رمان آغاز یک معراج پرواز یک پرنده نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۴۳۵

خلاصه رمان : روایات زندگی شاید برای هر فردی جالب و دوست داشتنی نباشد، اما وقتی موضوع ریشهی حقیقت میگیرد داستان جالب میشود، فاطیما دختری که در اوج توان بخشی زندگیش تصویر منحصر به فردی درخود دارد اما با گذر زمان و سرنوشت الهی به کلیت زندگی او متحول میشود، چرا که بر این باورم صفحهی روزگار بر چشمی برهم زدن تغییر می یابد حتی برای فاطیما…
قسمتی از داستان رمان آغاز یک معراج پرواز یک پرنده
زمان عین برق و باد می گذشت و از اون روزی فیلمبرداری چند هفته ای گذشته بود،
و من بعد از تایم زیادی استراحت و بیکاری بالاخره امدم پیش آقای نیک پور دیشب باهاش هماهنگ کردم و اونم قبول کرد،
از این بابت خیلی خوشحال شدم که تونستم به پروژه بعدی دست پیدا کنم واقعا چی از این بهتر؟؟؟
یه خانواده خوب، زندگی روتین درست، کار مناسب واقعا باید شکرگذار این مرفه بودن باشم،
دفتر آقای نیک پور خیلی بزرگ تر از آقا احسان نبود ولی سبک خیلی متفاوتی داشت و این حسن سلیقه باعث جذابیت بیشتر شده بود؛
جدا از افکارم با چشمانی منتظر به اطرافم نگاه می کردم که آقای نیک پور بالاخره امد،
واقعا که فرد جذابی بود حتی در نگاه اول هر چند کوتاه، فرد زیبایی جلوه می کرد با دیدن هم دیگه ایشون مقابل من ایستاد و من هم به احترام از جام بلند شدم رو بهش با لبخند ملیحی گفتم:
من- خیلی وقته که منتظرتونم. آقای نیک پور- عرض ادب فاطیما خانم.
من- ببخشید من سلام کردن هم از خاطرم رفت. – انقدر معطل شدین.
لبخند مو عریض تر کردم و ادامه دادم: – نه خیلی. – پس بفرمایید.
به سمت اتاق کارش اشاره کرد، اول من جلو رفتم و اون پشت سر من نمی دونم چرا بی دلیل ازش کمی خوشم میومد و این حتی خودمم نگران می کرد،
بهتر به خودت بیایی فاطیما خودت و جمع کن تو دختر محکمی هستی...
رمان محکوم به اعتراف نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، پلیسی
تعداد صفحات : ۳۵۳

خلاصه رمان : دختری به اسم رزا، که در سن پایین دچار یک خطا یک اشتباه یا حتی یک جرم می شود، جرمی که سنگین است، جرمی که او را با قانون و پلیس روبه رو می کند، جرمش بسیار وقیح و غیر قانونی است ولی خب،چاره چیست؟! او فقط ۱۷سال دارد، با تصورات منفی و غلط دخترانه اش ،که فکر می کنید می تواند از الان، آزاده باشد و برود دنبال کار، خیر تمام تفکراتش او را درون یک منجلابی می اندازد و گناهش هم سادگی و جهالت بچگانه اش است ، سرنوشت او را محکوم به اعتراف می کند…
قسمتی از داستان رمان محکوم به اعتراف
چادری رو به سمتم گرفتن زودی سرم کردم و باهاشون همراه شدم. قرار بود بریم دنبال اون آدم…
امروز مورد مشکوکی توی کوچه ای ما رخ داده و حالا داریم میریم اونجا.
بطول خانم داد می زد ومی گفت: بچمو بردند دخترمو بردند.
باورش سخت بود بطول خانم یک خانم خودخواه و بدی بود اینقدر به من وخانوادم زخم و زبان زد که آخر تموم اون حرف ها و زخم زبان ها به سرش اومد اینجاست که میگن خداوند عدالتشو به همه یک روز نشون می ده.
وارد خونه ای بطول خانم شدیم بطول خانم منو شناخت تعجب کرد.
بطول: تووو؟ تو پلیسی رزا؟ من: نه من پلیس نیستم. به سرگرد نگاه کردم که چشمامو بست و باز کرد یعنی نگران نباش…
بطول خانم نگران گفت: پس تو اینجا چیکار می کنی؟!
سرگرد جدی گفت: شما کاری بهشون نداشته باشید، فقط بهمون بگید چی شده!
با حرف سرگرد، بطول خانم ساکت شد، با نگاه مشکوکی نگاه سر و وضعم کرد که کلافه شدم…
ای وای این که دوباره دست از اینکارش برنداشته حتی تو این وضعیت معلوم نیست دوباره برای چه چیز و کاری می خواد بهم فخر بفروشه!
سرگرد: چه اتفاقی برای دخترتون افتاده؟ شوهرتون کجاست؟ شما تنها زندگی می کنید؟
بطول خانم ناراحت زمین و نگاه کرد وگفت: شوهرم دوسال مرده من هم یک دختر بیشتر نداشتم.
سرگرد: چه اتفاقی برای دخترتون افتاده؟
بطول: یک هفته پیش بود که مشکوک شدم به کار هاش به رفت و آمداش اون سیگار می کشید پارتی می رفت پارتی های شبونش داشت دیوانم میکرد دختر محجوب من از راه به در شده بود…
رمان بوم خیس نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : انتقامی، عاشقانه
تعداد صفحات : ۵۰۶

خلاصه رمان : در نیمه های شب، پادشاه هراسان از خواب می پرد و توی یک ثانیه متوجه می شود که پسرش که بر علیه او شورش کرده بود، اینجاست… برای قتل او و دخترانش! پس بدون هیچ مکثی سازدهنی اژدها را برمی دارد، اما فقط موفق به فرار کردن با یک دخترش میشود. دست دخترش را می گیرد و به جهان موازی فرار میکند… حال سال های سال از اون اتفاق میگذرد و دختر پادشاه برگشته است. برای خلاص کردن دنیایش از شر برادرش!
قسمتی از داستان رمان بوم خیس
پیرمرد چند دمنوش گیاهی جلوی رومون گذاشت: من آترابان ام. یکی از نزدیک ترین افراد به آرتین.
به کلبه چوبی سادش نگاهی انداختم و گفتم: آرتین دیگه کیه؟ آترابان خندید و گفت: اوه. احتمالا تو چیزی درمورد آرتین نمیدونی.
به جلو خم شد و گفت: ببینم، اون دنیا واقعا وجود داره؟ دلوین جای من جواب داد: بله . بهش نگاه کردم: اون دنیا؟
آترابان آهی کشید و گفت: حدس می زدم. می دونستم که تو نمردی، توی پیشگویی ها نوشته شده بود که تو برمی گردی. برمیگردی و حکومت هاکانی رو نجات میدی.
نفس عمیقی کشیدم: ببین آقا، خواهش میکنم درست بهم توضیح بده. من درمورد این هایی که میگی چیزی نمیدونم.
سریع بلند شد: من باید همین الان به آرتین پیغام بدم. باید بهش بگم که تو اونجایی.
تکه کاغذی برداشت و شروع به نوشتن کرد. خوب نمی دیدم که چی توی کاغذ می نویسه و فقط بهش نگاه می کردم. بلند شد و از کلبه بیرون رفت. در چوبی قفسی رو باز کرد و کبوتری از قفس بیرون آورد.
کاغذ رو به پای کبوتر بست و گفت: برو، مالی. برو و این پیغام رو به آرتین برسون.
در کمال تعجب، کبوتر سرش رو تکون داد. انگار خوب حرف آترابان رو متوجه شده بود. آترابان کبوتر رو پرتاب کرد و کبوتر سفید، در سیاهی شب ناپدید شد.
سکوت عجیبی کلبه رو فرا گرفت. سوالات عجیبی تند و تند به ذهنم هجوم می آوردن و من، هر لحظه بیشتر و بیشتر گیج می شدم.
رمان جنون آغوشت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : ۱۶۷۳

خلاصه رمان : زندگی دختری سیزده ساله که به اجبار به مردی به اسم حاج حمید فروخته میشه و بزرگ میشه و نقشههایی میکشه که به رسوایی میرسه… و برای حاج حمید یک جنون میشه…
قسمتی از داستان رمان جنون آغوشت
پویان* با زنگ خوردن گوشیم از فکر بیرون اومدم و با دیدن شماره ی بابا اخم پررنگی رو صورتم نشست. اصلا حوصله بحث کردن باهاش رو نداشتم.
با عصبانیت برقرای تماس رو لمس کردم که صدای ترسیده اش به گوشم رسید.
– پویان زود برو خونه مامانت فشارش افتاده پایین حالش خیلی بد شده بجنب فقط! من الان باید برم اتاق عمل بدو پسر بدو!
بابا بی وقفه حرف زد و من متعجب از حرف هاش زود ماشین رو روشن کردم و تند گفتم: «رفتم رفتم!»
گوشی رو روی صندلی کمک راننده پرت کردم و با سرعت به سمت خونه روندم امیدوار بودم مشکل جدی براش پیش نیومده باشه.
از ماشین ها سبقت می گرفتم و صدای بوق های مکرر شون بیشتر رو اعصابم رژه می رفت و به هرکی می رسیدم فحشی نثارش می کردم.
این خبر ناگهانی خیلی عصبیم کرده بود مخصوصا به خاطر جریان این روزها، بی اعصاب تر شده بودم.
این چند روز هم به شرکت سر نزده بودم و همه اش پای دانیال افتاده بود و قطعا وقتی می رفتم شرکت من رو می کشت.
به خونه که رسیدم با عجله از ماشین پیاده شدم درو باز کردم و وارد خونه شدم که خانم سپاهی با دیدنم، نگران و مضطرب گفت: وای پسرم خوب شد اومدی، خانم خیلی حالش بده!
– کجاست؟ – اتاقشون.
به سمت اتاقش پا تند کردم، خانم سپاهی هم دنبالم اومد. رو تخت افتاده بود و صورتش سفید شده بود لب هاش، سفید شده کبود بود و نایی نداشت.
رمان آیدا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی، ماجراجویی
تعداد صفحات : ۴۲۴۱

خلاصه رمان : آیدا و شایان ۱۰ ساله که عاشق همدیگه هستن ولی خبر ندارن؛ با مرگ پدر و مادر ایدا، شایان آیدا رو میبره خونهی خودش تا به خیالش، انتقام خیانت آیدا رو بگیره؛ انتقام اعتراف نکردنشون رو!
قسمتی از داستان رمان آیدا
چشمامو که باز کردم شادی بالا سرم بود. دستمو گرفت و لب زد: آیدا….
صداش میلرزید همه چیز خوب یادم بود. چشمه ی اشکم جوشید.
خواستم بلند شم که محکم شونه هامو گرفت و گفت: بخدا نمیذارم بلند شی فشارت خیلی پایینه.
_میخوام برم پیش بابام… بابا مسعودم…
اشکش راه افتاد و گفت: آروم باش آیدا تورو خدا آروم باش.
_چجوری آروم باشم؟ بابام جونم بود همه زندگیم بود…
در اتاق باز شد و مهشید با شونه های افتاده وارد شد با دیدنم با سرعت جلو اومد صورتمو بوسید و گفت: آروم بگیر دورت بگردم.
جیغ کشیدم و گفتم: نمیتونم دارم آتیش میگیرم چجوری آروم باشم.
صورتمو پاک کرد و گفت: رویا به هوش اومده. میخواد تو رو ببینه اینجوری که نمیشه بری پیشش.
دستی به صورتم کشیدم و سریع گفتم: باشه باشه. هرچی بگین قبوله.
مهشید: باید صبر کنی تا سرمت تموم بشه فداتشم.
_من خوبم مهشید جون بخدا خوبم بذار برم مامانمو ببینم. سوزن سرم رو از دستم بیرون کشیدم که درد گرفت و خون جاری شد روی دستم.
شادی: چیکار میکنی دیوونه. سریع یه دستمال روی دستم گذاشت و فشار داد.
مهشید دستمو گرفت و رفتیم سمت اتاقی که رویا اونجا بود.
باید لباس مخصوص می پوشیدم مهشید لباس رو بهم پوشوند و دستی به صورتم کشید، آروم گفت: باید محکم باشی دورت بگردم رویا تو رو اینجوری ببینه پس میفته..
لب زدم: خوب میشه مگه نه؟