رمان تاژ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، کلکلی
تعداد صفحات : 1651

خلاصه رمان : آمین دختری معصوم که با خانواده عموش زندگی میکنه و پسر عمو باهاش سر ناسازگاری داره… امین بعد از فوت عموش به خارج سفر میکنه و فرد موفقی میشه تا اینکه ازدواج میکنه… این خانواده یه برند معروف دارن به اسم “تــاج” اما دنیا همیشه برای امین نمیچرخه یه روز دوباره شکست میخوره بعد از دیدن خیانت همسرش و شکست خوردن در برابرش… آمین به ایران بر میگردت و دوباره سورنا رو میبینه سورنای سابق نیست خیلی عوض شده و امــــا عاشق….
قسمتی از داستان رمان تاژ
از گوشه ی چشم، نگاهی به سورنا که روی مبل لم داده بود، انداختم. دایی جواب داد:
_امشب قراره برای آمین خواستگار بیاد.
سورنا پوزخندی زد و کانال و عوض کرد.
_عه! چه عجب! پس بالاخره قراره از شر این مزاحم خلاص بشیم. پارچه ی کت، با حرص تو مشتم فشرده شد و دایی با غیظ پچ زد:
_سورن! این چه حرفیه!
_مگه دروغ میگم؟ بالاخره باید از این خونه بره یا نه؟ البته اگه شانس ما، هیچکس نمیاد بگیرتش.
_دیگه نمی خوام حتی یه کلمه بشنوم! آمین تا هر وقت دلش بخواد می تونه اینجا بمونه…فهمیدی؟
سورنا با حرص کنترل و روی میز پرتاب کرد و از روی مبل بلند شد. به طرف در خروجی قدم برداشت و در یک چشم بهم زدن از خونه بیرون رفت. دایی کلافه پوفی کشید و رو به من گفت:
_ببخشید عزیزم…بابت حرفای سورن من شرمندم. لبخند تصنعی زدم.
_اشکالی نداره…پنج سال که به این حرفاش عادت کردم.
با مهربونی دستش و روی شونم نهاد.
_ببین آمین جان! تو مختاری تا برای آیندت خودت تصمیم بگیری…اگه من امشب این خواستگار رو دعوت کردم فقط به این خاطر که پسره موقعیت خیلی خوبی داره…هم سالم و هم دستش به دهنش می رسه…ولی بازم تصمیم نهایی رو به عهده خودت میذارم.
چیزی نگفتم که ادامه داد:
_تو برام مثل دخترمی…هر کاری می کنم تا خوشبخت بشی. با قدر دانی بهش چشم دوختم.
_ممنون…نمی دونم اگه شما رو نداشتم باید چیکار می کردم! برای اینکه یاد گذشته ها و مرگ مادرم نیوفتم، دستم رو به آرومی فشرد و حرف و عوض کرد.
_خب تا تو بری برای امشب آماده بشی، منم میرم و میوه و شیرینی می خرم…باید حسابی آبروداری کنیم!