رمان معجزه دستانت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 543

خلاصه رمان : با صدای فریاد بلندی که توی محیط بیمارستان پیچید سیخ سر جام ایستادم ! از کجا میومد این سر و صدا ؟ بچهام متوجه شده بودن که با تعجب به همدیگه نگاه می کردن . ناگهان همه با سرعت به طرف صدا حرکت کردیم ! با دیدن یه مرد قد بلند که جز آشفتگی و نگرانی هیچ چیزی از چهرش معلوم نبود کمی تعجب کردم ، ولی سریع به خودم اومدم ! از این نوع افراد زیاد دیده بودم ! جنون وار فریاد میزد و پرستار ها به زور گرفته بودنش…
قسمتی از داستان رمان معجزه دستانت
این اتفاقات حتی دو دقیقه هم طول نکشیده بود ولی باز هم استرس زا بود . ساعتی گذشت ،بیمار رو به بخش آی سی یو انتقال داده بودیم و من با درد و ناراحتی که تا مغز و استخونم نفوذ پیدا کرده بود از اتاق اومدم بیرون . نفسم داشت بند میومد از این حجم ظلم! با خارج شدنم ناگهان مرد هجوم آورد سمتم .
-حالش چطوره ؟ -چند ساعتی میشه که از ایست قلبیش گذشته تونستیم برش گردونیم! کمی خوشحال شد ! ای کاش امیدوار نمیشد ، کاش قلب من رو بیشتر به درد نمی آورد! -مرگ مغزی شده با نابآوری نگام کرد و یک هو یقم رو گرفت توی مشتاش -با خواهر من چیکار کردی ؟چیکار کردی با خواهر من نامروت! فقط نگاش کردم ، دوست داشتم عق بزنم از این همه نمایش !-فکر کردی جای اون کمربند ها رو روی تنش ندیدم ؟
به ثانیه نکشید که با سرعت وصف ناپذیری پرت شدم سمت دیوار، اصلا انتظارش رو نداشتم اصلا،وگرنه خوب بلد بودم دهنش رو سرویس کنم! آخ پردردی گفتم که ناگهان صدای فریاد اون مرد بلند شد ! با سرعت سرم رو بلند کردم و با دیدن مردی سرتا پا سیاه که دستاش رو با سرعت روی صورت اون مرده پایین می آورد بهت زده شدم!
این دیگه کی بود ؟-چه غلطی کردی اشغال ؟همون لحظه بود که پرستار ها پیداشون شد ! مرده بی توجه به همشون از جاشبلند شد و به بادیگارد های پشت سرش اشاره کرد چه خبر بود اینجا ؟ الهه یکی از پرستار ها اومد سمتم و خواست کمکم کنه که اخم دراومد ! -ولش کن بهش آسیب میزنی! با صدای هشدار آمیز و خشدار اون مرد سیاه پوش مو روی تنم سیخ شد ، یعنی چی؟ دستش رو به طرفش دراز کرد ، نمیخواستم دستش رو بگیرم ولی بی توجه بازوم رو گرفت و با احتیاط بلندم کرد .