رمان سدم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، هیجانی
تعداد صفحات : ۳۶۹۳

خلاصه رمان : سامین یک آقازادهی جذاب و جنتلمن لیا دختری که یک برنامه نویس توانا و موفقه لیا موحد بدجوری دل استادش سامین مهرابی راد رو برده، حالا کسی حق نداره سمتش چپ نگاه کنه…
قسمتی از داستان رمان سدم
« لیا » موقع شام برای مامان تمام اتفاقات ظهر را تعریف کردم کلی با هم به حرف های مهسا خندیدیم،
بعد از شام چای ریختم و روبروی مامان که شال می بافت نشستم، فکرم مدام بی اراده به ظهر ختم میشد،
گفتم: به این فکر میکنم دختر ظهریه که برات گفتم (سارا) چه دوست خوبیه که به خاطر تحقیق در مورد خواستگار دوستش تا دانشکده ی ما آمده بود.
خوبه آدم چندتا از این دوستای مثل خواهر تو زندگی داشته باشه…
مامان از بالای عینک نگاهی به من انداخت و گفت: – گاهی بعضی دوستا از خواهرم برای آدم عزیزتر و بهترن. خوش شانس بودم که در این شهر غریب با مهسا دوست شدم.
با اطمینان گفتم: مهسام دختر خوبیه از وقتی باهاش دوست شدم حس میکنم یه دارم اونم همین حس رو به من داره…
مامان لبخند به لبش آورد و گفت: منم دوستش دارم دختر با نشاط و سرزنده ایه، از اونایی که با هر کس ازدواج کنه خوشبختش میکنه.
با یادآوری دوباره حرف های مسخره ی ظهرش گفتم: آخه کی میاد اون خُل چل رو بگیره؟! دختره رو ظهر برا اولین بار دیده بهش میگه بابای استاد رو برام جورش کنید.
مامان هم به بزله گویی مهسا عادت داشت. از یادآوریش خندید و گفت: خُب مشخصه که داره شوخی میکنه، هرکس باهاش برخورد کنه از همون اول میفهمه…
-دختره اونقدر خُل بازی در میاره رو دست مامان باباش…
– چرا این طور فکر میکنی؟ اتفاقاً دخترایی با خصوصیت اخلاقی مهسا خواهان زیاد دارن…
رمان فودوشین نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۳۷۶۴

خلاصه رمان : ماجرای زندگی آرامش، دختر جوان و سرکشی است که چون در کودکی مورد دست درازی برادر حیوون صفتش قرار می گرفته، حالا در خانهای مستقل و دور از خانواده زندگی میکند و طی اتفاقاتی مجبور به ازدواج با طوفان، مردی رنج کشیده، جوانمرد و سرد میشود که از او متنفر است و شروع این زندگی مشترک و پر از تنفر همراه با رخ دادن ماجراهای عجیب و برملا کردن رازهایی از گذشتهی هر دویشان میباشد. رازهایی که عادی نیست بلکه.. (فودوشین: کلمهای ژاپنی 不動心 به معنای: قلبت را بیحرکت نگه داری، پابرجا در مقابل شادی و اندوه)
قسمتی از داستان رمان فودوشین
آرامش: کلاسورم را بستم و داخل کوله ام گذاشتم که از یک گوشه ی پشتی صندلی ام آویزان شده بود.
استاد داشت درس را جمع بندی می کرد و چیزی به پایان کلاس نمانده بود.
صدای شوخی های بی مزه ی پسرها در انتهاس کلاس و صحبت های آرام دخترها با کنار دستی هایشان نظم کلاس را بهم ریخته بود و استاد فهمید که اگر بیخیال دقایق آخر تدریس شود هم به نفع خودش هست هم دانشجوهایش.
خیلی خب بچه ها خسته نباشید. همین یک جمله ی استاد باعث شد تا سریع بقیه ی وسایلم را هم جمع کنم.
نيوشا عینکش را از روی بینی اش برداشت و گفت: _خسته نباشید استاد… برگشت سمت من. حوصله ی کلاس بعدی رو ندارم.
کوثر بلند شد و زیپ کیفش را بست. خدا رو شكر من تايم بعد كلاس ندارم و میتونم برگردم خوابگاه و بخوابم.
من هم برخاستم و کوله ام را روی دوشم انداختم. خوش بحالت من هم خستم هم گرسنه.
همراه با سه همکلاسی ام از ساختمان دانشگاه خارج شدیم نگاه سنگین و خیره ی یکی از پسرهای دانشگاه که دو ترم از من بالاتر بود را روی خودم حس کردم،
قبل از ورود به محوطه برگشتم تا مطمئن شوم و بله درست حس کردم و به راحتی مچ نگاهش را گرفتم.
در جواب این دستگیری لبخند ضعیفی زد و نگاهش را قطع نکرد. سریع رو برگرداندم و با چند قدم بلند خودم را به بقیه ی دوستانم رساندم. از نگاه خیره وحشت داشتم و تنفر…
رمان به نام زن نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۶۲۴

خلاصه رمان : به نام زن داستان زندگی مادر جوانی به نام ماهور است که در پی درآمد بیشتر برای گذران زندگی خود و دختر بیست سالهاش در یک هتل در مشهد به عنوان نیروی خدمات استخدام می شود. شروع ماجرای احساسی ماهور همزمان با آنچه در هتل به عنوان خدمات به مسافران خارجی عرضه میشود زندگی او را دچار اتفاقات جدیدی میکند…
قسمتی از داستان رمان به نام زن
چشمانش از بی خوابی می سوخت و تنش زیر فشار نگاه همکارانش و اضطرابی که برای ارائه کاری قابل قبول به دوش می کشید، کوفته بود.
دلش استراحتی طولانی مدت می خواست تا فقط بخوابد بی آنکه نگرانی بی پایان پلک هایش را از هم فاصله دهد. دست از کار کشید و گامی به عقب برداشت.
خشنود از پیش بردن طرحی که در سر داشت دوست داشت هر چه زودتر نتیجه ی کارش را کارن کامفر ببیند.
کسی که به عملی کردن فکرش میدان داده بود. دیگر خاندان کامفر هر از گاهی سرکی کشیده و با دقتی عجیب روند کارش را رصد کرده بودند،
اما ماهور منتظر کارن و برقي رضایت در چشمان او بود و دلیلش هم فقط به اعتماد او ربط داشت.
کمی جلوتر رفت و بزرگترین سبزه را روی پایه ی بلندی که در مرکز سفره قرار داشت کمی جا به جا کرد
و ترجیح داد افکار مزاحم و اضافه ای که مربوط به کارن کامفر بود را از سرش بیرون کند و تنها به خاص شدن سفره ی پیش رویش فکر کند.
صدای قدم هایی که آرام به سویش می آمدند، حواسش را پر کرد.
بی هدف با ریسه های مروارید ور رفت و خودش را وسـط سفره ی بزرگی که از سبزه های بزرگ وکوچک پر شده بود مشغول نشان داد.
_شما باید خانم وحدت باشید؟ ریسه ی مروارید میان مشتش فشرده شـد، با اضطرابی غریب که ته دلش را می لرزاند به سوی صدا چرخید…
رمان معشوقه پرست نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۲۴۲۴

خلاصه رمان : لیلا سحابی، نویسنده و شاعر مجله فرهنگی «بانوی ایرانی»، به جرم قتل دستگیر می شود. بازپرسِ پرونده او، در جستجو و کشف حقیقت، و به کاوش رازهای زندگی این شاعر غمگین می پردازد و به دفتر خاطراتش می رسد. دفتری که پر است از رازهای ناگفته و از خط به خطِ هر صفحه اش، بوی خون به مشام می رسد…
قسمتی از داستان رمان معشوقه پرست
داخل حیاط شدم و با دیدن حوض پرآب و گلدان های دور تا دورش، گل از گلم شکفت. پایتخت و این خانه دل انگیز؟ اصلا باهم جور نبودند!
درختان تنومند و قدیمی، دور تا دور حیاط کوچکش را احاطه کرده و گل های رز و محمدی هم تقریبا پرپر شده اما کماکان سبزی برگ هایشان، به حیاط زندگی می بخشید.
خانه پدربزرگ، درست آن سر حیاط و رو به روی در ورودی قرار داشت.
یک خانه با ایوان بزرگ و انباری ای که شده بود محل بازی های کودکانه ما و گاه، شکستن شیشه های مربا و ترشی های بی بی خاتون.
این خانه را دوست داشتم؛ با همان اندرونی و مطبخ و شاه نشین و ایوان دل انگیزش.
اصلا خانه ی آقابزرگ بود و قایم باشک هایی که به قایم شدن پشت خانه و درون اتاقکی چوبی منتهی میشد.
اتاقکی که به تازگی فهمیده بودم… برای پدر و مادر بهادر بوده.
طفلک بهادر… چه قدر با فهمیدن حقیقت و دیدن اینکه آقابزرگ او را مثل… مثل پسر خودش نمی دانست، برایش دردناک بود.
نفسم را محکم بیرون فرستادم و کنار حوض نشستم.
-نمیشه یه بار بیای و اول نری سراغ اون حوض، نه؟ خندیدم و به قامت کشیده و دستان پرش چشم دوختم.
-هنوز هم یادته؟ کنارم روی چهار زانو نشست و هندوانه در دستش را درون حوض آب انداخت.
_مگه میشه یادم بره؟ دختر موطلایی می اومد و پاچه های شلوارش رو تا زانو میزد بالا. بعد می رفت توی حوض و شلپ شلپ، شروع به آب بازی می کرد.
حتی گاهی تلاش می کرد ماهی های داخل حوض رو هم له کنه!
رمان سد سکوت (جلد اول) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۳۷۰۶

خلاصه رمان : تنها بودم دور از خانواده در یک حادثه غریبه ای جلوی چشمانم برای نجاتم به جان کندن افتاد اما رهایم نکرد از او میترسیدم از آن هیکل تنومندی که قدرت نجاتمان از دست چند نفر را داشت ولی به اجبار به او نزدیک شدم تا لطفش را جبران کنم.. اما قلبو احساسش را ربودم گریختم.. تا زنده شدن گذشته ام آبرویش را برباد ندهد. شکستم… تا دروغ ها و پنهان کاری ام غرورش را له نکند، تا او مجبور به فراموشی باشد اما آمد… فهمید… دید… آبرویی برایم نماند و من فقط سکوت کردم تا محرم حیوان صفتم را نشناسد…
قسمتی از داستان رمان سد سکوت
سر و صداها را می شنیدم از صبح زمانی که آن دختر آمده بود و مادر تصمیمی که دیشب گرفته بودم و تهدید کرده بودم یا بپذیرد یا دیگر کوتاه نیامده
به هر روشی که بتوانم به خانه ی خودم می روم را به او گفته بود مرتب صداها کم و زیاد می شود و گاهی هم کاملا سکوت می کردند.
از دیشب که با او اتمام حجت کرده بودم دیگر با من حرف نزد و هربار صدای جر و بحثش را با رها می شنیدم
حتی هنگامی که رها را برای تغییر نظرم فرستاده بود با نهایت بی رحمی دلش را شکسته گفته بودم یا همین یا می روم،
او هم لحظه ای شوک زده به من نگاه کرد در جواب جمله اش که گفته بود – باورم نمیشه این تو باشی؟
گفته بودم – هستم… باورکن به بقیه هم بگو… رها هم دیگر نیامد و با اینکه چندین بار نیازمندش بودم برای پایان دادن به این وضعیت نیازم را تحمل کردم.
حالا که ساعتی از رفتن آن دختر میگذرد صدای بلند پرهام هم به آنها اضافه شده است.
آن ها التماس می کنند تا آرامش کنند و او فریاد می زند و مرا، پسرش را که می گفت بیشتر از چشم هایش قبولم دارد به باد فحش و ناسزا می گیرد.
کلمه ی بی شرمی که دیشب با بیانش آن را به من نسبت داد هنوز هم در گوشم زنگ می زند آنقدر که جملات بی رحمانه ی بعدش که مرا دروغگو و فریبکار خواند دیگر به چشمم نیاید.