رمان بوی نارنگی (جلد دوم) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۲۰۳

خلاصه رمان : سامان پایدار برادر سارا که معرف حضورتون هست آقای جذاب، ورزشکار و به شدت غیرتی! البته گاهی هم بی اعصاب و در زمان خودش مهربون و شوخ که هر بار حضورش شوکی در رمان سد سکوت ایجاد کرد و جذابیتش امیررضا رو مجبور به چنین اعترافی کرد که: “سامان زیادی خوش قیافه و خوش استایل و البته خوش پوش نیست؟ شاید حضور کسی مثل او در زندگی سارا دلیل دیده نشدن من است! ” سامان خان اینجا بیشتر از سکوت کولاک میکنه و کم کم با…
قسمتی از داستان رمان بوی نارنگی
عصبانی بودم و حتی نمی توانستم بیشتر از چند قدم در اتاق راه بروم واقعا کسی که چند دقیقه قبل با او حرف زدم سارا بود؟!
این همه جسارت را از کجا آورده بود؟ حتی اجازه نداد کامل حرفم را بزنم!
از آن دختر همیشه نگران ساکت و آرام این مدل حرف زدن بعید بود آن هم با من که می دانستم از خشمم حساب میبرد!!
از صبح به خاطر رفتارهای پرهام که به در حمام چسبیده بود فیزیوتراپی که جلسات آخرش را می گذراندم و شایانی که تمام کارهای دفتر را روی هم تلنبار کرده بود عصبی بودم،
اما به همه بی توجهی کردم تا زمانی که با او تماس می گیرم حالم خراب نباشد عصبانی و کلافه نباشم تا تماما لذت شنیدن صدایش را ببرم،
اما باورم نمی شود خود او توان اینقدر عصبانی و کلافه کردنم را داشته باشد که دلم بخواهد فریاد کشیده و اگر می توانستم با مشت و لگد به جان تمام وسایل اتاقم بیافتم…
نمی شد که همینطوری ولش کنم! میشد؟ اصلا اگر دوباره کار پیدا کرده به فسخ این صیغه نیاز ندارد؟ اگر بخواهد دوباره!!
از چیزی که به ذهنم رسید مانند گلوله آتش شدم به سرعت از جایم برخاستم دوباره دست برده گوشی را برداشتم من باید او را ببینم!
باید یک چیزهایی را به او بفهمانم. کلافه شماره اش را گرفتم و تا لحظه آخر انتظار شنیدن صدایش که هنوز هم دلتنگ شنیدنش هستم را کشیدم…
رمان وبال عشق نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، غمگین
تعداد صفحات : ۳۷

خلاصه رمان : سختی در عشق، جوهری بس زیبا است. وبال عاشقانه مانند رویای غم و درد عاشقانه است. عاشقانه هایی که پر از مشقت پر از غصه و پر از رنج های بی پایان است. من از وبال می گویم آری وبال! وبالی که محنت را در عشق گذاشت، وبالی که تیمار را بر درون قلب معشوق گذاشت، آری وبال عشق را می گویم. درد دارد، نادمی دارد و میراثی هم دارد، میراثی بس تجربه. میراثی بس پختگی. این است وبال عشق، این است درد عشق!
قسمتی از داستان رمان وبال عشق
عاشقی، عاشقی باز هم عاشقی، ولی چرا جنون؟! چرا؟
عشق را چه به نامم که وصف پر از حکمت آن عاجزم. این حس از کجا سرچشمه گرفت؟
دلدار کسی است که دلداری ات می دهد، رویا هدفی است که تو به آن بی توجهی، ارزو چیزی است که تو برای آن خیال بافی می کنی،
همه ی این ها و مواردی مشابه این وجود دارد، که نیاز به اراده و آگاهی دارد پس تا عمل نکنی، خبری از محقق شدن آن وجود ندارد…
وصال بشود نور خیر من من بشوم نور علی نور، که چه بشود، بشود عشقی پر احساس بر قلب عاشقم.
یار نیامد که باشد دوستی بس زیبا، ان یار که بود من ندیدم بسی زیبا.
عشق یک هدیه ای خداوند است گناهی ندارد ولی نگذار جنونت کند، لیلی ات کند…
اگر کار به رسوا کشیده شد آن وقت می شود که تو دیوانه وار عاشقی، دیوانه وار…
گفتی هر چه بگذرد حل می شود و التیام پیدا می کنند… ولی با گذشتن زمان فقط درد کشیدم و حسرت.
که حسرتش نتوانست دلتنگی ابدی ام را حفظ کند…
گل پیراهن من، ناامیدم. آغوش، گله ها و غرغر هایت، مانند نقطه ای عظیم بر سر من است.
شاعر باید باشی تا درد را بدانی، گاهی وقت ها طبیب نمی تواند، دردت را درمان شود، درد تو، دردی بی درمان است.
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هایی است، که رخ مهتاب دارند. می دانی که اعترافم در هر غزلی آشکار است.
نیمه ای پنهان و نیمه ای گمشده خودت هستی، و رگ خون شناورت…
رمان سازی که صدایش تویی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۶۲۱۹

خلاصه رمان : من آزادم، آزاد ابتکار. یکی از بهترین و مشهور ترین نوازنده هایی که دنیا به خودش دیده. بعد از اینکه سال ها تمام دنیا رو گشتم و با دخترهای مختلف رابطه داشتم، به ایران برگشتم. عشق برای من معنی نداره، زن ها هیچوقت جایی توی قلب من نداشتن. اما خبر نداشتم که قراره شیفته و شیدای چشم های سبز وحشی یه دختر بشم، دختری که از تمام مردها فراریه. خزان، دختری که قلب من رو برده، زندگیش پر از رازهای تاریکیه که من باید کشفشون کنم…
قسمتی از داستان رمان سازی که صدایش تویی
ذهنم آهسته آهسته آغاز به فهمیدن جملاتش کرده بود.
با هر کلامی که از دهانش خارج میشد همه چیز برایم روشن تر میشد و هر ثانیه بیشتر و بیشتر به هیولا صفت بودن برسام پی میبردم.
حق کاملا با آزاد بود. چطور خودم پی به این موضوع نبرده بودم؟ البته که برسام بدون دلیل و از روی سرگرمی اینکار را انجام نداده بود.
با شناختی که از او داشتم دیگر خوب می دانستم که او هرگز بدون برنامه ریزی و نقشه قبلی قدم از قدم برنمی داشت.
اینطوری نبود که ایده ی مسموم کردن نیلی در یک لحظه به ذهنش رسـیده باشـد. او از قبل این نقشه را چیده بود.
درســت از همان زمانی که از حضـور من و آزاد در این سفر با خبر شده بود.
نشسته بود و با خودش فکر کرده بود که چطور میتواند مرا وادار به ماندن در کنارش کند.
مرا می شناخت می دانست که یقینا برای دور ماندن از او به اجاره ی یک ویلای مستقل اصرار میکنم.
بنابراین تصميم گرفته بود که از تنها اهرم فشــاری که علیه من در دسـت داشت استفاده کند.نیلی! _خدایا… این مرد چجور آدمیه.
صدای ضعیف و لرزانم حتی به گوش های خودم هم غریبه آمد. نفس کشیدن برایم سخت شده بود.
احساس می کردم که دیوار های اطرافم از هر طرف درحال هجوم آوردن به سمتم هستند تا خفه ام کنند.
کلافه از جا بلند شدم و شروع به قدم برداشتن کردم.
رمان اوتای نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۳۵۱

خلاصه رمان : من مردیام که به جرم تن ندادن به رسم و رسوم از زادگاهم بیرون کردن، من هم خوب از خجالتشون در اومدم، ولی دنیا بدجوری گرده! الان جوری گشته که بهم احتیاج پیدا کردن ولی من الان یه بوکسور حرفهای هستم با کلی اسم و رسم و ثروت… و من شرط کمک رو ازدواج با زیباترین دختر زادگاهم تعیین کردم…
قسمتی از داستان رمان اوتای
اینکه پاشار موقع رسیدن شان در حیاط قدم میزد یعنی دیر کردشـان قابل توجه بوده، با این وجود برخورد آرام و مودبانه اش مقابل مادر زن، خواهرزنش قابل توجه بود.
اولدوز هم دیگر در این مدت متوجه شده بود که در مقابل جمع هم محبت و هم خشمش کنترل شده است،
ولی خب اینکه سلام و احوالپرسی رو به جمع باشد و نگاه طرف دمی رویش نایستد،
کمی معنای متفاوت تری داشت که خوب می دانست برای فهمیدن علتش تا پشت در بسته ی واحد خودشان باید صبر کند.
خاله فاطمه شام پخته بود و به اصرار همه را داشت به شام دعوت می کرد که این بار علاوه بر نازیلا،
یاشار هم مخالفت کرد و گفت: – نه، دیروفته خاله. بمونه برا بعد.
اولدوز گوشهی ابرویش را انگشتی کشید و با شب بخیر کوتاهی از پله ها بالا رفت.
رد کردن دعوت خاله فاطمه از طرف یاشاری که خوب می دانست تا چه اندازه خاله اش در این امور حساس هست، زنگ هشدار بلندتری بود.
خب عملا یک دیرکرد یکی دو ساعته نمی توانست عامل این جدیت یاشار باشد.
وارد خانه که شـد، نفس پری کشید و کیفش را روی اولین مبل انداخت،
سمت یاشار که پشت سرش وارد شده و در با بسته بود، برگشت و گفت: – جات خالی، اینقدر گرم حرف شدیم که ساعت یادمون رفت…
رمان مارتینگل نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، معمایی
تعداد صفحات : ۳۶۳۸

خلاصه رمان : من از کجا باید می دونستم که وقتی تو خونهی شوهرم واسه اولین بار لباس از تنم بیرون میارم، وقتی سعی داشتم حرف بزرگترها رو گوش کنم؛ یه نفر… یه مرد غریبه تمام مدت داشت منو از دوربین های تعبیه شده تو خونه، دید میزد؟! از کجا باید می دونستم که اون مرد، دشمنِ قسم خورده ی شوهرم بود و با دیدنِ من… آشفته شد تا شوهرم رو زمین بزنه. اینبار ضربه محکمتر بود. قویتر… و من زمانی فهمیدم باختم که متوجه شدم…
قسمتی از داستان رمان مارتینگل
طبق آدرسی که دلنوش داده بود مسیر رو طی کردم و پشت در اتاق ایستادم.
یه کنسول درست پشت در اتاق بود که با یه گلدون کوچیک تزیین شده بود.
یه تابلو که دفعه ی آخر شهنام گفته بود به دوربین مجهز هم بود دقیقا رو به در نصب شده بود.
چند لحظه مکث کردم و گوشام تیز شد. صدای یه نفر رو شنیدم که گفت: باید هرچه زودتر به فکری واسه این مجید بی همه چیز کنیم.
داره پشت سرمون نقشه میریزه واسه زمین زدن پروژه لرد؟ تو که نمیخوای بازیچه دست این یارو بشیم.
صدای لرد هوش رو می شناختم. بم… گرفته و رسا… سپردم به شهنام که کارش و یکسره کنه.
فعلا باید یه مدت صبر کنیم چون چیزایی دستشه که ممکنه کنیم چون چیزایی دستشه که برامون خطر آفرین بشه.
به آماندا و پیمانی هم می سپرم هرجا شد گیرش بندازن.
دوباره همون مرد اولی به حرف اومد: نمیشه وقت کشی کرد، این مجید داره بد چوبی لا چرخمون میذاره اگر این چرخه ی موش و گربه بازیش گل کنه اونوقت من ساکت نمیمونم تا تو کارا رو پیش ببری من سی درصد سرمایه ی این کارم.
دستام می لرزید این و از امواجی که روی قهوه می افتاد می فهمیدم. یه شخص دیگه وارد بحث شد. پس شهنام کجا بود؟!
_الان مقدار سرمایه اهمیتی نداره اگر قرار باشه بلایی سرمون بیاد پای همه ی ما گیره…
پلیس به سرمایه نگاه نمی کنه، اونی که بیشتر ضرر میکنه، کسیه که بیشترین سود رو داره چون هم سرمایهش میره هم اعتبارش و هم…
مکث کرد ولی با تحکم بیشتری ادامه داد: هم جونشو…