رمان قلدر (جلد اول) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۹۳۷

خلاصه رمان : اسم من تیته. ولی اون منو با اسمم صدا نمی کنه. اون هیچوقت انقدر غیررسمی صدام نمی کنه، تازه اگه کلا بهم اشاره کنه. نه اون به ندرت باهام صحبت می کنه. ولی باز هم دست از سرم بر نمی داره. یه زمانی با همدیگه دوست صمیمی بودیم. ولی بعد اون بهم پشت کرد و تصمیم گرفت زندگیم رو خراب کنه. اون کاری کرد که تحقیر بشم و همه ی دبیرستان پشتم حرف بزنند. هر چقدر که زمان می گذشت شوخیها و شایعه هاش سادیسمی تر می شدند و…
قسمتی از داستان رمان قلدر
سرم درد گرفت به سختی تلاش می کردم تا به حرفاش فکر کنم. الان نمی تونستم این کارو بکنم.
“لیام، باید برم خونه من به کی سی میگم که دوست داری ببینیش اما نمیتونم پشتت در بیام. اگر واقعا لایق بخشش باشی اون میبخشدت.”
هرچند من شخصاً مطمئن نبودم اگر جای کی سی بودم بتونم ببخشمش.
“متاسفم نمی خواستم تورو بکشونم تو این ماجرا”
با اکراه به شوخی گفتم: آره میدونم. قلبا باور نمی کردم که لیام آدم بدی باشه.
اون گند زده بود و من مطمئن نبودم که ارزشش رو داره که بخشیده بشه یا نه خوشبختانه من مجبور نبودم این تصمیم رو بگیرم.
_”آره می دونم. متاسفم تو آخرین امید من بودی، مراقب خودت باش به هر قیمتی که هست، من متاسفم واسـه گندی که زدم”
اون به عقب و به طرف ماشینش رفت. آهی کشیدم و قبل از اینکه اپرا شو تبدیل به برباد رفته شه، سوار ماشینم شدم و به راه افتادم.
وقتی در جلویی رو باز کردم با صدای بلند گفتم: “هووووممم چی پختی خوشگله؟”
تنم داشت واسه تخت خوابم ضجه میزد اما تصمیم گرفته بودم برای مادربزرگم خوش رو باشم، دلم واسش تنگ شده بود.
به شکل خودخواهانه ای بهش نیاز داشتم تا بهم یادآوری کنه که من آدم خوبیم.
بعد از اون چیزی که امروز به جرد گفتم حتی نمی خواستم تو آینه با خودم روبرو بشم. اینکه اون رسیده بود از خیابونم معلوم بود.
رمان لهیب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، انتقامی
تعداد صفحات : ۳۰۴۲

خلاصه رمان : آیکان، بیزینس من موفق و معروفی که برای پیدا کردن قاتل پدرش، بعد از ۱۸ سال به ایران باز می گردد. در این راه رازهایی بر ملا می شود و در آتش انتقام آیکان، فرین، دختر حاج حافظ بزرگمهر مظلومانه قربانی می شود. رمان لهیب انتقام، عشق و نفرت را به تصویر می کشد.
قسمتی از داستان رمان لهیب
_فرین. بعد از تماس با آیکان مادرش و آنیل را آرام کرد و به اتاقش بازگشت،
هر چه با آیکان تماس می گرفت بی نتیجه بود دلش شور میزد، پیامی برای آیکان فرستاد و هر چه منتظر ماند جوابی نگرفت.
ترجیح داد بخوابد تا فردا در شرکت جویای حالش شود، از سرویس خارج شد که پیام گوشی به صدا درآمد گوشی را برداشت و پیام را باز کرد.
_فعلا با من تماس نگیر حتی حالمم نپرس.
ناباور چند بار پیام را خواند و بدون جواب گوشی را خاموش کرد این همه تناقض برایش عجیب بود، آنقدر فکر کرد که نفهمید کی به خواب رفت.
صبح با صدای ساعت از خواب بیدار شد و زود حاضر شد تا به شرکت برود،
در شرکت هرچه منتظر ماند خبری از او نشد غرورش اجازه نمی داد تا سراغش را بگیرد و از طرفی دل نگرانی دمار از روزگارش درآورده بود.
بالاخره طاقت نیاورد و تصمیم گرفت به بهانه تایید اتود طرح ها به اتاقش برود به طرف میز عطایی رفت تا ورودش را اطلاع دهد.
_سلام خانم عطایی آقای دادفر اتاقشون هستن؟
_سلام خانم بزرگمهر خیر تشریف ندارن امروز یه سرکوتاه اومدن شرکت و گفتن چند روز تهران نیستن و زود رفتن اگر کاری دارید باهاشون تماس بگیرم.
_ن… نه نیازی نیست کارمو به آقای سوری میگم ممنون. با فکر آشفته به اتاقش رفت و پشت میز نشست.
قرار بود با آیکان به شمال ولی با وجود این اوضاع قرار را کنسل شده برداشت کرد.
پس دلشوره اش نسبت به این رابطه درست بود آیکان او را بازیچه ی خودش کرده بود…
رمان من نامادری سیندرلا نیستم (جلد اول) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۲۳۷

خلاصه رمان : سمانه زیبا ارام و مظلوم دل در گرو برادر دوستش دکتر علیرضای مغرور میدهد ولی علیرضا با همکلاسی اش ازدواج میکند تا اینکه همسرش فوت میکند و خانواده اش مجبورش میکنند تا با سمانه ازدواج کند. حالا سمانه مانده و آقای مغرور که علاقه ای به او ندارد و سه بچه تخس که قراره سمانه رو فراری بدند.
قسمتی از داستان رمان من نامادری سیندرلا نیستم
“رها” با تماس امیرعلی بعد از پرداخت حساب از سالن بیرون زدم و با بشکن زدن سوار ماشین شدم.
به محض نشستن امیر علی بازویم را گرفت و من را به طرف خود برگرداند و با صدایی آروم گفت: نگاه توله رو آخ حالا من تورو ببرم خونه باغ یا خونه خودمون؟
با دستم دستش را گرفتم و با عشق گفتم: زندگیم مطمئن باش من فرار نمیکنم ولی الان باید بریم کمک مامان بابا حتما کلی مهمان اونجا هست که باید رسیدگی بشه.
امیرعلی سرش را خم کرد و با گذاشتن دستش در پشت سرم به سرم فشاری وارد کرد و من را نزدیک خود کشاند.
وقتی نفس کم آوردم با دست بازویش را فشار دادم تا از من فاصله گرفت و چندین بار پیشانیم را بوسید.
_عشقمی رها جون دلمی فقط خدا میدونه که چقدر برام عزیزی جوجم.
از این ابراز علاقه اش اشک در چشمانم جمع شد.
_منم عاشقتم زندگیم توهمه وجود منی آقا. حالاهم آهنگ و بذار که عروسی دوتا از بهترین هاست دوتا آس آس.
با این حرفم امیر علی خندید و گفت: چه کند سمانه با علیرضا.
با این حرف امیرعلی متعجب نگاهش کردم: _چرا چی شده مگه از چیزی خبر داری که من نمیدونم.
امیرعلی با خواباندن دستی ماشین را به حرکت درآورد: فکرت رو درگیر هیچی نکن عسلم فقط خودم و خودت رو عشقه.
با صدای شاد آهنگ بشکن زنان می رقصیدم و برای امیر علی ناز می کردم طوری که تمام مسیر را قربان صدقه ام می رفت و هم پای با من شادی می کرد.
رمان مهره اعتماد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۴۰۶

خلاصه رمان : هدی همت کارش با همه دخترای این سرزمین فرق داره، اون یه نصاب داربست حرفه ایه که با پسر عموش یه شرکت ساختمانی دارن به نام داربست همت! هدی تمام سعیاش رو داره میکنه تا از سایه نحس گذشته ای که مادر و پدرش رو ازش گرفته بیرون بیاد و به گذشته فکر نکنه اما درست زمانی که فکر میکنه از شر این سایه خلاص شده، با یه مهره کوچیک از گذشته مواجه میشه به نام یاکان اعتماد، که در معماری، عمران و ساخت و ساز نه تنها تو کشور، بلکه…
قسمتی از داستان رمان مهره اعتماد
من قوی بودم و هیچ وقت نقش یک آدم قوی را بازی نکردم.
قوی بودم که بعد از گذشت چندین سال از آن زلزله ی خانمان سوز زندگی ام، هنوز سرپا بودم و تلاش می کردم!
برای عزیز! برای خودم! زندگی صبر نمی کرد تا من عزای روزهای رفته و تقدیر مزخرفم را بگیرم.
میگذرد و بی رحمانه از تو سبقت می گیرد و تو میمانی و گرد و خاکی که گلویت را به سوزش و سرفه انداخته و دیدت را کور کرده.
آن زمان کاری از دستم برنمی آمد و زندگی ام بازیچه ی دست انسان هایی شد که به ظاهر بالغ بودند اما حالا می توانستم زندگی و روحم را ترمیم کنم.
هر چیزی که مربوط به گذشته بود را تا جایی که از دستم برمی آمد ترمیم کرده بودم فراموش نه! نمیشد فراموش کرد.
اتفاقا باید به یادم میماند تا به حال و روز الانم افتخار کنم و سرم را با سربلندی بالا بگیرم و سینه ستبر کنم و بگویم:
( من همان دخترکی هستم که همه چیز را از نو ساخت.)
صدای باز شدن در و پشت بندش کشیده شدن پایه های صندلی به زمین رشته ی افکارم را پاره کرد و سرم ناخودآگاه
به آن سمت چرخید.
مجید با غرغر وارد اتاق شد. چرا اینو پشت در گذاشتی؟ مگه آمریکا حمله کرده؟
گوشی را نامحسوس در جیب شلوارم گذاشتم و عاقل اندر سفیه نگاهش کردم و پر تمسخر گفتم: _باز تو با اون مغز فندوقت فکر کردی کله فرفر؟ الان یه صندلی جلودار آمریکاست؟ مگه بمب اتمه؟
رمان رگ خواب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۰۳۲

خلاصه رمان : سامر پسریه که یه مشکل بزرگ داره..!!! مشکلی که زندگیش رو مختل کرده!! اون مبتلا به خوابگردی هست..!!! نساء دختری با روحیه ی شاد، که عاشق پسر داییش سامر شده..!! ایا سامر میتونه خوابگردیش رو درمان کنه؟ ایا نساء به عشق قدیمیش میرسه؟
قسمتی از داستان رمان رگ خواب
سامر خوب نبود اینو هر ادم احمقی میفهمید… نگرانش بودم این روزا زیادی توی فکر بود…
روی مبل نشسته بودم و زانوهام رو بغل کرده بودم… روبه روم سامر روی مبل لم داده بود و با فندکش بازی می کرد.
چشمم به موهای نیمه بلندش افتاد که روی پیشونیش ریخته بود و جذابترش می کرد: موهات بلند شده…
نگام میکنه با اخم دستی بینشون میکشه و طره ای روبین انگشتاش نگه میداره !!!
اهی میکشه و با صدایی که به طرز افتصاحی خشدار شده به حرف میاد: این موها برام بدشانسی میارن…
با تعجب میپرسم: چرا؟؟؟ اتفاقا خیلی بهت میاد …
نیشخندی میزنه به ضرب از جاش بلند میشه، کنجکاو میپرسم: کجا؟؟؟؟
در همون هین که تیشرتش رو در میاره جواب میده: میخوام ريشامو اصلاح كنم…
زیر تیشرتش به رکابی سفید پوشیده بود که بیشتر عضله های بازوش رو نشون میداد با شیطنت میگم: جووون عضله هاشو…
تک خندی میزنه تیشرتشو به سمتم پرت میکنه که توی هوا میقاپمش…
بعدش به سمت دستشویی میره مکثی میکنم از جام بلند میشم با عجله دنبالش میرم سامر دستاش رو دو طرف روشویی گذاشته و به آیینه خیره شده…
چشمش که به من میخوره به سمتم بر میگرده با آرامش جلوتر میاد جلوی صورتم خم میشه تا هم قد بشیم: کاری داشتی احیاناً؟
با شوق میگم: میخوام نگاه کنم…