رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان روماتیسم به قلم معصومه نوری با لینک مستقیم

رمان روماتیسم نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : درام، رازآلود، معمایی

تعداد صفحات : 1156

رمان روماتیسم

خلاصه رمان : آذرِ فروزش، دختری که بزرگ ترین دغدغه زندگیش خیس نشدن زیر بارونه!
تو یه شبِ نحس، شاهد به قتل رسیدن دخترعموش که براش شبیه یه خواهر بوده می‌شه.
هیچ‌کس حرف های آذر رو باور نمی‌کنه و مجبور می‌شه که به ناحق و با انگ دیوونگی، سه سال تموم رو توی آسایشگاه روانی بگذرونه.
حالا بعد از سه سال، درست زمانی که فکر می‌کنه همه چیز تموم شده و دیگه می‌تونه یه نفس راحت بکشه، پیامای عجیب و مرموزی براش ارسال می‌شن که فرستندشون حتی از ریزترین جزئیات زندگی آذر هم خبر داره!

 

قسمتی از داستان رمان روماتیسم

روسری آبی رنگم را از هم باز می کنم و بوی مواد شوینده در بینیام می پیچد. بادی که می وزد گردن نمناک شده از گرمایم را خنک میکند و تارموهایم را حرکت میدهد. به خنده های دیوانه وار زنی که به دور خودش میچرخید نگاه میکنم. موهای بهم ریختهاش جلوی دیدش را میگیرد و دست هایش را به سمت بالا میبرد. _ماهی ها تو آسمونن. یکی از زن های پرسنل سعی میکند آرامش کند و او بی توجه فقط میخندد. _خودت ببین اونا. پرستار توجه نمیکند؛ اما من اشارهی دستش را دنبال میکنم و به آسمان نگاه میکنم. هواپیمای در حال گذر باعث میشود تا تلخ خند بزنم. زن کم کم غیر قابل کنترل میشود و چند پرستار بازویش را میگیرند تا او را به اتاقش ببرند. یکی از مراقب ها با دیدنم به سمتم قدم بر میدارد و با اخم به روسری ام خیره میشود.

_گردنت رو بپوشون ببینم. با پوزخند از جایم بلند میشوم. بی توجه به گفتهاش، به چشم های طوسی رنگش نگاه میکنم و بعد روسریام را به عقب هل میدهم. روسری به دور گردنم میافتد و تار موهای سرکشم از وزش باد به رقص در میآیند. عصبانیت در چهرهاش مینشیند و قبل از آنکه چیزی بگوید خانم فروغی از پشت سرش با قدم های بلند نزدیکمان میشود. _یاسی جان طبقهی اول کارت دارن. بی تفاوت دوباره سر جایم مینشینم. نگاه عصبیاش را از من میگیرد و کاری را که فروغی گفته بود انجام میدهد. هم زمان با چرخش نگاهم در محوطه، نشستن فروغی را درست در کنارم احساس میکنم. _فردا مرخص میشی. چند نفر وارد محوطه میشوند و برانکاردی را سریع هل میدهند. به مرد بیهوشی که بر رویش دراز کشیده بود نگاه میکنم. مگر بیهوش نبود؟ پس چرا دست و پایش راهم بسته بودند؟ _شنیدی چی گفتم آذر؟ اخم محوی میکنم؛ مرخص میشوم؟ شاید گفتن آزاد میشوی جمله درست تری بود.

***

سرم را به سمتش میچرخانم و نگاهم را خیره به چشم هایش میدوزم. چشم های تیرهاش را از نگاهم میدزدد و به روبرویش نگاه میکند. _وضعیت خانوادت اصلا خوب نیست. باهاشون مدارا کن اونا دشمنت نیستن هرکاری میکنن به خاطر خودته. کلافه از نگاه سنگینم از جایش بلند میشود. _اینطوری نگاهم نکن. بی توجه به موهای رهایم من هم از جایم بلند میشوم. هواخوری تمام شده بود و باید به سلولم باز میگشتم؛ سلولی که نامش را گذاشته بودند اتاق! به جیغ و دادهایی که برخی از بیماران بخاطر مقاومت از رفتن به اتاقشان راه انداخته بودند گوش میسپارم و آرام قدم بر میدارم.

  • برچسب ها:
لینک کوتاه مطلب:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.