اسی از شاهین نداشتم . گوشی و انداختم بالا و گرفتمش شماره یک و فشار دادم و تماس برقرار شد . بدون اینکه بذارم حرفی بزنه گفتم حله . مورد بعدی و بگو. منتظر زنگتم .
بعدم قطع کردم ماشین و روشن کردم و پامو رو گاز فشردم . امروز خیلی خسته شدم اینقدر با این دخترهی جیغ جیغو سر و کله زدم . شعری به یادم اومد که زمانی خونده بودمش و معنیش رو متوجه نشده بودم اما الان خوب می فهمیدم چی داره میگه روز ها از پی هم می گذرند و من همانم همانم ولی اندکی بیشتر (تمامی اشعار رمان از خودمه به جز مقدمه اس ام اسی برام اومد از شاهین بود . بازش کردم . مورد بعدی ، دختری که اسمش آتارا تارا یه همچین چیزایی هست منتظرم کاوه آمار دختره رو برام در بیاره بهت بدم. منتظر زنگم باش. عصر جایی نرو می خوام بیام پیشت .