رمان دو زن دو فرشته نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 2274

خلاصه رمان : نسرین دختری روستایی، سر به هوایی است که فارغ از دور و اطراف خود غرق در دنیای خودش است! سحر دوست نسرین، عاشق و دلباخته ی داریوش پسر یکی از هم آبادی هایشان است، ولی داریوش که در ظاهر پسر سر به راهی نیست و در روستا هم ساکن نیست چشمش به دنبال ….
قسمتی از داستان رمان دو زن دو فرشته
خوش به حال پسرا که فقط اونا بچه حساب میشدن ، ما دخترا که تو آبادی مون ، مترسک سر جالیز بودیم با دست آزادم در و بستم و کتری و گذاشتم روی بهار خواب و رفتم سمت تشت گوشه ی حیاط ، برف به شدت داشت میبارید و کمی روی زمین نشسته بود ، این جوری که میبارید بدون شک تا یک ساعته دیگه زمین کاملا سفید میشد اما ای کاش زیاد نمی بارید، دلم نمی خواست باز مدرسه مون چند روز تعطیل بشه ، تنها سرگرمی من درس بود و کتاب ، توی مدرسه فقط میتونستم کمی استراحت کنم مشغول برداشتن تشت بودم که در چوبی حیاط باز شد و گوسفندهایی که به چرا رفته بودن با هی هی بابام یورش آوردن تو و سمت طویل حرکت کردم و به محض دیدن بابام سلام آرومی کردم و تشت و برداشتم و راه افتادم.
علی میرزا چرا اومدی خونه ؟ همون طور که داشتم آب داغ و می ریختم توی تشت حواسم به جواب بابام بود که طبق معمول عصبی جواب داد کوری ، نمی بینی داره برف میاد؟ میخوای بمونم الکی تو ۲۰ میخوای بمونم کوه و کمر تا گوسفندهای مردم تلف بشن ؟ بشن ؟ مگه من چی گفتم فقط سوال پرسیدم ؟ تو هیچ وقت عقل نداشتی خاتون ، سوال درست بپرس تا درست جوابتو بدم تو هم هیچ وقت اخلاق نداشتی ، خسته ام کردی از بس اهق ، خسته ام کردی هی باهام بد حرف زدی، یه نگاه به برادرت رحمان کن ، ببین چه جوری با نصیبه حرف میزنه و نازشو میکشه ؟!
بعد هم با حالت قهر طبق معمول اخمی کرد و رفت سمت آشپزخونه ، بابام هم لا اله الا اللهی گفت و رفت توی طویله ، با اینکه همیشه باهم عین خروس جنگی بودن ، اما جونشون بهم وصل بود، برای هم میمردن و طاقت به لحظه دوری از همو نداشتن نسرین برو به بی بیت بگو رختهاشو عوض کنه ، لباس د درخت ها هم هاش چرک شده ، باید شسته بشن من دستم بنده ، چرا خودت نمیری ؟ من حوصله ی بحث با اون یکی رو ندارم ، بقدر کافی پسرش گند زد توی اعصابم با یکی از رخت چرکها کف دستمو پاک کردم و سمت اتاق بی بی راه افتادم، از همون دم در صدای خر و پفش شنیده می شد.